مراقبه

در صورت فیلتر مجدد به انتهای نام وبلاگ آنقدر عدد اضافه نمایید تا به آدرس اصلی راه یابید.

130

مراقبه 6/5/:

 

روز:

همه چيز يكتاست. خدا هيچگاه كپي برداري نمي كند،‌ بلكه هميشه اصل را مي آفريند. او فقط  به اصل باور دارد. او به راستي آفريننده است. هرگز چيزي را تكرار نمي كند. اما انسان همچنان مشغول تقليد و كپي برداري است. ما همواره مي كوشيم كسي ديگر باشيم- كه ناممكن است. هركاري بكني شكست خواهي خورد. تو فقط مي تواني خودت باشي. هيچ امكان ديگري نيست. اما همه ما مي كوشيم كسي ديگر باشيم. اين كل ماجراي شكست ما و داستان غم انگيز زندگي است. به خودت احترام بگذار، به خودت عشق بورز. خودت را بپذير و خودت باش. هيچ لزومي ندارد غير از اين باشي- خدا تو را يكتا آفريده است. من به تو نه خصلتي ويژه، نه روش ويژه زندگي، بلكه بصيرت و آگاهي مي بخشم تا بتواني روش زندگي ات را انتخاب كني. تا بتواني در مسير خودت زندگي كني. و همين كه  تو چراغ راه زندگي خود شوي، شادماني از آن تو مي شود.

 

شب:

وقتي چيزي را مي آفريني بسي خرسند مي شوي. وقتي يك تابلوي نقاشي را به پايان مي رساني سكوتي تو را فرا مي گيرد. احساس كاميابي، اهميت و قدرتمندي مي كني. تو كاري به انجام رسانده اي. تو در كار خدا مشاركت جسته اي. خدا يك آفريننده است و تو به روش خودت و البته در مقياسي كوچك، آفريننده شده اي. تو با خدا همراهي كرده اي. در كنار او چند گام برداشته اي. شايد فقط چند گام كوچك اما در هر حال با خدا هم گام شده اي. اما نهايت عمل آفرينندگي تو، شكوفا ساختن گلهاي خودآگاهي توست. بعد از آن، حتي براي يك لحظه خدا را ترك نخواهي گفت. تا پايان سفر در كنار خدا خواهي بود، در او خواهي بود. و اين بطور طبيعي تو را بي نهايت خشنود مي سازد. هيچ خشنودي فراتر از آن وجود ندارد. هيچ خشنودي عظيم تر از آن نمي تواند وجود داشته باشد. اوج قله خشنودي است.

 

130

تفسير

 

فكر كردن به چيزي جز عادت كردن به تفسير كردن نيست. وقتي تفكر ناپديد شود، درياچه ذهن خاموش و آرام مي شود. آنگاه ديگر موج و حركتي وجود نخواهد داشت. هيچ چيز آشفته نمي شود و ماه به طور كامل منعكس مي گردد. فكر مثل حلقه هاي موج روي سطح درياچه است و به سبب اين حلقه هاست كه تصوير همه چيز بر سطح آب، ‌بطور كامل منعكس نمي شود. نور ماه منعكس مي شود، اما حلقه هاي موج آنرا در هم مي ريزند. خدا در همه منعكس شده است. ما آيينه هاي خدا هستيم،‌اما ذهنمان چنان پر از افكار، تموج و ابر است كه هرچه مي بينيم،‌آن ماهيت حقيقي نيست. ذهن افكار خود را به آن تحميل كرده و آن را تفسير كرده است. تفسير، ‌سراسر پراكندگي و آشفتگي است. واقعيت نياز به تفسير ندارد،‌ بلكه فقط بايد آنرا منعكس كرد. تفسير آن بي مورد است. مفسر نكته را از دست مي دهد. اگر يك شاخه گل سرخ را ببينيد، گل به سادگي است. نيازي به تفسير آن نيست. لازم نيست آنرا تجزيه كرد. لازم نيست معناي آنرا فهميد. گل سرخ معناي خودش است. نماينده چيز ديگري نيست. استعاره نيست. خودش واقعيت است. نماد نيست. نماد نياز به تفسير دارد. رويا را بايد تفسير كرد. روانكاوي درست است؛ زيرا روياها را تفسير مي كند. در حاليكه فلسفه درست نيست؛ چون واقعيت را تفسير مي كند. رويا نماد است؛ نماد چيز ديگري است. تفسير شايد براي يافتن واقعيت مفيد باشد، ‌اما گل سرخ،‌ گل سرخ است. فقط نماينده ي خودش و گوياي خود است.

 

28جولای

 

Life is not a noun, it is really "living" not "life." It is not love, it loves. It is not relationship, it is relating. It is not a song, it is singing. It is not a dance, it is dancing.

 

زندگی اسم نیست؛ در واقع زیستن است نه زندگی. عشق نیست، عشق ورزیدن است. رابطه نیست، ربط یافتن است. آواز نیست، آواز خواندن است. رقص نیست، رفصیدن است.

 

A creative person comes into the world, enhances the beauty of the world, a song here, a painting there. He makes the world dance better, enjoy better, love better, and meditate better. When he leaves this world, he leaves a better world behind creative. Be creative. Do not be worried about what you are doing – one has to do many things – but do everything creatively, with devotion. Then your work becomes worship.

 

انساني خلاق به جهان پا مي گذارد و به زيبايي جهان مي افزايد... ترانه اي اينجا،‌ نقاشي ديگري آنجا. او با وجود خود رقص جهان را موزون تر مي سازد. لذت را افزون،‌ عشق را ژرفتر و مكاشفه را نيكوتر پيش مي برد. و آنگاه كه اين جهان را ترك مي گويد، ‌جهاني زيباتر از خود بجاي نهاده است. آف‏ريننده باش. اينكه اكنون چه مي كني، مهم نيست. از بسياري از كارها گريزي نيست. اما هر كاري را با آفرينندگي، با دل و جان پيش ببر. آنگاه، كار تو خود نيايش خواهد بود.

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/05/06ساعت   توسط توحید  | 

128

مراقبه 4/5/:

 

روز:

مراقبه فقط يك راه، يك روش و يك شيوه براي كشف مسير بازگشت به خانه است. خانه در درون توست. هميشه آنجا بوده و هميشه آنجا خواهد بود. تو مي تواني همه جا را بگردي اما تا زمانيكه به وجود خودت و به درونت مراجعه نكني و خويشتنت را نبيني در تاريكي خواهي ماند. همين كه با وجود خود رو در رو شوي، تاريكي ديگر وجود نخواهد داشت. نابينايي وجود نخواهد داشت. همه چيز تا آنجا كه ممكن است روشن و واضح خواهد شد. همه مشكلات  از بين خواهند رفت. زندگي بزم شادي خواهد شد. تا مي تواني مراقبه كن. تصميم بگير هرگاه فرصتي يافتي آن را به مراقبه اختصاص دهي. مراقبه بايد نخستين اولويت تو باشد.

 

شب:

خداي مراقبه تنها خداي راستين است. تمام ديگر خدايان، ساختگي هستند- ساخته مبلغان مكار، ساخته ذهناي آزمند، ساخته ترس. خداي راستين را فقط از راه مراقبه ميتوان تجربه كرد، زيرا مراقبه نخست از تو مي خواهد تمام افكار، حتي افكار در مورد خدا را كنار بگذاري. افكار و اميال را كه كنار بگذاري، از هرچه آگاه شوي ديگر متعلق به ذهن نخواهد بود، زيرا از همان آغاز، ذهن را كنار گذاشته اي. آنگاه ديگر كسي وجود نخواهد داشت تا چيزي را بسازد. آنگاه از آن چه به راستي هست آگاه خواهي شد.

 

128

خفته در قطار

 

ژان پل سارتر گفته است: « زندگي مثل كودكي است كه در قطار خوابيده است. بازرس مي آيد او را بيدار مي كند و از او بليت مي خواهد،‌ ولي كودك بليت و پول ندارد. »  كودك همچنين نمي داند به كجا مي رود، مقصد كجاست و چرا سوار قطار شده است.  كودك اينها را نمي داند؛ ‌چون خودش تصميم نگرفته سوار قطار شود. پس چرا در قطار است؟‌ اين وضع براي ذهن امروزي،‌ روز به روز عادي تر مي شود؛‌ زيرا به نوعي بي ريشه شده ايم. معنا از دست رفته است. فقط احساس مي كنيم:‌ « چرا؟ كجا مي روم؟‌ » نمي دانيد به كجا مي رويد و نمي دانيد چرا در قطاريد. بليت نداريد و پولي هم براي خريدن بليت نداريد. با اين حال، نمي توانيد از قطار پياد شويد. همه چيز در هم ريخته و آشفته به نظر مي رسد. اين وضع براي آن پيش آمده كه ريشه هايي كه در عشق بودند، گم شده اند. مردم بدون عشق زندگي مي كنند و به نوعي خودشان را به جلو مي كشند. پس چه بايد كرد؟ ‌مي دانم همه احساس آن كودك خوابيده در قطار دارند. با اين حال، زندگي يك شكست نيست؛‌ زيرا در اين قطار بزرگ ميليونها نفر در خوابند؛ ولي هميشه كساني هستند كه بيدارند. كودك مي تواند بگردد و آن اشخاص بيدار را پيدا كند؛‌ كساني كه مي دانند مقصد قطار كجاست. كودك با همنشيني با آن اشخاص بيدار، ‌راههاي آگاه شدن را خواهد آموخت.

 

26جولای

 

Meditation is the balance. Meditation is the bird with two wings: freedom and love.

 

مراقبه موازنه است؛ مراقبه پرنده ای است با دو بال: آزادی و عشق.

 

Pour your love in your meditation and pour your meditation in your love. This is what I teach. This is what I call a dynamic life. And a religious life is a dynamic life.

 

عشق خود با مراقبه بياميز و مراقبه خود با عشق بياميز. اين همان است كه مي آموزم. اين همان است كه آنرا حيات پويا مي نامم. حيات مذهبي حيات پويا است.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/05/04ساعت   توسط توحید  | 

127

مراقبه 3/5/:

 

روز:

انسان گمان مي كند خواهد مرد اما مرگ يك سفسطه است. هيچكس تاكنون نمرده و هيچكس تاكنون متولد نشده  است. تولد و مرگ فقط دو قسمت ماجراي زندگي جاودان هستند. نه تولد آغاز اين ماجراست و نه مرگ پايان آن. تو پيش از تولد وجود داشتي و پس از مرگ وجود خواهي داشت. به ياد داشتن اين موضوع، آگاه بودن از آن، هدف اصلي دين است. تجربه فناناپذيري يگانه راه رهايي از ترسها و نگراني هاست، زيرا تمام ترسها ريشه در ترس مرگ دارند. هرگاه بداني هيچ مرگ و تولدي نيست، از ترس رها مي شوي. از جهنم رها مي شوي. از تمام كابوسهاي شبانه رها مي شوي. آرامشي بي كران در درونت جاري مي شود. آرامشي كه گورستاني نيست. آرامشي است كه در رقص و آواز و پايكوبي است. آرامشي كه سرشار از زندگي است.

 

شب:

هر چيز ارزشمند، هديه اي است از جانب هستي. چيزي است كه ما خود آنرا بدست نياورده ايم. در حقيقت، اين هدايا زماني هست مي شوند كه  ما كاملا نيست شويم. عشق زماني هست مي شود كه ما نيست شويم. حقيقت و شادماني زماني هست مي شوند كه ما نيست شويم. آنگاه كه تو از خودت پر هستي، ‌هيچ اتفاقي نمي افتد. هدايا همچنان از راه مي رسند اما تو براي دريافتشان آماده نيستي. « خود »‌ همه وجود تو را پر كرده است. تو فقط زماني مي تواني هداياي هستي را دريافت كني كه كاملا خالي باشي. هر قدر خالي تر باشي بهتر است. هستي خسيس نيست، بسيار گشاده دست است. پيوسته مي بخشد و مي بخشد. قصد دارد همه چيز را ببخشد اما ما آماده دريافت آن نيستيم. ما براي دريافت هداياي آن هيچ فضاي خالی نداريم. پس شروع به خالي كردن خودت كن تا در راه راست قدم گذاشته باشي.

 

127

آماده كردن راه

 

كاري نمي توان كرد. اشراق هر وقت كه بايد، اتفاق مي افتد. شما با اعمال خود راه را آماده مي كنيد. نمي توان اشراق ( به روشني و بيداري رسيدن ) ‌را به اجبار پيش آورد. اشراق ربطي به علت و معلول ندارد، اما با اعمال تان راه را براي اشراق باز مي كنيد. مي توانيد كاري كنيد كه اشراق را تعويق اندازيد، ولي اشراق زمانيكه بايد اتفاق مي افتد. البته  اگر آماده نباشيد، از كنار آن عبور مي كنيد و آنرا تشخيص نمي دهيد. افراد زيادي در مسيرهاي طبيعي زندگي،‌ به چشم انداز اشراق و سامادي نزديك مي شوند، اما نمي توانند آنرا بشناسند؛‌ چون آماده آن نيستند. گويي سنگ الماسي به كسي بدهيد كه نمي داند الماس چيست. او الماس را سنگي معمولي تصور مي كند؛‌ زيرا اصلا نمي تواند آنرا بشناسد. بايد جواهر شناس شد تا بتوان جواهر را شناخت. وقتي اشراق اتفاق بيفتد،‌ فقط همان وقت اتفاق افتاده است. نمي توان آنرا مجبور كرد اتفاق بيفتد. نمي توانيد آنرا واداريد تا رخ دهد، ما اگر رخ بدهد،‌آماده تشخيص آن هستيد. اگر دست از مراقبه برداريد،‌آمادگي تان ناپديد خواهد شد. به مراقبه هايتان ادامه دهيد تا آماده شويد. به اين ترتيب در انتظاريد،‌ تپش داريد و وقتي اشراق از كنارتان مي گذرد، براي دريافت آن باز هستيد.

 

25جولای

 

Man is greatest longing is for freedom. Man is a longing for freedom. Freedom is the very essential core of human consciousness: Love is its circumference and freedom is its center. These two fulfilled, life has no regret.

 

بزرگترین آرزوی انسان آزادی است. انسان آرزومند آزادی است. آزادی، اساسی ترین محور آگاهی انسان است. عشق پوسته پیرامونی و آزادی هسته مرکزی آن است. این دو که محقق گردیدند، زندگی هیچ افسوسی در بر نخواهد داشت.

 

Remember: life is a rhythm between day and night, summer and winter. It is a continuous rhythm. Never stop anywhere! Be moving! And stop bigger the swing, the deeper your experience will be.

 

به ياد آر:‌ زندگي آهنگي است موزون بين روز و شب، ‌تابستان و زمستان، ‌آهنگي ممتد،‌ سكون هرگز!‌ حركت و حركت! هر قدر جهش بالاتر، ‌تجربه ژرفتر.

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/05/03ساعت   توسط توحید  | 

126

مراقبه 2/5/:

 

روز:

زندگي يك سفر است. به زيارت رفتن است. زندگي ايستا نيست، پوياست. پيوسته در حال حركت به سوي ناشناخته است. اما ما به دليل ترسمان به شناخته و آشنا مي چسبيم و زندگي را از حركت باز مي داريم. آزادش نمي گذاريم تا شتابان به سوي ناشناخته روان شود و رقص كنان به سوي دريا برود. زندگي چون يك رودخانه است اما ما آنرا به مرداب تبديل مي كنيم. و مرداب شدن، عين مرگ است. رودخانه ماندن، زنده ماندن است. مرداب هيچگاه به جايي نمي رسد. فقط خشك مي شود. گل آلودتر، كثيف تر و متعفن تر مي شود، زيرا راكد است. نمي تواند تازه بماند. نمي تواند زلال بماند. رودخانه است كه زلال، تازه و روان مي ماند. زندگي لذت آفرين است، زيرا هميشه چيزي شگفت آور در انتظار توست- بعد چه اتفاقي خواهد افتاد؟ هر لحظه زندگي شگفت آور است. زندگي يك شگفتي و يك معماي بي پايان است. رازي است كه هيچ آغاز و پاياني ندارد. اما تو بايد رودخانه باقي بماني. بايد بدون هيچ ترسي، بدون واماندن در جايي همچنان حركت به سوي دريا را ادامه دهي. هميشه جاري بمان! هرگز مگذار راكد شوي- پويا بمان، جوان بمان. جسم تو ناگزير روزي پير مي شود اما روح تو ناگزير از پير شدن نيست. روح فقط زماني پير مي شود كه ما بگذاريم پير شود. مرگ پايان نيست، آغاز است. دروازه جديدي است كه به روي تو گشوده مي شود.

 

شب:

معناي دقيق رهروي، خود را وقف خدا كردن است. تو شروع به زندگي مي كني اما نه از بهر « خود »،‌ بلكه از بهر خدا. واسطه اي براي خدا مي شوي. چون ني اي توخالي مي شوي تا خدا بتواند تو را به فلوت دگرگون كند. تو خودت را از خودت خالي مي كني. تنها كاري كه بايد انجام دهي همين است: بايد خودت را از خودت خالي كني. آنگاه كه خالي شوي، رويدادي اسرارآميزو وصف ناپذير رخ مي دهد. چيزي از فراسو در تو نازل مي شود. نيرويي ناشناخته از راه تو به آواز در مي آيد. از راه تو به رقص در مي ايد. اين نيروي ناشناخته همان خداست. خدا نه يك شخص، بلكه نامي براي آن چيزي است كه ناشناخته است. براي آن چيزي كه عقل از درك آن عاجز است. و خود را وقف آن معجزه و راز كردن، يگانه راه زيبا، جذاب و برازنده زندگي كردن است و گرنه تو فقط جان خواهي كند. زندگي ات يك رقص نخواهد بود. نمي تواند كه يك رقص باشد.

 

126

نفس

 

آيا نگرانيد كه اگر خودتان را بپذيريد، نفس پرست مي شويد؟  نفس را فراموش كنيد. خودتان را بپذيريد. بعدا به نفس خواهيم پرداخت. اول خودتان را بطور كامل بپذيريد. نفس مشكل مهمي نيست. هرچه نفس بزرگ تر باشد، نابودي آن آسانتر است. نفس مثل باد كنك است. بزرگ مي شود و با يك سوزن مي تركد. بگذاريد نفس حضور داشته باشد.. نفس مجاز است، ‌اما خودتان را بپذيريد. آنگاه تغيير شروع مي شود. در حقيقت، پذيرش كامل بمعناي پذيرش نفس است. با پذيرش شروع كنيد. دنيا نيازمند افراد خودخواه هم است. همه نوع آدمي لازم است.

 

24جولای

 

Life is not there readymade, available. You get the life that you create, you get out of life that which you put into it. You have to give color and music and poetry, you have to be creative. Only then will you be alive.

