مراقبه

در صورت فیلتر مجدد به انتهای نام وبلاگ آنقدر عدد اضافه نمایید تا به آدرس اصلی راه یابید.

195

مراقبه 9/7/:

 

روز:

پدر و مادرها خيال مي كنند كه به فرزندانشان كمك مي كنند اما آنان را ويران مي سازند. نمي گويم قصد كمك ندارند. قصد كمك دارند اما از كمك كردن ناتوان اند. پدر و مادرهاي خودشان آنان را ويران كرده اند واكنون آنان فرزندانشان را ويران مي كنند. ازاين رو بدبختي همچنان ادامه دارد. روز به روز افزون تر مي شود.روز به روز بزرگ و بزرگ تر مي شود. من از رهروان خود نمي خواهم خدمتگزار بشريت باشند. مي خواهم كه مراقبه گر باشند. رقصنده باشند. خوش و خرم باشند تا آنگاه خدمت و خدمتگزاري انجام شود. هيچ احتياجي به سخن گفتن در اين باره نيست، خودش همچون سايه با پاي خودش مي آيد. خدمت به خلق به دنبال تو مي آيد و آنگاه بركت آفرين مي شود.

 

شب:

انسان مي تواند صاحب دانش بشود اما نه صاحب خرد. دانش سهل و آسان است. فقط اندكي تلاش ذهني لازم دارد. تو مي تواني حافظه خود را انباشته كني. حافظه تو همچون حافظه كامپيوتر است. مي تواني همه كتابخانه هاي دنيا را در آن بيندوزي. اماخرد چيزي نيست كه بتوان آنرا اندوخت، زيرا خرد از راه ذهن حاصل نمي شود. خرد از راه قلب و عشق به دست مي آيد نه از راه منطق و استدلال. آنگاه كه قلب با عشق و اعتماد باز و پذيراست، آنگاه كه قلب خود را به هستي واگذاشته، ‌بصيرتي تازه در تو پديد مي آيد. درك و فهمي عميق از اين كه زندگي چيست، ‌تو كيستي و چرا هستي وجود دارد. همه اسرار عالم بر توآشكار مي شوند اما از راه عشق، نه از راه منطق و استدلال. از راه قلب، نه از راه سر. خدا با قلب ارتباطي مستقيم دارد و هيچ ارتباطي با سر ندارد. اگر مي خواهي در راه خدا گام بگذاري بدان كه راه خدا از قلب مي گذرد. وقتي خرد را از راه قلب بشناسي، ‌مي تواني ذهنت را نيز نقش يك خدمتگزار مفيد بكارگيري. حتي مي تواني دانشي كه در ذهنت انباشته اي در خدمت خود قرار دهي- اما نه قبل شناختن خرد از راه قلب. انرژي ات را به سوي قلبت روان كن. عاشق تر شو تا حيران شوي. با شكوفا تر شدن عشق و باز شدن گلبرگهاي گل عشق در قلبت، چيزي بي نهايت زيبا در تو فرود مي آيد- آن همان خرد است. و خرد با خود آزادي مي آورد. دانش با خود معلومات مي آورد و خرد دگرگوني.

 

195

جاودانگي

 

جاودانگي، تداوم زمان براي هميشه نيست. معنايي كه در فرهنگهاي لغات براي جاودانگي آمده، اين است؛ براي هميشه و هميشه. براي هميشه، بخشي از زمان است كه بطور نامحدود تداوم مي يابد. با وجود اين، همچنان بخشي از زمان و از جنس زمان است. جاودانگي، يعني جهش به بيرون از زمان كه همان بي زماني است. زمان حال، دريچه اي به روي جاودانگي است. گذشته و آينده بخشهايي از زمان هستند. حال تنها ميان اين دوست؛ ميان گذشته وآينده. اگر كاملا آگاه و هوشيار باشيد، بودن در حال را درك مي كنيد. در غير اينصورت، پيوسته آنرا از دست ميدهيد. ميان گذشته و آينده فاصله اي وجود دارد؛ اكنون كه مدخل ورود به جاودانگي است. تنها جاودانگي است كه شادي و سرور را به همراه دارد. در زمان، خوشي و درد را تجربه مي كنيد؛ ‌در حاليكه هر دوي آنها گذرا هستند. طبيعت آنها بگونه اي است كه مي گذرند. درد مي آيد و مي رود. خوشي مي آيد و مي رود. آنها موقتي اند، مثل حبابهاي روي آب. سرور يگانه است. رفتن به ماورا است. سعي كنيد بيشتر و بيشتر در زمان حال باشيد. خيلي در خيالات و ذهنيات خود غرق نشويد. هرگاه خود را در حال پرسه زدن در خيالات يا ذهنيات خود يافتيد، به زمان حال و آنچه در حال انجامش هستيد، بازگرديد؛‌ به جايي كه هستيد، به كسي كه هستيد... بارها و بارها خود را به زمان حال بازگردانيد. بودا اين عمل را دوباره يافتن خود ناميده است. پس تا مي توانيد خود را دوباره و دوباره بازيابيد و متوجه خواهيد شد كه جاودانگي چيست.

 

1 اکتبر

 

A sannyasin means one who is not trying to sole the mystery of life but is diving deep into the mystery itself. Living the mystery is sannyas, not solving the mystery. If you start solving it you become serious. If you start living it you become more and more playful.

 

سانیاسین یعنی کسی که سعی ندارد معمای زندگی را حل کند، بلکه عمیقا در خود این معما شیرجه می رود. زندگی کردن این معما سانیاس است. اگر شروع کردی آنرا حل کنی، جدی می شوی. اگر شروع کردی آنرا زندگی کنی، بازیگوش تر و بازیگوش تر می شوی.

 

Laughter is prayer. If you can laugh you have learnt how to pray. Do not be serious; a serious person can never be religious. A person who can laugh absolutely, who sees the whole ridiculousness and the whole game of life, becomes enlightened in that laugher.

 

خنديدن نيايش است. اگر بتواني بخندي،‌ آموخته اي كه چگونه نيايش كني. جدي نباش، ‌عبوس نباش، ‌عبوس هرگز نمي تواند مذهبي باشد. كسي كه مي تواند بخندد، كسي كه طنزآميزي و تمامي بازي زندگي را مي بيند. مي خندد و در بطن همين خنده به اشراق خواهد رسيد.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/07/09ساعت   توسط توحید  | 

194

مراقبه 8/7/:

 

روز:

زندگي زماني آغاز مي شود كه شادماني وارد وجود تو شود. اما براي ورود شادماني بايد باز و پذيرا باشي. باز و پذيرا بودن شهامت مي خواهد، زيرا خطر آفرين است. زندگي كردن خطرآفرين است ومردن بسيار راحت و آسوده. در حقيقت،‌ هيچ جايي راحت تر از گور نيست- در گورستان هيچ مشكل و نگراني وجود ندارد. تو راحت و آسوده در آنجا مي آرامي! مردم، عاشق زندگي مرده، عاشق زندگي آرام و راحت هستند اما به بهاي آن، شور و هيجان، ماجراجويي،‌ ذوق و شوق را از كف مي دهند. يادت باشد كه نخستين اولويت ومقدم ترين چيز براي انسان هموشمند جست وجوي شادماني است. آنگاه كه شادماني را بيابي و مزه آنرا بچشي، ‌دوباره متولد مي شوي. زندگي راستين آغاز مي شود و پي مي بري كه زندگي براي چيست.

 

شب:

همه تاريخ بشر از بهشت آغاز مي شود: بشر از باغ بهشت بيرون رانده شده و از آن زمان به بعد در بياباني سرگردان است. او همواره در ياد شكوه آن باغ، ياد آن روزها، روزهاي بي زمان، روزهايي كه هنوز از آن باغ بيرون رانده نشده بود به سر مي برد. هر انساني احساس مي كند چيزي را از دست داده است و در جايي كه بايد باشد نيست. شايد انسان به درستي ندانسته چه چيزي را از دست داده اما همه اين احساس را دارند. اين احساس مبهم را كه چيزي سر جاي خودش نيست. احساس اينكه « من در جايي نادرست و موقعيتي نامناسب قرار دارم. من نبايد اينگونه باشم. اشتباهي رخ داده است.» انسان از باغ بهشت بيرون رانده شد. دليل اخراج انسان از بهشت آن بود كه او تلاش كرد دانشور شود. او ميوه ممنوعه دانش را از درخت دانش چيد. اگر تو شروع به دانش اندوزي كني. ارتباطت را با قلب، كه باغ حقيقي است از دست مي دهي. ما باغ را در درون خود نهان داريم. در واقع ما از آنجا بيرون رانده نشده ايم، فقط آنرا فراموش كرده ايم و از آن غافل مانده ايم. به سر آويخته ايم و دلبسته دانش شده ايم. به جاي اينكه وجودمان را پرورش دهيم و آنرا شكوفا سازيم، ‌مشغول گردآوري معلومات هستيم. معلوماتي كه به هيچ دردي نمي خورند. قلب همان باغ بهشت، همان بهشت عدن است و تمام تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم كه اگر به طريقي دوباره  وارد اين باغ شوي و مزه ميوه هاي آنرا بچشي، دگرگون خواهي شد.

 

194

مقايسه

 

از موسيقي، شعر و طبيعت لذت ببريد، ولي آنها را تجزيه و تحليل و مقايسه نكنيد. مقايسه كاري بيهوده است. يك گل سرخ را با ميخك مقايسه نكنيد. هردوي آنها گل هستند و قطعا شباهتهايي نيز با هم دارند، ولي در عين حال هريك از آنها منحصر بفرد است و همين منحصر به فرد بودن آنها زيباست. افرادي مدام در حال يافتن شباهتها هستند؛ آنها فقط وقت خود و ديگران را به هدر مي دهند. هميشه به منحصر به فرد بودن پديده ها توجه كنيد و از وسوسه براي مقايسه بپرهیزید.

 

30 سپتامبر

 

God is not a person at all. You can not worship God. You can live in a godly way but you can not worship God – there is nobody to worship. All your worship is sheer stupidity, all your image of God are your own creation. There is no God as such, but there is godliness, certainly – in the flowers, in the birds, in the stars, in the eyes of the people, when a song arises in the heart and poetry surrounds you … all this is God.

 

خدا به هیچ وجه یک بت نیست. تو نمی توانی خدا را مثل یک بت پرستش کنی. تو می توانی به طریقه ای خدای گونه زندگی کنی. ولی نمی توانی خدا را بت کنی – خدا شخص نیست که او را پرستش کنی. این پرستش تو سراسر حماقت محض است، همه صور ذهنی تو از خدا، آفریده خود توست. چنین خدایی وجود ندارد، اما الوهیت است. یقینا هست – در گلها، در پرندگان، در ستاره ها، در چشمان آدم ها، وقتی ترانه ای در دل به تصنیف در می آید و شعر تو را احاطه می کند ... این همه خداست.

 

Man is a paradox. He is the tiniest particle of consciousness, an atom, very atomic, and yet he contains the vast. The whole sky is contained in him.

 

انسان يك تناقض است،‌ او حقيرترين ذره از آگاهي است،‌ يك اتم ماهيتي اتم گونه دارد. و با اين همه جهاني را در خود جاي داده است. تمام آسمان در وجود اوست.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/07/08ساعت   توسط توحید  | 

193

مراقبه 7/7/:

 

روز:

همه چيز تغيير مي يابد و هيچ چيز حتي براي يك لحظه ثابت نمي ماند. اگر تو از اين نكته آگاه شوي، ميل و اشتياق تا ابد ثابت نگاه داشتن امور در تو فروكش مي كند و آنگاه آزاد و رها مي شوي. ناگهان احساس مي كني كاملا آزاد و رهايي. ديگرهيچ چيز تو را آشفته نمي كند. نمي تواند كه تو را آشفته كند. تو به اين دليل آشفته مي شوي كه آرزويي در سر داري اما اوضاع آنگونه كه تو مي خواهي پيش نمي رود. بگونه اي پيش مي رود كه انتظارات تو را برآورده نمي سازد. راه خودش را مي رود و به حرف تو گوش نمي كند. تو هرگز نمي داني چه اتفاقاتي در راه است و اين بسيار زيباست. هيجان و شور و حال زندگي است، شگفتي هميشگي زندگي است. اگر زندگي پيش بيني پذير مي بود، ‌مكانيكي مي شد. زندگي پيش بيني پذير نيست. هميشه با شگفتي همراه است. و تو هرقدر هشيارتر باشي، با شگفتي بيشتري روبرو مي شوي. از اين رو مرم از هشيار بودن سرباز مي زنند. دل مرده مي شوند تا در برابر تغييرات از خود محافظت كنند! فقط انسان آگاه و هشيار شهامت لازم براي پذيرش پديده هاي متغير را داراست و اين يعني شادماني. آنگاه همه چيز براي تو خوب و نيكو مي شود و هرگز نااميد و ناكام نمي شوي.

 

شب:

جامعه يكپارچه با قلب مخالف است اما سر را نازپرورده مي كند. سر را نظم وانضباط مي دهد و تعليم و تربيت مي كند. جامعه قلب را ناديده مي گيرد و از آن چشم پوشي مي كند، زيرا قلب پديده اي خطرناك است. سر يك دستگاه است. دستگاه ها همانگونه كه هستند خوب اند- مطيع و فرمانبردار. از اين رو سردمداران كليسا، پدرها و مادرها و همه به سر علاقه مندند. سر خوشايند همه است. قلب براي وضع موجود، براي نظم و تربيت جاري، براي مصلحت هاي كذايي دردسر مي آفرينند. سر از راه منطق عمل مي كند. مي توان قانعش كرد. مي توان هندو يا مسيحي اش ساخت. مي توان كمونيست، فاشيست يا سوسياليستش گرداند. با سر مي توان همه كار كرد. تنها يك نظام آموزشي زيركانه و راهكارهايي مكارانه لازم است. دقيقا همانگونه كه يك كامپيوتر را برنامه ريزي مي كنيم. و به سر هر چه بدهي آنرا تكرار مي كند. نمي تواند چيزي جديد، اصل و غير تكراري بازپس دهد. قلب از راه عشق زندگي مي كند. و عشق را نمي تواند دربند كشيد. عشق اساسا سركش است. هيچگاه نمي داني كه تو را به كجاها خواهد برد. نمي تواني پيش بيني كني، زيرا عشق خودجوش است. هرگز به تكرار كهنه نمي پردازد. هميشه به لحظه اكنون پاسخ مي گويد. قلب در لحظه اكنون به سر مي برد و سر در گذشته. از اين رو سر هميشه سنت گرا و محافظه كار است و قلب هميشه انقلابي و شورشي. اما تو فقط از راه قلب مي تواني پيروز شوي. از راه عشق مي تواني پيروز شوي نه از راه منطق. و معجزه اينجاست كه وقتي تو عليه روانشناسي توده قيام كني و بيش از پيش مستقل شوي، ناگهان احساس مي كني كه با كل و با جهان عالم يكي شده اي.

 

193

ناديده انگاشتن دل

 

ما بدون گذر از قلبمان، به ذهنمان وارد شده ايم. ما راه ميانبر را انتخاب كرده ايم و قلبمان را ناديده گرفته ايم؛ ‌زيرا توجه به دل مي تواند خطرناك باشد. دل غير قابل كنترل است و ما از هرچه غير قابل كنترل، ‌وحشت داريم. ذهن را مي توان كنترل كرد. ذهن درون شماست، ‌ولي دل در ماوراي وجودتان قرار دارد؛ در واقع شما در دلتان هستيد. هنگاميكه دلتان بيدار مي شود، تعجب خواهيد كرد از اينكه متوجه مي شويد در مقايسه با دلتان، تنها ذره اي كوچك هستيد. دل بسيار گسترده و بيكران است و ما هراس داريم در اين گستردگي گم شويم. عملكرد دل بسيار اسرار آميز است و آنجه اسرار آميز است، طبعا فرد را به وحشت مي اندازد. چه كسي مي داند چه اتفاقي رخ خواهد داد و چگونه مي توان آنچه را رخ مي دهد، ‌كنترل كرد؟ هرگز نمي توانيد خود را از قبل براي آنچه در دلتان رخ مي دهد، آماده كنيد. دل غير قابل انتظار است و راههاي آن عجيب و منحصر بفرد. به همين دليل، انسان تلاش مي كند با ناديده انگاشتن از آن بگذرد و مستقيما از طريق ذهن با واقعيت ارتباط برقرار كند.

 

29 سپتامبر

 

In sexual orgasm time disappears, ego disappears, mind disappears. In sexual orgasm, for a moment the whole world stops. The same happens in the spiritual orgasm on a far bigger scale. The sexual is momentary and the spiritual is eternal, but the sexual gives you a glimpse of the spiritual.

 

در انزال جسمی زمان ناپدید می گردد، نفس ناپدید می گردد، ذهن ناپدید می گردد. در انزال جسمی، برای لحظه ای تمام دنیا متوقف می شود. همین اتفاق در مقیاسی بسیار وسیع تر در انزال روحی دست می دهد. انزال جسمی گذرا ست و انزال روحی ابدی، اما انزال جسمی گوشه چشمی از انزال روحی را به تو می نمایاند.

 

Life is a mystery; the more you know it, the more beautiful it is. A moment comes when suddenly you start living it, you start flowing with it. An orgasmic relationship evolves between you and life, but you can not figure out what it is. That is the beauty of it that is its infinite depth.

 

زندگي يك راز است، هرقدر بيشتر آنرا بشناسي،‌ زيباتر خواهد بود. لحظه اي مي رسد كه ناگهان زندگي را زندگي مي كني و با آن جاري مي شوي. پيوندي وجد آميز بين تو و زندگي رشد مي يابد، نمي تواني بگويي كه چگونه پيوندي است، زيبايي آن به همين رازگونه گي آن است ، همين ژرفاي بي انتها اوج زيبايي آن است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/07/07ساعت   توسط توحید  | 

192

مراقبه 6/7/:

 

روز:

انسان آگاه مي داند كه زندگي پيوسته در حال تغيير است. زندگي يعني تغيير. فقط يك چيز هميشگي است و آن خود تغيير است. هر چيز ديگري غير از تغيير،‌تغيير مي يابد. پذيرش  ماهيت متغير زندگي، پذيرش اين هستي متغير با تمام فصلها و حال و هوايش،‌ پذيرش اين جريان پايدار كه هيچگاه براي يك لحظه از حركت بازنمي ماند،‌ شادمان بودن است. آنگاه هيچ كس نخواهد توانست شادماني تو را بر هم زند. تمايل تو به دوام و ثبات است كه تو را به دردسر مي اندازد. تو مي خواهي زندگي بدون تغييري را در پيش گيري و اين ممكن نيست- تو به دنبال ناممكن هستي! كودك، جوان خواهد شد و جوان پير. كسي كه ديروز زنده بود امروز خواهد مرد. اگر تو تمام اين تغييرات و روال آنرا بپذيري و در كمال شادي بگذاري كه اين روال ادامه يابد و بداني كه زندگي يعني حركت و تغيير،‌ آنگاه هيچكس نخواهد توانست شادماني تو را از بين ببرد. هرلحظه همگام با قافله هستي حركت خواهي كرد و گرنه از آن عقب خواهي ماند. زندگي همواره به پيش مي رود  اما مردم هميشه از آن عقب هستند. تا به نقطه اي برسند كه زندگي اكنون آنجاست، زندگي دوباره پيش مي افتد. زندگي همچون رودخانه است:‌ راكد نيست، ‌روان است.