 

زندگی همیشه در دسترس نیست. تو زندگانی یی عایدت می شود که خود خلق کرده ای، و از زندگانی یی بیرون می روی که خود به آن قدم گذاشتی. ابتدا باید به آن معنا ببخشی. این تویی که باید رنگ و موسیقی و شعر به آن ببخشی. تویی که باید خلاق باشی. فقط آنگاه زنده خواهی بود.

 

Knowledge is the barrier to knowing. When knowledge is dropped, knowing flowers.

 

دانش مانعي است در برابر آگاهي‌،‌ دانش را به سويي افكن، آگاهي شكوفا خواهد شد.

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/05/02ساعت   توسط توحید  | 

125

مراقبه 1/5/:

روز:

زندگي يك فرصت است. فرصتي براي شناختن خودت. تو مي تواني اين فرصت را از دست دهي. بسياري اين فرصت را از دست مي دهند. فقط تعداد اندكي از آن استفاده مي كنند و آنان كساني هستند كه وارد دنياي درونشان مي شوند. درگير ساختن خود با پول و قدرت و جاه و مقام، بيهوده تلف كردن فرصت زندگي است. درگيري اصلي تو بايد جست و جوي پاسخ اين پرسش باشد كه « من كيستم؟ » تا پاسخ را پيدا نكردي رضايت نده. در دروني ترين هسته وجودت تصميم قاطع بگير « من بايد به اين پاسخ دست يابم » تا اين تصميم به يك بذر تبديل شود.

شب:

تا زمانيكه هستي در تو به رقص درنيايد هيچ امكاني براي هيچ رقصي وجود نخواهد داشت. تا زماني كه هستي در تو شاد و خرم نشود هيچ امكاني براي شاد و خرم بودن وجود نخواهد داشت. خودت را از ميان بردار تا بين خودت و هستي قرار نگيري. « خود » و پندار « من » را كنار بگذار و كاملا خالي و پذيرا شو!. همين كه كاملا خالي شوي، كل شروع به افكندن ميليونها شادي و نشاط و ميليونها گل در وجود تو مي كند. شكوهي بيكران تو را فرا مي گيرد.

125

شك و منفي گرايي

شك، ‌يعني شما هيچ موضعي نداريد و با ذهني باز آماده جست و جو هستيد. شك بهترين نقطه شروع است. شك بد نيست،‌ ولي منفي گرايي موضوع كاملا متفاوت است. منفي گرايي، ‌يعني اينكه پيشاپيش موضع گرفته ايد. در حاليكه شك، يعني هيچ موضعي نداريد و با ذهني باز آماده جست و جو هستيد. شك بهترين نقطه شروع است. شك، يعني كنكاش و سووال. منفي گرايي، ‌يعني پيشاپيش قضاوت كرده ايد و پيشاپيش تصميم گرفته ايد. فقط بايد ثابت كنيد كه قضاوتتان صحيح است. شك به شدت معنوي است، اما منفي گرايي چيزي بيمارگونه است.

23جولای

When a signer is singing, sit by the side. Feel, God is very close by. When somebody is playing on the flute, hide behind a tree and listen and you will be able to see something, something that is not of this world, something that is of the beyond. Creativity is always from the beyond.

وقتی آوازه خوانی آواز سر می دهد، کنارش بنشین. احساس کن. خدا بسیار نزدیک است. وقتی کسی فلوت می نوازد، پشت درخت پنهان شو و گوش بده و تو قادر خواهی بود چیزی را ببینی؛ چیزی که از این دنیا نیست، چیزی که از ماوراست. خلاقیت همیشه از ماوراست.

My message is not in the words that I used but in the silence from where those words come. My message is not verbal, philosophical. It is a communion, a deep communion of the hearts, a meeting, a merger, an orgasmic experience. It is spiritual orgasm.

پيام من نه در واژه ها، كه در سرچشمه جوشنده اين واژه هاست. پيام من گفتني يا فلسفي نيست، آيين ژرف پيوند دلهاست، ديدار است، جذب است و تجربه وجد. آري پيام من، وجد روحي است.

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/05/01ساعت   توسط توحید  | 

124

 

مراقبه 31/4/:

 

روز:

هستي چون درياست و ما امواجي هستيم كه در زير نور خورشيد به رقص و آواز در مي آييم. پيوسته پديد و ناپديد مي شويم. موج هيچ تولد و مرگي ندارد، بلكه جاودان است. در ظاهر اينگونه به نظر مي رسد كه موج متولد مي شود و مي ميرد اما فقط در ظاهر اينگونه است، زيرا موج هماني كه بود باقي مي ماند. موج گاهي آشكار است. گاهي با اشتياقي شديد براي لمس آسمان، براي رسيدن به ستارگان به سوي خورشيد خيز بر مي دارد و لحظه اي بعد در ژرفاي دريا فرو مي رود و مي آرامد. مرگ استراحت اوست و وقتي استراحت به پايان مي رسد، دوباره برمي خيزد. اين چرخه ابدي است. ما بارها و بارها مي آييم و مي رويم. نبايد از مرگ ترسيد، ‌زيرا مرگ دروغين است. تولد نيز همينطور. ما قبل از تولد وجود داشتيم و بعد مرگ نيز همچنان  وجود خواهيم داشت. آنگاه كه جاودانگي ات را احساس كني،‌ نه اينكه باور كني، بلكه تجربه كني،‌ تمام ترسهايت ناپديد مي شوند. انرژي اي كه درترس نهان بود آزاد مي شود و به عشق دگرگون مي شود. آن همان انرژي است كه به ترس تبديل شده بود. آنگاه كه ترسي وجود نداشته باشد انرژي عظيم آن رها و به عشق تبديل مي شود. با پراكنده شدن از تو به ديگران مي رسد. آنگاه  تو از عشق سرشار مي شوي.

 

شب:

ذهن يك ديوار است و مراقبه يك پل. ذهن فصل مي كند و مراقبه وصل. و اگر تو با كل يكي شوي،‌با درختان،‌ با كوهها، ‌با رودخانه ها،‌ با خورشيد و ماه يكي شده اي. آنگاه اين بي كرانگي و تمام شور و نشاط آن از آن تو مي شود. براي نخستين بار به آزادي مي رسي،‌ زيرا تمام ديوارها از بين مي روند – و اين آرزوي نهايي قلب انسان است. ما پيوسته در جست و جوي وحدت هستيم. دانسته يا نادانسته مي خواهيم با كل يكي شويم، ‌زيرا فقط با پيوستن به كل، ‌زندگي و شور و سرمستي به بالاترين اوج خود مي رسند.

 

124

ايمان و توكل

 

ايمان، توكلي بي جان است. در حقيقت توكل نداريد، ‌بلكه فقط باور داريد و اين ايمان است در حاليكه توكل زنده است، مثل عشق. تمام ايمان شما آنچه را كه دعا و مراقبه مي ناميد،‌ از دست داده است. ايمان شما زبان خلسه را فراموش كرده است. همه اهل هوش و ذهن شده اند. همه آيين ها، ‌اصول و نظامها ذهني شده اند. كلمات زيادي وجود دارد، اما معنا از دست رفته است. مفهوم گم شده است و اين موضوع طبيعي است. بايد چنين باشد. وقتي عيسي مسيح زنده بود و بر زمين راه مي رفت، عده معدودي آنقدر سعادتمند بودند كه او را بشناسند و چند قدم با او راه روند و متحول شوند. منظور مسيحي شدن نيست، بلكه وارد شدن چيزي از مسيحا به درون شماست؛‌ چيزي كه ميان شما و عيسي مسيح اتفاق مي افتد و شما به حال عبادت مي افتيد، چشمان تازه اي براي ديدن مي يابيد و قلبي تازه براي ثپيدن. و در اينصورت است كه شما تغيير مي كنيد. با توكل مي توانيد حيات تازه اي كه شما را احاطه كرده، ‌لمس كنيد. اما وقتي عيسي مسيح رفت، هرچه به زبان آورده بود توسط ديگران به فرمول تبديل شد. آنگاه مردم در ذهن مسيحي شدند، ولي خدا ديگر حضور نداشت.

 

22جولای

 

To live in relationship and yet remain independent, that is what courage is. The new man will be courageous. In the past, only two kinds of cowards have existed on the earth, the worldly kind and the otherworldly kind- but both are cowards. The really brave man will live in the world and yet not be of it.

 

زندگی کردن در یک رابطه و با این وجود مستقل ماندن، همان شهامت است. انسان نوین با شهامت خواهد بود. تاکنون فقط دو نوع بزدل بر روی زمین زندگی کرد است: نوع این جهانی و آن جهانی – اما هر دو بزدل اند. انسان شجاع واقعی در دنیا زندگی می کند، با این وجود از دنیا نیست.

 

Death is more condensed than life. Life is spread over seventy, eighty years; death happens in a single moment. It is so condensed, that if you have lived your life rightly, you will be able to enter into the mystery of death. And the mystery of death that it is only a cover. Inside is your immortality, your eternal life.

 

مرگ از زندگي متراكم تر است. زندگي در هفتاد يا هشتاد سال پراكنده است،‌ مرگ در يك لحظه رخ مي دهد. چنان متراكم است كه اگر درست زندگي كرده باشي، خواهي توانست راز مرگ را رمز گشايي كني. و راز مرگ چيزي جز يك پوشش نيست. در درون ناميرايي است، زندگي ابدي تو.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/04/31ساعت   توسط توحید  | 

123

مراقبه 30/4/:

 

روز:

اگر بتواني اندكي آواز بخواني، اگر بتواني اندكي شادماني ات را ابراز كني، اگر بتواني اندكي وجودت را بنماياني، همين كافيست. در حقيقت از كافي هم بيشتر است. ما بسيار خسيس هستيم، زيرا از خود چيزي به هستي نمي بخشيم. اين بزرگترين مصيبتي است كه انسان مي تواند گرفتارش شود. و كل بشريت به اين مصيبت گرفتار شده است: ما بگونه اي رشد يافته ايم كه خسيس شده ايم. حتي اگر چيزي را ببخشيم،‌ اين كار را معامله گرانه انجام مي دهيم. اين بخشيدن نيست. ما فقط به اين دليل چيزي را مي دهيم كه چيزي بيشتري دريافت كنيم. هميشه پاي معامله در ميان است، بخشش واقعي نيست. هرقدر كه مي تواني و با تمام وجود از خود چيزي به هستي ببخش. حتي « اندكي آواز » را در خود نگاه مدار! ابرازش كن! همانند پرنده اي باش كه صبحگاهان آواز مي خواند: براي پرنده هيچ اهميتي ندارد كه آيا كسي به آوازش گوش مي دهد يا نه. براي پرنده حضور شنونده اصلا مهم نيست. براي اين آواز نمي خواند كه در عوض چيزي بستاند. فقط از روي شور و نشاط آواز مي خواند. خورشيد طلوع كرده، صبحي دگر آمده و شب رفته است و اينها همگي انگيزه اي براي رقص و آواز پرنده هستند. راه درست زندگي همين است- هرلحظه خوش و خرم بودن، خوش و خرم بودن در زندگي و بخشيدن آن به هرچه كه سر راهت قرار مي گيرد: به يك درخت، به يك حيوان، به يك صخره. اگر از خود بخشيدن، راه زندگي تو شود، يك رهرو مي شوي. اگر آواز خواندن زندگي تو شود، يك رهرو مي شوي. راه رهروي ترك دنيا نيست، خوش و شادمان زيستن است.

 

شب:

در درون شاد باش و در برون عاشق! تو مي تواني شاد باشي و خسيس. آنگاه شادي تو خواهد مرد. براي زنده و جاري نگاه داشتن شادماني، بايد آنرا به ديگران ببخشي. خساست، رسم و عادت ديرينه انسانهاي متظاهر به دينداري بوده است. در آنان هيچ جايي براي عشق وجود نداشت. البته همه آنان در جست و جوي شادماني بودند و نتوانستند ذره اي از آنرا در هيچ جا بيابند و همچنان خسيس و آزمند ماندند. به سبب اين خساست و آزمندي هرچه كه يافتند به قتل رسيد، نابود شد، مسموم شد. از اين رو آنان همچنان غمگين ماندند. تمام قديسان ظاهري غمگين دارند، چهره اشان كشيده و درهم است- بدون هيچ خنده اي، بدون هيچ عشقي، بدون هيچ بخششي. شادماني با بخشيدن آن به ديگران رشد مي يابد و گرنه خواهد مرد. اين اصل بسيار اساسي است. حتي تو اگر منبعي از شادماني بيابي، ‌آن منبع به زودي ته خواهد كشيد. اگر مي خواهي شادماني ات پايان ناپذير شود، پس آنرا به ديگران ببخش. هرقدر كه ممكن است! و هرگز به اين نينديش كه آيا طرف مقابل شايسته‌آن است يا نيست. اينها ملاحظات اشخاص آزمند و انسانهاي خسيس هستند. كسي كه مي خواهد از خود ببخشد هرگز به اين فكر نمي كند كه آيا طرف مقابل شايسته است يا خير. چه اهميتي دارد؟ اصل قضيه بخشيدن است. همين كه تو آماده بخشيدن به ديگران باشي كافي است. شكرگزار باش كه او به تو اجازه مي دهد شادي ات را با او شريك شوي. بخشيدن شادماني به ديگران، همان عشق است و از راه عشق است كه شادماني رشد مي يابد. هرقدر بيشتر عشق بوري، شادمان تر مي شوي. هرقدر بيشتر شادمان شوي،‌ بيشتر عشق مي ورزي. اين دو يكديگر را تقويت مي كنند و در اين ميان تو به وجودي منسجم و يكپارچه تبديل مي شوي.

 

123

آرامش

 

وقتي به ياد مي آوريد، ‌عميقا آسوده و آرام باشيد. اين كار را طي روز هر چند بار كه مي توانيد، ‌انجام دهيد. بعد از گذشت چند روز حس مي كنيد كه آرامش برقرار شده است و چون سايه شما را دنبال مي كند. آرامش داراي سطوح بسياري است. يكي از سطوح آرامش را مي توان با حس كردن آرامش و با گفتن به خود كه آرامش داريد، برقرار كرد. اين اولين سطح است. سطح دوم، سطحي است كه ناگهان از حضور آن آگاه مي شويد. آنرا خلق نمي كنيد، ‌ولي فقط وقتي پيش مي آيد كه در سطح اول حضور داشته باشد. سطح دوم واقعي تر است و سطح اول، ‌راه پيش آمدن آن را هموار مي كند. آرامش مي آيد، ‌اما پيش از آمدن آن لازم است آرامشي ذهني در خود خلق كنيد. آرامش سطح اول فقط ذهني است،‌ مثل هيپنوتيزم كه توسط خود شما خلق شده است... آنگاه يك روز مي بينيد كه آرامش دوم به ميان آمده كه ربطي به عمل شما يا خودتان ندارد و در حقيقت، عميق تر از شماست. اين آرامش از منشا درونتان مي آيد؛‌ درون متحد،‌ تقسيم نشده و ناشناخته. ما فقط سطح وجودمان را مي شناسيم. فقط يك قسمت كوچك، ‌به عنوان خود شما شناخته شده است. موج كوچكي بعنوان شما نامگذاري و عنوان بندي شده است. در آن موج كوچك و در عمق آن است كه درياي بزرگ حضور دارد. پس هرچه مي كنيد، هميشه به ياد داشته باشيد كه اطراف آن آرامش را برقرار سازيد. اين هدف نيست، بلكه وسيله است. وقتي آرامش را برقرار كرديد، آرامشي از فراسوها با آن هماهنگ مي شود كه در نتيجه تلاش شما به وجود نيامده است.

 

21جولای

 

I am all for love, because love fails. I am not for marriage, because marriage; it gives you a permanent settlement. And that is the danger: you become satisfied with a toy, you become satisfied with something plastic, artificial, and manmade.

 

من سراپا طرفدار عشقم، چون عشق شکست می خورد. من از ازدواج دل خوشی ندارم، چون ازدواج موفق می شود و به تو ثبات و آرامشی دایمی می بخشد و خطر همینجاست، تو به یک اسباب بازی راضی می شوی، تو با شیئی پلاستیکی و دست ساخته انسان اقناع می شوی.

 

For those who want to live, not to think about it; to love, not to link about it; to be, not to philosophize about it – there is no other alternative. Drink the present moment's juices; squeeze it totally, because it is not going to come back again.

 

  براي ‌آنانكه مي خواهند زندگي كنند، ‌نه درباره آن فكر كنند، ‌عشق بورزند، نه درباره آن بينديشند، ‌باشند، ‌نه درباره آن فلسفه ببافند؛ ‌راه ديگري وجود ندارد. عصاره لحظه حاضر را بنوش، قطره قطره آنرا به كام بكش، چون اين لحظه مي گذرد و بازگشتي نخواهد بود.

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/04/30ساعت   توسط توحید  | 

122

مراقبه 29/4/:

 

روز:

زيبايي طبيعي و زشتي غير طبيعي است. زيبايي طبيعت و خويشتن توست و زشتي چيزي است بيگانه از تو. به همين دليل است كه هيچكس نمي خواهد زشت باشد. اما از روي ناآگاهي، همه ناگزير از زشت بودن اند. همه مي خواهند زيبا باشند اما از آنجا كه نمي دانند چگونه زيبا باشند، ‌همچنان صورت خود را آرايش مي كنند، ‌موهايشان را مي آرايند، لباسهاي گوناگون به تن مي كنند، ‌رژيم مي گيرند و از اين قبيل كارها انجام مي دهند تا زيبا شوند. اما نمي دانند كه اين كارها دردشان را دوا نمي كند. زيبايي، امري دروني است. زيبايي دروني كه وجود داشته باشد آشكار خواهد شد. از بدنت، از ذهنت و از هر چيزي كه شامل تو مي شود پرتو فشاني خواهد كرد. زيبايي دروني كه وجود داشته باشد همه چيز زيبا خواهد شد.

 

شب:

عشق مطمئن ترين راه پيروزي واقعي است اما راه عشق‌، راهي است عجيب و غريب و بسيار متناقض، زيرا عشق از تسليم آغاز مي شود و در پيروزي پايان مي يابد. تناقض در اينجاست. عشق خواهان پيروزي نيست اما پيروز مي شود. عشق مي خواهد تسليم شود اما تسليم شدنش پيروزي مي آورد! و مردمي كه مي كوشند پيروز شوند، ‌شكست خورده باقي مي مانند. شايد آنان از نگاه اين دنيا پيروز باشند اما اين پيروزي واقعي نيست، زيرا مرگ آن را از بين خواهد برد. پيروزي واقعي، پيروزي اي است كه حتي مرگ نيز نتواند آنرا از بين ببرد. تنها آنگاه خودت را پيروز بدان كه چيزي ناميرا به دست آورده باشي. عشق نخستين جرقه ناميرا بودن را در تو مي زند. آن كس كه عشق را مي شناسد، دير يا زود ناگزير از شناختن هستي است. تو فقط بايد به ژرف تر ساختن عشقت ادامه دهي. عاشق خود باش تا پيروزي از آن تو شود.

 

122

بين لذت و درد

 

تنها مرتبه اي كه هركس مي تواند در آن بطور دايم ساكن شود، ‌فضايي است كه نه اين است و نه آن. در اين فضا سكوت و آرامش برقرار است. البته در آغاز ناخوشايند به نظر مي رسد؛ چون در آن نه درد هست و نه لذت، ‌اما تمام دردها و لذتها فقط هيجان هستند. هيجاني را كه دوست داريد، لذت مي ناميد و هيجاني را كه دوست نداريد،‌ درد مي خوانيد. گاهي پيش مي آيد كه هيجان خاصي را دوست داريد و همان تبديل به لذت مي شود و بعد هيجان ديگري را دوست خواهيد داشت كه به درد تبديل مي شود. بنابراين، تجربه اي واحد مي تواند به درد يا لذت تبديل شود و اين بستگي دارد به اينكه آنرا دوست بداريد و يا دوست نداريد. در فضاي ميان لذت و درد بياساييد. اين كار يكي از طبيعي ترين حالات استراحت است. وقتي دراين حالت قرار بگيريد و آنرا حس كنيد،‌ با طعم آن آشنا مي شويد،‌ در آغاز تلخ است،‌ اما در عمق آن سكوت و آرامش حضور دارد و فرد از آن سرمست مي شود. به تدريج با طعم آن آشنا مي شويد. ابتدا بي مزه است؛‌ زيرا زبانتان پر از مزه هاي لذت و درد است.

 

20جولای

 

I bring a revolution. The individual has not to fit with the pattern; the pattern has to fit with the individual. My respect for the individual is absolute. I am not much concerned with means; means can be changed, arranged in different ways.

 

من همه معیارها را زیر و رو می کنم: فرد نباید خود را با قالب وفق دهد. قالب باید خود را با فرد وفق دهد. احترام من نسبت به فرد مطلق و بی قید و شرط است. من زیاد نگران وسیله نیستم؛ وسیله را می توان عوض کرد و به شیوه های مختلفی ترتیب داد.

 

The understanding should be clear that you have only one moment in your hands – the real moment. And again and you will get that real moment. Either you live it, or you leave it unlived.

 

بايد به روشني درك كرد كه تنها يك لحظه است كه در دست توست – لحظه واقعي و دوباره و دوباره آن لحظه واقعي را بدست خواهي آورد. يا آن لحظه را زندگي مي كني، ‌يا بي آنكه آنرا زندگي كني مي گذاري كه از دست برود.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/04/29ساعت   توسط توحید  | 

121

مراقبه 28/4/:

 

روز:

بايد بگونه اي در زمين زندگي كني كه گويي در بهشت زندگي مي كني. آنگاه مي تواني وارد بهشت شوي. تنها كساني كه از قبل در بهشت به سر مي برند مي توانند وارد بهشت شوند،‌ نه هيچكس ديگر. تنها كساني كه از قبل طعم شادي و نشاط را چشيده اند‌ شايسته    بهشت اند. اين زمين، اين زندگي فرصتي است براي چنان هشيار، حساس و همساز شدن كه بتواني شادي و نشاط را در همه جا احساس كني- نه فقط احساس كني، بلكه جزيي از آن رقص شوي. خودت را در آن نيست كني...

 

شب:

نور فقط از راه عشق مي تواند وجود داشته باشد. بدون عشق فقط تاريكي ممكن است. در دنياي درون، عشق و نور مترادف يكديگرند. دو چيز متفاوت از هم نيستند. از اين رو هركس كه مي خواهد از نور سرشار ونوراني شود،‌بايد بي قيد و شرط عشق بورزد. بدون هيچ تقاضايي عشق بورز. خواهش و تقاضا عشق را كريه مي سازد. عشق را نابود مي سازد. اگر براي عشقت شرط و شروط قائل شوي، آن ديگر عشق نيست، شهوت است. يك بازي سياسي است. قدرت نمايي است. بگذار عشقت ناب بماند. بگذار عشقت بي قيد و شرط بماند تا آرام آرام اين مساله كه به چه كسي و به چه چيزي عشق بورزي ديگر مطرح نباشد. فقط اين مساله مطرح باشد كه چگونه عاشق باشي و موضوع و مخاطب عشق، چيزي بي اساس و بي ربط است. درست همانگونه كه بدن به تنفس نياز دارد، روح نيز به عشق نيازمند است. عشق غذاي روح است. هر قدر بيشتر عشق بورزي، روح بيشتري خواهي داشت. آنگاه كه عشق تو نامحدود باشد، ‌روحت نيز نامحدود خواهد بود. آنگاه كه عشق تو هيچ حد و مرزي نشناسد، وجودت نيز هيچ حد و مرزي نخواهد نخواهد نشناسد، اين همان معناي راستين واقعيت يافتن خداست. خدا واقعيت يافتن عشق است و نه هيچ چيز ديگر.

 

121

ظلمت

 

هرگز به چيزهاي منفي اهميت ندهيد. اگر شمعي روشن كنيد، ظلمت به خودي خود ناپديد مي شود. سعي نكنيد با ظلمت بجنگيد كه اصلا امكانپذير نيست؛ زيرا ظلمت اساسا وجود ندارد. چگونه مي توان با چيزي كه وجود ندارد، ‌جنگيد؟‌ فقط شمعي روشن كنيد تا ظلمت به خودي خود ناپديد گردد. ظلمت، ترس و همه امور منفي كه ذهن تان را تسخير مي كند، فراموش كنيد. فقط يك شمع اشتياق روشن كنيد. صبحها وقتي بيدار مي شويد، قبل از هرچيز شوق داشته باشيد. مصمم باشيد كه آنروز واقعا با شادي و خوشي زندگي كنيد و بعد همين كار را انجام دهيد. صبحانه بخوريد، اما حضور خدا را هم احساس كنيد. آنگاه صبحانه غذايي مقدس مي شود. حمام كنيد، ‌اما خدا را به ياد داشته باشيد. حمام كوچك شما معبد مي شود و آبي كه شما را مي شويد،‌ چون غسل تعميد است. هر شب وقتي به خواب مي رويد، ‌به ياد آوريد چند اتفاق زيبا طي روز داشته ايد. فقط به يادآوردن آنها كمك مي كند كه فردا هم اتفاق بيفتند. فقط به يادآوريد و بعد درحاليكه آن لحظات زيبا را به ياد داريد، به خواب رويد و به اين ترتيب،‌ روياهايتان زيباتر خواهد شد، شور و اشتياق شما را در بر خواهد گرفت و شما با انرژي تازه اي زندگي خواهيد كرد. هر لحظه را مقدس كنيد.

 

19جولای

 

Life is short, energy limited, very limited. And with this limited energy we have to find the unlimited; with this short life we have to find the eternal. A great task, a great challenge! So please, do not be concerned with unimportant matters.

 

زندگی کوتاه است و انرژی محدود؛ بسیار محدود. و با این انرژی محدود، ما باید نامحدود را بیابیم؛ با این زندگی کوتاه، ما باید ابدیت را بیابیم. چه وظیفه خطیری! چه چالش بزرگی! پس بیا و به خاطر مصایب بی اهمیت نگرانی به خود راه نده.

 

Thinking about something is one thing; and to be that which you have been thinking about, is quite another. And that is the real thing: to be.

 

انديشيدن به چيزي يك مساله است؛‌ و شدن آن چيزي كه به آن مي انديشيده اي مساله اي ديگر. و همين « شدن » هدف واقعي است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/04/28ساعت   توسط توحید  | 

120

 

مراقبه 27/4/:

 

روز:

جهان در هماهنگي كامل است. هر چيزي با هر چيز ديگر سازگار و هماهنگ است. معجزه اي است شگرف، بسيار عظيم ‌بي كران، نامحدود، كه هر چيزي با چيزهاي ديگر سازگار و هماهنگ است- به گونه اي كامل. فقط انسان استثناست. انسان تنها گاو پيشاني سفيد هستي است. به اين دليل انسان تافته جدا بافته است كه به او موهبتي عظيم اعطا شده: موهبت خودآگاهي. تمام چيزهاي ديگر ناچار به سازگاري با جهان آفرينش هستند، زيرا طبيعت اشان اينگونه است، اما انسان مي تواند در اين مورد تصميم بگيرد كه آيا با هستي سازگار باشد يا نه. انسان حق انتخاب دارد. آزادي انسان موهبتي عظيم است اما او مي تواند از آن سوء استفاده نمايد. همانگونه كه ميليونها نفر از آن سوء استفاده مي كنند. اينان راه ناسازگاري با هستي را برگزيده اند. تصميم گرفته اند با هستي مخالفت ورزند و با آن جدال كنند. از اين رو آشكارا در درد و رنج گرفتارند. تو نمي تواني با كل بجنگي. كل بسيار پهناور و عظيم است. جدال تو همچون جدال قطره با درياست. كاري است احمقانه، بسيار احمقانه. اما انسانهاي بسياري اين راه را برگزيده اند. «‌خود »‌ قطره اي كوچك است كه با خدا در جنگ است و مي كوشد جهان را تسخير كند!

 

شب:

به خودت عشق بورز، ‌زيرا تنها از راه عشق مي تواني به هماهنگي برسي و يكي شوي. خودت را سرزنش مكن! به تو بدني زيبا بخشيده شده. به تو ساز و كاري زيبا به نام ذهن داده شده. اگر ذهن را درست بكار بگيري، آنرا بسيار مفيد خواهي يافت. اما اگر آنرا ارباب خود سازي، خطرناك خواهد بود. اگر تو همچنان ارباب باقي بماني، ‌هيچ مشكلي ايجاد نخواهد شد. ذهن خدمتگزار تو خواهد شد. و به تو روح بخشيده شده- پاره اي از هستي. بيش از اين چه مي خواهي.

 

120

سرور

 

سرور و شادماني پادزهر تمام ترسهاست. ترس فقط در صورتي پيش مي آيد كه از زندگي لذت نبريد. اگر از زندگي لذت ببريد،‌ ترس ناپديد مي شود. مثبت باشيد و بيشتر لذت ببريد. بيشتر بخنديد. بيشتر پايكوبي كنيد. بيشتر ترانه بخوانيد. شادتر شويد. نسبت به همه چيز مشتاق تر شويد؛ حتي نسبت به چيزهاي كوچك. زندگي شامل چيزهاي كوچك است. اگر بتوانيد شادابي را به همان چيزهاي كوچك ببخشيد،‌ آنگاه كل آن مجموعه لبريز از شادابي خواهد شد.  پس منتظر نباشيد كه اتفاقي فوق العاده به وقوع بپيوندد. منظور اين نيست كه اتفاقات فوق العاده وجود نخواهد داشت. نه،‌آنها هم روي مي دهند، اما منتظر اتفاقات فوق العاده نشويد. اتفاقات فوق العاده فقط زماني روي مي دهند كه شما با چيزهاي كوچك،‌ روزمره و عادي با ذهنيتي تازه و با طراوت،‌ با نيرويي نو و شوقي تازه رويارو شويد. آنگاه به تدريج سرور را گردآوري مي كنيد و آن مجموعه، ‌روزي به سروري عظيم و ناب تبديل مي شود. هيچكس نمي داند كه اين موضوع چه زماني اتفاق مي افتد. فقط بايد به جمع آوري سنگريزه ها در ساحل دريا ادامه داد. كل آنها يك اتفاق فوق العاده مي شود. وقتي سنگريزه اي برمي داريد، فقط يك سنگريزه است. وقتي همه سنگريزه ها را روي هم بريزيد، ناگهان به الماس تبديل مي شود و اين معجزه زندگي است. اكثر مردم دنيا منتظر اتفاقات بزرگ و وفوق العاده هستند، ولي اين اتفاقات پيش نمي آيند؛‌ مگر از طريق چيزهاي كوچك،‌ مثل خوردن صبحانه، قدم زدن،‌ حمام كردن، ‌گفت و گو با يك دوست، تنها نشستن ونگاه كردن به آسمان  يا دراز كشيدن در بستر و كار خاصي انجام ندادن. اين امور كوچك، زندگي را تشكيل مي دهند.

 

18جولای

 

Intelligence is aliveness; it is spontaneity, it is openness, it is vulnerability, it is impartiality, it is the courage to function without conclusions.

 

هوش سرزندگی است. خودانگیختگی است، گشاده نظری است. حساسیت پذیری است، بی طرفی است، شهامت عمل کردن بدون نتیجه گیری هاست.

 

Truth is not an experience. Truth is when all experience has passed away. It is pure.

 

حقيقت يك تجربه نيست. حقيقت زماني است كه تمام آزمونها از ميان رفته اند، ‌حقيقت خالص است.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/04/27ساعت   توسط توحید  | 

119

مراقبه 26/4/:

 

روز:

هستي مراقب همه ماست. ما بدون عشق هستي حتي براي يك لحظه نمي توانيم وجود داشته باشيم. هستي پيوسته در وجود ما زندگي جاري مي سازد. ما براي هستي بسيار محترم هستيم، اگرچه همچنان  آنرا بديهي مي شماريم- و خاستگاه حماقت ما همين جاست. اگر ما هستي را بديهي بشماريم، در ما هيچگونه احساس شكرگزاري وجود نخواهد داشت. انسان ديندار كسي است كه احساس شكرگزاري كند، ‌شكرگزاري فراوان. كسي كه به صرف بودن، ‌شكرگزار باشد. آنگاه كه تو شروع به احساس شكرگزاري كني،‌ هزار و يك چيز براي شكرگزاري كردن خواهي يافت و هرقدر بيشتر احساس شكرگزاري كني، ‌هدايايي بيشتر از راه خواهند رسيد.

 

شب:

گل نيلوفر نماد شكوفايي كامل خودآگاهي است. تو اينك چون يك غنچه هستي،‌ بسته و ناشكفته. از اين رو رايحه تو پراكنده نشده است. رهروي همان فرايند باز شدن برگهاي گل نيلوفر است. رهروي همچون طلوع خورشيد است. همنشيني با مرشد به معناي قدوم نهادن در دنيايي روشن از فروغ  خورشيد است. و با طلوع خورشيد، گلبرگهاي گل نيلوفر به گونه اي طبيعي – نه با زور و فشار – باز مي شوند  و رايحه اي عظيم پراكنده مي شود. رايحه خوشي و شادماني. رايحه صلح و آرامش. رايحه بزم و شادي. تو به كامروايي مي رسي و خرسند  مي شوي، زيرا هر سرنوشتي داشتي آنرا رقم زده اي. آنرا در هستي جاري ساخته اي. هرگونه سهمي كه مي توانستي بيافريني، ‌به انجام رسانده اي. اين نهايت عمل آفرينندگي توست و بعد از اين عمل نهايي، ‌احساس خشنودي و خرسندي كامل به تو دست خواهد داد.

 

119

قلب مضطرب

 

وقتي به هر شكي اجازه ورود دهيد،‌ قلب تان مضطرب مي شود؛‌ زيرا قلب در نتيجه اعتماد و توكل آرام مي گيرد و با شك و ترديد، مضطرب و پريشان مي شود. معمولا مردم از اين موضوع آگاه نيستند. در حقيقت،‌آنها پيوسته قلبي پريشان و در هم شكسته دارند و احساس آسايش قلبي را از ياد برده اند. آنها كه هيچ چيز ديگري جز حس پريشاني را نمي شناسند، تصور مي كنند همه چيز درست است،‌ اما نود و نه درصدشان با قلبي بسته و پريشان زندگي مي كنند. هرچه بيشتر اسير ذهن باشيد، ‌قلب بسته تر و پريشان تر مي شود، اما وقتي اسير ذهن نباشيد، قلب مثل يك گل نيلوفر شكفته مي شود و شكوفايي آن بسيار زيباست. آنگاه واقعا زنده هستيد و قلب آسوده است. قلب فقط در نتيجه اعتماد و عشق آرام مي گيرد. با ترديد و شك،‌ ذهن به ميان مي آيد. ترديد در ذهن است. ترديد طعمه شكار ذهن است.  وقتي در ترديد گرفتار شويد، ‌توسط ذهن گرفتار مي شويد. پس وقتي ترديد به ميان مي آيد، ‌هيچ ارزشي ندارد. ترديد اشتباه است. ترديد شما شايد كاملا به جا باشد،‌ اما بازهم غلط است؛‌ زيرا قلب شما را ويران مي كند.

 

17جولای

 

Life can exit only if something is still imperfect and has to be perfected. Life is the effort to perfect the imperfect. Life is the ambition to make the ugly beautiful. Something of imperfection is a must for life to exist, for life to go on growing and flowing.

 

زندگی فقط وقتی می تواند موجود باشد که هنوز چیزی ناقص است و باید کامل گردد. زندگی تلاش برای کامل کردن نقص است. زندگی فزون طلبی برای زیبا ساختن زشتی هاست. وجود چیزی نقص دار برای تداوم زندگی الزامی است؛ برای اینکه زندگی به رشد و جریان ادامه دهد.

 

What fulfils is that you are enjoying what you are doing, that you are putting all your energies into it; that you do not want to be anybody else; that this is what you want to be; that you agree with nature; that the part given to you to play in this drama is the right part, and you are not ready to change it even with a president or an emperor.

 

لذت بردن از كاري كه مي كني، هدفي كه تمام توان خود را به آن معطوف مي داري؛‌ آنچه كه نمي خواهي از آن ديگري باشد؛ ‌آنچه كه مي خواهي همان باشي، ‌با طبيعت در آشتي،‌ نقشي كه كارگردان در اين نمايشنامه به تو داده است و تو حاضر نيستي كه اين نقش را با رياست جمهوري يا امپراطوري عوض كني، ‌تو را به خرسندي مي رساند.

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/04/26ساعت   توسط توحید  | 

118

مراقبه 25/4/:

روز:

طبيعت را پرستش كن. رفتن به معبد و مسجد، رفتن به جايي است ساخته دست انسان. به جنگل برو! به كنار رودخانه برو! به دريا برو! آنگاه به جايي خواهي رفت كه ساخته دست خداست. اگر به آفرينش خداوند نزديك شوي،‌ به خدا نزديك تر مي شوي. آنگاه كه آفرينش خدا را پرستش مي كني... اين تنها راه پرستش اوست. خدا ناديدني است. اما آفرينش او را مي توان ديد. آفرينش او بايد پل ميان تو و او باشد. با پرستش آفرنيش خداوند، ‌آرام آرام از حضور فراگير او آگاه مي شوي. از حضور او در يك درخت، در يك تخته سنگ، در يك مرد و در يك انسان آگاه مي شوي. اما نخست پرستش كن، زيرا پرستشت به تو كمك خواهد كرد آن حضور راببيني. آنگاه خدا كمابيش ديدني و ملموس مي شود. مي تواني او را لمس كني. و لحظه اي كه بتواني خدا را اين چنين از ژرفاي وجودت احساس كني، دگرگون مي شوي. جزيي از خدا مي شوي. در خدا نيست و با او يكي مي شوي.