 

شب:

انسان معمولا وجود خود را با تيرگي و گرد و غبار مي پوشاند و درخشندگي ذاتي خود را مدفون مي كند. هر انساني درخشان بدنيا مي آيد و هرانساني معمولي و متوسط مي شود. تا زمانيكه مرگ انسان فرا برسد، و مردم اين پديده را پيشرفت مي دانند حال آنكه پسرفت است. كودكان بدون هيچ تيرگي و زنگاري، در مورد همه چيز درخشانتر، صريح تر و روشن تر هستند. اما هرقدر بزرگتر مي شوند از همه جا تيرگي مي اندوزند. ما منتظر مي شويم تا كودكان به سن هيجده يا بيست و يك سالگي برسند سپس به آنها حق راي مي دهيم، زيرا تا آن زمان همه درخشندگي خود ر از دست مي دهد. همه احمق و كودن مي شوند. آنگاه تو را يك بزرگسال مي نامند. تو عملا پس مي روي،‌ كاملا عقب گرد مي كني اما مردم مي گويند « اكنون تو بزرگ شده اي، به سن بلوغ رسيده اي! » ‌البته كه سياستمداران بايد از دادن حق راي به كودكان بايد بترسند،‌زيرا كودكان همه چيز را مي بينند و به ماهيت همه چيز پي مي برند. حق راي تنها زماني به تو داده مي شود كه همه قابليت ديدن را از دست داده و كاملا كور شده باشي. تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم تمام زنگارها و تيرگي ها  را بزدايي و آينه ات را صاف كني تا بتواني دوباره چهره واقعي خود را ببيني.

 

192

شكستن پل ها

 

با شكستن پلهاي گذشته، هميشه زنده و معصوم باقي مي مانيد و هرگز معصوميت كودكي خود را از دست نمي دهيد. بسيار اتفاق مي افتد كه بايد تمامي پلهاي گذشته را خراب كنيد تا پاك و خالص شويد و دوباره از اول شروع كنيد. هرگاه كار جديدي را شروع مي كنيد، دوباره كودك مي شويد. همان لحظه اي كه فكر مي كنيد، دوباره كودك مي شويد. همان لحظه اي كه فكر مي كنيد به مقصد رسيده ايد، ‌وقت شكستن پل هاست. كسي كه مي خواهد خلاقيت داشته باشد، ‌بايد هرروز، گذشته خود را فراموش كند. خلاقيت، يعني تولد در هر لحظه. اگر هر لحظه دوباره متولد نشويد، هرآنچه خلق مي كنيد، تكراري بيش نخواهد بود. حتي هنرمندان، شاعران و نقاشان بزرگ نيز به جايي مي رسند كه دوباره و دوباره خود را تكرار مي كنند. گاهي اتفاق مي افتد كه اولين اثر هنري شان، شاهكار زندگي شان است. جبران خليل جبران، كتاب «‌ پيامبر »‌ را هنگاميكه حدود بيست و يك سال داشت، نوشت و آن شاهكار زندگي اش بود. او كتابهاي ديگر نيز نوشت، ولي هيچكدام از آنها به پاي پيامبر نرسيدند. يك هنرمند، نقاش، موسيقي دان يا يك شاعر- كسي كه هر روز چيزي جديد خلق مي كند- بايد ديروز خود را كاملا فراموش كند؛ لوح وجودش بايد كاملا پاك و تميز باشد تا خلاقيت پيوسته اتفاق بيفتد.

 

28 سپتامبر

 

I affirm life, I rejoice in life. And I would like you all to be deeply, intensely, passionately in life, with one condition only: alertness, watchfulness, witnessing.

 

من زندگی را تایید میکنم. من زندگی را مالکم و دلم می خواهد همگی شما عمیقا، قویا و با تمام وجود در زندگی باشید. فقط با یک شرط، با هشیاری، با گوش به زنگی، با شاهد بودن.

 

Love more and you will be more; love less and you will be less. You are always in proportion to your love. The proportion of your love is the proportion of your being.

 

بيشتر عشق بورز تا بيشتر شوي، كمتر عشق بورزي، كمتر خواهي بود. توان عشق ورزيدن تو ترازوي سنجش توست. و ميزان عشق تو ترازوي وجود تو.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/07/06ساعت   توسط توحید  | 

191

مراقبه 5/7/:

 

روز:

تا زماني كه به رقص در نيايي و آواز نخواني، تا زمانيكه زندگي را جشن نگيري، آماده پذيرش خدا نخواهي بود. خدا جشن شادي است. خدا رقص و پايكوبي و آواز و ترانه است. خدا بر كساني كه غمگين و جدي هستند ظاهر نمي شود. خدا نمي تواند بر انسانهاي بدبخت ظاهر شود. بدبختي انسانها را تنگ و فشرده مي سازد و شادماني گسترده و باز. شادماني انسانها را وسيع و جادار مي سازد- و خدا به تمام اين فضا نياز دارد. فقط آنگاه همه آسمان مي تواند وارد تو شود. تو بايد به پهناوري آسمان شوي و اين، فقط در اوج شادماني امكانپذير است.

 

شب:

تو هيچ عيب و ايرادي نداري مگر باور كردن مهملات و گوش نسپردن به قلب خودت و گوش سپردن به انسانهايي كه هيچ نمي دانند. تمام اين دانش عاريتي را دور بينداز. تمام اين داستانهاي در مورد گناه اوليه و گناه كار بودن را فراموش كن. همه پاره اي از وجود خداوند هستند. بلي، ‌تعدادي از اين انسانهاي الهي در خوابي عميق به سر مي برند- اين گزينش خود آنان است. حتي خواب بودن تو نيز هيچ عيب و ايرادي ندارد. فقط گرفتار كابوس مي شوي. اما نبايد زياد نگران باشي، زيرا اين كابوس خيالي است. تو دير يا زود از خواب بيدار خواهي شد. و اگر تو از خواب لذت مي بري، لذت ببر. وظيفه هيچكس نيست تو را بيدار كند. من دوست دارم تو بيدار شوي اما اگر تصميم گرفته اي بيدار نشوي، هيچكس تو را محكوم نخواهد كرد. خواب بودنت به قدري رنج آور است كه ديگر نيازي نيست تو را به رنج و عذاب آخرت گرفتار ساخت. پس اين يگانه تفاوت موجود ميان يك بودا و انسانهاي معمولي است. در ساير زمينه ها مشابه هم اند... مشابه در معناي داشتن نيروي نهان بيدار شدن، نه در معناي شبيه هم بودن. هر انساني يكتاست.

 

191

در آرزوي ممكن

 

وقتي در آرزوي ممكن هستيد، غير ممكن هم مي تواند رخ دهد. هنگاميكه در آرزوي غير ممكن هستيد، حتي ممكن هم مشكل مي شود. انسانها دوگونه اند؛ پرانرژي و كم انرژي. پرانرژي بودن خوب است و در كم انرژي بودن هم اشكالي وجود ندارد. افراد كم انرژي خيلي آهسته حركت مي كنند. آنها اصلا نمي جهند. رشد آنها همچون رشد درختان است؛ طولاني ولي بدون مخاطره. در عوض، آنسانهاي پرانرژي خيلي سريع حركت مي كنند. با آنها كارها خيلي سريع پيش مي رود. اين خيلي خوب است، ولي ممكن است هرچه را بدست آورده اند، خيلي ساده- به همان سادگي به دست آوردنشان- از دست بدهند. آنها به سادگي سرنگون مي شوند؛ ‌زيرا رشدشان جهشي است. كم انرژي ها در سوداگري دنيا، به سادگي شكست مي خورند. آنها هميشه عقب مي مانند و به همين دليل محكوم شده اند. آنها از بازي چشم و هم چشمي رها شده اند و از لحاظ رشد معنوي، از پرانرژي ها، ‌جلوترند؛ زيرا شكيبا و صبورند. كم انرژي ها خيلي عجله ندارند و هيچ چيز را آني و سريع نمي خواهند. آنها هرگز در انتظار غير ممكن نيستند.

 

27 سپتامبر

 

Life is a great challenge to know oneself. If this challenge is accepted, you really become man for the first time; otherwise you go on existing on a subhuman level.

 

زندگی چالشی بزرگ برای شناخت خویش است. اگر این چالش مورد پذیرش قرار گیرد، تو برای نخستین بار براستی انسان می شوی؛ و گرنه در سطحی تحت انسانی به بودن ادامه خواهی داد.

 

A man alone, confined to himself, is ugly. Life is in love, life is in flow, in give and take and sharing.

 

انسان زنداني در تنهايي خود، ‌زشت است. زندگي در عشق معنا مي يابد. زندگي در جاري بودن است، ‌در دادن و گرفتن و سهيم كردن.

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/07/05ساعت   توسط توحید  | 

190

 

مراقبه 4/7/:

 

روز:

طبيعت شادماني متناقض است و به همين دليل كج فهمي هاي زيادي در مورد آن صورت گرفته. تناقض اينجاست: انسان تلاش فراواني مي كند اما شادماني نه به دليل اين تلاش، ‌بلكه هميشه در قالب هديه اي ازجانب خدا اهدا مي شود. از طرف ديگر،‌ اگر انسان تلاش نكند هيچگاه شايستگي دريافت اين هديه را نمي يابد. اگرچه موهبت شادماني هميشه در دسترس است، انسان به روي آن بسته است و آمادگي پذيرشش را ندارد. بنابراين تلاش انسان دليل بروز شادماني نيست. روندي سلبي است.انگار كه تو در اتاقي تاريك با درها و پنجره هاي بسته به سر مي بري: خورشيد طلوع كرده است اما تو در تاريكي هستي. طلوع خورشيد به تلاشهاي تو بستگي ندارد. هركاري بكني نمي تواني باعث طلوع خورشيد شوي اما مي تواني درهايت را بگشايي يا اينكه آنها را بسته نگاه داري- اين بيشتر به تلاشهاي تو بستگي دارد. اگر درهايت را بگشايي، خورشيد در دسترس تو قرار مي گيرد و گرنه همچنان پشت در منتظر مي ماند. بدون اينكه زنگ در را به صدا در آورد. تو تا ابد در تاريكي خواهي ماند، در حاليكه تنها كار لازم، از پيش رو برداشتن موانع موجود ميان خودت و خورشيد بود. اندكي تلاش و اعتماد لازم است. اندكي تلاش تا موانع را برطرف كني و اندكي اعتماد،‌صبر و انتظار لازم است: «‌خدا مهربان است،‌پس هرگاه موانع را برطرف كنم و آماده باشم،‌او بي گمان خواهد آمد. آمدنش حتمي است. »

 

شب:

جامعه از همه كودكان مي خواهد به مدرسه، به دانشكده و به دانشگاه بروند. يك سوم عمر تلف مي شود تا انرژي به يك مركز غيرطبيعي يعني سر رانده شود و از جريان انرژي در قلب جلوگيري شود. بطور طبيعي، انرژي از وجود به قلب و از قلب به سر جاري مي شود. روند طبيعي اينگونه است. اگر انرژي از قلب توزيع شد، قلب ارباب باقي مي ماند و سر نوكر مي شود. ترفند آموزش و پرورش دروغين دور زدن كامل قلب و ايجاد مسيري مستقيم ميان وجود و سر و ناديده گرفتن قلب است. اين ترفند كارگر افتاده. قلب، كاملا كنارگذاشته شده و انرژي حركت خود را از وجود به سوي سر آغاز كرده است. بدينگونه سر ارباب شده است. و سر در مقام نوكر،‌ نوكري است زيبا اما در مقام ارباب بسيار زشت است. وقتي از آن چه جامعه با تو كرده آگاه شوي مي تواني بي درنگ قلبت را بگشايي تا انرژي از آن جاري شود، زيرا طبيعت اينگونه اقتضا مي كند. بايد اينگونه باشد. اگر جامعه دخالت نكرده بود همين گونه باقي مي ماند.  جامعه از عشق و از قلب بسيار مي ترسد، زيرا اگر كسي در سر زندگي كند به درد خواهد خورد. نوكري خوب، برده اي مطيع و سر به راه خواهد شد- و اين همان چيزي است كه جامعه نيازمند آن است: بردگان، خدمتگزاران مفيد، نوكران خوب. جامعه به ارباب نياز ندارد. وقتي قلب تو گشوده شود حتي اگر در زندان باشي همچنان ارباب مي ماني. ارباب بودن تو چنان ريشه داراست كه هيچ چيز نمي تواند آنرا از تو بگيرد. پس تو بايد اين معجزه را به ثمر برساني: انرژي ات را از سر به قلب انتقال بده.

 

190

كيمياگري

 

مراقبه كيمياگري است؛ زيرا سبب تحول دروني در شما مي شود. مراقبه روزانه تمامي محدوديتها و كوتاه نظري ها را از ميان مي برد و باعث گستردگي وجودتان مي شود. به شما كمك مي كند از همه بندها رها شويد؛ بندهاي نژادي، ‌خرافي، تعصبي و ... آگاهي سبب مي شود از همه اين محدوديتها و بندها رهايي يابيد و حتي از محدوديتهاي ذهني و بدني نيز فرا رويد. مراقبه بصورت روزانه باعث مي شود درك كنيد كه آگاهي خالص هستيد نه چيز ديگر. بدن خانه شماست، شما بدنتان نيستيد. ذهن وسيله اي است كه از آن استفاده مي كنيد. بدن مالك شما نيست، بلكه تنها يك خدمتكار است. هنگاميكه درك كنيد، نه ذهن هستيد و نه بدن، وجودتان شروع به گسترده شدن مي كند؛ دريايي و آسماني مي شويد. اين تحول برايتان شكوه و پيروزي همراه دارد.

 

26 سپتامبر

 

Life is only an opportunity to grow, to be, to bloom. Life in itself is empty: unless you are creative you will not be able to fill it with fulfillment. You have a song in your heart to be sung and you have a dance to be danced.

 

زندگی فقط فرصتی است برای تعالی، برای بودن، برای شکوفا شدن. زندگی به خودی خود خالی است؛ تا وقتی خلاق نباشی قادر نخواهی بود آنرا با رضایت خاطر پر کنی. تو نغمه ای در دل داری که باید سرائیده شود و رقصی که باید به اجرا در آید.

 

Start dying each moment to the past. Clean yourself of the past each moment. Die to the known so that you become available to the unknown. With dying and being reborn each moment you will be able to live life and you will be able to live death also.

 

هر لحظه با گذشته وداع كن. هر لحظه خود را از گذشته پاك كن. در دنياي شناخته بمير تا به دنياي ناشناخته راه يابي. با مردن و لحظه به لحظه تولد يافتن، ‌خواهي توانست زندگي را زندگي كني و مرگ را نيز هم.

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/07/04ساعت   توسط توحید  | 

189

مراقبه 3/7/:

 

روز:

شهامت پيشه كن تا معجزات ناگزير رخ دهند. هرلحظه زندگي انسان شجاع و با معجزه مي گذرد، زيرا انسان شجاع لحظه به لحظه از كهنه و آشنا دست مي شويد. شهامت واقعي يعني همين. بايد از هرچه كهنه و آشناست دست شست. تو با آن زندگي كرده اي! آنرا تجربه كرده اي! پس لزومي ندارد كه در آن وابماني. واماندن در كهنه و آشنا راه تازه و ناآشنا را سد مي كند. تازه و آشنا نيازمند فضايي است. اگر كهنه و آشنا آن فضا را اشغال كرده باشد، ‌تازه و ناآشنا در كجا مي تواند فرود آيد؟ انسان شجاع پيوسته از گذشته، ‌از كهنه و از آشنا دست مي شويد و هميشه آماده است تا به استقبال ناآشنا و ناشناخته برود. اين كار جرات مي خواهد، زيرا ما نمي دانيم لحظه بعد چه اتفاقي خواهد افتاد. پيش بيني پذير نيست. كهنه و آشناست كه پيش بيني پذير است، حتي اگر بدبختي باشد. تو با آن آشنايي و به آن خوگرفته اي. شادماني، فقط از آن شجاعان است. شادماني يعني پيوسته دست شستن از گذشته. شادماني در گذشته مي ميرد و هر لحظه زايش تازه مي يابد. اين يعني شادماني.

 

شب:

ما كاملا بي آلايش، پاك و ساده بدنيا مي آييم اما دنيا شروع به ترسيم طرح و نگارهايي در لوح سفيد ما مي كند. شروع به شكل بخشيدن به ما مي كند. همه كس را آلوده و مسموم مي كند. تا كودك به اندازه اي رشد يابد كه بتواند مستقل فكر كند، دنيا او را ويران مي سازد. تا آن زمان او را معلول و از كارافتاده مي كند. زير بغل او عصاهاي قرار مي دهد تا قادر نباشد روي پاهاي خودش بايستد. تا فراموش كند راي و نظر خويش را بكار گيرد. دنيا او را كاملا متكي و وابسته ساخته است. بزرگترين دسيسه عليه انسانيت است، وادار ساختن هر انساني به معلول بودن- نه معلول جسمي، ‌بلكه معلول روحي. و ترفندي كه بكار مي رود ذهن بخشيدن به توست تا افكار،‌اميال و هوسها خودآگاهي تو را مدفون سازند. «‌ خود » آرمانگرايي،‌ كيش و مسلك، ‌سياست و هزار و يك چيز ديگر لايه به لايه روي آگاهي تو انباشته مي شوند. خودآگاهي شفاف و آيينه گون تو تيره و تار مي شود و آنگاه يك زندگي ناشايست، يك زندگي بدون لطافت، يك زندگي كوركورانه و كاملا وابسته را در پيش مي گيري. و تنها كاري كه بايد انجام دهي خنثي كردن تمام دسيسه ايي است كه جامعه بر عليه تو بكار برده است.بنابراين من درس تزكيه نفس و درس اخلاق نمي دهم. من فقط درس مراقبه مي دهم تا تو بتواني از دست ذهن رها شوي.ذهن متعلق به جامعه است و مراقبه متعلق به تو. تو به كمك مراقبه كاملا آزاد و رها مي شوي و ناگهان گنج باطني خويش را كشف مي كني. و اين سرآغاز سفر بزرگ شادي و نشاط، ‌زيبايي، ‌آواز و ترانه و بزم شادي است. سفري كه بي پايان است. سفري كه به تو نگاهي جاودان مي بخشد. به تو اطمينان مي بخشد كه جاودان هستي.