شب:

گل سرخ بسيار زيباست. گل نيلوفر زيباست. البته آنها گلهاي زيبايي نيستند. گلهاي زيبايي در دروني ترين هسته وجود تو شكوفا مي شوند. وقتي كه نيروي نهانت را آشكار كني،‌ وقتي كه براستي يك «‌ بودن »‌ شوي، ‌وقتي كه چيزي براي زندگي كردن باقي نمانده باشد و تو زندگي را در تماميت آن تجربه كرده باشي، ‌آنگاه چيزي در تو شكوفا مي شود. اين شكفته شدن و گل دادن براي نخستين بار،‌ هديه اي از جانب هستي براي تو مي آورد. هستي هديه هاي فراواني دارد- تولد يك هديه است، زندگي يك هديه است، ‌عشق يك هديه است- اما هديه نهايي زماني از راه مي رسد كه خودآگاهي تو يك گل نيلوفر شود. زماني كه گلهاي زيبايي در تو شكوفا شوند- مي توان آنرا به نهايت شور و سرمستي ترجمه كرد.

118

دوستي

اول بايد با خود دوستي كرد، ‌اما به ندرت مي توان كسي را يافت كه با خودش دوست باشد. ما در واقع دشمن خود هستيم، در حاليكه بيهوده اميد داريم با شخص ديگري دوست باشيم. به ما آموخته اند كه خودمان را سرزنش و محكوم كنيم. عشق به خود يك گناه تلقي مي شود، ‌در حاليكه اينطور نيست. عشق به خود پايه و بنياد ساير عشق هاست. فقط با عشق به خويشتن است كه عشق نوع دوستانه امكانپذير مي شود. از آنجاييكه عشق به خويشتن محكوم شده است، ساير عشق ها هم ناپديد شده اند و اين شيوه زيركانه اي براي نابود كردن عشق بوده است. مثل آن است كه به درخت بگوييد: « از زمين تغذيه نكن؛ ‌چون اين كار گناه است. از ماه، خورشيد و ستارگان تغذيه نكن؛ چون اين كار خودخواهانه است. در عوض، نوع دوست باش و به ساير درختها خدمت كن. » اين موضوع منطقي به نظر مي رسد و خطر در همين است. منطقي است كه اگر بخواهيد به ديگران خدمت كنيد، بايد ايثار كنيد. خدمت به معناي ايثار است، اما اگر يك درخت به اين شكل ايثار كند، مي ميرد و ديگر قادر نخواهد بود به هيچ درختي خدمت كند و اصلا زنده باشد. به شما آموخته اند: «‌ خودت را دوست نداشته باش. » اين پيام جهاني اكثر آيين هاي معنوي بوده است؛ ‌خودتان را سرزنش كنيد. شما مقصر، گنهكار و بي ارزش هستيد. به سبب اين سرزنش، درخت بشريت پژمرده شده و درخشش خود را از دست داده است. در نتيجه ديگر قادر نيست شاد باشد. همه مردم به نوعي خودشان را ايستاده نگاه مي دارند، اما در حيات و زندگي ريشه ندارند؛‌ ريشه كن شده اند. سعي مي كنند در خدمت ديگران باشند، ولي نمي توانند؛ زيرا با خودشان دوست نبوده اند.

16جولای

Let me tell you, there is no purpose in life. Life is its own purpose; it is not a means to some end, it is an end unto itself. The bird on the wing, the rose in the wind, the sun rising in the morning, the stars in the night, a man falling in love with a woman, a child playing on the street… there is no purpose. Life is simply enjoying itself, delighting in itself. Energy is overflowing, dancing, for no purpose at all. It is not a performance, it is not a business. Life is a love, it is poetry, and it is music.

بگذار با تو بگویم که در کوهستان زندگی هیچ قله ای هدف نیست. زندگی خودش هدف خویش است؛ زندگی نه وسیله ای برای رسیدن به یک پایان، که پایانی برای خود زندگی است. همراه با آواز نسیم، پرندگان در پرواز، گلهای سرخ پیچان و رقصان. خنده آفتاب در سپیده دمان، چشمک ستارگان در شامگاهان. مردی در دام عشقی گرفتار، کودکی مشغول بازی در خیابان... هیچ هدفی در آن دوردست ها نیست. زندگی صرفا از خود لذت می برد، از خود به وجد می آید. انرژی در حال لبریزش و فوران است، در حال رقص، برای هیچ منظور خاصی. این نه کار است و نه وظیفه. زندگی بازی عشق است؛ شاعری است؛ موسیقی است.

You just listen to your own heart – that is your only teacher. In the real journey of life, your own intuition is your only teacher.

كافي ست كه به نداي دلت گوش كني. او تنها آموزگار توست. در سفر واقعي زندگي، شهود تو تنها آموزگار توست.

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/04/25ساعت   توسط توحید  | 

117

مراقبه 24/4/:

 

روز:

از اين لحظه به همه چيز با نگاه خير و بركت بنگر. وقتي مي گويم همه چيز، منظورم همه چيز است. حتي وقتي احساس درد مي كني، خير و بركت است. شايد تو نداني، اما آن خير و بركت است. روزي خواهي دانست وخواهي ديد كه درد تو خير و بركت بود. لازم بود، ‌كاملا لازم. كمكي بود براي رشد تو. حتي درد كشيدن نيز خير و بركت است. تو را تزكيه مي كند. به تو كمك مي كند يكپارچه شوي. بچگي ات را از سرت بيرون مي كند و كمك مي كند بالغ شوي. از درد كشيدن پخته مي شوي. بنگر! مشاهده كن و تلاش كن در همه جا خير و بركت بيابي. خير وبركت گاهي در لباس مبدل است، ‌گاهي چندان مبدل نيست، گاهي كاملا لخت و برهنه است. اما اگر خوب نگاه كني هميشه آنرا خواهي يافت. در موفقيت، ‌در شكست، در درد، در لذت، در زندگي و همچنين در مرگ. آن در تابستان و در زمستان است. در جواني و كهنسالي هست. در سلامتي هست، در بيماري هست. كسي ديندار است كه بتواند در همه جا خير و بركت ببيند و نمي تواند هيچ جا، هيچ نقطه اي را بيابد كه در آن خير و بركت نباشد.

 

شب:

مراقبه دو چيز را براي تو دارد: نخست تو را از زيبايي كه در همه جا هست آگاه مي سازد. تو را به آن حساس مي سازد. سپس تو را زيبا مي سازد، به تو جذابيتي ويژه مي بخشد. چشمان تو از زيبايي آكنده مي شود، زيرا هستي همه زيبايي است. ما فقط بايد از اين زيبايي جرعه اي بنوشيم و بگذاريم وارد ما شود. انسان معمولا از زيبايي كه هستي را فرا گرفته آگاه نيست. او بيشتر از زشتي ها آگاه است، زيرا ذهنش هميشه بدنبال يافتن چيزهاي منفي است. چشمش به خار مي افتد، گل را نمي بيند. رنج و درد را مي بيند و از شادماني غافل است. راه و روش ذهن اينگونه است. همين كه اندكي ساكت تر،‌آرام تر و رها تر شوي، همين كه در درون وجودت بيارامي، ‌ناگهان از زيبايي درختان، از زيبايي ابرها، از زيبايي انسانها و هر چيزي كه هست آگاه مي شوي. همه چيز زيباست، زيرا همه چيز سرشار از خداست. حتي تخته سنگها نيز سرشار از خدا هستند. هيچ چيزي از خدا خالي نيست. و آنگاه كه تو از تمام اين زيبايي ها آگاه شوي، نتيجه نهايي اين مي شود كه خود زيبا مي شوي. پيامد طبيعي آن اين است كه در وجود تو جذابيتي به پا مي خيزد و شروع به پرتو افشاني مي كند. هركس مي تواند آنرا ببيند مگر اينكه خودش نخواهد. اين موضوع ديگري است. اگر كسي بخواهد آنرا ببيند، مي تواند. اما كساني كه تصميم گرفته اند چشمشان را بسته نگاه دارند، البته كه نمي توانند آنرا ببينند.

 

117

ازدواج واقعي

 

وقتي كسي با كل يكي شود،‌ مقدس مي شود. زن و مرد تا ابد نمي توانند با هم باشند. رسيدن آنها به هم موقت است و اين فلاكت عشق و سرور است. سرور به خاطر آن وجود دارد كه وصل موقت است. فرد براي مدت كوتاهي احساس مي كند كامل شده است،‌ چيزي كم نيست و همه چيز هماهنگ است. سرور عظيمي وجود دارد، ولي به زودي گم مي شود. از اين موضوع بعنوان يك كليد استفاده كنيد. وصل فقط مي تواند موقت باشد، ‌اما در درون هركس يك زن و يك مرد وجود دارد. وصل با آن زن و يا مرد دروني مي تواند دايم و ابدي باشد. راز وصل را از دنياي بيرون بياموزيد و آنرا در درون بكار گيريد. هر مرد،‌ زني در درون دارد و هر زن، مردي در درون خويش. اين يكي از برجسته ترين نگرشهاست. زيرا هر انساني از يك زن و مرد زاده شده است؛ ‌از برخورد دو قطب مخالف. بنابراين كيفيتي از پدر و كيفيتي از مادر را در بردارد. پس در عمق وجود هركس اضداد وجود دارد. اگر ضمير آگاه مرد باشد، ‌ضمير ناخودآگاه زن خواهد بود. در صورتيكه هنر برخورد با آن قطب مخالف دروني را نياموخته باشيد، عشق به فلاكت بدل مي شود،‌ سرور به دور باطل مي ماند و شما تكه تكه مي شويد. آن وصل دروني، درست مثل با هم بودن و وصل بيروني امكان پذير است،‌ اما وصل دروني كيفيتي خاص دارد كه هرگز پايان نمي پذيرد و اين يك ازدواج واقعي است.

 

15جولای

 

Intelligence gives you the courage to be alone, and intelligence gives you the vision to be creative. A great urge, a great hunger arises to be creative. And only then, as a consequence, you can be happy, you can be blissful.

 

هوش به تو شهامت می دهد تا تنها باشی و هوش به تو بصیرت می بخشد تا خلاق باشی. نیازی مبرم و ولعی شدید برای خلاق شدن پدید می آید و فقط آنگاه، بعنوان یک پیامد، می توانی خوشحال و سعادتمند باشی.

 

Why do you feel so discontented; why do you feel always so dissatisfied for no particular reason at all? Even if everything is going well, something is missing. What is missing? You have never listened to your own being.

 

چرا اين همه احساس نارضايتي مي كني؟‌ جرا هميشه به هر دليلي يا بي هيچ دليلي ناراضي هستي؟‌ح تي اگر همه چيز بر وفق مراد باشد، ‌باز احساس كمبود مي كني. مي داني گمشده تو چيست؟ ‌هرگز به وجودت گوش فرا نداده اي.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/04/24ساعت   توسط توحید  | 

116

مراقبه 23/4/:

 

روز:

مردم زندگي را امري بديهي مي شمارند، از اين رو در آنان هيچ احساس شكرگزاري وجود ندارد. و بدون شكرگزاري، هيچ رشدي وجود نخواهد داشت. بدون شكرگزاري، هيچ دين و عبادتي وجود نخواهد داشت. آغاز و انجام دين شكرگزاري است. سفري است از شكرگزاري به شكرگزاري. در آغاز يك بذر است، در پايان به گل تبديل مي شود. اما اساسي ترين اصل اين است كه نبايد زندگي را بديهي فرض كرد. ما زندگي را خود به دست نياورده ايم، بلكه زندگي يك موهبت است. اين اصل بسيار ساده و آشكار است. شايد به خاطر ساده و بديهي بودن اين اصل است كه مردم آنرا از ياد برده اند. دين با اين باور كه خدا وجود دارد آغاز نمي شود. آغاز گر دين آگاه شدن از اين است كه زندگي يك موهبت است. ما نمي دانيم كه اين موهبت از جانب كيست- اين را بايد جست و جو كرد- اما يك چيز مسلم است: زندگي يك موهبت است. نيرويي ناشناخته و اسرار آميز، اين با ارزش ترين هديه را به ما داده است. آنگاه كه اين احساس  در وجود تو تبلور يابد، جست و جوي خدا آغاز مي شود. و خدا از تيررس شكرگزاري چندان دور نيست.

 

شب:

بايد از مراقبه مثل يك سرگرمي لذت ببري. بايد كه با لذت وارد آن شوي. مراقبه تمركز فكرنيست، نقطه مقابل آن بودن است:‌ رها و آسوده بودن است. وقتي كاملا رها و آسوده باشي، براي نخستين بار واقعيت وجودت را احساس مي كني. آنگاه كه تو درگير فعاليت هستي، چنان مشغولي كه نمي تواني خودت را ببيني. فعاليت دود بيشتري پيرامون تو ايجاد مي كند. از اين رو بايد تمام فعاليتها را، دست كم به مدت چند ساعت در روز،‌كنار بگذاري. وقتي هنر آرام بودن را بياموزي ميتواني هم فعال باشي و هم آرام، زيرا آرامش تو چنان دروني مي شود كه هيچ چيزي ار بيرون نمي تواند آنرا مختل كند. فعاليت در محيط پيرامون جاري مي شود و تو در كانون، آرام مي ماني. پس تنها مبتديان مجبورند كه فعاليت را براي ساعتي در روز كنار بگذارند. اگر تو اين هنر را بياموزي،‌ ديگر مشكلي وجود نخواهد داشت: در بيست و چهار ساعت شبانه روز مي تواني در حالي كه به انجام فعاليتهاي روزمره مشغولي، مراقبه گر بماني.

 

116

فراتر از زبان

 

تمام چيزهاي عالي، ‌فراتر از محدوده زبان هستند. وقتي چيزهاي زيادي براي گفتن هست، گفتن آنها دشوار مي شود. فقط موضوعات كوچك،‌ جزيي و معمولي را مي توان به زبان آورد. هروقت كه احساس توفنده داريد، ‌گفتن آن غير ممكن مي شود؛ ‌زيرا كلمات بسيار كوچك اند و نمي توانند موضوعات بزرگ را بيان كنند. كلمات كاربردي اند. آنها براي فعاليت روزمره و عادي خوب هستند، ولي وقتي فراتر از زندگي روزمره رويد، كلمه ها ناتوان مي شوند. كلمات در مورد عشق مفيد نيستند و در دعا كاملا بي كفايت مي شوند. تمام چيزهاي عالي، فراتر از محدوده زبان هستند، وقتي متوجه مي شويد كه نمي توان چيزي را شرح داد، آنگاه رسيده ايد. آنگاه زندگي سرشار از زيبايي،‌ عشق و سرور مي گردد و به جشني پرشكوه بدل مي شود.

 

14جولای

 

Make your life an aesthetic experience. And not much is needed to make it an aesthetic experience; just an aesthetic consciousness is needed, a sensitive soul. Become more sensitive, more sensuous, and you will become more spiritual.

 

زندگی ات را به تجربه ای هنر دوستانه مبدل ساز. برای تبدیل آن به تجربه ای هنردوستانه، چیز زیادی لازم نیست. فقط یک خودآگاهی هنردوستانه لازم است؛ یک روح حساس. حساس تر شو، پراحساس تر، آنگاه روحانی تر خواهی شد.

 

Religion, to the religious spirit, is not in the Holy Scriptures but in the holiness of existence. It is not in the prayer taught by the priests of all kinds of religions. It is in the gratitude that one feels before a sunset, before a sunrise; it is in the gratitude that one feels to be a part of beautiful and tremendously miraculous existence.

 

مذهب براي روح مذهبي نسخ مقدس نيست بلكه مذهب در تقدس هستي است. نيايشي نيست كه انواع و اقسام كشيش ها مي آموزند. رضايتي است كه انسان پيش از غروب آفتاب،‌ در گرگ و ميش طلوع خورشيد احساس مي كند، ‌در رضايتي است كه انسان خود را جزيي از اين هستي زيبا و به غايت معجزه آسا احساس مي كند.

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/04/23ساعت   توسط توحید  | 

115

مراقبه 22/4/:

 

روز:

زندگي موهبتي الهي است. اما ما چنان از اين امر غافليم كه هرگز از هستي شكرگزاري نمي كنيم. هيچ احساس قدر شناسي از آن نمي كنيم. به ما موهبت فراواني ارزاني شده اما ما همچنان شكوه و شكايت مي كنيم. باز هم بيشتر مي خواهيم. بدبختي ذهن اين است كه هر قدر به آن بدهي باز هم بيشتر مي خواهد. طلبكار، سمج تر، گستاخ تر، تندخوتر و پرخاشگر مي شود- و اين راه سعادت نيست، راه جهنم است! راه سعادت از قدرداني و شكرگزاري مي گذرد. از هستي شكرگزار باش. به تو بسيار ارزاني داشته است. بيشتر طلب نكن تا به تو بيشتر داده شود. طلب كن تا به تو هيچ چيزي داده نشود. فقط به كساني داده مي شود كه قدرشناس هستند. آنان از بهر قدر شناسي شان دريافت مي دارند. از بهر قدرشناسي توانگر مي شوند. طلب كن تا به از دست دادن ناگزير شوي. هيچگاه از هستي چيزي طلب نكن. همواره از هستي بايت چيزهايي كه تاكنون به تو داده است شكرگزار باش تا با يافتن كليد در رحمت آن حيران شوي. تو مي تواني بدون اينكه چيزي طلب كني كل هستي را در اختيار داشته باشي.

 

شب:

يكي از اساسي ترين كيفيتهاي لازم براي مراقبه شكيبايي است. نبايد در شتاب باشي. هرقدر بيشتر شتاب كني مراقبه بيشتر طول مي كشد. اگر در تو صبر ايوب وجود داشته باشد- صبر همراه با عشق و اعتماد- مراقبه مي تواند در آن واحد روي دهد. مي تواند فوري و بي درنگ روي دهد. بسته به اين است كه تو چقدر شكيبا هستي. اما به خاطر داشته باش كه در خلال مراقبه هيچگاه نگران نتيجه نباشي. به موقع خود به نتيجه خواهي رسيد. اعتماد كن! از خود مراقبه لذت ببر! از آن چيزي مخواه. هيچ سودايي در سر مپروران. اگر بتواني نه بعنوان وسيله ، بلكه بعنوان مقصود و هدف مراقبه كني، ناگهان معجزه اي در تو رخ مي دهد كه مي تواند تمام وجودت را دگرگون سازد. اين دگرگوني بسيار آسان است. تو فقط بايد هنر شكيبا بودن را- كه بشريت آنرا به دست فراموشي سپرده است- فرابگيري. همه در شتاب هستند و مي خواهند خيلي زود به همه چيز دست يابند. هيچكس حاضر نيست صبر پيشه كند. به همين دليل است كه در دنياي دين، شارلاتانهاي زيادي وجود دارند. تو قهوه فوري مي خواهي پس دوره گرداني وجود دارند كه قهوه فوري مي فروشند و تو را استثمار مي كنند. رويكرد من شكيبايي است، شكيبايي نامحدود- و آنگاه معجزه آن مي تواند حتي همچون قهوه فوري اتفاق افتد. اما قبل از آن بايد شرايط لازم را فراهم كرد. اين يك تناقض است. ولي هرچيزي كه با حقيقت در ارتباط است متناقض است. بايد كه متناقض باشد، زيرا حقيقت بايد نقطه مقابل خود را هم شامل شود.