 

189

شيزوفرني

 

احساس گناه هميشه سبب شيزوفرني مي شود. اگر اين احساس عميق شود، مي تواند شخصيت شما را كاملا دوپاره كند. ماده و معنا كاملا به هم پيوسته اند. تقسيم ميان ماده و معنا، به علت احساس گناه پديد مي آيد. از بروز اين احساس دوري كنيد. ماديات و معنويات هميشه با هم بوده اند. هيچ راهي براي جدا كردن آنها وجود ندارد. بايد از احساس گناه رها شويد و آنرا رها كنيد. در غير اينصورت ، احساس گناه باعث شيزوفرني مي شود. با عميق شدن احساس گناه، تبديل به دو شخصيت مي شويد و اين دو شخصيت به قدري از هم دور مي شوند كه هرگز امكان ملاقات آنها وجود نخواهد داشت. تا حد امكان ساده و طبيعي باشيد و ميان معنويات و ماديات تفاوتي قايل نشويد. هنگاميكه ميان ماديت و معنويات تفاوت قايل مي شويد، دنيا را محكوم مي كنيد و معنويات را والاتر مي پنداريد. شب هنگام كه ماه را در آسمان مي بينيد و از آن لذت مي بريد يا وقتي كودكي را در حال لبخند مي بينيد و از آن لبخند احساس شادي مي كنيد، آيا درباره تفاوت ميان ماديات و معنويات فكر مي كنيد؟ اينكه چه چيز مادي و چه چيز معنوي است؟ ... گلي در حال شكفتن است و با شكفتن آن چيزي درون شما شكوفا مي شود. غذايي در حال پخته شدن است و بوي خوش آن به شما احساسات خوبي مي دهد... و ناگهان حس سرور به شما دست ميدهد. اينك كداميك از اينها مادي و كداميك معنوي هستند؟

 

25 سپتامبر

 

A man who knows how to be alone knows how to be meditative. Aloneness means meditation – just relishing your own being. Celebrating your own being. Walt Whitman says: I celebrate myself, I sing my self. That is aloneness.

 

کسی که می داند چطور با خود خلوت کند، می داند چطور به اشراق برسد. خلوت یعنی مراقبه – فقط به بودنت چاشنی بزن. بودنت را جشن بگیر. والت ویتمن می گوید: " من خود را جشن می گیرم، من خود را آواز می خوانم. " خلوت یعنی این.

 

Life is woman. Try to understand life and you will become a mess. Forget all about understanding. Just live it and you will understand it. The understanding is not going to be intellectual, theoretical; the understanding is going to be total.

 

زندگي يك زن است، ‌اگر بكوشي آنرا بفهمي، ‌گيج و سردر گم خواهي شد. اگر زندگي را تنها زندگي كني، آنرا خواهي فهميد. اين فهميدن، فكري نيست، نظري نيست. اين فهميدن بي ترديد تام و تمام خواهد بود.

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/07/03ساعت   توسط توحید  | 

188

مراقبه 2/7/:

 

روز:

شهامت بزرگترين كيفيت ديني است. ديگر چيزها پيامد آن هستند. تو اگر شهامت نداشته باشي نمي تواني راستگو باشي. اگر شجاع نباشي نمي تواني عاشق باشي. نمي تواني با ايمان باشي. نمي تواني در راه جست و جوي حقيقت گام برداري. شهامت مقدم بر همه چيز است. عشق از شهامت برمي خيزد. از شهامت است كه مي تواني به جست و جوي نهايت بروي، طولاني است. سفري است به سوي ناشناخته. ترسوها نمي توانند ساحل را ترك گويند و دين يعني رهسپار شدن به ساحل ناشناخته اي كه از اين ساحل نمي توان ديدش.

 

شب:

انساني كه قرنهاست كه زندگي مي كند- انسان متوسط، انسان معمولي، انبوه مردم، توده مردم- بگونه اي مكانيكي عمل مي كند. تو فقط از راه خودآگاهي مي تواني از مكانيكي بودن فراتر بروي و تولد واقعي يعني همين. آنگاه براي بار دوم متولد مي شوي. پدر و مادرت تنها جسم تو را متولد مي سازند نه روحت را. تولد روحي به كمك مرشد امكانپذير است... به كمك مرشد سفري كاملا متفاوت آغاز مي شود. مرشد به تو زايشي تازه، بعدي تازه مي بخشد. بعد روحي. و اين بعد بسيار آگاهانه و دانسته به تو داده مي شود. همه تلاش مرشد براي آگاه ساختن شاگرد از خويش، از وجود خويش است... اندك كساني به وجود روحي خويش دست يافته اند- و اينان انسانهاي واقعي اند. همه انسانها اين نيروي نهان را دارند اما آنرا بكار نمي اندازند. اين نيرو نهان مي ماند و هدر مي رود. پس تصميم بگير از اين لحظه تمام تلاشت را صرف خودآگاه تر شدن كني. و آنگاه كه خودآگاهيدر تو جرقه زند شگفت زده خواهي شد: سايه به سايه خودآگاهي شادماني خواهد آمد. با ژرف تر شدن خودآگاهي، شادماني نيز ژرف تر خواهد شد. شادماني پيامد خودآگاه شدن است.

 

188

آسيب پذير و قوي

 

افرادي هستند كه وقتي آسيب پذير نيستند،‌ احساس قدرت مي كنند، ولي اين قدرت، ‌مصنوعي و سطحي است. كسانيكه هنگام آسيب پذيري احساس ضعف مي كنند، نمي توانند براي مدت طولانيباز و در دسترس باقي بمانند. دير يا زود اين ضعف سبب مي شود كه خود را به روي ديگران ببندند. ديدگاه درست آن است كه آسيب پذير و در عين حال قوي باقي بمانيد. در اينصورت،‌ شهامت شخصي كه واقعا شجاع است، كاملا باز و در دسترس است. تنها ترسوها خود را پنهان مي كنند. شجاعان به سختي سنگ هستند و در عين حال به آسيب پذيري گل سرخ؛ اين تناقض است، ولي هرآنچه واقعي است، ‌يك تناقض است. هرگاه چيزي متناقض مي يابيد، سعي نكنيد آنرا هميشگي و پايدار سازيد، زيرا اين پايداري، مصنوعي و عاري از حيات است. حقايق هميشه متناقض هستند... از يك سو، احساس آسيب پذيري مي كنيد و از سويي ديگر،‌احساس قدرت و توان. از يك سو، احساس مي كنيد هيچ نمي دانيد و از سوي ديگر فكر مي كنيد همه چيز را مي دانيد؛ در اينصورت، لحظه اي حقيقي فرا رسيده است. هنگاميكه دو واقعيت متناقض را پيش روي خود احساس مي كنيد، بدانيد لحظه اي واقعي در شرف رخ دادن است.

 

24 سپتامبر

 

Love appears as relationship but begin in deep solitude, Love expresses as relating but the source of love is not in relating: the source of love is in meditating. When you are absolutely happy in your aloneness, when you do not need the other at all, when the other is not a need, then you are capable of love.

 

عشق به شکل رابطه نمود می یابد. در خلوتی ژرف آغاز می شود. عشق به شکل برقراری رابطه ابراز می گردد. اما منبع عشق در برقراری رابطه نیست. منبع عشق در مراقبه است. وقتی که در خلوت خویش در بست خوشحالی، وقتی که اصلا به دیگری احتیاج نداری، وقتی که وجود آن دیگری برایت حاجت نیست، آنگاه لایق عشقی!

 

Life can be understood only if you are ready to go into the unknown. If you cling to the known, you cling to the mind, and the mind is not life. Life is non – mental, non – intellectual, because life is total.

 

زندگي را تنها زماني مي شناسي كه آماده سفر به «‌ ناشناخته » ‌شوي. اگر به « ‌ناشناخته »‌ چنگ بزني،‌ به ذهن چنگ زده اي و ذهن زندگي نيست. زندگي نه ذهني و نه فكري است، چون خود يك كل است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/07/02ساعت   توسط توحید  | 

187

مراقبه 1/7/:

 

روز:

نخست بياموز از شناخته به ناشناخته سفر كني تا زندگي ات پر از شور و هيجان و شگفتي شود. تا هر لحظه با ماجرايي تازه روبرو شوي. و سپس روزي به آخرين خطر اقدام كن: از ناشناخته به ناشناختني سفر كن. تفاوت در اينجاست كه ناشناخته روزي شناخته خواهد شد اما ناشناختني هرگز شناختني نيست. آن ناشناختني همان خداست. سفر از شناخته به ناشناخته، يعني شناكردن در آبهاي عميق. شنا كردن را كه آموختي، بدون هيچ ترسي به دل دريا بزن. با شهامت كامل به دريا بزن تا زندگي ات با سرمستي آشنا شود. ناشناخته تو را با شگفتي و هيجان آشنا خواهد كرد و ناشناختني با سرمستي.

 

شب:

انساني كه به حقيقت دست يافته چگونه مي تواند دروغ بگويد؟ براي چه بايد دروغ  بگويد؟ او هيچ دروغي براي گفتن ندارد. انساني كه حقيقت را شناخته ديگر به امور پيش پاافتاده دنيوي علاقه مند نيست. او چيزي فراتر از آنچه كه پول، قدرت، مقام و منصب مي توانند به انسان بدهند شناخته است. زندگي اش معجزه گونه مي گذرد. آن كليد مخفي كه دروازه معجزه ها را مي گشايد، خوش و خرم بودن است. پرشور و پرنشاط شو! بگذار قلبت به آواز درآيد. بگذار بدنت به رقص و پايكوبي درآيد. بگذار زندگي ات بزم شادي شود.

 

187

درون گرا- برون گرا

 

دو نوع برده وجود دارد: درون گرا و برون گرا. فردي كه براي عكس العمل – مطابق لحظه و وضعيتي كه در آن قرار دارد- آزاد نيست، برده است. برده هاي برون گرا، برده هاي دنياي بيرون اند. آنها از رفتن به دنياي درون عاجزند؛ چون راه را گم كرده اند. اگر براي آنها درباره به درون رفتن صحبت كنيد، مات و مبهوت، تنها شما را نظاره مي كنند و اصلا متوجه نمي شوند درباره چه حرف مي زنيد. فردي كه بيش از اندازه درون گرا مي شود، ارتباطات، مسووليتها و فعاليتهاي دنياي بيرون را فراموش مي كند و به سادگي آنها را از دست ميدهد. او در خودش بسته باقي ماند؛ درست مثل آنكه در يك گور محبوس باشد. درون گرايي صرف و برون گرايي صرف، هردو بيماري است. فرد سالم در هيچ جايي – درون يا بيرون – ساكن و ثابت باقي نمي ماند. به درون رفتن و به دنياي بيرون آمدن، درست مثل دم و بازدم است... شما در هر دوي آنها آزاد هستيد و به علت همين آزادي است كه مي توانيد به ماوراي هردو برويد. شما فردي كامل هستيد.

 

23 سپتامبر

 

Do not treat persons as a means, they are ends unto themselves. Relate to them – in love, in respect. Never possess them and never be possessed by them. Do not be dependent on them and do not make persons around you dependent.

 

با افراد بعنوان وسیله رفتار نکن، آنها سرمنزل خودشانند. به آنها وصل شو – در عشق، در عزت. هرگز آنها را در تملک نگیر و هرگز در تملک آنان قرار نگیر. به آنان وابسته نباش و افراد دور و برت را به خود وابسته نکن.

 

Death is beautiful only for those who have lived their life beautifully, who have not been afraid to live, who have been courageous enough to live – who loved, who danced, who celebrated.

 

مرگ تنها براي كساني زيباست كه زيبا زندگي كرده اند، از زندگي نهراسيده اند، شهامت زندگي كردن را داشته اند. كساني كه عشق ورزيده اند،‌ دست افشانده اند و زندگي را جشن گرفته اند.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/07/01ساعت   توسط توحید  | 

186

مراقبه 31/6/:

 

روز:

شاعر آمريكايي به نام والت ويتمن مي گويد:‌ « من خويشتنم را جشن مي گيرم. من خويشتنم را آواز مي خوانم و بر من هرچه مي گذرد بر تو هم مي گذرد، زيرا هر اتمي كه به من تعلق دارد به تو هم تعلق دارد. »‌ اين پيام تمام مكاشفه گران عالم، پيام تمام كسانيكه به شناخت رسيده اند، مي باشد. بگذار همه قلبت بگويد:‌«‌ من خويشتنم را جشن مي گيرم. من خويشتنم را آواز مي خوانم. »‌ اما به ياد داشته باش كه خويشتن همان «‌ خود »‌ نيست، بلكه چيزي فراتر از خود است. «‌خود »‌،‌ ساخته و پرداخته ي توست. خويشتن، جزيي از وجود خداست. جزيي از وجود برتر توست. خويشتن، تو را فردي جدا و مستقل نمي سازد. از تو يك جزيره نمي سازد. تو را در وحدت با كل نگاه مي دارد. از اين روست بزم شادي، ‌از اين روست شادماني، از اين روست شور و سرمستي. عشق، شادماني، بزم شادي،‌ خدا،‌ حقيقت، ‌آزادي – همه اينها جنبه هاي متفاوت يك پديده واحد هستند. تو «‌خود »‌ را ترك گفته اي. وارد واقعيتي چند بعدي شده اي كه همه اينها رادر بردارد. اما براي اين كار نيازمند شهامت هستي. نيازمند جرات هستي. شهامت كافي پيدا كن تا با تمام وجود زندگي كني. تا همساز با نامحدود، همسازبا جاودان زندگي كني.

 

شب:

عارف حقيقي تارك دنيا نيست. رياضت كش نيست. عاشق زندگي است. از زندگي لذت مي برد. زيرا زندگي چيزي نيست مگر تجلي خدا. عارف حقيقي سرشار از ترانه و آواز است. هر كلمه اش يك ترانه است. هر حركتش يك رقص است. هر اقدامش يك دست افشاني است.  اين از نهايت آگاهي برمي خيزد. آنگاه كه تو به بلندترين قله رسيده اي و هيچ چيزي در پيش رو نداري،‌آنگاه كه همه چيز را پشت سر گذاشته اي. بدن در آن دوردست ها در پايين دره است. ذهن جايي در بين راه است و تو آگاهي محض هستي. هيچ چيزي نيستي جز آگاهي محض كه به آن سامادهي گويند. آنگاه هزاران نغمه و ترانه از تو برخواهد خاست. هزاران گل در تو شكوفا خواهد شد. و تا زمانيكه چنين نشود،‌ هيچ انساني به كامروايي نخواهد رسيد. هيچ انساني رضايت نخواهد يافت. هيچ انساني قبل از آن خرسند نخواهد شد. تو بايد در قلبت اشتياق شديد رسيدن به سامادهي ( آگاهي برتر )‌ را داشته باشي. همه مي توانند به آن برسند. حق همه است. فقط بايد آنرا مطالبه كنند.

 

186

سووال حقيقي

 

سووال حقيقي همانند پوسته اي است كه پاسخ در آن پنهان شده است؛‌ پوسته اي سخت كه پاسخ ظريف در آن نهان است. نود ونه درصد سووالات مختلف بيهوده هستند و به خاطر همين نمي توانيد سووال حقيقي را بپرسيد. آن سووالها با هياهو و سر و صداي فراوان، ذهن شما را مشغول مي كنند و اجازه نمي دهند سووال راستين  در وجود شما خود را بنمايد. سووال راستين، صدايي آرام و ظريف دارد.در حاليكه سووالات غير واقعي پر سر و صدا هستند. شناختن سووالات بيهوده و تشخيص آنها بسيار مهم است؛ ‌زيرا با شناختن آنها ديگر اصراري براي پرسيدنشان وجود نخواهد داشت. تشخيص اينكه چه سووالاتي بيهوده هستند،‌ كافيست تا از شرشان خلاص شويد و با خلاصي از شر سووالات بيهوده، تنها سووالات حقيقي باقي خواهند ماند. جالب توجه اين است كه اگر تنها سووالات راستين باقي بمانند، پاسخ خيلي دور از دسترس نخواهد بود. پاسخ در خود سووالات نهفته است. جواب درون سووال است.

 

22 سپتامبر

 

The real religious man has to contribute to the world. He has to make it a little more beautiful than he found it when he came into the world. He has to make it a little more joyous. He has to make it a little more harmonious. That is going to be his contribution.

 

متدین واقعی باید در دنیا سهم داشته باشد. باید دنیا را نسبت به آنچه هنگام ورودش به این دنیا یافت، کمی زیباتر سازد. باید دنیا را کمی مسرت بخش تر سازد. باید کمی بیشتر عطر آگینش کند. باید کمی بیشتر همسازش کند. این قرار است سهم او باشد.


Do not be an interpreter of reality, be a visionary. Do not think about it, see it!

 

مفسر واقعيت نباش، ‌ناظر آن باش. به واقعيت فكر نكن، ‌آنرا ببين

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/06/31ساعت   توسط توحید  | 

185

مراقبه 30/6/:

 

روز:

آزادي الهي ترين پديده است. پس هرگز آزادي ات را فداي چيزي نكن حتي فداي عشق، زيرا هيچ چيز برتر از آزادي نيست. همه چيز را بايد فداي آزادي كرد، حتي زندگي را. اما آزادي را نبايد فداي هيچ چيز كني. حتي مي تواني خدا را فداي آزادي كني اما نمي تواني آزادي را فداي خدا كني. بودا به خدا باور ندارد، بلكه بر آزادي باور دارد. در حقيقت، آزادي خداي واقعي است. در آزادي زيستن، زندگي الهي است. اما قديسان در اسارت زندگي مي كنند. آنان انسانهايي آزاد نيستند. در واقع بزرگترين بردگان روي زمين اند. بردگان آرمانهاي مرده و آرمانگرايي مرده. اگر آگاهي ان كاملا آزاد باشد، ديگر در بند و زنداني نخواهد بود. شكوه دربنده شده آن از بند خواهد رست. براي نخستين بار خواهي دانست كه كيستي. شكوه زيبايي ات را خواهي شناخت. اين همان چيزي است كه مسيح در راه آن جان داد.، بودا با آن زندگي كرد وتمام عمرش را به تعليم آن پرداخت و سقراط جانش را فداي آن كرد.

 

شب:

آگاه بودن را بياموز. از هركاري كه انجام مي دهي، از هر چيزي كه در ذهن مي گذرد، از هر چيزي كه در قلبت مي جنبد هشيارتر شو. از اين سه لايه: بدن، ذهن، قلب- عمل، فكر، احساس- آگاه شو. از اين سه سطح آگاه شو. تا آرام آرام آن آگاهي استقرار يابد و سطح چهارم متولد شود. با تولد سطح چهارم، خدا در تو حلول مي كند. سطح چهارم، روح توست. دروني ترين هسته وجود توست. ظهور آن بر تو آشكار مي كند كه متولد نشده اي، ‌كه نخواهي مرد، كه تو جزيي از جاودانگي هستي. و احساس جاودان بودن، سرمست كننده است. دورنماي تو را كاملا دگرگون مي كند. دنيا، همان دنياست اما ديگر همان دنيا نيست،‌زيرا تو همان آدم گذشته نيستي.  مسيح بارها و بارها مي گفت: «‌ تا زمانيكه همچون كودكان نباشيد، وارد پادشاهي خدا نخواهيد شد. »‌اما اين به آن معنا نيست كه كودكان در پادشاهي خداوند هستند، زيرا ناآگاه اند. از اين رو تاكيد بر اين است كه: كسانيكه «‌همچون »‌ كودكان هستند. كلمه « همچون » ‌را به خاطر بسپار. شخص خردمند را مي توان اينگونه توصيف كرد: كسي كه براي دومين بار كودك مي شود و اين همان معناي رهروي است- تولد دومين كودكي، اين بار با آگاهي. نخستين كودكي بدون آگاهي بود و تو آنرا از دست دادي. اما با آگاهي، نمي توان آنرا از دست داد.

 

185

آرزوي بزرگ

 

در وجود هر انساني، عشقي بالقوه و تولد نيافته حضور دارد و ماداميكه اين عشق به فعليت نرسد، ‌در زندگي دچار بيچارگي و بدبختي خواهد شد. بذر با بذر بودن راضي باقي نمي ماند، دوست دارد به درختي سبز و خرم تبديل شود، سر به آسمان بكشد و در باد برقصد. اين آرزوي بذر است. هر انساني با آرزويي بزرگ زاده مي شود؛‌ آرزوي شكفتن و به ثمر رسيدن در عشق. من هر انساني را بصورت يك امكان بالقوه مي بينم. چيزي كه هنوز كامل نشده است، ولي بايد كامل شود وتا زمانيكه به كمال نرسد، خوشنودي و آرامشي در كار نخواهد بود. تنها زمانيكه به شكوفايي برسيد، هدفي كه براي آن بدنيا آمده ايد، ‌محقق خواهد شد. تنها در اينصورت، اين آرزوي بزرگ شما برآورده مي شود و از آن به بعد، شادي و سروري را مي چشيد كه قبلا از آن بي خبر بوده ايد.

 

21 سپتامبر

 

I would like humanity to be rich in all possible ways: rich in science, rich in technology, rich in poetry, rich in music, rich in meditation, rich in mysticism. Life should be lived in its multidimensionality. God should be approached through all possible ways. Why impoverish your soul?

 

دلم می خواهد انسانیت به هر طریق ممکن غنی باشد؛ غنی از نظر علم و فن آوری، غنی از نظر شعر، موسیقی و مراقبه .. غنی از نظر عرفان. زندگی را باید در چند جانبگی آن زندگی کرد. باید از طریق همه راههای ممکن به خدا نزدیک شد. چرا روحت را تحلیل ببری؟

Obedience has certain dumbness about it, disobedience a sharp intelligence about it. But obedience is respected because obedience gives less inconvenience.

 

فرمانبرداري با نوعي بلاهت همراه است و آزادگي با هوشمندي زيركانه. اما فرمانبرداري قدر و قيمت بيشتري دارد، ‌جون بي دردسرتر است.

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/06/30ساعت   توسط توحید  | 

184

مراقبه 29/6/:

 

روز:

ما معمولا به خود مي چسبيم. با تمام شيوه هاي ممكن مي كوشيم آنرا برپا نگاه داريم. مراقبه يعني از « خود »‌دست شستن و كاملا ترك گفتن آن. و بعد از ترك «‌خود » ‌به دروغين بودن و بيهودگي آن پي مي بريم. ديدن « خود »‌ به تو امكان مي دهد رهايش كني. هرگاه از «‌خود »‌ خالي شوي انرژي اي از فراسو بر تو هجوم مي آورد و بي درنگ فضاي دروني تو را پر مي كند. اين هجوم انرژي از فراسو همان خداست و مراقبه راه را براي آن هموار مي كند. ولي ما چنان از خودمان انباشته ايم كه هيچ فضاي خالي در ما وجود ندارد. بايد خودمان را كاملا خالي كنيم و اين كار را بايد با دل و جان انجام دهيم. نه نيمه جان و با بي ميلي و بي رغبتي، زيرا حتي اگر اثر كوچكي از «‌خود » ‌برجاي مانده باشد، همين مقدار اندك براي دور نگاه داشتن فراسو از تو كافي است. «‌خود »‌را بايد كاملا دور انداخت! فضا بايد كاملا خالي باشد. هيچ مانعي نبايد در برابر حضور ميهمان وجود داشته باشد تا آن فضا ميزبان خدا شود. هيچ راه ديگري غير از اين براي شناخت خدا وجود ندارد.

 

شب:

تو زماني پاك و خالص هستي كه در آگاهي محض به سر مي بري. نه خوب براي تو اهميت دارد نه بد. تو به هيچ وجه دو قطبي نيستي. هرچيزي را امري الهي مي شماري. دست از مرزبندي برداشته اي. فقط يكي بودن را مي بيني. حتي در شيطان خدا را مي بيني. در تاريكي نور را و در مرگ، ‌زندگي جاودان را. آنگاه كه روش معمول دوقطبي و دوگانه ديدن را كنار بگذاري پاك و خالص مي شوي،‌زيرا ديگر هيچ چيزي نمي تواند تو را آلوده كند. اين نهايت حالت خودآگاهي است. تو بايد از تمام دوگانگيها فراتر روي: اخلاقي- غيراخلاقي،‌خوب – بد، زندگي - مرگ، تابستان- زمستان. بايد از تمام اينها فراتر بروي تا بتواني يكي بودن را ببيني. تو مي تواني يكي بودن را در ميليونها شكل ببيني. مي تواني يكي بودن را همه جا و در هر شكلي كه ظاهر مي شود تشخيص دهي. اين كار شدني است. تلاشي اندك براي بيدارتر شدن و برنگزيدن لازم است. فقط در درون نشستن، و تماشا كردن ذهن بدون برگزيدن چيزي. رفت و آمدها ادامه دارد. تو در گوشه اي بي توجه و بي تفاوت نشسته اي. آرام آرام پاكي و خلوص در تو فرود مي ايد. اين پاكي و خلوص عين رهايي است.

 

184

يكپارچگي طبيعي

 

اگر از درون يكپارچه نباشيد، هرآنچه انجام دهيد، از يكپارچگي برخوردار نخواهد بود. در اينصورت، آنچه مي كنيد، فقط مجموعه اي خواهد بود از قطعاتي كه بطور مصنوعي  كنار هم قرار گرفته اند. نتيجه اين جمع آوري مصنوعي، يكپارچگي مصنوعي ست. مي توانيد با جمع آوري و نصب قطعات مختلف يك اتومبيل،‌از آن استفاده كنيد، ‌ولي هرگز امكان ندارد يك شاخه گل را به اين ترتيب بسازيد؛ گل بايد رشد كند تا تبديل به گل شود. گل يك مجموعه طبيعي است. گل داراي يك مر كز است كه قبل از هز چيز خلق مي شود و سپس اجزاي ديگر پديد مي آيند. در حاليكه در مجموعه هاي مكانيكي و مصنوعي، ‌ابتدا قطعات ساخته مي شوند و پس از كنار هم گذاشتن قطعات، ‌كل مجموعه به وجود مي آيد. مي توان شعري گفت كه هيچ احساس شاعرانه اي در آن وجود نداشته باشد ومي توان داستاني نوشت كه هيچ نقطه عطفي در آن نباشد؛ پر از جنجال و سر و صدا، ‌در حاليكه معنا در آن خبري نيست. معنا در يك اثر هنري،‌ از خالق اثر مي آيد. اگر شاعر چيزي درونش داشته باشد، شعر او از زيبايي و معنا برخوردار است؛ ‌تنها در اينصورت، شعر او زنده خواهد بود... اين شعر باقي مي ماند، ‌زندگي مي كند و به مرور زمان حتي رشد مي كند، درست مانند فرزندتان؛ ممكن است خودتان بميريد، ‌ولي فرزندتان زنده مي ماند و بزرگ مي شود. شعر واقعي، ‌حتي پس از مرگ شاعر نيز باقي مي  ماند و رشد مي كند. به همين دليل است كه شعرايي چون شكسپير، مولوي و ..... هنوز زنده اند. شعر آنها از يكپارچگي زنده و طبيعي برخوردار است و تنها كلماتي كه بطور مصنوعي كنار هم چيده شده اند، نيست.

 

20 سپتامبر

 

Wisdom is a very relaxed state of being. Wisdom is not knowledge, not information; wisdom is your inner being awake, alert, watchful, witnessing, and full of light. Be full of light – it is your birthright.

 

معرفت حالت بسیار آرامی از بودن است. معرفت دانش نیست، اطلاعات هم نیست، معرفت، وجود درونی توست در حال بیداری، هشیاری، گوش به زنگی، شاهد بودن، بودنی پر از نور. پر از نور باش – این حق مسلم و طبیعی توست.

 

Love is the first step towards the divine, surrender is the last. And two steps is the whole journey.

 

عشق نخستين گام بسوي ملكوت است و تسليم آخرين آن. آري تمام سفر دو گام بيش نيست.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/06/29ساعت   توسط توحید  | 

183

مراقبه 28/6/:

 

روز:

انسان محكوم به بدبخت ماندن است، زيرا انديشه او بر مبناي جدا بودن قرار دارد. و به ياد داشته باش: هيچ انساني جزيره نيست. خود را از كل جدا انگاشتن يگانه خيال باطل است. تمام ديگر خيالات باطل از آن برمي خيزند. ما جزيي از قاره پهناور هستيم. جزيره نيستيم. به ياد داشتن اين حقيقت، تنها راه دگرگون شدن است. زندگي كردن با اين خيال باطل به مشكل آفريني مي انجامد، مشكلاتي كه رفته رفته به روي هم انباشته مي شوند. تا زمانيكه ما از همان آغاز نگاهمان را تغيير ندهيم، نمي توان اين مشكلات را حل كرد. تغييري بنيادين لازم است و نه اصلاحاتي اندك! و اين تغيير بنيادين آنگاه روي مي دهد كه شخصيتمان را در دريايي الهي غرق كنيم. آنگاه كه قطره كوچك « خود » ‌را در دريا نيست كنيم. چيزي از دست نخواهيم داد، بلكه چيزهايي به دست خواهيم آورد. فقط چارچوبها و حد و مرزهاي كوچكمان را از دست خواهيم داد و پهناور و بيكران خواهيم شد. و در اين بي كرانگي رايحه اي است.. و قتي نخستين گام را از غار تاريك «‌خود »‌ به آسمان پهناور، در زير ستارگان بيرون بگذاري ... ناگهان بال در خواهي آورد. تو از قبل اين بالها را داشتي اما براي استفاده از آنها فضايي كافي در اختيار نداشتي. فقط بايد اندك بهايي را بپردازي: بايد « خود » ‌دروغين را دور اندازي.

 

شب:

قلب پاك و خالص لازمه اساسي ظهور شادماني است اما منظور معصوميت و بي آلايشي است. يك اخلاق گرا هيچگاه معصوم و بي آلايش نيست. بسيار حسابگر است. اخلاقي بودن چيزي نيست جز حساب گر بودن. او با خدا معامله مي كند. عصمت و پاكدامني مي اندوزد تا بتواند بهشت و شاديها و لذتهاي آنرا بخرد. او يك دغل باز است. اخلاق گرايي اش در حسابگري اش ريشه دارد. او پاك و بي آلايش نيست. هيچ اخلاق گرايي تاكنون پاك و بي آلايش نبوده است. گاهي اتفاق مي افتد كه يك انسان بي اخلاق از انسان به اصطلاح بااخلاق پاك تر و بي آلايش تر باشد. انسان بي اخلاق ممكن است فقط به اين دليل بي اخلاق باشد كه در مورد زندگي خود حسابگر نيست. او فقط زندگي اش را مي گذراند بدون اينكه به پيامدها بينديشد. ممكن است انساني ساده باشد اما هيچ انساني اخلاق گرا ساده نيست، بلكه بسيار پيچيده است. قديسان، پيچيده ترين، دغل بازترين و حسابگرترين انسانها هستند. تو هيچگاه نمي تواني سادگي كودكان را در وجود آنان بيابي- و اين همان پاكي و خلوص است.  اخلاق گرايان دست به گزينش مي زنند اما قلب پاك و خالص بدون هيچ گزينشي،‌به صورت خودجوش زندگي مي كند. بدون دست به انتخاب زدن، كاملا هوشيار و آگاه اما بدون هيچ گزينشي. در اختيار وضع موجود، مسئول، پاسخگو – اما نه از روي حسابگري. اين همان فضايي است كه شادماني آنرا انباشته مي كند.

 

183

فلسفه

 

هميشه وقتي چيزي را از دست مي دهيد، ‌به آن فكر مي كنيد و درباره آن فلسفه مي بافيد. متوجه شده ام كساني كه عشق نورزيده اند، ‌درباره عشق كتب مي نويسند. در واقع، آنها به اين شكل نوعي جايگزين براي عشق ورزيدن يافته اند. كسانيكه قادر نيستند عشق بورزند، اشعار عاشقانه برجسته اي مي نويسند، اما هيچ تجربه اي از عشق ندارند. در نتيجه، شعر آنها فقط نوعي حدس و گمان است. شايد كه قوه خيال آنها بلند پرواز باشد، اما اين موضوع هيچ ارتباطي به واقعيت عشق ندارد. واقعيت عشق كاملا متفاوت است. واقعيت عشق را بايد تجربه كرد.

 

19 سپتامبر

 

Man is a bridge between the known and the unknown. To remain confined in the known is to be a fool. To go in search of the unknown is the beginning of the wisdom. To become one with the unknown is to become the awakened one, the Buddha.

 

انسان پلی است بین شناخته و ناشناخته. محدود ماندن در شناخته حماقت است. رفتن در جستجوی ناشناخته آغاز خردمندی است. یکی شدن با ناشناخته تبدیل شدن به انسان بیدار است.

 

The whole effort religion is: how to drop the mind and move into life, how to drop the repetitive mechanism and how to enter the ever new, evergreen phenomenon of existence.

 

چگونه مي توان به ذهن نه گفت و سوي زندگي حركت كرد. چگونه مي توان فرآيند تكرار را دور انداخت و به اقليم هميشه تازه و هميشه سبز وجود گام نهاد. تمامي تلاش مذهب پاسخگويي به همين پرسش است.

 

 

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/06/28ساعت   توسط توحید  | 

182

مراقبه 27/6/:

 

روز:

اگر براي نيست شدن در كل آماده باشي، پيامد آن شادماني است. اگر در برابر نيست شدن مقاومت كني و اگر بكوشي همچنان ماهيتي مجزا باقي بماني ... اين كاري است كه همه مشغول انجام آن اند: تلاش برا ي يك « خود » ‌بودن. تلاش براي محافظت از خويش، دفاع از خويش. همه مشغول حصار كشيدن به دور خود در برابر كل هستند. همه از كل مي ترسند، زيرا كل پهناور است. از همه طرف ما را فرا گرفته . ما همچنان به دور خود ديوار مي كشيم، ديوار چين را به دور خود مي كشيم، تا از خودمان محافظت كنيم و گرنه كل همچون سيل ما را فرا خواهد گرفت و ما را در خود غوطه ور خواهد ساخت! بنابراين ما ديوار بزرگ چين را دور خود مي كشيم، تا پشت آن پنهان شويم، تا خرد و كوچك باقي بمانيم...  ما جدا و مستقل نيستيم،‌هيچ انساني يك جزيره نيست. ما جزيي از قاره هستيم، بنابراين ستيزه جويي با قاره بي فايده است... در كل نيست شو، دست از «‌خود » ‌بشوي. فراموش كن كه تو جدا و مستقل هستي. خودت را جزيي از كل احساس كن تا ببيني چقدر زيبا، شيرين و دلنشين است. تا ببيني هر لحظه اش چقدر پر خير و بركت است.

 

شب:

انسان ناآگاهانه زندگي مي كند. به انجام كارهايي مشغول است كه ديگران انجام مي دهند. همواره دنباله روي و تقليد مي كند. او دقيق نمي داند كه چرا اين كارها را انجام مي دهد. حتي نمي داند كه كيست؟ از انساني كه نمي داند كيست، از كجا آمده، به كجا مي رود و چرا آمده است، غير از اين چه انتظاري مي توان داشت؟ اينها معماهايي اساسي هستند كه تنها از راه مراقبه مي توان حل شان كرد. هيچ فلسفه اي نمي تواند در حل آنها به تو كمك كند. فيلسوفان پاسخهاي بيشماري مي دهند اما تمام اين پاسخها فرضي هستند و اگر دقيق شوي كاستيها و اشتباههاي فاحشي در آنها خواهي يافت. مراقبه هستي گراست، نه فلسفي. به توكمك مي كند به اندازه اي آگاه شوي كه با خودت رو در رو شوي. حقيقت ، بصيرت است، نه پيامد يك فكر- بصيرتي در مراقبه نه بصيرتي از راه مراقبه.

 

182

جاري

 

خوب است به چيزهاي زيادي اشتغال داشته باشيد. كسي كه فقط به يك چيز بپردازد، بسيار خشك و ثابت مي شود. آنگاه تغيير دشوار خواهد بود. خوب است كه عده اي مدام تغيير شغل مي دهند. اين كار، آنها را جاري و انعطاف پذير مي سازد. همه چيز تحرك بيشتري خواهد داشت. مردم بايد پيوسته تغيير كنند تا هيچ چيز ثابت و راكد نماند. ركود، بيماري است. هر شغل تازه و هر برنامه تازه، كيفيت تازه اي به وجود شما مي بخشد و شما را غني تر مي سازد.