 

115

درك

 

مشكل اساسي و ريشه اي وجود شما در اينجا، فقط زماني از بين مي رود كه به هسته وجودتان رسيده باشيد، ‌نه قبل از آن. تا زماني كه عميقا شاهد نشده و مراقبه را انجام ندهيد، ‌شناختي حاصل نمي شود. هيچكس ديگري نمي تواند اين درك را به شما بدهد. بايد آنرا كسب كنيد. با تلاش فراوان، ‌ستيز و ايثار بايد آنرا بدست آوريد. فقط در آنصورت است كه مشكل ناپديد مي شود. در عمق درونتان خواهيد دانست كه هميشه اينجا بوده ايد. موضوع، ‌بودن شما در اينجا نيست؛ ‌چون پيوسته اينجا بوده ايد اما به صورتهاي متفاوت. صورتها و ظاهر تغيير مي كنند، ‌اما شما هميشه اينجا بوده ايد. صورت پيوسته تغيير مي كند، اما شما بخشي از كل هستيد. رود به دريا مي ريزد. آب دريا به ابر تبديل مي شود و مي بارد و رود مي شود و ... كل هستي به صورت يك چرخه است. شما ابدي هستيد و تا ابد زنده خواهيد ماند. خلقت خدا نه آغازي دارد، ‌نه پاياني. خلقت خدا ابدي است. وقتي در عمق وجود خود رويید و محراب درونتان را بگشاييد، وقتي وارد آن ژرفا شويد، ‌تشخيص مي دهيد كه هميشه اينجا بوده ايد.

 

13جولای

 

Life is interdependence. Nobody is independent, not for a single moment can you exist alone. You need the whole existence to support you; each moment you are breathing it in and out. It is not relationship, it is utter interdependence.

 

زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست؛ حتی برای یک لحظه هم نمی توانی تنها زندگی کنی. تو به کل هستی نیاز داری که از تو حمایت کند؛ هر لحظه تو آنرا با نفس به درون می کشی و به بیرون می دهی. این یک رابطه صرف نیست. این همبستگی محض است.

 

There is no point being worried about other people; their opinions mean nothing. The only thing that matters in life is your own opinion about yourself, your own respect for yourself.

 

لزومي ندارد كه غم ديگران را بخوري؛ ‌عقيده ايشان معنايي ندارد. تنها امري كه در زندگي مهم است، آن است كه عقيده تو درباره خودت چيست،‌ احترام تو به خودت.

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/04/22ساعت   توسط توحید  | 

114

مراقبه 21/4/:

روز:

آن زيبايي را پرستش كن كه همه جا را فرا گرفته است. اما ما از آن ناآگاهيم. طلوع و غروب خورشيد را پرستش كن. ستارگان، ابرها، درختان و انسانها را پرستش كن، زيرا آنها همگي جلوه اي از خداوند هستند. نغمه اي از پرستش شو. به همه جا با چشمان پرستش گر بنگر. دست از انتقاد بردار. منتقد بودن روش مطمئن چشم بستن به روي تمام چيزهاي مهم و بامعناست. آفريننده باش. منتقد نباش! تو فقط در صورتي مي تواني آفريننده باشي كه بداني چگونه پرستش كني. از پرستش، ‌آفرينندگي برمي خيزد. وجودت را در آفرينش شركت مي دهي. آنگاه كه زيبايي و شكوه هستي را ببيني، دوست خواهي داشت آنرا زيباتر كني. چنين است كه آفرينندگي متولد مي شود. آفرينندگي تلاشي است براي كمي زيباتر ساختن زندگي. كمي لبخند، ‌خنده، ‌شور و نشاط و عشق بخشيدن به هستي. كمي بهتر كردن از آنچه هست. و پرستش راستين يعني همين.

شب:

مقصد شاعر و عارف از يكديگرمتفاوت است. آنان در يك مكان و در يك گام قرار دارند. شاعر و عارف دقيقا در يك گام قرار دارند و هردو پشت يك در ايستاده اند. اما شاعر بيرون را نگاه مي كند و عارف درون را- تفاوت در اينجاست. بزرگترين تفاوت اين است. عارف همين كه به درون بنگرد، بي درنگ وارد مي شود. او نمي تواند باز ايستد. هيچ چيزي نمي تواند او را متوقف سازد. مقاومت در برابر كشش به درون رفتن ممكن نيست. مراقبه تو را قادر مي سازد گام نهايي را برداري. پس تمام تلاشت،‌ تمام وجودت بر يك چيز متمركز كن. يك واژه را همواره به ياد داشته باش:‌ مراقبه. تمام انرژي ات را صرف مراقبه كن تا براي تو يك واقعيت شود و بتواني بي درنگ وارد شوي.

114

تغيير

به عقيده من نبايد سعي كرد چيزي را تغيير داد؛ ‌زيرا اين سعي و كوشش،‌ همه امور را به جاي آسان كردن، دشوارتر خواهد كرد. ذهن شما به چيزي وابسته است و اكنون همين ذهن مي كوشد وابستگي اش را قطع كند، اما بيشترين كاري كه مي تواند انجام دهد، سركوب كردن وابستگي است. ذهن هرگز نمي تواند به راستي وابستگي اش را قطع كند. براي آنكه وابستگي به راستي قطع شود، ذهن بايد بفهمد وابستگي چرا به وجود آمده است. براي كنار گذاشتن وابستگي عجله اي نيست. در عوض، ببينيد چرا آن وابستگي خاص به وجود آمده است. فقط به مكانيزم،‌ كاركرد و شروع آن، شرايط و ناآگاهي هايي كه در بوجود آمدن موثر بوده اند، توجه كنيد. فقط متوجه چيزهاي اطراف آن باشيد. در قطع وابستگي شتاب نكنيد؛‌ زيرا كساني كه عجله دارند، وقت كافي به خود نمي دهند تا وابستگي هاي خود را درك كنند. وقتي ريشه و علت وابستگي خود را درك كنيد، مي بينيد كه وابستگي به خودي خود از دستهايتان مي لغزد و مي رود. حتي لازم نيست آنرا كنار بگذاريد. علت وجود هر چيز اشتباه، درك غلط ماست؛ ‌چيزي غلط درك شده است. پس اشتباه به وجود مي آيد. آنرا درست بفهميد و آنگاه اشتباه ناپديد مي شود. آنچه مشكل را ايجاد مي كند، مثل تاريكي است. نور بيافرينيد،‌ فقط نور. زيرا با حضور نور، ‌ظلمت ديگر وجود نخواهد داشت.

12جولای

To live a life of compromise is worse than death. And to live a life of truth, even if it is for a single moment, is far more valuable than to live eternally in lies. To die for truth is far more valuable than to live in lies.

زندگی کردن یک زندگی سازشکارانه، بدتر از مرگ است و زندگی کردن یک زندگی صادقانه، حتی برای یک لحظه، بسیار ارزشمندتر از زندگی ابدی مالامال از دروغ است. مردن برای حقیقت بسیار ارزشمندتر از زندگی در میان نیرنگهاست.

First travel the path, know perfectly well where it leads – only then can you hold the hands of others and take them on the path.

نخست راه را برو،‌ چم و خم آنرا بياموز و ببين كه مقصد آن كجاست. پس از اين شناخت است كه مي تواني دست ديگران را بگيري و راهنماي راه شوي.

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/04/21ساعت   توسط توحید  | 

113

مراقبه 20/4/:

 

روز:

نيايش ستون بنيادين عبادت است. كسي كه قادر به نيايش است قلبي دارد كه هر لحظه آماده گشوده شودن به روي عبادت است. نيايش يعني فراتر بردن آن ديگري از خود. نيايش سم مهلك " خود " است. آنگاه كه تو هرچيز و همه چيز را نيايش كني، آنگاه كه كل عالم را نيايش كني، " خود " ناپديد مي شود و ناپديد شدن " خود " تو را در دسترس خداوند قرار مي دهد. خدا فقط زماني مي تواند در تو فرود آيد كه " خود " كاملا تركت گفته باشد. تو بايد قلبت را خالي كني تا خدا بتواند وارد آن شود. خدا يعني كل و " خود " يعني اينكه تو مي كوشي از آن كل مستقل و جدا باشي. آنگاه  كه " خود " وجود ندارد، آنگاه كه تلاشي براي جدا و مستقل بودن از كل وجود ندارد، تو آماده ذوب شدن و يكي شدن با كل هستي. و ذوب شدن، يكي شدن و پيوستن به كل، شادماني، خير وبركت، شور و سرمستي مي آقريند. هدف رهروي همين است.

 

شب:

راز بزرگ راه عشق اين است: عشق بدون چشمداشت و خودجوش تمام وجود تو را به انرژي عشق دگرگون مي كند و انرژي عشق شدن همان الهي شدن است. چيزي بيش از این لازم نداري. بيشتر از آن است كه بتواني طلب كني يا تصورش را بكني. كامروايي به بار مي آورد و شكوفايي كامل. گلهاي آگاهي در درونت شروع به شكوفا شدن مي كنند.

 

113

شجاعت

 

شما آرمانهايي بسيار نفساني را آموخته ايد: «‌ شجاع باش »‌! اما يك انسان واقعا هوشمند، ‌چگونه ممكن است كه از ترس اجتناب نكند؟‌ همه مي ترسند. در واقع بايد بترسند. زندگي چنان است كه همه بايد بترسند و كساني كه نمي ترسند، ‌با شجاع شدن ترس هايشان را كنار نگذاشته اند. افراد شجاع،‌ ترسهايشان را سركوب كرده اند. آنها به راستي دلير نيستند. با پذيرفتن ترسهاي خود است كه مي توان دلير شد. موضوع شجاعت نيست، ‌بلكه فقط بايد حقايق زندگي را ديد و تشخيص داد كه ترس طبيعي است. پس بايد ترس را پذيرفت. مشكل وقتي به ميان مي آيد كه مي خواهيد آنرا سركوب كنيد. يك انسان واقعا هوشمند، ‌چگونه ممكن است كه از ترس اجتناب نكند؟‌ راننده اتوبوس با سرعت در جاده مي راند. آيا شما در وسط جاده مي ايستيد؟ ‌گاوي در برابرتان ظاهر مي شود، ‌سم مي كوبد و آماده حمله است،‌ آيا نهراسيده همان جا مي مانيد؟ اين كار احمقانه است. انسان باهوش بايد از برابر خطر دور شود. ترس يك امر طبيعي است. نمي گويم در زندگي ترس وجود نخواهد داشت، ‌بلكه متوجه خواهيد شد كه نود درصد ترسهاي شما فقط زاده تخيلات خودتان است. حدود ده درصد ترسها واقعي است و بايد آنها را پذيرفت. حساس تر، هشيارتر و تحريك پذيرتر شويد. همين قدر كافي است تا متوجه شويد كه مي توانيد از ترسهايتان بعنوان پله هاي پيشرفت استفاده كنيد.

 

11جولای

 

Be an individual if you really want truth to happen to you. Take all the risks that are needed to b ea individual, and accept the challenges so that they can sharpen you, can give you brilliance and intelligence.

 

اگر واقعا می خواهی حقیقت بر تو آشکار گردد، فرد باش؛ پیه همه مخاطراتی که برای فرد بودن لازم است بر تن بمال، و چالشها را بپذیر تا بتوانند ترا صیقل دهند، بتوانند هوش و ذکاوتی سرشار به تو ببخشند.

 

You can only share with others that which you have got: if you are miserable, you will share misery. When two miserable persons are together, the misery is not only doubled, it is multiplied. The same is true about your blissfulness … the same is true about all experiences.

 

تنها آن چيزي را مي تواني با ديگران قسمت كني كه از آن توست: اگر شور بختي، ‌شور بختي را تقسيم مي كني، وقتي دو شور بخت با هم اند ،‌شوربختي دو برابر نيست، چند برابر خواهد شد. همين قاعده درباره سعادتمندي حاكم است. همين در تمامي آزمونها صادق است.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/04/20ساعت   توسط توحید  | 

108

مراقبه 15/4/:

 

روز:

عشق يك گل است، زيباترين گل عالم. اين گل چون در قلب جاي دارد ناديدني است اما مي توان بوي خوش آنرا در بيرون نيزاحساس كرد. گل عشق در قلب شكفته مي شود اما بوي خوش آن همواره پراكنده مي شود و به ديگران نيز مي رسد. آنقدر بوي خوش دارد كه بتواني كل هستي را انباشته كند. هرگاه انساني چون مسيح يا بودا يا محمد وجود داشته كه قلبشان به گلي از عشق تبديل شده است و كل هستي از وجودشان خير و بركت يافته اند، تو هم مي تواني به گل عشق تبديل شوي.

 

شب:

تا زماني كه مقام خدايي ات را نشناسي به هيچ چيز دست نمي يابي و زندگي ات به ناكامي مي انجامد. و تو مي تواني مقام خدايي ات را بشناسي. حق مسلم توست. اما بايد مدعي آن شوي. بايد در راه آن تلاش كني و در مورد آن آفريننده باشي. بايد، تمام امكانات را براي رشد خود بكارگيري. بايد فراتر از بشريت رشد يابي. بايد پايت را از بشريت فراتر بگذاري و الهي شوي، چون كه خدا بودن واقعيت وجود توست.

 

108

ذهن آشفته

 

لائوتزو مي گويد:‌« ‌من آدمي هستم با ذهني آشفته. وقتي ذهن همه مرتب و منظم است،‌ ذهن من در هم ريخته است. وقتي همه باهوش به نظر مي رسند، من ابله هستم. »‌ منظور اين است كه او در زندگي حسابگري نمي كند، بلكه فقط زندگي مي كند. او مثل حيوانات،‌ درختان و پرنده ها زندگي مي كند. او به سادگي زندگي مي كند، بي آنكه با زندگي بجنگد و يا اهميتي بدهد به كجا مي رود. حتي هيچ جا هم خوب است. ذهن را كنار بگذاريد. اين كار دشوار، اما ممكن است. كنار گذاشتن زيركي، يكي از بحراني ترين مشكلات ذهني امروزي است. لازم است كمي وحشي تر شويد. اين كار به شما معصوميت مي بخشد و شما را آماده جهيدن به درون عشقي بزرگ تر و پرشورتر مي سازد. لازم نيست عشق تان نسبت به شخصي خاص باشد. عشق  مي تواند به زندگي، هستي و انسانها باشد. عشق مي تواند به نقاشي، ‌شعر، ‌رقص، ‌موسيقي، ‌نمايش و هرچيز ديگر باشد. ولي در هر حال بايد عشقي بزرگ و پرشور باشد كه كل زندگي تان را در بر بگيرد و شما را در خود حل كند تا چيزي باقي نماند. آنگاه شما و عشق تان يكي مي شويد و اين سبب تحول شما خواهد بود. ترس آنجاست،‌ ولي ترس را انتخاب نكنيد. كساني كه ترس را انتخاب مي كنند، خودشان را نابود مي كنند. بگذاريد ترس باشد، ‌اما با وجود آن،‌ وارد عشق شويد.

 

6جولای

 

Life affirmation, not life-negation, is religion – because God is life, and there is no other God. God is the green of the trees and the red of the trees and the gold of the trees. God is all over the place. Only God is. To deny life means to deny God, to condemn life means to condemn God, to renounce life means you are thinking yourself wiser than God.

 

تایید زندگی ( و نه نفی زندگی ) دین است – زیرا خدا زندگی است و هیچ خدای دیگری جز خدای یگانه نیست. خدا سبزی درختان، سرخی درختان و زردی درختان است. خدا همه جا هست. فقط خدا هست. انکار زندگی یعنی انکار خدا، نکوهش زندگی یعنی نکوهش خدا، چشم پوشیدن از زندگی یعنی اینکه خود را داناتر از خدا می دانی.

 

Forget about the world and the utopias, and change yourself. And this is the beauty; if you change yourself, you have already started changing the world. Because with your change, a part of the world has changed.

 

جهان و ناكجا  آبادها را فراموش كن و به تغيير خود همت گمار. و زيبايي همين جاست:‌ اگر خود را تغيير دهي، تغيير جهان را آغاز كرده اي. با تغيير تو، بخشي از جهان تغيير كرده است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/04/15ساعت   توسط توحید  | 

107

مراقبه 14/4/:

 

روز:

عبادت هيچ ربطي به دين ندارد. عبادت رويكردي هنري است. عبادت پديده اي زيبا شناختي است نه پديده اي مذهبي. اما اگر تو از هستي شكرگزاري و قدر شناسي كني، آرام  آرام حضوري تو را فرا مي گيرد كه قبلا هرگز احساسش نكرده اي. در حيرت مي شوي. تنها قلب شكرگزار است كه چنين تكاني را احساس مي كند. آن تكان همان خداست. خدا فقط در پرده آخر حاضر مي شود اما حضور او در شكل يك تجربه است. آنگاه خدا رهايي است، نيرواناست. اما نخست با عبادت شروع كن. هيچگاه با خدا شروع مكن، زيرا چنين خدايي دروغين خواهد بود. اگر تو بر خدايي دروغين  باور داشته باشي، عبادت دروغين خواهد بود. نخست عبادتت را ژرف تر ساز. تا آنجا كه ممكن است از ژرفاي قلبت عبادت كن. آنگاه خدا با پاي خودش مي آيد. پس پيش از هرچيز بياموز كه عبادت گر باشي.

 

شب:

تو در واقعيت يك خدا هستي. ممكن است به خواب رفته باشي و در خواب ببيني كه يك گدايي، يك مرد يا يك زني، سياه يا سفيدي، اين يا آن هستي، فقير يا ثروتمندي- اما اينها خواب و رويايي بيش نيست. آنگاه كه ذهن دست از رويا پردازي بردارد، فقط يك چيز باقي مي  ماند و آن اين است كه: « من خدا هستم. » بدون دانستن اين حقيقت از دنيا رفتن ناكام مردن است. تو زماني كامروا مي شوي كه بداني « خدا هستي » و اين ربطي به باور داشتن يا نداشتن تو ندارد. رهبران ديني قرنهاست كه مي گويند پادشاهي خداوند در درون توست- اما اين كافي نيست. تو بايد خودت تجربه اش كني. وقتي باور داري خدا هستي، آنگاه « من » بااهميت تر مي شود و خدا زير سايه آن قرار مي گيرد. اما تو وقتي « من خدا هستم »‌ را تجربه كني. در مي يابي كه « من » واژه اي بيش نيست، يك واژه صوري. فقط خداست كه واقعي است. تفاوت بين انسان ديوانه و انسان عارف در همين است. ديوانه هم مي تواند ادعا كند كه « من خدا هستم » اما اين « خود » اوست كه چنين ادعايي مي كند. عارف نيز ادعا مي كند ‌« من خدا هستم »‌، اما او مي گويد «‌ من نيستم، پس خدا هستم. » پس بدون اين تجربه از دنيا نرو. دنيا فرصتي است براي تجربه كردن واقعيت وجودت.

 

107

عشق و شيدايي

 

فقط آدمهاي احمق،‌ معناي عشق را مي دانند؛‌ زيرا عشق نوعي ديوانگي است.  شايد هرگز به قله عشق نرسيده و تشنه آن باشيد. عاشق بوده ايد،‌ اما عشق تان هرگز شيدايي نبوده است. هرگز آن عشق شيدايي نبوده، بلكه عشقي ميان حال بوده است؛‌ مثل شعله اي نبوده كه همه چيز را مي سوزاند. شما عاشق بوديد، اما در عشق تان فنا نشديد و توانستيد جان سالم به در بريد. چون عاشقي زيرك بوديد. فقط در آن حد پيش رفتيد و بعد متوقف شديد. ذهن شما مي گويد: « اين ديگر خيلي زياد از حد است. بيش از اين پيش رفتن خطرناك است. عشق فقط يك تجربه را مي شناسد كه رضايت بخش است و آن، تا نهايت پيش رفتن است. آنگاه انرژي تغيير بزرگي خواهد كرد. شناختن اوج عشق، ‌فقط براي يكبار كافي است و ديگر نيازي به تكرار آن نيست. آن تجربه كل وجود شما را تغيير مي دهد. كمتر زيرك باشيد. زيركي را فراموش كنيد.

 

5جولای

 

To live without the ego is grace, is music; to live without the ego is to live, to really live. That life I call poetry: the life of one who is surrendered to existence.

 

زندگی بدون نفس فیض الهی است، موسیقی است؛ زندگی بدون نفس زیستن است، واقعا زیستن. من این زندگی را شاعری می خوانم: زندگی کسی که تسلیم هستی شده.

 

Past is non – existential, so is future. Past is no more, future is not yet, only the present is. It is always now – only the now exists.

 

گذشته وجود ندارد و آينده نيز هم. گذشته ديگر نيست و آينده هنوز نيامده، تنها اكنون وجود دارد. اكنون هميشگي است – فقط اكنون است كه زنده است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/04/14ساعت   توسط توحید  | 

106

مراقبه 13/4/:

 

روز:

در دنيا دو نوع دين وجود داشته است: دين مراقبه و دين عبادت. و اين دو همچون دو دشمن در كنار همديگر قرار گرفته اند. بشريت را دوپاره كرده اند. براي مثال، دين بودايي دين مراقبه است و دين مسيحيت دين عبادت و تا امروز هيچ پلي ميان آنها وجود نداشته است. اين نه فقط بشريت را به دو پاره تبديل كرده، بلكه خود انسان را نيز به دو نيمه شكافته است، زيرا كليت انسان تنها در كل بودن او شكوفا مي شود. و انسان هر دو نيمه وجودش را داراست. يك نيمه از وجود انسان با مراقبه شكوفا مي شود و نيمه ديگر آن با عبادت. و اگر انسان يك جنبه را فداي ديگري كند، نيمه جان باقي مي ماند. تلاش من در اينجا بر آن است تا بين اين دو پل بزنم. رهرو بايد هم انسان مراقبه گر باشد و هم انسان عبادت. هر دو با هم!

 

شب:

انسان كتاب آسماني ناخوانده و ناگشوده است. ما هميشه به خواندن كتابهاي مذهبي مشغوليم، اما هيچگاه كتاب آسماني وجودمان را نمي خوانيم. هرچه در تورات، انجيل و قرآن و ... نوشته شده است، در وجود توهست، جوهره آن درون توست. طبيعت امور اينگونه است كه وقتي تو حقيقت را بر زبان آوري تبديل به دروغ مي شود. كافيست تا حقيقت را بر زبان آوري تا دروغين شود. حقيقت تنها زماني حقيقت مي ماند كه در سكوت كامل در درون تو به سر برد. تنها در درون وجود خود توست كه صداي آرام و آهسته خدا را خواهي يافت. فقط بايد يك شرط را به جا آوري: بايد خاموش و بي صدا بماني تا بتواني آن صدا را بشنوي. تا بتواني آنرا بخواني.

 

106

زندگي بدون برنامه ريزي

 

هستي برنامه ريزي نشده است. زندگي بدون برنامه ريزي‌، ‌زيبايي شديد دارد، زيرا هميشه حيرتي زيبا در انتظار شماست. آينده فقط تكرار است؛ هميشه چيز تازه اي اتفاق مي افتد و هرگز نمي توان آنرا بديهي  و مسلم فرض كرد. افرادي كه به امنيت رسيده اند، يك زندگي بورژوايي دارند. منظور از زندگي بورژوايي، بيدار شدن در ساعت هفت و نيم، خوردن صبحانه در ساعت هشت، ساعت هشت و نيم سوار اتوبوس شدن، پنج و نيم برگشتن به خانه، نوشيدن چاي، خواندن روزنامه، تماشاكردن تلويزيون و خوابيدن است. روز بعد دوباره همين اتفاق مي افتد. همه چيز معلوم و معين است. هيچ چيز تازه اي وجود ندارد. آينده فقط تكرار گذشته خواهد بود و طبعا ترس وجود نخواهد داشت. اين كارها را بارها انجام داده ايد و در نتيجه، مهارت كسب كرده ايد و مي توانيد به آساني، دوباره آنها را انجام دهيد. همراه هرچه تازه هست، احساس ترس مي آيد؛ زيرا كسي نمي داند قادر به انجام آن كار تازه هست يا نه. كسي كه كاري را براي اولين بار انجام مي دهد هميشه متزلزل،‌ مردد و نامطمين است. او نمي داند قادر است از عهده آن كار برآيد يا نه. اما در همين التهاب و ترديد، زندگي يا بهتر بگوييم، ‌شور زندگي و جاري بودن وجود دارد.

 

4جولای

 

Poetry is the whole descending into the part, the ocean disappearing into the dewdrop. Poetry is a miracle.

 

شعر و شاعری سرازیر شدن کل به درون جزء است. ناپدید شدن اقیانوس به درون قطره شبنم. شاعری معجزه است.

 

Dropping the mind means drooping the past, and with it, of course, the future disappears. Drooping the mind means you are suddenly awakened into the present and the present is the only reality there is.

 

ترك ذهن بمعناي ترك گذشته است. و همراه با آن، بي ترديد، آينده نيز ناپديد مي شود. ترك ذهن بمعناي بيداري ناگهاني و حضور در اكنون است، ‌و اكنون تنها واقعيت موجود است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/04/13ساعت   توسط توحید  | 

105

مراقبه 12/4/:

 

روز:

زندگي هيچ چيز بزرگي ندارد. زندگي پر است ازچيزهاي كوچك. اما اگر تو بداني كه چطوربا اين چيزهاي كوچك خوش باشي، آنها را به چيزهاي بزرگ دگرگون خواهي كرد. در دست بودا حتي آب معمولي به شراب تبديل مي شود. اين دقيقا عين معجزه اي است كه مي گويند مسيح انجام داد: مسيح آب را به شراب تبديل كرد. فقط انسانهاي احمق اند كه اين حقيقت را واقعي مي پندارند، در حاليكه آن حقيقتي نمادين است. در دستان مسيح آب شراب است. تو مي تواني با نوشيدن آن آب، آب خالص، مست شوي. بستگي به اين دارد كه چگونه بنوشي. به نوشيدن بستگي ندارد، به نوشنده بستگي دارد.

 

شب:

خوش و خرم باش! نوراني شو. نور از قبل وجود دارد. لازم نيست هيچ كاري انجام دهي. فقط بايد نور را كشف كني. نور در درون توست. پس تو نبايد هيچ جاي ديگري بروي. فقط در سكوت به سر ببر. آرام شو. به درون بنگر و جست و جو كن. مجبور خواهي بود از ميان انبوه افكارها و آرزوها بگذري. اما آنها به اندازه اي كه از بيرون به نظر مي رسند بزرگ و انبوه نيستند. بلي، تو بايد خودت را اندكي جابجا كني و به درون فشار دهي. اما اين يك بازي و سرگرمي است. آنگاه كه بتواني راهت را از ميان آن انبوهي به فضاي باز وجود دروني ات بگشايي، نور را خواهي ديد. آن نور، وجود دروني توست. جزيي از نور عظيم هستي و آتش جهان است.

 

105

تغيير دادن دنيا

 

شما خود دنيا هستيد. وقتي تمايلاتتان را تغيير دهيد، دقيقا دنيايي را كه در آن زندگي مي كنيد، تغيير مي دهيد. ما قادر نيستيم دنياي بيروني را تغيير دهيم و اين كاري است كه حكام قرنها در انجامش كوشيده اند و كاملا شكست خورده اند. تنها راه تغيير دنيا،‌ تغيير دادن نگرش خود است و ناگهان در دنيايي متفاوت زندگي خواهيد كرد. ما در يك دنياي واحد زندگي نمي كنيم. شخصي كه در گذشته زندگي مي كند، چگونه مي تواند با شما در يك زمان باشد؟ شايد كنار شما نشسته باشد، اما به گذشته فكر مي كند. يك نفر ديگر ممكن است در آينده، ‌در چيزي كه هنوز نيامده است، باشد. چنين شخصي چطور ممكن است با شما در يك زمان باشد؟ فقط افرداي كه در زمان حال زندگي مي كنند،‌همزمان و معاصر هستند. زمان حال از آن ‌شما نيست و هيچ ارتباطي با شما ندارد. وقتي كسي كاملا در زمان حال و مكان حاضر باشد،‌ ديگر وجود بيروني نخواهد داشت،‌ بلكه به جاي او خدا حضور خواهد داشت. فقط زمانيكه در خدا زندگي كنيم، مي توانيم در يك دنياي واحد با يكديگر زندگي كنيم. شايد سالها با شخصي زندگي كنيد و او هم در دنياي خودش. در نتيجه، اصطكاكي مداوم ميان دو دنياي شما وجود خواهد داشت، ‌اما فرد به تدريج مي آموزد كه از اين اصطكاك اجتناب كند. اين حالت،‌ باهم زندگي كردن نام دارد؛ ‌اجتناب از اصطكاك و برخورد. نام ديگر آن خانواده‌،‌ جامعه يا بشريت است. در حاليكه شما اگر در خدا نباشيد، ‌نمي توانيد با كسي به معناي واقعي زندگي كنيد.

 

3جولای

 

TO discover truth is arduous, it needs a long pilgrimage. It needs a great emptying of the mind; it needs a great cleansing of the heart. It needs certain innocence, a rebirth: you have to become a child again.

 

کشف حقیقت طاقت فرساست، به سفر زیارتی دور و درازی نیاز دارد. به تخلیه فوق العاده ذهن، به پاکسازی فوق العاده دل، به معصومیتی خاص و به تولدی دوباره نیاز دارد. از نو باید کودک شوی.

 

God is not person but only the experience that the whole existence is an alive phenomenon; it is not matter alone. It is throbbing with life! That it has a heartbeat. The moment you know that the universe has heartbeat, you have discovered God.

 

خداوند يك شخص نيست بلكه تنها تجربه اي است كه تمام هستي را به پديده اي زنده مبدل مي سازد: ‌تنهايي او مطرح نيست. او با زندگي مي تپد! با زندگي كه داراي ضربان است. لحظه اي كه دريابي كه دل هستي مي تپد، خداوند را كشف كرده اي

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/04/12ساعت   توسط توحید  | 

104

مراقبه 11/4/:

روز:

همه جا از عبادت سرشار است. ستارگان عبادت مي كنند. درختان عبادت مي كنند. درياها عبادت مي كنند. غير از انسان كل هستي پيوسته در حال عبادت است. فقط انسان است كه با آگاهي عبادت را برمي گزيند، به يك دليل معين: انسان يگانه موجود خودآگاه است. از اين رو انسان حق انتخاب دارد. او مي تواند خود را از جريان طبيعي هستي بيرون كشد يا اينكه مي تواند به جزيي از آن تبديل شود. هيچ موجود ديگري چنين اختياري ندارد. پرندگان از روي اختيار صبحها آواز نمي خوانند، بلكه از روي غريزه اين كار را انجام مي دهند. درختان و كوهها عبادت مي كنند اما عبادت آنها پديده اي طبيعي است. شان و مقام انسان در اين است كه مي تواند از شان خود نزول كند و راه عبادت را برنگزيند. انسان هميشه بر سر دوراهي قرار دارد. هرگامي كه بخواهد بردارد بايد دست به انتخاب بزند. هرگام او ممكن است درست يا نادرست باشد. هرگاه كه با غم يا شادي رويرو شدي، هميشه شادي را برگزين. هرگاه كه بر سر دوراهي جدي بودن يا شوخ بودن قرار گرفتي، هميشه شوخ طبعي را برگزين. به ياد داشته باش: ما همان مي شويم كه برمي گزينيم. مساله برگزيدن است.

شب:

براي خدا تاريكي وجود ندارد. براي نور تاريكي وجود ندارد. تاريكي تنها زماني هست كه نور نيست. به همين دليل اين دو هرگز با هم وجود ندارند. نور اصلا نمي داند كه تاريكي هم هست. از كجا مي تواند بداند؟ آنگاه كه نور هست، تاريكي نيست. تاريكي فقط يك « نبودن » است. خدا هيچ تاريكي نمي شناسد. اما ما فقط تاريكي را مي شناسيم- چنين است كه پل ميان ما و خدا فروريخته. ما نيز بايد به نقطه اي برسيم كه در آن تاريكي نيست شود و تنها نور بماند. روزي كه تاريكي براي تو ناپديد شود، روز بزم شادي است. روز خير و بركت است. آن روز زماني فرا مي رسد كه بداني تو نور هستي.

104

ديوانگي

دنيا تصور مي كند كه جوينده شدن ديوانگي است، اما اين ديوانگي،‌ تنها راه سلامت عقل است. بدبختي ما آن است كه زبان عشق را فراموش كرده ايم، به اين دليل كه خود را با استدلال و منطق يكي كرده ايم. استدلال و منطق اشكالي ندارد، اما انحصار طلب است. استدلال به كلي به وجودتان مي چسبد. آنگاه احساس دچار رنج مي شود؛‌ قحطي زده مي شود و شما به تدريج احساستان را فراموش مي كنيد. احساس تحليل مي رود و مي ميرد. اين حس مرده، به باري سنگين و به قلبي مرده تبديل مي شود. البته فرد به نحوي زندگي مي كند، ‌اما زيبايي و ملاحتي در زندگي او وجود نخواهد داشت. زيرا بدون عشق،‌ زندگي هيچ جاذبه اي ندارد. بدون عشق،‌ شعر وجود نخواهد داشت و زندگي سراسر نثر خواهد بود. زندگي دستور زبان خواهد شد و فاقد ترانه؛ قلبي خواهد داشت،‌ اما فاقد درونمايه خواهد بود. حركت از منطق به احساس و سعي در ايجاد تعادل بين اين دو، كار كساني است كه واقعا شجاع هستند – يعني مردم ديوانه – زيرا بهاي رسيدن به مقصد،‌ چيزي نيست جز ذهن شما كه منطق بر آن حكمفرماست. وقتي اين تمايل را كنار بگذاريم، نثر ديگر در مركز زندگي نخواهد بود، بلكه شعر در مركز زندگي حاكم مي شود. آنگاه به جاي هدف، ‌بازي و به جاي پول و قدرت، سادگي در مركز زندگي قرار خواهد داشت و اين همه لذت خالص زندگي است؛ ديوانگي.

2جولای

A man who trusts himself comes to know the beauty of it – comes to know that the more you trust yourself, the more you bloom; the more you are in a state of let – go and relaxation, the more you are settled and serene, the more you are calm, cool and quiet.

کسی که به خودش اعتماد می کند، نسبت به زیبایی اش شناخت می یابد- به این شناخت می رسد که هر قدر بیشتر به خود اعتماد کنی، بیشتر شکوفا می شوی؛ بیشتر در حالتی از رهایی و فراغی بال قرار داری. هرقدر بیشتر در صلح و آسودگی خیال باشی، ساکن تر و خنک تر و ساکت تری.

The only way to destroy poverty is to create so much wealth that greed becomes irrelevant. When wealth is enough, poverty will disappear.

تنها راه نابودي فقر،‌ آفريدن چنان ثروتي است كه حرص و طمع را بي معنا سازد. وقتي ثروت كافي باشد،‌ فقر از ميان خواهد رفت.

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/04/11ساعت   توسط توحید  | 

103

مراقبه 10/4/:

 

روز:

عبادت واقعي هيچ ارتباطي با زبان ندارد، زيرا خدا هيچ زباني را نمي شناسد. سه هزار زبان مختلف در دنيا وجود دارد و بنا به گفته دانشمندان، در هستي پنجاه هزار زمين موجود است كه در آن حيات جاري است. تصور كن كه اگر خدا مجبور باشد از اين همه زبان سر درآورد، چقدر آشفته خواهد شد. خدا تنها يك زبان را مي فهمد. نام اين زبان سكوت است و سكوت نه انگليسي است، نه آلماني، نه فرانسوي. هركس سكوت پيشه كند ديگر به هيچ مليت، هيچ گروه زباني، هيچ نژاد و مذهبي تعلق ندارد. سكوت هيچ مرزي نمي شناسد، بي حد و مرز است. و در سكوت بودن،‌عين عبادت كردن است. سكوت ساخته دست انسان نيست،‌ موهبت الهي است. هرگاه در سكوت به سر بري با خدا تماس مي يابي.

 

شب:

چون بيدار شوي، زندگي كاملا متفاوتي را در پيش خواهي گرفت. اگرچه زندگي ات همچنان مثل گذشته است اما تو ديگرهمان آدم گذشته نيستي. سبك و سياق تو متفاوت است. خودآگاهانه تر زندگي مي كني. ديگر در تاريكي كورمال كورمال راه نمي روي. از راه قلب زندگي مي كني نه از راه سر. زندگي ات سرشار از عشق‌، عاطفه و رقص و آواز مي شود. بزم شادي برپا مي كني. و ناگفته پيداست كه هركس نزد تو مي آيد تحت تاثير قرار مي گيرد. اين حالت مسري است. همچون آتش است. آتشي مهار ناپذير كه پيوسته گسترش مي يابد.