 

18 سپتامبر

 

I hate poverty! I do not respect poverty, I do not appreciate poverty. It is out of stupidity that people are poor; it is out of superstitious minds that people are poor. People need not be poor. It is because of thousands of years of teaching that poverty has something spiritual in that people are poor.

 

از فقر متنفرم! من احترامی برای فقر قایل نیستم. من برای فقر قدر و منزلتی نمی شناسم. مردم از روی حماقت فقیرند؛ از روی اذهان خرافی است که مردم فقیرند. مردم احتیاجی ندارند فقیر باشند. به خاطر هزاران سال تعلیم است که فقر چنان رنگی از معنویت در خود دارد، که مردم فقیرند.

 

Life is always new, ALWAYS. Newness is the nature of life, Tao; nothing is old, can not be. Life never repeats, it simply becomes new everyday, new every moment – and mind is old; hence mind and life never meet. Mind simply repeats, life never repeats – how can mind and life meet?

 

زندگي هميشه تازه است، هميشه. تازگي ماهيت زندگي است،‌ تائو است؛‌‌ هيچ چيز كهنه نيست،‌ نمي تواند كهنه باشد. زندگي هرگز تكرار نمي شود،‌ هر روز و هر لحظه از نو،  نو مي شد و ذهن كهنه است،‌ بنابراين ذهن و زندگي هرگز با هم ديدار نمي كنند. ذهن صرفا تكرار است،‌ زندگي هرگز تكرار نيست، پس چگونه ذهن و زندگي مي توانند همديگر ديدار كنند؟‌

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/06/27ساعت   توسط توحید  | 

181

مراقبه 26/6/:

روز:

درختان، پرندگان و حيوانات، همگي با هستي يكي هستند اما ناآگاه اند. آنها شادمان هستند اما شادماني را نمي شناسند. از شادماني خود آگاه نيستند. و شادماني اي كه ناآگاهانه است ارزش چنداني ندارد. شايد تو گنجي در اختيار داشته باشي اما اگر از آن گنج آگاه نباشي، ‌داشتنش چه فايده اي براي تو دارد؟ صداي آواز مرغي از دوردست براي ما زيباست اما براي خود آن مرغ چنين نيست. مرغ نمي داند كه زيبايي چيست، آواز و ترانه و شعر چيست. او ناآگاه است. شادمان اما ناآگاه است. انسان، آگاه اما بدبخت است ولي مي تواند از اين بدبختي نجات يابد. انسان بايد آگاهي اش را اندكي بيشتر سازد. بايد بدبختي را آگاهانه دور بيندازد و به وحدت دوباره برسد- من اين را وحدت دوباره مي دانم. درختان، مرغ آوازخوان و ديگر پرندگان و حيوانات در وحدت به سر مي برند. انسان بايد اين وحدت را باز يابد. او تماسش را با آن قطع كرده است! همه چيز به ما و به آنچه كه در مورد بدبختي امان انجام مي دهيم بستگي دارد. ما مي توانيم شعله هاي بدبختي مان را شعله ورتر كنيم و جهنم سوزان تري براي خودمان بيافرينيم و يا مي توانيم شعله هاي بدبختي مان را خاموش سازيم و به سوي كل حركت كنيم تا آخرين گام را براي يكي شدن با آن برداريم. مي توانيم خودمان را در درياي هستي نيست كنيم تا آنگاه شادماني به پا خيزد. و وقتي انسان شادمان شود، اين نوع شادماني بسيار ارزشمند است. مرغ آوازخوان بسيار شادمان است اما شادماني او هيچ ارزشي ندارد. خود را وقف خدا كردن يعني آماده بودن براي يكي شدن با هستي و نيست شدن درآن. آنگاه شادماني با پاي خودش خواهد آمد.

شب:

ذره اي حقيقت در جمله «‌ ديگران جهنم اند »‌ وجود ندارد. تو هستي كه مي تواني جهنم يا بهشت باشي- هميشه تو هستي. تصميم توست. بهشت در جايي نيست. خود تو بهشت را آفريده اي، درست همانگونه كه جهنم را آفريده اي. يك حالت رواني است. و آنگاه كه دريابي آفريننده تو هستي، كاملا آزاد و رها مي شوي. اگر ديگران مسئول باشند هميشه در اسارت خواهي ماند، زيرا ديگران هميشه مي توانند براي تو بدبختي يا شادماني بيافرينند. در هر دو حال، تو وابسته ديگران مي شوي و هيچكس وابستگي را دوست ندارد.

181

يادآوري

همه چيز الهي است. بگذاريد اين حقيقت، نخستين اصل بنيادين زندگي تان باشد. اين حقيقت مي تواند شما را كاملا تغيير دهد. كاملا طبيعي است كه بارها و بارها فراموش كنيد همه چيز الهي است. نگران نباشيد. از اينكه اين حقيقت را فراموش مي كنيد، ‌پشيمان نشويد. فراموشي طبيعي است؛‌ عادتي چنان قديمي كه سالهاي سال با آن زندگي كرده ايد. احساس گناه نكنيد. در هر بيست و چهار ساعت، حتي اگر دو ثانيه اين حقيقت را به ياد آوريد، موثر و مفيد است. حقيقت چنان قدرتمند است كه يك قطره از آن كافيست تا تمام دنياي غير حقيقي را ويران كند. فقط يك شعاع نور كافيست تا ظلمت هزاران سال را نابود كند. بنابراين، مساله كميت نيست. موضوع به ياد داشتن اين حقيقت در طول شبانه روز نيست. اصلا چطور چنين چيزي ممكن است... اما يك روز ناگهان مي بينید كه غير ممكن، ممكن شده است.

17 سپتامبر

I am not against sex, because those who are against sex, they will always remain sexual. I am for sex, because if you go deep into it you will come out of it soon. The more consciously you go into it, the sooner you will come out of it. And the day when a person comes out of sex totally is a day of great blessing.

من مخالف آمیزش جنسی نیستم، چون کسانی که مخالف آمیزش جنسی هستند، همیشه در شهوت رانی می مانند. من طرفدار آمیزش جنسی ام، چون اگر عمیقا فراموش شود، به زودی از آن بیرون می آیی. هر قدر خودآگاهانه در ان قدم بگذاری، زودتر از آن بیرون خواهی آمد. و روزی که کاملا از آمیزش جنسی بیرون آمدی، روز شکرگزاری بزرگی است.

Attention is food for the ego; only a person who has attained to the self drops that need. When you have a center, your own, you need not ask for others attention. Then you can live alone.

توجه،‌ غذايي است براي « من »؛‌ تنها كسي كه به خود راه يافته است به اين غذا نيازي ندارد. آنگاه كه داراي كانوني هستي، ‌خود را مالكي،‌ نيازي به گدايي توجه ديگران نداري، ‌در اين جاست كه مي تواني در تنهايي روزگار بگذاراني.

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/06/26ساعت   توسط توحید  | 

180

مراقبه 25/6/:

 

روز:

جست و جوگر واقعي در جست و جوي دانش نيست، ‌در جست و جوي دانستن است. مي خواهد خود عمل آموختن را بياموزد. او به نتيجه و هدف علاقه مند نيست. بيشتر به خود سفر علاقه مند است. سفر بسيار زيباست. هر لحظه اش سرشار از لذت است- چه كسي سوداي مقصد را در سر دارد؟ سوداي مقصد و هدف آفريده ذهن تنبل است تا بتواند بياسايد. وقتي به مقصد برسي ديگر همه چيز تمام مي شود. كسانيكه به مقصد و هدف علاقه مندند هميشه به راه ميان بر علاقه نشان مي دهند. چرا بايد راه طولاني را طي كرد؟ انسانهاي تنبل ممكن نيست جست و جو گران واقعي باشند. جست و جو گر واقعي هيچ ميل و آرزو و هيچ سوداي مقصد و هدفي در سر ندارد. او به لحظه، به لحظه حاضر ، به اينجا و اكنون علاقه مند است. همه وجودش درگير زندگي است. آنگاه كه آگاه تر شوي، به روي هستي و تمام آنچه كه در پيرامون تو روي مي دهد باز و پذيرا مي شوي. تمام درها و پنجره هايت گشوده مي شوند و هستي مي تواند وارد تو شود. آنگاه كه آگاه و آگاه تر شوي، حساسيت بيشتري پيدا مي كني. از راه دانش اندوزي، تو همان شخص قديمي باقي مي ماني و دانش بيشتري اندوخته اي، اما تازه نمي شوي. همان آدم گذشته هستي با اندوخته هايي تازه. فقط همين! تو از راه آگاهي تازه مي شوي، ‌به گونه اي كه پي مي بري چگونه هر لحظه خودت را تازه تر كني تا هيچگاه كهنه و قديمي نماني. تا هيچگاه راكد و بدون حساسيت نماني.

 

شب:

يكي از بزرگترين رازهاي زندگي اين است كه ما با شادماني كامل در وجود خويش به دنيا مي آييم اما گداوار زندگي مي كنيم، زيرا هيچگاه به درون خويش نمي نگريم. وجود خويش را چنان بديهي مي شماريم كه گويي از قبل همه آنچه را كه در درونمان هست مي شناسيم. اين پندار بسيار مهمل است اما در همه جاي عالم رواج دارد. ما حاضريم در جست و جوي شادماني قدم به ماه بگذاريم اما حاضر نيستيم به درون وجودمان برويم، زيرا بدون اينكه پاي در وجودمان بگذاريم گمان مي كنيم مي دانيم در آنجا چه هست. گمان مي كنيم كه خودمان را مي شناسيم! ما به هيچ وجه خودمان را نمي شناسيم. حق با سقراط است كه مي گويد «‌خودت را بشناس. »‌عصاره همه خردمندان در اين دو كلمه نهان است، زيرا تو با شناخت خودت، همه چيز را خواهي شناخت. همه چيز را به ثمر خواهي رساند و به همه چيز خواهي رسيد.

 

180

بيماري رواني

 

آسيب شناسي انساني، از آنرو وجود دارد كه ما ناچاريم از انسانيت خود فرا رويم. اگر نتوانيم از مرتبه بشري فرا رويم، بيمارگونه مي شويم. هركس داراي ظرفيتي براي فراروي است، اما اگر به اين ظرفيت ميدان ندهيم، بر عليه ما حركت مي كند و مخرب مي شود. همه افراد خلاق، اشخاصي خطرناك هستند؛ زيرا اگر خلاقيت آنها اجازه بروز نيابد، مخرب مي شود. انسانها تنها موجودات خلاق هستند و هيچ موجودي خطرناك تر از انسان نيست. ساير موجودات خلاق نيستند، بلكه به سادگي زندگي مي كنند و زندگي برنامه ريزي شده اي دارند. آنها هرگز از مسير خود خارج نمي شوند. يك سگ مثل همه سگها زندگي مي كند و مي ميرد. او هرگز سعي نمي كند بودا شود. در نتيجه، هرگز منحرف و به يك آدولف هيتلر تبديل نمي شود. سگ فقط مسير غريزي زندگي اش را دنبال مي كند و بسيار محافظه كار است. انسانها عجيب و غريب هستند، مي خواهند كاري انجام دهند، جايي بروند، باشند و اگر مجال هيچ يك از اينها را نيابند، اگر نتوانند گل باشند، آنگاه تبديل به علف هرز مي شوند. آنها در هر حال دوست دارند چيزي باشند. اگر نتوانند بودا شوند، مجرم مي شوند. اگر نتوانند شعر خلق كنند، كابوس مي آفرينند و اگر نتوانند شكوفا شوند، اجازه نمي دهند كسي شكفته شود.

 

16 سپتامبر

 

Eat slowly, watchfully: each bite has to be chewed, tasted. Smell, touch, feel the breeze and the sunrays. Look at the moon and become just a silent pool of watchfulness, and the moon will be reflected in you with tremendous beauty. Move in life remaining continuously watchful.

 

آهسته بخور، با مراقبت و هشیاری غذا بخور! هر لقمه را باید جوید، باید چشید. نسیم و انوار آفتاب را استشمام کن، لمس کن، احساس کن، ماه را بنگر و به برکه ای خاموش از مراقبت و هشیاری مبدل شو، و ماه با زیبایی خیره کننده اش در تو متجلی خواهد شد. در حالیکه مدام هشیار و گوش به زندگی، با زندگی همگام شو.

 

Death id the flower, life is nothing but the tree. And the tree is there for the flower, the flower is not there for the tree. The tree should be happy and the tree should dance when the flower comes.

 

مرگ خود گل است و زندگي چيزي جز درخت نيست. و درخت روييده تا گل بدهد، ‌گل براي درخت نيست. درخت بايد شاد باشد و برقصد،‌ آنگاه كه گل شكوفا مي شود.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/06/25ساعت   توسط توحید  | 

179

مراقبه 24/6/:

 

روز:

براي اينكه كاملا آزاد شوي بايد كاملا آگاه شوي، زيرا بندگي و اسارت ما در ناآگاهي ما ريشه دارد. خارج از ما نيست. هيچكس نمي تواند تو را اسير سازد. تو را مي توان نابود ساخت اما نمي توان آزادي را از تو گرفت- مگر اينكه خودت آنرا واگذار كني. هميشه در نهايت،‌ تمايل خود تو براي در اسارت قرار گرفتن است كه تو را اسير مي سازد. تمايل تو براي وابسته بودن، براي شانه خالي كردن از بار مسئوليت پذيرش خودت آنگونه كه هستي، تو را اسير مي سازد. اگر مسئوليت پذيرش خودت را بر عهده گيري... و به ياد داشته باشي كه فقط گل نيست، بلكه خارهايي در آن وجود دارد. فقط شيرين نيست، بلكه لحظات بسيار تلخي در آن وجود دارد. شيرين را هميشه تلخ متعادل مي سازد. تلخ و شيرين هميشه به يك نسبت وجود دارند. گل را خار متعادل مي سازد،‌ روز را شب و تابستان را زمستان. زندگي در يك حالت تعادل ميان دو قطب متضاد در جريان است. بنابراين كسي كه آماده است تا مسئوليت پذيرش خودش را با تمام زيبايي ها، تلخي ها، شادي ها و غمهاي آن بر عهده گيرد مي تواند آزاد باشد. فقط چنين كسي مي تواند آزاد باشد. مسئوليت پذيرش خودت را همانگونه كه هستي، با تمام خوبيها و بديها، با تمام زيباييها و زشتيهاي آن بعهده گير. در اين پذيرش است كه به فراز مي رسي و آزاد مي شوي. آزادي يعني فراز، يعني فراتر رفتن از دوگانگي. آنگاه تو نه شادي نه غمگين. شاهدي هستي بر تمام آنچه كه بر تو مي گذرد. به فراز رسيدن، آزادي واقعي است. چيزي است كه تو را سبكبال و رها مي سازد.

 

شب:

نبودن، يگانه راه واقعي بودن است. بنابراين من نمي توانم با اين گفته شكسپير «‌بودن يا نبودن، مسئله اين است » ‌موافق باشم. مسئله به هيچ وجه بودن يا نبودن نيست، زيرا نبودن يگانه راه بودن است! همين كه « خود » ‌تو نيست شود، شروع به تجربه دريا گون بودن، تجربه شور و سرمستي بي پايان مي كني. ولي ما بيش از اندازه به ذهن – كه چيزي بسيار خرد و يك كامپيوتر زنده كوچك است – چسبيده ايم. ما به بدن چسبيد ه ايم. بيش از اندازه به آن چسبيده ايم. بدن يك كلبه كوچك است. در آن زندگي كن. آنرا زيبا و تميز نگهدار. از كامپيوتر زنده خود (‌ ذهن ) استفاده كن. از آن مراقبت كن همانگونه كه از هر دستگاه ديگري بايد مراقبت كني اما هويت خود را به اين چيزها محدود نكن. مثل اين است كه راننده اي بخواهد هويت خودش را با اتومبيلش تعيين كند. البته، راننده در درون اتومبيل هست اما او اتومبيل نيست. اين عين همان وضعيتي است كه ما به آن گرفتاريم. ما هويتمان را از ساز و كاري كه در آن زندگي مي كنيم گرفته ايم و اين هويت يابي پندار « خود » ‌را در ما ايجاد كرده است: «‌من بدن هستم، من ذهن هستم. من مسيحي هستم، من مسلمان هستم، من سياهم، من سفيدم، من اينم، من آنم...»‌ اينها چيزي نيستند جزهويت يابي. مراقبه يعني بي هويت شدن. يعني به ياد داشته داشتن اينكه «‌ من فقط آگاهي ام، يك تماشاگرم، يك هشياري ام، يك شاهدم.»‌ و نيست شدن خود، بزرگترين تحول است. تو ناگهان از يك دنياي كوچك و زشت به دنيايي پهناور و زيبا، از زمان به ابديت و از مرگ به جاودانگي منتقل مي شوي.

 

179

فلاكت

 

طبيعت مي خواهد هركس يك فرمانروا باشد. طبيعت فقط فرمانروا خلق مي كند، اما ما هرگز اين خواست طبيعت را نمي پذيريم. سرور، تنها معياري است كه نشان مي دهد آيا به حقيقت نزديكتر مي شويد يا نه. هرچه به حقيقت نزديكتر شويد، ‌مسرورتر خواهيد بود. هرچه دورتر از حقيقت باشيد، فلاكت بيشتري خواهيد داشت. فلاكت، دور بودن از حقيقت است. سرور، ‌قرابت و صميميت با حقيقت است. وقتي كسي با حقيقت يكي مي شود، سرور غايي حضور خواهد داشت؛‌ سروري كه از دست رفتني نيست؛‌ زيرا همه فاصله ها ناپديد مي شود. تمام فضاي ميان شما و حقيقت از ميان مي رود. حقيقت در هسته مركزي وجود ما نهفته است، ولي ما در محيط وجودمان زندگي مي كنيم. مثل آن است كه در ايوان قصري باشيم و خود قصر را فراموش كنيم. آن ايوان كوچك را تزيين كرده ايم و تصور مي كنيم همه چيز فقط همانجاست. ما گداياني هستيم كه خود را محكوم و سرزنش كرده ايم. طبيعت مي خواهد هركس يك فرمانروا باشد. طبيعت فقط فرمانروا خلق مي كند، اما ما هرگز اين خواست طبيعت را نمي پذيريم. ما در فلاكت خود شاديم. فلاكت چيزي به ما مي دهد و آن نفس است. فلاكت، نفس را ايجاد و سرور آن را دور مي كند. دوست داريم وجود داشته باشيم، حتي به قيمت فلاكت زدگي. نمي خواهيم ناپديد شويم و اين قمار است. بايد ناپديد شد. فقط آن زمان، حقيقت و سرور امكانپذير مي شوند.

 

15 سپتامبر

 

I would like the world to have many more religions, so many that each individual has his own religion – then no priest will be needed. That is the only way to drop the priests. If you have your own religion, no priest is needed – you are the priest and you are the the follower and you are everything.

 

دلم می خواهد دنیا آیین ها و مرام های بسیار بیشتری دارا باشد، ( منظور نفی ادیان بزرگ الهی نیست، بلکه اشاره به هندوستان ، کشور هفتاد و دو ملت است، که در آن هرکس از راه دل خویش به خدا می رسد. )  چنان بسیار که هرکس طریقت خود را داشته باشد – آن وقت به هیچ مرشدی احتیاج نخواهد بود. این تنها راه کنار گذاشتن آموزگاران اخلاق است. اگر تو طریقت خود را داشته باشی، احتیاج به هیچ مرشدی نیست – مرشد تویی، بچه مرشد تویی؛ تو همه چیزی.

 

Live each moment as if this is the last moment. And nobody knows – it may be the last.

 

هر لحظه را بگونه اي زندگي كه گويي واپسين لحظه است. و كسي چه مي داند... شايد آخرين لحظه باشد.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/06/24ساعت   توسط توحید  | 

178

مراقبه 23/6/:

 

روز:

ما داراي بالهاي هستيم اما تا كنون از آنها استفاده نكرده ايم. و چون از بالهايمان استفاده نكرده ايم، وجودشان را از ياد برده ايم. و بالهاي كوچك، كوچك نيستند. مي توانند همه آسمان را بپوشانند. توانايي شان نامحدود و بي نهايت است. نمي توان آنرا سنجيد. هيچ چيز از پرنده اي كه بالهايش را در آسمان گشوده زيباتر نيست... پرنده اي كه هه آسمان را زير بالهاي كوچك خود گرفته و در حال پرواز به سوي كران بي كران هستي است. پرنده اي كه همواره از شناخته و آشنا به ناشناخته و ناآشنا پرواز مي كند و هرگز از ناشناخته نمي ترسد. در حقيقت، او هميشه شيفته ناشناخته است. هميشه دست از شناخته مي شويد، زيرا وقتي تو چيزي را بشناسي، ‌تكرار آن كاري است بس احمقانه. انسان هوشمند مشتاق تجربه هاي جديد، چشم اندازهاي جديد و نگاههاي جديد است و اين همان چيزي است كه پرنده اي كه در آسمان بالهايش را گشوده مظهر آن است... اين همان خداست: همه آسمان باز. و آزادي يگانه چيزي است كه ارزش تلاش براي دستيابي را دارد. آنگاه كه به آزادي دست يابي همه چيز ممكن مي شود. بدون آزادي، هيچ امكاني براي هيچ چيز وجود ندارد.

 

شب:

مشكل اصلي،‌ «‌ خود »‌است. مشكلي كه هزار و يك مشكل مي آفريند. زياده خواهي مي آفريند، خشم و شهوت مي آفريند، حسادت مي آفريند و هزاران مشكل ديگر. و مردم همچنان مشغول جنگ با زياده خواهي، با خشم و حسادت هستند اما اين كار بيهوده است. تا زمانيكه ريشه قطع نشود، شاخ و برگهاي جديد همچنان سر بر خواهند آورد. تو مي تواني شاخ و برگها را هرس كني اما اين كار كمكي نخواهد كرد. در حقيقت با هرس كردن شاخ و برگها، درخت بيش از بيش تنومند خواهد شد. شاخ و برگها بيش از پيش تنومند خواهند شد. درخت قوي تر خواهد شد. با علايم و نشانه ها نجنگ. ريشه را پبدا كن و ريشه اصلي يك چيز است:‌ «‌خود »‌. اگر بتواني بياموزي كه بي «‌خود »‌باشي، اگر يك «‌هيچ چيز»‌باشي، آنگاه به غايت مي رسي. هيچ هدفي بالاتر از آن نيست اما براحتي مي توان به آن دست يافت، زيرا «‌خود » پديده اي دروغين است و از اين رو مي توان از ان دست شست. «‌خود » ‌واقعيت ندارد. خيالي است. يك سايه است. اگر تو بر آن باور پيدا كني، خواهد بود. اگر بر اعماق آن بنگري، ‌آنرا نخواهي يافت. مراقبه يعني نگريستن بر اعماق وجود در جست و جوي «‌خود ». ‌يعني جست و جوي «‌خود » در گوشه و كنار وجود تا زماني كه «‌خود »‌ ديگر در هيچ جايي يافت نشود. وقتي «‌خود » ‌در هيچ جايي يافت نشود، مي ميرد و تو تولدي تازه مي يابي.

 

178

مسووليت

 

از اين لحظه به بعد خودتان را علت زندگي و دنياي خود بدانيد. منظور از جويندگي همين است؛ پذيرفتن كل مسووليت زندگي خود. فلاكت علت بيروني ندارد. علت آن دروني است، در حاليكه شما پيوسته مسووليت را به عامل بيروني نسبت مي دهيد. عامل بيروني فقط يك بهانه است. فلاكت از دنياي بيرون مي آيد، اما دنياي بيرون آنرا خلق نمي كند. وقتي كسي به شما اهانت مي كند، اهانت از بيرون مي آيد،‌ اما خشم در درون شماست. خشم در نتيجه اهانت بوجود نيامده است و معلول اهانت نيست. اگر انرژي خشم در شما وجود نداشت، اهانت ناتوان و ناكار مي ماند،‌ فقط از شما عبور مي كرد و شما را آشفته نمي ساخت. علت، بيرون از آگاهي انسان نيست. علت در درون شماست. شما علت زندگي خود هستيد. درك اين نكته، ‌درك يكي از اساسي ترين حقايق است. درك اين نكته، آغاز سفر تحول است.

 

14 سپتامبر

 

A man of consciousness responds, and his responses are spontaneous. He is mirror like: he reflects whatsoever confronts him. And out of this spontaneity, out of this consciousness, a new kind of action is born. That action never creates any bondage, any karma. That action frees you.

 

انسان خودآگاه پاسخ دهنده است و پاسخ هایش خود انگیخته اند. او آینه وار است: هر چیزی را که بر او بتابد از خود باز می تابد. و از درون این خودانگیختگی، از درون این خودآگاهی، عملی از نوع جدید زاده می شود. آن عمل هرگز هیچ اسارتی، هیچ کارمایی نمی آفریند. آن عمل تو را رهایی می بخشد.

 

Unless you know the self, you will have to live with an ego. Ego means a substitute self, a false self; you do not know the self, so you create a self of your own. It is mental creation.

 

مگر اينكه خود را بشناسي، ارنه مجبوري با يك «‌ من »‌ زندگي كني. «‌ من »‌ جانشين «‌ خود »‌ است، يك «‌ خود »‌ دروغين؛ خود را نمي شناسي، ازاين رو «‌ خودي »‌ براي «‌ خود » خلق مي كني. اين «‌ خود »‌ يك خلق ذهني است.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/06/23ساعت   توسط توحید  | 

177

مراقبه 22/6/:

 

روز:

بدبختي از دلبستگي بر مي خيزد. ما به اشيا و به مكانها و به اشخاص دلبسته شده ايم. معتاد دلبستگي شده ايم. به همه چيز دلبسته و وابسته ايم و دلبستگي بدبختي به بار مي آورد، زيرا زندگي پيوسته در حال تغيير است. زندگي در حركت دايم است. هيچگاه از حركت بازنمي ايستد حتي براي چند لحظه اي كوتاه.آنگاه كه خورشيد طلوع مي كند از آن لذت ببراما دلبسته آن نشو- آن يك عكس نيست. به زودي ناپديد مي شود. در حال ناپديد شدن است. همان لحظه كه نگاهش مي كني در حال ناپديد شدن است. به زودي شب از راه مي رسد اما نبايد نگران شد، زيرا شب نيززيبايي خاص خود را دارد- ستارگان در آسمان ظاهر خواهند شد. اما انسان دلبسته چنان كودن است كه مي كوشد به طلوع زيباي خورشيد دلبسته شود. دوست دارد براي هميشه ثابت و ايستا بماند. اين كودنها نمي دانند كه بدنبال چه مي گردند- براي طلوع خورشيد گريه سر مي دهند، زيرا كه ديگر نيست و در اثناي گريه كردن، ستارگان جديدي را كه در حال ظهور هستند از دست مي دهند! انسان كودن همه چيز را از دست مي دهد. انسان خردمند از همه چيز لذت مي برد. از روز و شب لذت مي برد. از تابستان و زمستان و از زندگي و مرگ لذت مي برد. انسان خردمند دلبسته نيست و و در وارستگي و دلبسته نبودن بسي شور و حال است.

 

شب:

انسان بگونه اي بسيار زمخت، با خشم،‌ با حسادت، با سلطه جويي و با « خود » زندگي مي كند. تو بايد تمام اين عناصر زمخت را از وجودت بيرون كني، زيرا آنها انرژي هاي فراواني را تلف مي كنند. فرصتهاي بسياري را هدر مي دهند. بايد تمام اين انرژي ها را به آواز و ترانه، ‌به شادي و نشاط، ‌به عشق،‌ به صلح و آرامش دگرگون ساخت. آنگاه زندگي به شعر تبديل مي شود. آنگاه ‌بودن تو همه شور و حال مي شود. صرف «‌ بودن » بيش از آن چيزي است كه تو بتواني طلبش كني. صرف نفس كشيدن براي اثبات وجود خدا كافيست، زيرا هر نفسي با خود شور و سرمستي فراوان مي آورد. زندگي چنان آهنگ و ترانه و چنان رقصي مي شود كه باورش براي تو ممكن نيست. فقط زماني مي تواني باورش كني كه تجربه اش كني.

 

177

حالا چي؟

 

وقتي كاري انجام ميدهيد- چيزي مي تراشيد، نقاشي مي كنيد، مجسمه مي سازيد- و در آن غرق مي شويد، لذت مي بريد. اين كار مدي تيشن شما مي شود، طبعا به ذهن باز مي گرديد و ذهن مي پرسد: « چه فايده؟ »‌ گفته اند وقتي گيبون نوشتن تاریخ جهان را به پايان رساند، شروع به گريستن كرد. او سي سال شب و روز كار كرده بود، در شبانه روز فقط چهار ساعت خوابيده بود و وقتي كارش تمام شد، گريست. همسر و شاگردانش متعجب شده بودند. آنها گفتند:‌ « ‌چرا گريه مي كني؟‌ »‌ همه خوشحال بودند كه كار او تمام شده بود. اما گيبون اشك مي ريخت و مي گفت: « حالا چه كنم؟ من هم به اتمام رسيدم. » ‌گيبون سه سال بعد مرد؛ زيرا كار ديگري نداشت كه انجام دهد. هميشه مرد جواني بود، ولي وقتي كارش تمام شد، پير شد. اين موضوع براي هر خالقي اتفاق مي افتد. يك نقاش، بسيار پرشور نقاش مي كند و وقتي كارش تمام مي شود، احساس مي كند:‌ « حالا چي ؟ »‌ بايد از آگاهي بالايي برخوردار بود تا تشخيص داد كه لذت نقاشي در نقاشي است. نتيجه اي در ميان نيست؛‌ هدف و وسيله از هم جدا نيستند.

 

13 سپتامبر

 

The dream is only a translation of thinking in the language of sleep, and vice versa: thinking is nothing but a translation of dreaming in the language of the day. You go on moving between these two: dreaming and thinking. Both desire.

 

رویا فقط ترجمان فکر کردن است به زبان خواب و برعکس، اندیشیدن چیزی نیست جز ترجمان رویا دیدن به زبان روز. تو مدام بین این دو در حرکتی. رویا دیدن و فکر کردن و هر دو آرزو کردن اند.

 

Love can never possess. Love is giving freedom to the other. Love is an unconditional gift, it is not a bargain.

 

عشق نمي تواند مالك باشد. عشق به ديگري آزادي مي دهد. عشق هديه اي بلاشرط است و چانه زني را نمي پذيرد.

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/06/22ساعت   توسط توحید  | 

176

مراقبه 21/6/:

 

روز:

زنبور دلبسته هيچ گلي نمي شود. از انواع گلها شهد جمع ميكند اما دلبسته نمي شود. بسوي گل سرخ و گل هميشه بهار مي رود، بسوي گل نيلوفر مي رود، از گلي به گل ديگر حركت مي كند اما دلبسته و وابسته نمي شود. دومين چيزي كه بايد به ياد داشت اين است كه اگرچه زنبور از گلهاي بسياري شهد جمع مي كند، هيچ گلي را نابود نمي سازد. زنبور بسيار ماهر و ملاحظه گر است. به گلها آسيب نمي رساند. در حقيقت گلها وقتي زنبور به رويشان مي نشيند بسيار خوشحال مي شوند و به خود مي بالند. زنبور هيچگاه تخريب نمي كند. آنچه را كه نياز دارد جمع آوري مي كند اما به روشي استادانه و با چنان مهارتي كه شكل گل كاملا دست نخورده باقي بماند. بگونه اي زندگي كن كه به هيچكس آسيب نرساني. سازنده، ملاحظه گرانه و هنرمندانه زندگي كن. با حساسيت و ظرافت زندگي كن و هيچگاه دل بسته نشو. از تمام تجارب زندگي لذت ببر. از تمام گلهاي زندگي لذت ببر اما روان باش. در هيچ جايي توقف نكن تا به خدا برسي.

 

شب:

نخستين تولد، شروع زندگي نيست. نخستين تولد، فقط آغاز فرصتي براي زندگي كردن است. نخستين تولد، فقط تو را زنده بالقوه مي سازد، نه زنده واقعي. اين نيروي بالقوه را بايد به واقعيت تبديل كرد. پس از آن، تو براستي زنده خواهي بود. مراقبه هنر شكوفا ساختن بذر به گل است. از راه مراقبه است كه تو براي دومين بار متولد مي شوي. در نخستين تولد بدن بدنيا مي آيد، ‌در دومين تولد، روح. و هرگاه آگاه شوي كه تو يك روح هستي، زندگي ات به ثمر مي نشيند و گرنه در بيهودگي و پوچي كامل به سر خواهي برد. بذر، همچنان بذر باقي خواهد ماند. هيچگاه شكوفا نخواهد شد. هيچكس زير سايه آن نخواهد آرميد. هيچ پرنده اي به آن نزديك نخواهد شد. هيچ بادي در ان به رقص در نخواهد آمد. هيچ گفت و گويي با ابرها، خورشيد و ماه و با ستارگان صورت نخواهد گرفت. بذر نمي تواند با هستي ارتباط برقرار كند، زيرا بسته و ناشكوفاست و در خود فرومانده. مراقبه تو را باز و شكوفا مي سازد. مراقبه چيزي نيست جز گشايش تمام ابعاد وجود تو به روي همه آنچه كه هست: به روي زيبايي هستي. به روي نغمه باد. به روي رهايي ابرها. به روي تمام اسرار پيرامون تو و به روي تمام آنچه كه در بيرون و در درون توست.

 

176

موجود كيهاني

 

زمين يكپارچه است. هند، پاكستان، ‌انگلستان و آلمان فقط روي يك نقشه وجود دارند و اين نقشه ها را كساني كه تشنه قدرتند، ‌ساخته اند. كل زمين به شما متعلق است. لازم نيست خود را با چيزي يكي بدانيد. چرا به قلمروهاي كوچك محدود شويم؟ ميراث زمين، ‌متعلق به شماست. زمين، زمين شماست. موجودي كيهاني باشيد، نه ملي. به كل هستي فكر كنيد. همه را خواهر و برادر خود بدانيد. وقتي خود را با معيارهايي ديگر شناسايي كنيد، آنگاه الزاما بايد عليه كسان ديگري باشيد. موافق و مخالف چيزي نباشيد. چيزهاي بهتري هست كه مي توان به آنها فكر كرد. در دنيايي بهتر، ‌فقط انسان بودن كافي ست، اما روزي بايد از اين مرحله هم فراتر رفت. بايد عاقبت الهي شد. آنگاه زمين هم براي شما كوچك خواهد بود. آنگاه تمام كيهان از آن شماست. تمام اين جهان هستي متعلق به شماست. كسي كه جهاني مي شود، به مقصد رسيده است.

 

12 سپتامبر

 

To me, music and meditation are two aspects of the same phenomenon. And without music, meditation lacks something; without music, meditation is a little dull, unalive. Without meditation, music is simply noise – harmonious, but noise.

 

برای من، موسیقی و مراقبه دو روی یک سکه اند و بدون موسیقی مراقبه چیزی کم دارد: بدون موسیقی مراقبه کمی یکنواخت و غیر زنده است. بدون مراقبه موسیقی فقط سر و صداست – موزون، ولی سر و صدا.

 

Love is not manageable, it is simply something that happens, and the moment you try to manage it everything misfires.

 

عشق را نمي توان اداره كرد، ‌پديده اي است كه پيش مي آيد، و لحظه اي كه بكوشي آنرا اداره كني، همه چيز بهم مي خورد..

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/06/21ساعت   توسط توحید  | 

175

مراقبه 20/6/:

 

روز:

مردم خود را به ديگران مي چسبانند و تو هرقدر بيشتر به ديگران بچسبي، آنان هراسناك تر مي شوند. خواهند خواست از تو بگريزند، زيرا هركس نياز دروني شديدي براي آزاد بودن دارد. ميل و آرزوي آزادي برتر و ژرف تر ار هر ميل و آرزوي ديگري است. بنابراين تو حتي عشق را مي تواني قرباني كني اما نمي تواني آزادي را قرباني كني. طبيعت امور اينگونه نيست. به همين دليل شادماني واقعي فقط در تنها بودن تو مي تواند رخ دهد. تنها بودن، هنر است. و با خود شادماني به همراه مي آورد. اگر تو نخست در وجود خويش ريشه بدواني و سپس به برقراري ارتباط با ديگران اقدام كني، اين پديده اي كاملا متفاوت است. اينك تو مي تواني مشاركت كني. مي تواني عشق بورزي و از اين عشق لذت ببري. با وجود زودگذر بودن آن، تو مي تواني به رقص درآيي، آواز بخواني و هرگاه كه آن لحظه بگذرد، ديگر گذشته است- تو به عقب نمي نگري. تو اين توانايي را داري كه عشق ديگري را بيافريني. پس هيچ نيازي نيست به كسي بچسبي. تو از آن عاشق و از آن عشق سپاسگزاري كه ديگر وجود ندارد، زيرا تو را غني ساخته. به تو شمه اي از زندگي بخشيده و پخته ترت كرده است. اما اين زماني امكانپذير است كه تو برخي زمينه سازيها را در وجود خويش انجام داده باشي. اگر عشق همه آن چيزي باشد كه تو داري، بدون هيچ زمينه اي براي مراقبه، آنگاه گرفتار رنج و عذاب خواهي شد. هر عشق بازي اي دير يا زود به يك كابوس تبديل خواهد شد. هنر تنها بودن و در تنهايي خوش و خرم بودن را بياموز تا همه چيز امكانپذير شود.