 

103

كشيدن راه

 

هرگاه در زندگي پيشرفتي داشته ايد،‌ بكوشيد فضاي آنرا زنده كنيد. ساكت بنشينيد و آن خاطره را به ياد آوريد. فقط آنرا در ذهن به ياد نياوريد، بلكه آنرا زنده كنيد. سعي كنيد همان احساساتي را كه در هنگام كسب پيشرفت داشتيد، به ياد آوريد. بگذاريد امواج آن موقعيت، ‌شما را احاطه كند. به همان فضا برگرديد و اجازه دهيد آن حالت،‌ دوباره اتفاق بيفتد.  شناختهاي ارزشمندي دست خواهد داد،‌ اما لازم است آنها را تكميل كنيد. و گرنه فقط  در حد خاطرات خواهد ماند و شما ارتباط  با آنها را از دست خواهيد داد و ديگر قادر نخواهيد بود وارد همان دنيا شويد. آنگاه يك روز مي رسد كه ديگر آنها را باور نخواهيد داشت. شايد فكر كنيد كه آن پيشرفت و موقعيت،‌ فقط يك خيال بوده و خاطره آن، نوعي هيپنوتيزم يا حقه بازي ذهن است. اينگونه است كه بشريت،‌ تجارب زيباي زيادي را از ياد برده است. هركس در زندگي به فضاهاي زيبا مي رسد،‌ اما ما هرگز نمي كوشيم راه به آن فضاها باز كنيم تا مثل غذا خوردن، راه رفتن و خوابيدن طبيعي شوند و هرگاه كه چشم مي بنديم، بتوانيم در آن فضا باشيم.

 

1جولای

 

As you become more and more sensitive, more and more sensuous, you will see more and more beauty around. The deeper your insight, the greater the beauty and when you see this whole existence as a tremendous dance, a celebration, you are liberated by it. It is celebration that liberates, it is love that liberates, it is beauty that liberates, it is beauty that liberates – it is not metaphysics or philosophy.

 

هر قدر حساس تر و حساس تر می شوی – پراحساس تر و پراحساس تر – زیبایی بیشتر و بیشتری را پیرامون خود خواهی دید. بصیرت تو هرقدر ژرف تر باشد، این زیبایی عظیم تر است. و وقتی تو کل هستی را به شکل رقصی باشکوه، یک جشن، می بینی؛ به این وسیله آزاد می شوی. این جشن است که آزادی می بخشد، عشق است که آزادی می بخشد، این زیبایی است که آزادی می بخشد، نه علوم مابعدالطبیعه یا فلسفه.

 

And I tell you, you can be free in an unfree society, you can be blissful in a miserable world. There is no hindrance from others; you can be transformed.

 

بگذار بگويم كه در جامعه اي غير آزاد مي تواني آزاد باشي. در جهاني سياه بخت،‌ سعادمند باشي، ‌مانعي از سوي ديگران نمي تواند وجود داشته باشد مي تواين دگرگون شوي.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/04/10ساعت   توسط توحید  | 

102

مراقبه 9/4/:

 

روز:

اين پند مرا آويزه گوش خود كن: هرچه بيشتر شكرگزاري كن. شكرگزاري جوهره عبادت است و عبادت فقط زماني امكانپذير است كه تو همه چيز را موهبتي الهي بداني. هر نفس را موهبت بداني. وه چه موهبتي! چنان ارزشمند است كه به هيچ قيمتي نمي توان خريدش. قيمت ندارد. تو نمي تواني زندگي را بخري. نمي تواني عشق و حس زيباشناسي را بخري. نمي تواني آفرينندگي را بخري. نمي تواني هوشمندي و خرد را بخري- اما همه اينها به تو بخشيده شده است. حتي قبل از اينكه تو درخواست كني، براي تو فراهم شده است. كافيست ذره اي درونت را بكاوي تا به گنج برسي. گنج و فقط گنج.

 

شب:

خدا بي حد و مرز، بي نهايت و پهناور است. خدا درياست و ما قطره اي شبنم. بايد كه هنر نيست شدن در دريا را بياموزيم. اين كار شهامت مي خواهد، زيرا نيست شدن در دريا يعني مردن قطره. تا زمانيكه قطره نميرد دريا نمي تواند متولد شود. آنگاه كه بذر بميرد درختي تنومند متولد مي شود. بذر نيست مي شود و فقط از راه نيست شدن بذر است كه درخت هست مي شود.

 

102

عشق

 

عشق معشوق را رهاتر و رهاتر خواهد كرد. عشق بال مي بخشد و آسمان پهناور را به روي معشوق مي گشايد. عشق نمي تواند زندان بسازد. اما اين خاصيت عشق،‌ زماني متجلي مي شود كه دوست داشتن، توام با آگاهي باشد. تصاحب ... همه سعي مي كنند فرد محبوب خود را به تصاحب درآورند، اما اين ديگر عشق نيست. در حقيقت، وقتي شخصي را به تصاحب در مي آوريد،‌ نفرت مي ورزيد، ‌نابود مي كنيد، ‌مي كشيد و يك قاتل مي شويد. عشق بايد رهايي ببخشد. عشق بال مي بخشد و آسمان پهناور را به روي معشوق مي گشايد. عشق نمي تواند زندان بسازد،‌ اما اين خاصيت عشق، ‌زماني متجلي مي شود كه دوست داشتن،‌ همراه با آگاهي باشد.

 

30جون

 

Politicians are the most immature minds in the world. Only third-rate minds become interested in politics; mediocre people and people who are suffering from an inferiority complex, they become politicians.

 

سیاست بازان نابالغ ترین اذهان دنیا هستند. فقط ذهن های دست سوم به تزویر علاقه مند می شوند؛ افراد پیش پاافتاده و افرادی که از عقده حقارت رنج می برند، سیاست باز می شوند.

 

If you are not capable of being alone, your relationship. It is just a trick to avoid your loneliness, nothing else.

 

اگر نتواني تنها باشي،‌ پيوند تو درغين است. اين تنها نيرنگي است تا از تنهايي فرار كني، ‌همين و بس.

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/04/09ساعت   توسط توحید  | 

101

مراقبه 8/4/:

روز:

سفر از عشق آغاز مي شود و در نور يا روشني به پايان مي رسد و عبادت پلي ميان اين دوست. سفر از ناداني به خردمندي چيزي نيست جز سفر عبادت. عبادت يعني « من چنان كوچك هستم كه اگر كل به من كمك نكند هيچ كاري از دستم برنمي آيد. » عبادت، واگذاشتن « خود » ‌به دست هستي است. تسليم و واگذاري نه از روي نااميدي، بلكه با درك و فهمي عميق. موجي كوچك چگونه ميتواند برخلاف دريا حركت كند؟ هرگونه تلاشش بيهوده خواهد بود. اما اين همان كاري است كه كل بشريت مشغول انجام آن است. ما در درياي پهناور آگاهي امواجي كوچك هستيم. مي تواني اين درياي آگاهي را خدا بنامي. مي تواني حقيقت، روشني، نيروانا، دارما بنامي اش. همه اينها به اين نكته اشاره دارند كه ما جزيي از درياي بيكران هستيم. اما ما امواجي بسيار كوچك هستيم. نمي توانيم از خود اراده داشته باشيم و سرنوشتي براي خود رقم بزنيم. ميل و آرزوي اراده داشتن و دست يافتن به چيزي از روي خواست و اراده سبب اصلي بدبختي هاست.عبادت يعني اينكه تو با آگاهي از بيهودگي اراده انساني خودت را به دست اراده الهي واگذاري و بگويي « خواست، خواست توست. » اين فقط در صورتي ممكن است كه عشقي عظيم به هستي وجود داشته باشد. سفر از عشق آغاز مي شود و در روشني پايان مي پذيرد و ميانه سفر را عبادت، رهايي و آرامش ژرف تشكيل مي دهد.

شب:

بايد در ژرفاي وجودت آگاه باشي كه زندگي موهبتي است بسيلر ارزشمند. هر لحظه آن،‌ چنان گرانبهاست كه نبايد هدرش دهي. زندگي فرصتي است بزرگ براي رشد يافتن. تو نبايد خودت را مشغول جمع آوري سنگهاي رنگين و گوش ماهي هاي كنار ساحل كني. كارهاي مهم تري را بايد انجام دهي. كارهايي با معناتر. بايد به درون بنگري. نبايد فقط به امور بيرون مشغول شوي، زيرا اين كار، تلف كردن لحظه هاي زندگي است. بايد شروع به كاويدن درون كني. بايد ژرف و ژرف تر به درون آگاهي ات نفوذ كني تا كانون وجودت را احساس كني. همين كه كانون وجودت را احساس كردي، پاسخ تمام پرسشها را مي يابي. تمام معماها حل مي شوند. مي تواني وراي همه چيز را ببيني و در آن لحظه است كه مي فهمي هستي چقدر به ما بخشيده و ما چقدر نسبت به آن ناسپاس و قدر نشناس بوده ايم. شكرگزار بودن لازمه اصلي زندگي ديني است. از شكرگزاري است كه عبادت برمي خيزد. از شكرگزاري است كه عشق، جذابيت و برازندگي برمي خيزد. اما تو تنها زماني مي تواني احساس شكرگزاري كني كه ارزش زندگي، ارزش فراوان زندگي، ارزش تخمين ناپذير زندگي را احساس كني.

101

آگاهي يافتن

نخستين قدم براي يافتن آگاهي،‌آن است كه به جسم خود توجه كنيم. وقتي از جسم خود آگاه شديم، ‌معجزه اي روي مي دهد. خيلي از كارهايي كه عادت داشتيم انجام دهيم، ‌به سادگي ناپديد مي شوند. جسم آسوده تر مي شود و از تعادل بيشتري برخوردار مي گردد. با توجه كردن به جسم آرامش عميقي در جسم تان جاري مي شود. آنگاه نسبت به افكارتان آگاه مي شويد. افكار ظريف تر و البته خطرناك تر از جسم هستند و وقتي از افكارتان آگاه شويد، ‌از آنچه در درونتان روي مي دهد،‌ شگفت زده خواهيد شد. اگر هرچه را كه در هر لحظه روي مي دهد روي كاغذ بنويسيد، حيرت خواهيد كرد. فقط ده دقيقه افكارتان را بنويسيد. بعد از خواندن آنها، كاغذ را از بين ببريد تا كسي نتواند آنها را بخواند. هنگام نوشتن آفكارتان را ويرايش نكنيد. از خواندن آنچه در ذهن تان هست، سخت متعجب خواهيد شد.

29جون

Science now needs great mediators, otherwise this earth is doomed. Science now needs people who can use their minds, who are masters of their being, who can use science in a conscious way. Otherwise we are on the verge of committing universal suicide.

اکنون علم به مراقبه گران بزرگی نیاز دارد، و گرنه این کره خاکی محکوم به نابودی است. اینک علم به افرادی احتیاج دارد که بتوانند اذهان خود را به کار گیرند، کسانیکه مالک وجود خویش اند، کسانیکه قادرند علم را به شیوه ای خودآگاهانه به کار گیرند. در غیر اینصورت ما در مرز یک خودکشی جهانی به سر می بریم.

Only two individual can relate. Only two freedoms can come and embrace each other. Only two nothingness can penetrate into each other and melt into each other.

تنها دو فرد مي توانند رابطه برقرار كنند. تنها دو فرد مي توانند سوي هم آيند و يكديگر را در آغوش بگيرند. تنها دو هيچ مي توانند به هم بياميزند و در هم ذوب شوند.

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/04/08ساعت   توسط توحید  | 

100

مراقبه 7/4/:

روز:

عبادت بايد كاملا فردي باشد. عبادت بايد خودجوش باشد، نه آموختني. عبادت آموختني دروغين است. آنگاه عبادت تو طوطي وار خواهد بود. كلماتي بي احساس ، بي روح و بي معنا را تكرار خواهي كرد. اما هرگاه عبادت از قلب تو برخيزد و چيزي از وجود تو را در خود داشته باشي، معنايي عظيم حواهد يافت. آنگاه عبادت « ... پرجار و جنجال و بي محتوا كه آدمي سبك مغز نقل مي كند » ‌نخواهد بود. معنا و نغمه اي عظيم در خود خواهد داشت. تو بايد ياد بگيري با هستي مراوده كني. با ستارگان گفت و گو كن. با رودخانه گفت و گو كن. با درختان و با صخره ها نيز. از اين كار خجالت نكش، زيرا خداوند از اين راه خود را به تو مي نماياناد. هر چيزي كه هست، جلوه اي از خداست. شروع به مراوده با خداي آشكار كن تا روزي قادر شوي با خداي پنها مراوده كني. با ديدني شروع كن تا آنگاه بتواني به سوي ناديدني جهشي بزرگ انجام دهي. با زمين گفت و گو كن. با سبزه زار گفت و گو كن. شايد اين كار تو در آغاز ديني به نظر نيايد، اما سلام كردن بر يك درخت، چيزي زيبا، روحاني و مقدس در خود دارد، زيرا تو روح درخت و حضور آنرا محترم مي شماري و از آن غفلت نمي ورزي. اگر تو بتواني فقط يك چيز را بياموزي، اين كه از خدا در شكل تمام تجلياتش غفلت نورزي، آنگاه جهل ناپديد مي شود و خرد بر مي خيزد. از دروني ترين هسته وجودت خرد برمي خيزد.

شب:

تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم خودت را آنگونه كه هستي بپذيري و به جست و جوي روح عريانت برخيزي. روح تو را چنان پندارهاي احمقانه زير بار خود سنگين ساخته اند كه تو بايد بارهايت را بر زمين بگذاري. بايد خودت را خالي كني. فقط با خالي كردن خود از بار تمام مهملاتي كه ديگران به روي دوشت گذاشته اند مي تواني نخستين تماس را بيابي، نخستين تماس با وجودت را. اين تماس بسيار رهايي بخش است. رهايي از زمان، رهايي از ذهن، رهايي از مرگ. ناگهان وارد بعد ابديت مي شوي. كمتر از آن ارزش ندارد.

100

تصور نكنيد داشتن انرژي كم، ‌اشكالي دارد. داشتن انرژي زياد هم امتياز خاصي نيست. مي توان از انرژي زياد هم بعنوان نيرويي مخرب استفاده كرد و اين كاري است كه طي قرنها همه افرادي كه از انرژي زيادي برخوردار بوده اند،‌ انجام داده اند. دنيا هيچگاه از كسانيكه انرژي كم دارند، ‌رنج نبرده است. در واقع آنها معصوم ترين مردم بوده اند. آنها هيچگاه هيتلر و استالين و موسيليني نمي شوند. آنها نمي توانند جنگ جهاني به راه اندازند و نمي كوشند بر دنيا غلبه كنند. آنها جاه طلب نيستند و نمي توانند بجنگند. انرژي كم،‌ فقط در صورتي مشكل ساز مي شود كه به بي تفاوتي تبديل مي شود. اگر اين بي تفاوتي مثبت باشد،‌هيچ ايرادي بر آن نيست. تفاوت انرژي كم و زياد،‌ مثل تفاوت ميان فرياد ونجواست. فرياد،‌انرژي زياد است و نجوا،‌ انرژي كم. گاهي فرياد كشيدن احمقانه و نجوا درست است.

28جون

Live life in its totality and living in the world, do not be of it. Live in the world like a lotus flower in water: it lives in water, but the water touches t not.

زندگی را با تمامیت آن زندگی کن. و در دنیا زندگی کن، از آن نباش. در دنیا همچون نیلوفر آبی زندگی کن، نیلوفر آبی در آب زندگی می کند ولی آب به آن دست نمی یازد.

Love respects so much that it gives freedom. And if love is not giving freedom, it is not love, it is something else.

عشق چنان از احترام سرشار است كه آزادي را هديه مي كند. و اگر عشق آزادي به همراه نياورد، ‌عشق نيست، ‌چيزي ديگري است.

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/04/07ساعت   توسط توحید  | 

99

مراقبه 6/4/:

 

روز:

براي اينكه بتواني عبادت كني، لزومي ندارد خدا را باور داشته باشي. نخست بايد عبادت را بشناسي سپس ناگزير به خدا باور مي يابي. در اين دنياي دروغين، خدا مقدم بر عبادت شمرده مي شود. تو بايد به خدا باور داشته باشي. و اين يعني دروغ. باور چيزي دروغين است. آنگاه كه تو عبادت مي كني باورهاي خودت را عبادت مي كني. تو تنديسي از خدا يا هرچه كه دوست داري مي سازي و اين بازيچه دست خود توست. تو مي تواني اشعاري زيبا براي عبادت بسرايي يا صاحب نظران دين مي توانند آنرا بسرايند يا اينكه مي تواني اين اشعار را در متون قديمي بيابي- اما تمام اينها ساخته دست خود انسان است. دين واقعي از عشق بر مي خيزد، بگونه اي طبيعي. دين عشقي سرشار است كه به عبادت تبديل مي شود و عبادت در نهايت خدا را بر تو اشكار مي سازد. آنگاه عبادت نه يك باور، بلكه يك مكاشفه خواهد بود.

 

شب:

هر چيزي كه داراي حد و مرز است تو را اسير مي سازد. تو بايد از تمام حد و مرزها فراتر روي. آنگاه كه به مرحله اي برسي كه در آن وجودت با هيچ حد و مرزي روبرو نباشد و بي هيچ تعريف و چارچوبي فقط باشي، آنگاه كه از تمام حد و مرزهاي ذهن و بدن فراتر روي، وارد دنياي درياگون مي شوي. پس لازم نيست به چيزي دل بسته شوي. چنان رها باش كه وجودت از حركت بازنماند. همچنان رودخانه باش. رودخانه از سرزمينهاي زيادي مي گذرد اما همچنان به راه خود ادامه مي دهد. رودخانه از ميان مناظر بسيار زيبا مي گذرد بدون آنكه دل بسته شود. مي رود و مي رود تا به دريا برسد. همچون رودخانه باش، روان و رها. و گرنه تبديل به مرداب خواهي شد. و مرداب هرگز به دريا نمي رسد. فقط رودخانه است كه مي تواند به دريا برسد. بي آغاز و بي پايان، روان باش تا دريا دور نباشد. هر قدرهم كه دور باشد، دور نخواهد بود.

 

99

منطق

 

ذهن امروزي بسيار منطقي و در دام منطق اسير شده است. از آنجايي كه منطق نيرويي جبار است،‌ احساسات زيادي در ذهن سركوب مي شود. وقتي منطق ذهن را كنترل مي كند، چيزهاي زيادي را به نابودي مي كشد. منطق، ‌اجبار است و به قطب مخالف خود اجازه نمي دهد زندگي كند. احساسات و عواطف قطب مخالف منطق هستند. عشق قطب متضاد منطق است. دين قطب مخالف استدلال است. استدلال اينها را نابود و ريشه كن مي كند. آنگاه ناگهان مي بينيد كه زندگي تان فاقد معناست؛ ‌زيرا معنا ارتباطي با منطق ندارد. شما نخست به استدلال گوش مي دهيد و بعد همه چيزهايي را كه مي رفت به زندگي تان معنا ببخشد، ‌نابود مي كنيد. وقتي آنها را نابود كرديد، احساس پيروزي مي كنيد و ناگهان حس مي كنيد تهي هستيد. اكنون چيزي در دست شما نمانده است، بلكه فقط منطق به جا مانده است و با منطق چه مي توان كرد؟ نمي توان منطق را خورد. نمي توان آنرا آشاميد. نمي توان به آن محبت كرد. نمي توان آنرا زيست. منطق فقط زباله است. اگر اهل منطق و استدلال باشيد، زندگي پيچيده مي شود. در حاليكه زندگي بسيار ساده است. كل مشكل بشريت متافيزيكي است. زندگي چون گل ساده است. پيچيده نيست،‌ ولي اسرارآميز است. با اينكه گل پيچيده نيست،‌اما با منطق و استدلال نمي توان آنرا درك كرد. مي توان عاشق گل شد، مي توان آنرا بوييد، لمس و حس كرد و حتي مي توان گل بود. مي توان گل را تجزيه كرد، اما موجودي مرده در دست شما خواهد بود.

 

27جون

 

Religion is rebellious, and the man of religion is a rebel. He is rebellious against all orthodoxy, against all traditions, against all organizations, against all ideologies. His only love is for truth, and his whole love is for truth. Only such a man finds it.

 

مذهب سرکش است و انسان مذهبی عصیانگر. او بر ضد همه راست دینی ها، بر ضد همه سنت ها بر ضد همه ایدئولوژیها به عصیان برمی خیزد. تنها عشق او، عشق به حقیقت است و همه عشق او برای دستیابی به حقیقت. فقط چنین انسانی آنرا می یابد.

 

Celebration has to happen first in your own home, at close quarters. Then it becomes a great tidal wave and spreads all over existence.

 

جشن بايد اول در خانه خودت برپا گردد. در چارديواري محصور، ‌پس از آن به موجي سركش فرا مي رويد و تمامي را در بر مي گيرد.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/04/06ساعت   توسط توحید  | 

98

مراقبه 5/4/:

روز:

يگانه عبادتي كه مي توان آنرا عبادت ناميد عشق است. تما ديگر عبادتها، دروغين هستند. عبادتهايي ساختگي و بدلهايي نارسا هستند. مردم چون نمي توانند عشق بورزند، عبادت مي كنند. عبادت به آنان تسلي مي دهد. انسان در فريفتن ديگران چنان ماهر است كه در نهايت شروع به فريفتن خود مي كند. او چون قادر نيست به انسانها عشق بورزد شروع به عشق ورزيدن به انسانيت مي كند و اين، روال زندگي او مي شود. ذهن، تو را سر كار گذاشته است. انسانيت را در كجا مي خواهي پيدا كني؟ هر جا كه بروي انسان واقعي و ملموس را خواهي يافت. انسانيت مفهومي است انتزاعي. يك انگاره است و تونمي تواني به يك انگاره عشق بورزي. اما عشق ورزيدن به يك انگاره بسيار آسان است، زيرا هيچ دردسري نمي آفريند. هيچكس از تو توقع ندارد چيزي را فدا كني. تو مي تواني همچنان مثل گذشته باشي و ادعا كني كه بزرگترين عاشق انسانيت هستي. انسانهايي كه نمي توانند به هستي عشق بورزند شروع به عشق ورزيدن به خدا مي كنند. هستي دو دست توست و خدا فقط در ذهنت وجود دارد. يك مفهوم است و وجود عيني ندارد. انسانها از عشق مي ترسند، اما عشق ورزيدن به خدا برايشان آسان است. خدا هرگز نمي ميرد، زيرا كه او وجود ندارد. و چيزي كه وجود ندارد غير ممكن است بميرد. اما من به تو مي گويم كه خدا نه گذشته اي دارد نه آينده اي و خداوندي است كه حقيقت دارد. خدا تنها يك مفهوم فلسفي است.عبادت را تنفس كن! با عبادت زندگي كن! به اين هستي زيبا عشق بورز! و از راه عشق است كه از حضور فراگير خداوندي در همه جا آگاه خواهي شد. باز تكرار مي كنم نه از حضور خدا، بلكه از حضور خداوندي.

شب:

با گذشت عمر، خاطرات بيشتري در تو انباشته مي شود تا جاييكه به كوه بزرگ تبديل مي شود. كوهي بسيار سنگين. تو در زير بار اين سنگيني كمر خم مي كني. همين كه از بي فايده بودن خاطرات گذشته آگاه شوي، مي تواني فراموششان كني. گذشته به تو نچسبيده است، تو هستي كه به آن چسبيده اي. پس فقط كافيست دستت را رها كني. سپس چيز ديگري از آگاهي تو سر بر مي آورد و پي مي بري كه آينده هنوز نيامده است. پس چرا بايد در مورد آن نگران بود؟ آنگاه كه آينده از راه برسد به آن خواهيم پرداخت، به آن پاسخ خواهيم داد. لزومي ندارد در مورد آينده نگران باشي- آينده شايد هرگز نيايد و يا شايد بگونه اي بيايد كه تو در حال حاضر نتواني تصورش بكني. آينده قابل پيش بيني نيست. نود و نه درصد افكار تو در مورد آينده هيچگاه واقعيت نخواهد يافت و تلف كردن وقت خود براي آن يك درصد، كاري است بس احمقانه. آنگاه كه ازاين امر آگاه شوي، خودت را از آينده كنار مي كشي. لحظه اكنون هيچ محتوايي ندارد. اگر تو اكنون و اينجا باشي، آگاهي ات خالي خواهد بود. مي تواني ببيني! هرگاه به درون ذهنت بنگري خواهي ديد يا چيزي متعلق به زمان گذشته در آن جاري است يا متعلق به زمان آينده. مادامي كه پاي لحظه اكنون در ميان است، آگاهي محض است. و انسان مراقبه گر آرام آرام با رها كردن گذشته و آينده شروع به جاي گيري در لحظه اكنون مي كند. زيستن در اكنون و اينجا، ديندار زيستن است، آگاهي محض است و هرچه از آگاهي محض برخيزد پرهيزگاري است. هركاري انجام دهي رواست و از آن پشيمان نمي شوي. هيچگاه به سبب انجام دادن كاري احساس گناه نمي كني.

98

حركت و سكون

در محيط، رقص در جريان است و در مركز، سكون مطلق. مدي تيشن، ‌فقط بستن چشمها و ساكت بودن نيست. در حقيقت، وقتي بودا ساكت زير درخت نشسته بود و حركتي نمي كرد، رقصي عميق در درون او جريان داشت و آن رقصِ آگاهي بود. اين رقص قابل ديدن نيست، اما وجود دارد. هيچ چيز در توقف كامل نيست. توقف كلمه اي غير واقعي است. همه چيز به خود ما بستگي دارد؛ مي توانيم زندگي مان را بي قرار و آشفته سازيم يا آنرا به يك رقص تبديل كنيم. توقف در ذات هيچ چيز نيست. مي توان بي قراري جنجال آميزي داشت و اين خود فلاكت، روان پريشي و ديوانگي است. در حاليكه مي توان هين انرژي را به طور خلاق به كار گرفت. آنگاه بي قراري ديگر بي قراري نيست،‌ بلكه آرام و لطيف مي شود و صورت رقص و ترانه به خود مي گيرد. تناقض در اينجاست كه وقتي رقصنده در حال رقص است،‌ توقف دارد و غير ممكن اتفاق مي افتد؛ درست مانند مركز گردباد كه در توقف و آرامش است. چنين توقفي به هيچ صورت ديگر امكان پذير نيست. وقتي كه رقص، كامل است، آن توقف اتفاق مي افتد. و اين رقص،‌ مركزي دارد و نمي تواند بدون داشتن مركز ادامه يابد. محيط و حاشيه در رقص اند. براي شناختن مركز، تنها راه آن است كه رقصي كامل شويم. آنگاه رقصنده،‌علي رغم رقص و تحرك، ‌متوجه چيزي آرام و بسيار خاموش در درون مي شود.

26جون

Mind opens outside; meditation opens inside. Mind is a door that leads you outside in the world; meditation is the door that leads you to your interiority – to the innermost shrine of your being. And suddenly, you are enlightened.

ذهن به بیرون باز می شود و مراقبه به درون و ذهن دری اشت که در دنیا تو را به بیرون رهنمون است و مراقبه دری که تو را به عالم درون هدایت می کند. درونی ترین زیارتگاه وجودت – و ناگهان تو به اشراق می رسی.

Mind is needed only because you are not really conscious. If you are really conscious, then there is insight, there is no thinking. Then you act out of insight, you do not out of your mind. Mind is not needed then.

به ذهن نيازمندي، چون واقعا آگاه نيستي. اگر واقعا آگاه شدي، بينش خواهي يافت، فكر كردن مطرح نيست. عمل تو ناشي از بينش است،‌ سرچشمه عمل ذهن نخواهد بود. پس مي بينيد كه به ذهن نيازي نيست.

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/04/05ساعت   توسط توحید  | 

97

مراقبه 4/4/:

روز:

عبادت مردم ازروي بدبختي اشان است. مردم به اين دليل عبادت مي كنند كه بدبخت هستند و گمان مي كنند از راه عبادت مي توانند از بدبختي نجات يابند. اين نوع عبادت فقط مي تواند آنان را تسلي دهد اما نمي تواند به آنان كمك كند تا از بدبختي نجات يابند. آنان با بدختي خود انس خواهند گرفت و اين بسيار خطرناك است. به همين دليل است كه در شرق مردم را مي بيني در انواع بدبختي ها به سر مي برند بدون اينكه عصيان كنند، بدون اينكه هيچگونه تلاشي براي بهبود زندگي اشان انجام دهند. و اين را به ديندار بودن نسبت مي دهند! آنان به همه چيز خو گرفته اند و كاملا فراموش كرده اند كه زندگي مي تواند چيزي متفاوت باشد. زندگي اشان را همانگونه كه هست پذيرفته اند. اين وضعيت خوب نيست. جلوي تحول را مي گيرد. از اين رو من عبادت را هيچگاه در زمان بدبختي توصيه نمي كنم. عبادت تنها بايد زماني باشد كه تو شادمان هستي. آنگاه كه مي تواني آواز بخواني و به رقص درآيي و خوش و خرم باشي. پس عبادت جهش بزرگي به سوي ناشناخته است، زيرا به تو كمك مي كند به هستي اعتماد كني. عبادت همان اعتماد است. عشق بازي با كل است. عشق بازي با درختان، ستارگان ، كوهها و هرچه كه هست.

شب:

ما بذر هستيم اما اگر بذر بميريم ناكام خواهيم مرد. بايد تبديل به گل شويم و رايحه دلنوازمان را بپراكنيم. فقط در اينصورت كامروا مي شويم. يك درخت آنگاه به كامروايي مي رسد كه شكوفا شود. آنگاه كه بهار از راه مي رسد و درخت، وجود خود را به رنگهاي زيبا، بوهاي دلنواز، نشاط و طراوت مي شكوفاند. آنگاه كه درخت در باد و خورشيد به رقص در آيد به كامروايي مي رسد. فراز تو بلند تر از هيماليا و ژرفاي تو ژرف تر از اقيانوس آرام است. و آنگاه كه از فراز و ژرفاي خود آگاه شوي، زندگي ات سراسر شكرگزاري مي شود. هستي چيزهاي زيادي به تو بخشيده است. هستي تمام آفرينشهاي خود را در وجود تو نهاده و تو را بسيار ثروتمند ساخته است- ثروتي بي پايان... و ما همچنان بسان گدايان زندگي مي كنيم. راه رهروي به تو نشان مي دهد كه تو نه يك گدا، بلكه يك پادشاهي.

97

عشق ورزيدن

عشق را بايد گرامي داشت. آنرا ذره ذره بچشيد تا تمام وجودتان را اشباع كند و چنان شما را به تسخير در آورد كه ديگر وجودتان محو شود. به اين ترتيب، ديگر عشق نمي ورزيد، ‌بلكه خود عشق مي شويد. عشق مي تواند در پيرامون شما به انرژي عظيم تري تبديل شود. عشق مي تواند شما و فردي را كه دوستش داريد، چنان در بر گيرد كه غرق تان كند. البته براي اين منظور بايد منتظر شويد. منتظر لحظه شويد و در اينصورت، هنر آنرا فرا مي گيريد. اجازه دهيد انرژي عشق ذخيره شود و به خودي خود اتفاق افتد. به تدريج آگاه خواهيد شد كه اين لحظه ها چه زماني پيش مي آيند. نشانه هاي آنرا خواهيد ديد و ديگر مشكلي وجود نخواهد داشت. اگر لحظه هاي عشق ورزيدن به طور طبيعي پيش نيايند، آنگاه منتظر شويد. عجله نكنيد. ذهنيت غربي پيوسته عجله دارد؛ حتي در عشق ورزيدن و اين گرايشي كاملا خطاست. شما نمي توانيد عشق را دستكاري كنيد. وقتي كه بايد اتفاق مي افتد. اگر اتفاق نيفتد، نبايد نگران شد. از آن براي نفس بازيچه نسازيد. اين كار هم در ذهنيت غربي رايج است. ذهنيت غربي تصور مي كند كه در هر حال بايد دست به عمل بزند. در غير اينصورت، ‌انساني كامل نيست. اين باور احمقانه است. عشق ماورايي است. نمي توان آنرا اجرا كرد. آنهايي كه چنين تلاشي كرده اند، تمام زيبايي عشق را از دست داده اند.

25جون

An authentically religious man belongs to no religion and belongs to no nation and to no race and to no color. He belongs to the whole humanity. All the nations are his.

متدین واقعی به هیچ مذهبی، به هیچ ملتی، به هیچ نژادی و به هیچ رنگی تعلق ندارد. او به کل انسانیت تعلق دارد. همه ملتها مال او هستند.

The intelligent person will go inward first. Before going anywhere else, he will go into his own being; that is the first thing. Only when you have known yourself can you go anywhere else. Then where you go, you will carry blissfulness around you.

انسان هوشمند نخست وارد وادي درون مي شود. پيش از آنكه رهسپار گردد، درون وجود را غواصي مي كند؛ ‌درون نخستين خوان است. هنگامي كه خود را شناختي، به هر آن كجاي ديگر مي تواني سفر كني. سپس به هركجا كه بروي ، سعادت در كنار توست.

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/04/04ساعت   توسط توحید  | 

96

مراقبه 3/4/:

 

روز:

عبادت با آنچه امروز در سراسر دنيا به نام عبادت انجام مي شود هيچ ارتباطي ندارد. عبادت واقعي انجام آداب و رسوم نيست. عبادت واقعي با آنچه در معابد و مساجد انجام مي شود هيچ ارتباطي ندارد. عبادت واقعي هيچ ارتباطي با بر زبان راندن كلمات ندارد. عبادت كلامي نيست، ‌بلكه شكرگزاري در سكوت است. زانو زدن در سكوت است دربرابر هستي. پس هرگاه در هر كجا احساس كردي دوست داري در برابر زمين، در برابر درختان و آسمان زانو بزني، زانو بزن. اين چنين زانو زدن به تو كمك حواهد كرد آرام آرام نيست شوي. عبادت يكي از بزرگترين روشهاي نيست كردن " خود " است و آنگاه كه " خود "‌ برود، خدا مي ماند. " خود " است كه خدا را پشت ابرهاي تيره پنهان ساخته. آنگاه كه ابرهاي تيره كنار بروند، خورشيد با تمام شكوه، زيبايي،‌عظمت و جلالش شروع به درخشيدن خواهد كرد.

 

شب:

آزادي يكي از با اهميت ترين كيفيتهاست. در حقيقت، تمام ديگر چيزهاي مهم از آزادي شكوفا مي شوند. تو فقط زماني مي تواني عشق بورزي و حقيقت را جست و جو كني كه آزاد باشي. فقط زماني مي تواني شادمان باشي كه آزاد باشي. از اين رو آزادي بايد ستون بنيادين رهروي باشد. ما نبايد به يك كيش، به يك مليت و به يك نژاد متعلق باشيم. اينها همگي چيزهاي بي ارزش هستند. تو بايد از همه اين مهملات رها باشي. تو فقط بايد يك انسان باشي. تو بايد از تمام اين غل و زنجيرها رها باشي. اينها زندانهايي هستند كه روح تو را در بند مي سازند. زندانها را خراب كن و اين كار به خود تو بسته است. اگر تو با اين چيزها همراه شوي، خود را با اسارت و بندگي همراه مي كني. پس دست از همراهي بردار. هيچكس تو را در غل و زنجير نمي كند، بلكه از ناآگاهي خود توست. پس آگاه باش كه چگونه خود را با اسارت و بردگي همراه كني. همين آگاهي براي رهايي از اسارت و بردگي كافيست. آزادي طبيعت توست. چيزي نيست كه به آن دست يابي. آنگاه كه تمام زندانها ناپديد شوند، تو آزاد مي شوي و آزادي از وجودت فوران مي كند. زندگي ات شروع به بهره مند شدن از زيبايي عظيم آزادي مي كند. آنگاه همه چيز ممكن مي شود- عشق، حقيقت، خدا.

 

96

در دسترس باشيد

 

رابطه به خودي خود پيش نمي آيد. بايد به آن كمك كنيد تا روي دهد. در مورد رابطه ها هميشه مي توان مسووليت را به گردن ديگران انداخت؛ «‌ هيچكس اهميت نمي دهد. من احساسي نسبت به كسي ندارم. پس چه كنم؟ » اما همه اينها عميقا با هم مرتبط هستند. اگر حركت كنيد، ‌احساس خواهيد كرد،‌ اگر احساس كنيد،‌ بيشتر حركت خواهيد كرد. اينها به يكديگر كمك مي كنند و هركس بايد از جايي شروع كند. دنيا پر از افراد نيكي است كه آماده برقرار كردن ارتباط هستند. همه به دنبال عشق هستند. پس آماده باشيد. كمي برون گرا و در دسترس باشيد. در غير اينصورت، ‌هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. در مورد ارتباط با شبكه شعور الهي،‌ نياز عميقي به عشق وجود دارد. عشق و ارتباط،‌ مثل دو بال هستند. با يك بال نمي توان پرواز كرد.

 

24جون

 

A man of meditation functions differently. Whatever profession he chooses, it does not matter. He will bring to his profession some quality of sacredness.

 

آدم اهل مراقبه به طرز متفاوتی عمل می کند. مهم نیست چه حرفه ای انتخاب کند، او کیفیتی از قداست را برای حرفه اش به ارمغان خواهد آورد.

 

Man is a little strange; he goes on exploring the Himalayas, he goes on exploring the pacific, he goes on reaching for the moon and Mars; there is just one thing he never tries – exploring his inner being.

 

انسان پديده اي غريب است؛ ‌به فتح هيماليا مي رود، به كشف اقيانوس آرام دست مي يازد، به ماه و مريخ سفر مي كند، تنها يك سرزمين است كه هرگز تلاش نمي كند آنرا كشف كند و آن دنياي دروني وجود خود اوست.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/04/03ساعت   توسط توحید  | 

مطالب قدیمی‌تر
 

قالب وبلاگ