 

شب:

اگر به ياد داشته باشي « من خدا هستم » ‌به ياد خواهي داشت «‌من آسمان هستم. » تمام رويدادهاي زندگي همچون ابرهايي كوچك هستند. ابرها مي آيند و مي روند. ارزش توجه نشان دادن ندارند. هيچ توجهي به آنها نكن. هميشه به ياد داشته باش كه تو آسمان هستي، آسماني بيكران. هيچ ابري نمي تواند شكل تو را عوض كند. اندك اندك هيچ ابري در تو ظاهر نخواهد شد. هيچ ابري ناخوانده نخواهد آمد. تو شايد درد را فرانخوانده باشي اما لذت را فراخوانده اي و درد روي آن لذت است. اگر يكي را دعوت كني، آن ديگري هم خواهد آمد. آنها را نمي توان از هم جدا ساخت. هميشه با يكديگرند. آنگاه كه از دعوت مهمانان دست برداري، ناپديد مي شوند. به زودي لحظه اي فرا مي رسد كه بدون ابر باقي مي ماني و اين همان چيزي است كه بودا آنرا نيروانا و مسيح پادشاهي خداوند مي نامد.

 

175

چيزي براي سهيم شدن

 

عشق رابطه اي ميان شما و شخصي ديگر است. عشق برون گراست. مدي تيشن درون گراست. عشق سهيم شدن است. اگر عشق نداشته باشيد،‌ چگونه مي توانيد آنرا با ديگران سهيم شويد؟ مردم خشم، ‌نفرت و حسادت دارند و بعد به نام عشق، اينها را با ديگران سهيم مي شوند. وقتي ماه عسل تمام مي شود و نقابها را كنار مي گذاريد و واقعيت آشكار مي شود، ديگر چه چيزي را سهيم خواهيد شد؟‌ شما فقط آنچه را داريد، سهيم مي شويد. اگر خشم داريد، ‌خشم را سهيم مي شويد. ارتباط با خداوند، انرژي اي را به شما مي بخشد كه وقتي با كسي در ارتباط قرار مي گيريد، به عشق تبديل مي شود. بطور معمول، شما از آن انرژي برخوردار نيستيد. هيچكس آنرا ندارد. بايد آنرا خلق كنيد. بايد به عشق تبديل شويد. اين كار جدال، تلاش و هنر واقعي است. وقتي عشق در درونتان لبريز مي شود، مي توانيد آنرا سهيم شويد، اما اين موضوع زماني اتفاق مي افتد كه بتوانيد با خودتان ارتباط برقرار كنيد. ارتباط با خدا، فراگيري رابطه برقرار كردن با خود است.

 

11 سپتامبر

 

All perfectionism is a sort of deep ego trip. Just to think of yourself in terms of ideals and perfection is nothing but to decorate your ego to its uttermost. A humble person accepts that life is not perfect.

 

کمال گرایی، سراسر نوعی سفر مرموز نفس است؛ اینکه خود را صرفا بر حسب آرمانها تصور کنی. و کمال چیزی نیست جز آراستن نفس به منتها درجه. آدم افتاده قبول دارد که زندگی کامل نیست.

 

When you love, everywhere is God; when you hate, everywhere is the devil. It is your standpoint that is projected onto reality.

 

آنگاه كه عشق مي ورزي، ‌خدا در هر سو حاضر است؛ ‌و آن زمان كه نفرت وجودت را تسليم خود ساخته، ابليس در هر سو حاكم است. جايگاه توست كه خود را بر واقعيت تحميل مي كند.

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/06/20ساعت   توسط توحید  | 

174

مراقبه 19/6/:

 

روز:

خرد فقط زماني شكوفا مي شود كه بداني چگونه تنها باشي. خرد طبيعت وجود توست. آنگاه كه تو كاملا تنهايي و همه عالم را فراموش كرده اي، آنگاه كه فقط خودت هستي، در درون خودت خوش و خرمي و هيچ نيازي به ديگري و هيچ ميل و هوسي براي هيچ چيز ديگر نداري، در آن آرامش خلوت با خويش، خرد شكوفا مي شود. خرد بعناي دانش نيست. خرد يعني بصيرت، يعني روشني. خرد بعناي معلومات نيست، بلكه بمعناي دگرگوني است. خرد يعني نگريستن به زندگي به شيوه اي كاملا تازه. بياموز كه تنها باشي و بگذار تا خرد از عمق وجدت به سطح آيد. آنگاه مي تواني در دنيا زندگي كني اما در عين حال حتي در ميان جمع نيز تنها، بي تفاوت و تاثير ناپذير خواهي ماند. تو در دنيا خواهي بود نه از دنيا. و تو قابليت تشخيص درست از نادرست را خواهي يافت. ديگر به احكام و دستورات بيروني تكيه نخواهي كرد. ديگر بر انجيل و .... تكيه نخواهي كرد. تو كتاب مقدس خود را يافته اي. صداي خدا را از درون قلبت شنيده اي. ديگر نيازي به اطلاعات درجه دوم و دست دوم نداري. اينك تو يك خط مستقيم تماس با خدا داري.

 

شب:

مثل رودخانه اي كه در دريا نيست مي شود، ‌در الوهيت نيست شو. خودت را از هستي جدا مپندار! به آن بپيوند. بيشتر و بيشتر در آن فرو برو. ما همچنان بر جدا بودن پافشاري مي كنيم و اين، يگانه عمل غير ديني است. يگانه عمل ديني پافشاري بر يكي بودن است و تو بايد آنرا به تلاشي آگاهانه تبديل كني. آنگاه كه بر طلوع خورشيد مي نگري با آن يكي شو. يك مشاهده گرصرف باقي نمان. بگذار مشاهده گر و مشاهده شونده با هم يكي شوند. آرام آرام مهارت اين كار را فرا خواهي گرفت. آنگاه وقتي در سايه درختي نشسته اي، مي تواني احساس ژرف يكي بودن با خدا را تجربه كني. اين تجربه كوچك مي تواند در نهايت تو را به احساس يكي بودن با كل رهنمون كند و تو را به معرفت خدا برساند.

 

174

بيهودگي

 

همه چيزبيهوده است. بايد اين حقيقت را فهميد. اگر آنرا درك نكنيد، هميشه در توهم مي مانيد. همه چيز بيهوده است و در زندگي هيچ پيشرفت و بهبودي وجود ندارد؛ زيرا زندگي پيشاپيش كامل بوده است. تمام تلاشها براي كامل تر كردن زندگي بيهوده است، اما تشخيص اين نكته نيازمند زمان است. وقتي احساس درماندگي مي كنيد، دو كار مي توانيد انجام دهيد؛ شيوه زندگي تان را تغيير دهيد و آنگاه ماه عسل شروع خواهد شد؛ با اميدها؛ آرزوها و خواسته هاي تازه. البته بعد از چند روز تشخيص مي دهيد كه فردا هرگز نمي آيد. دوباره درمانده مي شويد و همه چيز از نو شروع مي شود. اين موضوع درست مثل زماني است كه به كسي عشق مي ورزيد. ماه عسل تمام مي شود و عشق پايان مي يابد. پيش از پايان يافتن ماه عسل، به جست و جوي عشق ديگري مي پردازيد. به اين ترتيب، از يك ماه عسل ، به جست و جوي عشق ديگري مي پردازيد. به اين ترتيب، از يك ماه عسل به ماه عسل ديگري مي پريد. مي توان همين طور تا آخر عمر ادامه داد اما، به هيچ وجه موثر نيست. بايد تشخيص دهيد كه نمي توان در زندگي به چيزي دست يافت. زندگي هدف ندارد. اينجا و هم اكنون تا ابد ادامه دارد. زندگي كامل است. نمي توان آنرا بهبود بخشيد. وقتي اين نكته را دريابيد، ‌ديگر آينده، اميد،‌آرزو و خواسته اي در ميان نخواهد بود. در اين لحظه زندگي مي كنيد،‌از آن لذت مي بريد و شاد مي شويد.

 

10 سپتامبر

 

The English word "ecstasy" is very significant. It means: to stand out. Ecstasy means to get out – out of all shells and all protections and all egos and all comforts, all death – like walls. To be ecstatic means to get out, to be free, to be moving, to be a process, to be vulnerable so that winds can come and pass through you.

 

واژه انگلیسی خلسه واژه ای بسیار بسیار مهم است. معنی آن این است: بیرون ایستادن. خلسه یعنی بیرون آمدن – بیرون از همه پوسته ها و همه حفاظ ها و همه نفس ها و همه راحتی ها، همه دیوارهای مرگ آسا. در خلسه بودن یعنی بیرون آمدن، آزاد بودن، در حال حرکت بودن، روند بودن، پذیرا بدن، بطوریکه بادها بتوانند بیایند و از میان تو عبور کنند.

 

The whole art of meditation is, how to leave the personality easily, move to the center, and be not a person. Just to be and not be a person is the whole art of meditation, the whole art of inner ecstasy.

 

تمام هنر مكاشفه اين است كه چگونه آسان شخصيت را رها كني و بسوي مركز حركت كني و يك شخص نباشي. اينكه صرفا باشي و يك شخص نباشي، ‌تمام هنر مكاشفه است، تمام هنر وجد دروني است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/06/19ساعت   توسط توحید  | 

173

مراقبه 18/6/:

 

روز:

شادمان بودن بدون خردمند بودن امري ممكن است اما اين نوع شادماني حقيقي نيست. همان چيزي است كه مردم آنرا خوشحالي مي نامند. مي آيد و مي رود و زودگذر است. هميشه تو را در ناكامي و نااميدي كامل ترك مي گويد. بهاي آن سنگين است و ارزش پرداختن اين بها را ندارد. همچنين خردمند بودن بدون شادمان بودن امري ممكن است اما اين نوع خردمندي نيز كاذب و دروغين است. همان چيزي است كه به دانش معروف است. چيزي قرض گرفته شده از ديگران، باري بر دوش است.هر چيزي كه از تجربه خودت برنخيزد بندگي و اسارت است. مي تواند « ‌خود » ‌تو را تقويت كند اما نمي تواند خويشتنت را بر تو آشكار كند. جوينده واقعي بايد شادماني و خرد را با هم بيابد. و به راحتي مي توان هر دو را با هم يافت، زيرا آنها همچون دو بال يك پرنده هستند. مراقبه كن تا از يك سو شادمان شوي و از يك سو خردمند. اين دو همزمان با هم بصورت متقارن رشد مي يابند. در نهايي ترين حالت، شادماني خرد مي شود و خرد شادماني.

 

شب:

انسان همچون قطره اي شبنم است و هستي همچون دريا. ما همواره مي كوشيم خود را از دريا جدا نگاه داريم. ريشه بدبختي ما همين است. پس تو فقط بايد يك كار را انجام دهي:‌ بايد وارد دريا شوي تا قطره نيست شود. البته قطره براستي نيست نمي شود. فقط حد و مرزهاي كوچكش را از دست مي دهد. دريا گون مي شود. خود دريا مي شود. اما چنين بنظر مي آيد كه قطره نيست مي شود. قطره جزيي از چنان وسعتي شده است كه هيچ راهي براي يافتن آن وجود ندارد. نمي توان آنرا شناسايي كرد. و اين برايمان ترس آور است. به همين دليل است كه ما خود را از دريا جدا نگاه مي داريم. آن روز، روز برگي است، ‌روزي كه تو در نهايت نيست شوي. اين مرگ نيست. رستاخيز است. زمان مي ميرد و جاودانگي متولد مي شود. محدوديت مي ميرد و نامحدود بودن متولد مي شود. كوچك مي ميرد و بزرگ متولد مي شود. ارزش امتحان كردن را دارد.

 

173

بازي

 

نقش تان را بازي كنيد. از آن لذت ببريد. اين نوعي تفريح است، اما اين بازي را جدي نگيريد؛ زيرا ارزش نگران شدن را ندارد. هر نقشي را كه در واقعيتي خاص بايد ايفا كنيد، با تمام توان و به طور كامل بازي كنيد و زمانيكه نقش تان به پايان مي رسد، مهم نيست كه كامل بازي كنيد يا نه. به عقب نگاه نكنيد. جلو رويد. نقشهاي ديگري هستند كه بايد بازي كنيد. موفقيت و شكست مهم نيستند. مهم، آگاهي از اين حقيقت است كه همه چيز يكي است. وقتي كل زندگي تان لبريز از اين آگاهي شد، رها مي شويد. هيچ چيز شما را حبس نمي كند و شما ديگر دربند هيچ چيز نيستيد. ديگر اسير هيچ چيز نمي شويد. نقاب مي زنيد، ولي مي دانيد چهره واقعي تان چيز ديگري است. مي توانيد نقاب را برداريد؛ زيرا مي دانيد فايده نقاب چيست. نقاب را مي توان برداشت و صورت اصلي خود را شناخت. كسي كه مي داند زندگي يك بازي است، چهره اصلي خود را خواهد شناخت. براي شناختن چهره اصلي بايد تمام چيزهايي را كه ارزش دارند، شناخت.

 

9 سپتامبر

 

This is the beauty, the drama of life: you are the actor. You are the director, you are the audience, you are the story – writer, you the play – back singer, and you are all, alone.

 

این زیبایی است، این نمایشنامه زندگی است: بازیگر تویی، کارگردان تویی، تماشاگر تویی، نویسنده داستان تویی، خواننده موسیقی متن تویی، همه اینها تو هستی، تو یکی!

 

Religion is not based on belief or faith: religion is based on awe, religion is based on wonder. Religion is based on the mysterious that is your surround. To feel it, to be aware of it, to see it, open your eyes and drop the dust of the ages. Clean your mirror! And see what beauty surrounds you, what tremendous grandeur goes on knocking at your doors. Why are you sitting with closed eyes? Why are you sitting with such long faces? Why can not you dance? And why can not you laugh?

 

آيين بر اعتقاد و ايمان استوار نيست، آيين بر حيرت و شگفتي استوار است. آيين بر راز گونه گي پيرامون استوار است. اگر مي خواهي آنرا احساس كني،‌ از آن آگاه گردي و ببيني اش،چشم بگشايي و غبار صد ساله از آن بزدايي،‌ آينه را پاك كن!‌ و ببين كه چه زيبايي تو را در بر گرفته، ‌چه شكوه بي انتهايي كه بي وقفه بر در مي كوبد. چرا با چشمان بسته نشسته اي؟‌ از چه روي چنين عبوس نشسته اي،‌چرا نمي تواين دست بيفشاني؟‌ و چرا نمي تواني بخندي؟‌

 

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/06/18ساعت   توسط توحید  | 

172

مراقبه 17/6/:

 

روز:

وقتي باران اشك ازچشمهايت مي بارد لبخند مي زني. وقتي عصباني هستي،‌عصبانيت را نشان نمي دهي،‌سركوبش مي كني. اين كار در تو شكاف ايجاد مي كند. آن اشكها واقعي بودند اما تو مانع آنها شدي، به عقبشان راندي. و آن لبخند دروغين بود اما تو كوشيدي لبخند بزني. آن لبخند عميق تر از اين نمي تواند باشد. فقط در لبهايت جاري است و هيچ كاري با تو ندارد. اخلاق پروري يك چنين چيزي است:‌ يك لبخند دروغين است. تو به تمرين اخلاق مي پردازي اما اين كار،‌ تو را خوش اخلاق نمي سازد.  ما جزيي از عالم يكپارچه هستيم. ما به هيچ وجه ماهيتهايي مستقل نيستيم. از راه اتحاد و يكپارچگي تو خوش اخلاق خواهي شد. اخلاق چيزي نيست كه تو با قرار دادن دو چيز در كنار هم بوجود آوري. چيزي خودجوش است.

 

شب:

زندگي در واقعيت خود، نامحدود و بيكران است. نه به بدن محدود است نه به ذهن. به هيچ محدوديتي محدود نيست. درياگون است. حتي دريا نيز داراي محدوديت است، اما زندگي به هيچ وجه محدود نيست. هيچ آغاز و پاياني ندارد. اما ما هويتمان را به بدن و ذهن محدود ساخته ايم. فراموش كرده ايم كه واقعيت ما اين نيست. بدن فقط يك كاروانسراست. ما در بدنهاي بسياري به سر برده ايم. خودآگاهي اي هستي كه از بدني به بدن ديگر، از ذهني به ذهن ديگر،‌از يكي به آن ديگري منتقل مي شوي. آنروز كه بداني بي شكل هستي، ‌روز بزرگي است. روز كنار رفتن پرده ي اسرار است. بعد از آن ديگر همان آدم گذشته نخواهي بود. بعد از آن تو جزيي از خدا مي شوي و خدا جزيي از تو.

 

172

اجراي نقش

 

زمانيكه قادر شويد نقشهاي مختلف را بازي كنيد، از آنها رها مي شويد. نقش بازي كردن چه اشكالي دارد؟ مشكل وقتي به وجود مي آيد كه به نقشي چسبيده ايد و تصور مي كنيد كه همان شخصيت شماست. شما يك نقش خاص را اجرا كرده ايد و چنان با آن يكي شده ايد كه پذيرفتن نقشي ديگر دشوار مي شود. بايد از گذشته رها شويد و نقشي جديد را بپذيريد. پذيرفتن نقشهاي تازه خوب است. فكرش را بكنيد؛‌ فقط نقشي تازه، ‌نمايشي كه در آن بازي مي كنيد. جوهر وجود شما شخصيت ندارد، ‌نقش ندارد و مي تواند همه نقشها را بازي كند. اين چيزي است كه درون را زيبا مي سازد. فقط يك هنر پيشه باشيد. هنرپيشه در يك فيلم يك نقش را بازي مي كند و در فيلمي ديگر نقشي ديگر را، صبح يك نقش دارد و شب يك نقش ديگر و از يك نقش به نقشي ديگر مي پردازد. كل زندگي بايد چنين باشد. فرد بايد بتواند از نقشي  به نقشي ديگر بپردازد و در هيچ نقشي ثابت نماند. در اينصورت، احساس مي كنيد نوعي رهايي در شما پديدار مي شود و جوهر واقعي تان را درك خواهيد كرد. در غير اينصورت، هميشه در يك نقش محصور مي مانيد.

 

8 سپتامبر

 

Do not try to change your action; try to find out your being, and action will follow. The action is secondary; being is primary. Action is something that you do; being is some thing that you are.

 

سعی نکن عمل خود ار عوض کنی، سعی کن وجودت را بیابی، و عمل به دنبال خواهد آمد. عمل فرع است، و وجود اصل. عمل چیزی است که تو انجام می دهی، و وجود چیزی که تو هستی.

 

Remember one thing: whatsoever gives you a feeling of ego is a barrier; whatsoever gives you a feeling of egolessness is the way.

 

اين اصل را فراموش مكن: هر آنچه كه احساس «‌ من »‌ را در تو ايجاد كند، ‌يك مانع است و هرآنچه كه احساس «‌ فنا »‌ را در تو موجب شود، ‌يك راه است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/06/17ساعت   توسط توحید  | 

171

مراقبه 16/6/:

 

روز:

پادشاهي ما در درون ماست. در دنياي بيرون محكوم به گدا ماندن هستيم. هركاري انجام دهيم، اين حقيقت بنيادين تغييرناپذير است. مي توانيم پول، قدرت، جاه و مقامي فراوان به دست آوريم اما در پشت تمام اين نماها، همچنان آن گدا پنهان و باقي خواهد ماند. اگر به عمق چشمان مردم ثروتمند بنگري مي تواني آن گدا را ببيني. آنها پنهان كاري مي كنند. مي كوشند به هر طريق ممكن نگذارند كسي پي ببرد كه كيست اند. خودشان را در پرده مي كنند اما خود مي دانند، همه مي دانند، هركسي كه هوشمند است مي داند كه آن گدا هنوز آنجاست. با روي آوردن به درون، آن گدا ناپديد مي شود. آنگاه تو به عرصه پادشاهي خداوند وارد و براي نخستين بار پادشاه واقعي مي شوي. مسيح تا آخر عمرش از پادشاه درون سخن گفت اما هيچكس منظورش را درست نفهميد. همانگونه كه درمورد تمام ديگر انسانهاي بيدار چنين شده- هيچكس به درستي منظورشان را نفهميده است.  پادشاهي واقعي در درون توست. از ازل در درون تو بوده. لازم نيست آنرا بيافريني، فقط بايد به يادش آوري.

 

شب:

ما به اين دليل كوچك هستيم كه به «‌خود » ‌چسبيده ايم. دليل كوچك بودن ما چسبيدنمان به «‌خود »‌است. «‌خود » پديده اي بسيار كوچك است و ما به قدري احمق هستيم كه همچنان به «‌خود »‌چسبيده ايم و فكر مي كنيم «‌خود »‌چيزي بسيار با ارزش است! «‌خود » ‌يگانه مانع وجود است. يگانه عاملي كه جلوي معنا، شكوه و عظمت يافتن زندگي ما را مي گيرد. ديوار ظريفي است كه تو را احاطه كرده و نمي گذارد با كل ارتباط برقرار كني. آنگاه كه از «‌خود » دست بشويي، احساس يكي بودن با درختان، ماه، خورشيد، ستارگان و انسانها مي كني. ناگهان تمامي ديوارها از دور و برت برداشته مي شوند. ناگهان تو ديگر يك قطره نيستي!‌ محدوديتهايت از بين رفته اند و نامحدود شده اي. و اين همان معرفت خداست.

 

171

عشق آگاه

 

عشق لزوما به معناي رهايي نيست. البته بايد باشد. هميشه به ياد داشته باشيد كه اگر آگاهانه كسي را دوست داشته باشيد،‌آنگاه عشق،‌ بركت است. عشق مي تواند به طرق مختلف مخرب باشد؛ زيرا عشق هميشه آگاهي نيست. مادران به فرزندان خود عشق مي ورزند و كل دنيا از اين بابت در رنج است: چون مادر به فرزندش عشق مي ورزد. از روان كاوها و روانپزشكها بپرسيد. به عقيده آنها رد هر روان پريشي را مي توان در رابطه فرزند- مادر يافت. بسياري از افرادي كه در ديوانه خانه ها بستري هستند، فقط از عشق رنج مي برند. همه عشق مي ورزند، اما عشق حتما آگاهانه نيست. وقتي عشق همراه با آگاهي، شفقت و دلسوزي باشد، كيفيتي كاملا متفاوت به خود مي گيرد و شما را رهايي مي بخشد. كل وظيفه عشق رهايي بخشيدن است. عشق نه تنها در مورد رهايي سخن مي گويد، ‌بلكه مي كوشد شما را رهايي بخشد و تمام موانع راه رهايي را از ميان بردارد. عشق مي تواند وجود داشته باشد واگر آگاه نباشد، ‌مخرب مي شود. عشق به تنهايي كافي نيست، در غير ايننصورت، دنيا كاملا بهشت شده بود. شما به همسرتان عشق مي ورزيد و همسرتان به شما عشق مي ورزد،‌ اما عاقبت چه مي شود؟ فقط تخريب. عشق شما اشكالي ندارد. اشكال در شماست. در ناخودآگاهتان چيزي وجود دارد كه از آن آگاه نيستيد.  نمي گويم از عشق اجتناب كنيد، ‌ولي عشق نبايد در مرحله نخست قرار گيرد. آگاهي بايد اول باشد و عشق مثل سايه آنرا دنبال كند.

 

7 سپتامبر

 

Let this be a fundamental rule of life, one of the most fundamental: whatsoever you are towards yourself, you will be towards others. If you love yourself, you will love others.

 

بگذار این قاعده اساس زندگی باشد، یکی از اساسی ترین قواعد: هر چه نسبت به خودت باشی، نسبت به دیگران هم همان خواهی بود. اگر خود را دوست بداری، دیگران را هم دوست خواهی داشت.

 

A very fundamental law of life is that if you become afraid, you give energy to the other to make you more afraid. The very idea of fear in you creates the opposite idea in the other.

 

اساسي ترين قانون زندگي آن است كه در ترس به ديگران توان بيشتري مي دهي تا بيشتر در تو ترس ايجاد كنند، ‌همان انديشه ترس در تو خالق انديشه مخالف در ديگري است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/06/16ساعت   توسط توحید  | 

170

مراقبه 15/6/:

 

روز:

شادماني از خود نور دارد. بدبختي تاريك است و شادماني تابناك. انسان بدبخت بر ديگران نيز تاريكي مي افكند. همچون گودالي تاريك وارد مي شود و انرژي ديگرمردم را فرو مي بلعد. حضورش مخرب است. اما حضور انسان شادمان، سازنده و تقويت كننده است. او بر ديگران نور مي افشاند. انسان شادمان، رحمت و خير و بركت هستي است.

 

شب:

قلب فروتن يكي از بزرگترين ويژگي هاي كسي است كه در جست و جوي حقيقت است. فقط كساني كه فروتن هستند مي توانند حقيقت را بشناسند، خودپرستان نمي توانند. «‌ خود » ‌مانع دستيابي آنان به حقيقت مي شود. «‌خود» يعني اينكه تو گمان مي كني از كل مجزا هستي. اما تو مجزا نيستي! ما جزيره نيستيم. هيچ انساني جزيره نيست. ما بخشي از قاره اي بيكران هستيم. «‌خود »، احساس دروغين مجزا بودن را در ما ايجاد مي كند و به دليل اين احساس دروغين، آرام آرام در خودمان فرو مي مانيم. زياد از حد « خود »‌- آگاه، « خود » محور مي شويم. به روي دنيا، به روي خورشيد و ماه، به روي باد و باران كاملا بسته مي ماينم. در چارچوبي محصور مي مانيم- كه نوعي مرگ زنده است. گورمان را با خود از اينجا به آنجا حمل مي كنيم. اين گور كاملا نامريي است، اما گور، گور است.

 

170

غم

 

وقتي غمگين هستيد، واقعا غمگين شويد. در غم غرق شويد. چه كار ديگري مي توان كرد؟‌غم لازم است. غم بسيار آسايش بخش است؛ شب تاريكي كه شما را احاطه مي كند. در غم بخوابيد، آنرا بپذيريد. خواهيد ديد وقتي غم را مي پذيريد، ‌زيبا مي شود. غم زشت است؛ زيرا از آن دوري مي كنيم. غم به تنهايي زشت نيست. وقتي آنرا مي پذيريد، مي بينيد كه چه زيباست و چه آسايس بخش، چه آرام و چه ساكت است، چيزي مي بخشد كه شادي نمي تواند. غم عمق مي بخشد. شادي ارتفاع مي دهد. غم ريشه مي بخشد. شادي شاخه مي دهد. شادي مثل درختي است كه رو به آسمان رشد مي كند و غم مثل ريشه هايي است كه به عمق زمين مي رود. هردو لازمند. هرچه ارتفاع درخت بيشتر باشد، ريشه هايش بلند تر مي شوند. ريشه ها و شاخه ها باهم تناسب دارند و اين تعادل درخت است. شما نمي توانيد تعادل ايجاد كنيد. تعادلي كه شما ايجاد مي كنيد، بي فايده است؛ تحميلي خواهد بود. تعادل به خودي خود ايجاد مي شود و پيشاپيش وجود داشته است. در واقع وقتي شاد هستيد، چنان هيجان زده مي شويد كه شادي خسته كننده مي شود. آيا مشاهده كرده ايد؟ قلب بلافاصله در مسير ديگري حركت مي كند، به شما استراحت مي دهد و آنرا بعنوان غم احساس مي كنيد. اين حال به شما آسايش مي بخشد، زيرا خيلي هيجان زده شده بوديد. غم داروست و خاصيت درماني دارد. مثل آن يك روز، سخت كار مي كنيد، شب به خواب عميق مي رويد و صبح دوباره سرحال مي شويد. بعد از غم، دوباره باطراوت مي شويد و آمادگي داريد تا دوباره هيجان زده شويد.

 

6 سپتامبر

 

To be intelligent is to create your own heaven, is to create your own happiness, otherwise there is none. If you create it, you have it. It is just like breathing: if you breathe you are alive, if you do not breathe you are not alive.

 

با هوش بودن یعنی خود را خلق کردن، شادمانی خود را خلق کردن، و گرنه چیزی آنجا نیست. اگر آنرا خلق کنی، آن را داری. درست مثل نفس کشیدن است؛ اگر نفس بکشی زنده ای، اگر نفس نکشی زنده نیستی.

 

Mind means words; self means silence. Mind is nothing but all words that you have accumulated; silence is that which has always been with you, it is not an accumulation. That is the meaning of self. It is your intrinsic quality.

 

ذهن واژه ها را مي شناسد؛‌ و « خود »‌ سكوت را. ذهن چيزي نيست جز تمامي كلماتي كه اندوخته اي! ‌سكوت همان چيزي است كه هميشه با تو بوده  و اندوختني نيست. معناي «‌ خود »‌ همين است. « خود »‌ كيفيت ذاتي توست.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/06/15ساعت   توسط توحید  | 

169

مراقبه 14/6/:

 

روز:

راه سعادت، راه شادماني درياگون، هويت نگرفتن از تركيب بدن/ذهن است. تو بايد پيوسته به خود يادآوري كني: «‌ من بدن نيستم »، «‌ من ذهن نيستم »، «‌من تماشاگرم، من شاهدم »‌، تا اين حالت آرام آرام چنان طبيعي شود كه ديگر لازم نباشد آنرا به ياد خودآوري. تا همچون جرياني زيرزميني هميشه جاري باشد حتي وقتي همچون جرياني زيرزميني هميشه جاري باشد. حتي وقتي خواب باشي بداني «‌من بدن نيستم، من ذهن نيستم، من شاهدم. »‌ و وقتي رويا مي بيني بداني «‌من شاهد رويا هستم. »‌ آنگاه كه شاهد بودن تو تا به آن حد ژرف شود، در آستانه يك دگرگوني عظيم قرار مي گيري. آنگاه لحظه به لحظه تمام محدوديتها و حد و مرزها ناپديد مي شوند و تو ناگهان بي حد و مرز، نامحدود بي كران مي شوي.

 

شب:

زندگي مي تواند گلهايي پراكنده داشته باشد يا اينكه مي توان آنرا به تاجي از گل دگرگون ساخت. زندگي تو گلهايي فراوان است. هيچ سازمان يافتگي ندارد. فقط ازدحامي  است از « خود »‌ هاي گوناگون. ازدحامي از «‌من »‌ هاي گوناگون كه همگي در راه برتري جويي مشغول جنگ و دعوا با يكديگرند. تو در جنگ دايمي دروني به سر مي بري و هر « خود »‌ي قصد دارد تو را به يك جهت بكشاند. تو در حال از هم گسيختن هستي اما مي تواني زندگي كاملا متفاوتي را در پيش گيري. ميزان شادماني تو به ميزان يكپارچگي ات بستگي دارد. انسان تكه تكه هميشه بدبخت مي ماند و انسان يكپارچه به شادماني مي رسد. به رشته نخي تبديل شو تا بتواني تمام گلهاي زندگي ات را در نوعي اتحاد به يكديگر بپيوندي. تا زندگي ات نه سر و صدايي گوش خراش و درهم و برهم، بلكه نوايي دلنشين شود. آنگاه زيبايي و شادماني عظيمي برپا مي شود

 

169

متون

 

متون نظري و فلسفه هاي بيشماري وجود دارد، اما همه آنها ذهن مردم نادان را مشغول نگه مي دارند و براي جوينده واقعي منظور نشده اند.آنچه مي گويم قطعا زنده، تازه، باطراوت و جوان است و به هيچ وجه سنتي نيست؛ پديده اي كاملا متفاوت است. بايد متفاوت باشد؛‌ زيرا متوني كه سه هزار سال پيش نوشته شده اند، براي مردم آن دوران منظور شده اند. آن روان شناسي، ديگر براي دنياي امروز موثر نيست. آن متون با مردم آن زمان مطابقت داشتند و براي شما نوشته نشده اند. فاصله اي به اندازه سه، چهار، پنج هزار سال ميان شماو آن متون فاصله است. اتكا به آنها بيهوده است؛ درست مثل اينكه كسي فيزيك مي خواند در حد نيوتن متوقف شود و هرگز به سراغ انيشتين نرود. متون كهن با مردم زنده، ارتباطي برقرار نمي كنند. آنها نمي توانند رشد كنند. به همين دليل در ايام قديم، اساتيد اصرار داشتند كه سخنان آنها نبايد نوشته شود. اساتيد پيام خود را به شاگردانشان مي دادند و شاگردان در دنيايي متفاوت زندگي مي كردند. ممكن بود اساتيد بميرند و شاگردانشان چيز ديگري تعليم مي دادند. ممكن بود شاگردان تغييرات بسياري ايجاد كنند؛ زيرا مردم وموقعيتها تغيير مي كنند.

 

5 سپتامبر

 

The word individual is good. It simply means: one who can not be divided. Indivisible means individual. You are not yet individuals because you are split. Become one and you will become individuals.

 

واژه " فرد " واژه خوبی است. بطور ساده، یعنی کسی که نمی تواند تقسیم شود. تقسیم ناپذیر یعنی فرد. شما هنوز فرد نیستید، چون شقه شقه اید. یکی که شدید، افراد می شوید.

 

Move into the heart. Forget reason and let love be your center, your target. Each breakdown can become a breakthrough, and each possibility for the failure of the head can become a success for the heart – the failure of the head can become a success for the heart.

 

با دل همراه شو. منطق را فراموش كن و بگذار عشق كانون وجود و هدف تو باشد. هر شكستي مي تواند پيروزي باشد و هر امكان شكست عقل مي تواند كاميابي دل باشد. شكست ذهن مي تواند پيروزي دل باشد.

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/06/14ساعت   توسط توحید  | 

168

مراقبه 13/6/:

 

روز:

انسان بي وقار و بي لطافت شده است به اين دليل ساده كه « خود »‌ او نمود پيدا كرده و اين «‌خود » ‌قاتل وقار و لطافت انساني است.  جانوران وحشي باوقار و  با لطافت هستند، زيرا « خود » - آگاه نيستند. تمام حيوانات با لطافت هستند، زيرا هيچ نقشي بازي نمي كنند. فقط زندگي اشان را مي گذرانند. آنها نگران آن نيستند كه در نگاه ديگران چگونه بنظر مي رسند. فقط انسان نگران آن است كه در نگاه ديگران چگونه به نظر مي رسد و آيا ديگران او را تصديق خواهند كرد يا نه. تمام اين نگرانيها لطافت او را از بين مي برد. و سعادت و شادماني تنها در لطافت و برازندگي است.

 

شب:

شناخت خويش شناخت همه چيز است و اين يگانه چيزي است كه من بر آن تاكيد مي ورزم. نه بر باور و اعتقاد، نه بر مسلك، نه بر مرام، نه بر كليسا، نه بر مسجد و نه بر كيش. تو با مشاهده ساده درون به شناخت خويش نايل مي شوي. و لحظه اي كه بداني كيستي، بي درنگ هسته اصلي كل هستي و زندگي را باز مي شناسي،‌ زيرا تو جزيي از آن هستي.

 

168

خواب زمستاني

 

گاهي دم تان سرد است و گاهي نه. از اين موضوع مشكل نسازيد. وقتي سرد هستيد، سرد باقي بمانيد. در مورد آن احساس گناه نكنيد. لازم نيست بيست و چهار ساعت روز گرم و صميمي باشيد. اين حالت خسته كننده مي شود. هركس نيازمند كمي استراحت است. وقتي سرد هستيد، انرژي به درون مي رود. وقتي گرم و صميمي هستيد، انرژي به بيرون حركت مي كند. البته ديگران دوست دارند هميشه گرم باشيد؛ چون انرژي شما به طرف آنها مي رود. وقتي سرد هستيد، انرژي تان به سوي آنها نمي رود. پس حس مي كنند به آنها توهين شده است و به شما مي گويند كه سرد و بي تفاوت هستيد. اما تصميم گرفتن برعهده شماست.

 

4 سپتامبر

 

Truth is always new and mind is always old, that is why mind and truth never meet. Mind is always of the past; truth is always of the present.

 

حقیقت همیشه نو است و ذهن همیشه کهنه. از این رو ذهن و حقیقت هرگز به هم نمی رسند. ذهن همیشه به گذشته تعلق دارد و حقیقت همیشه به حال.

 

Love is illogical. Love is irrational. Love is life. Love comprehends all contradictions in it. Love is even capable of comprehending its own opposite hate.

 

عشق پاي بند منطق نيست. عشق غير عقلايي است. عشق خود زندگي است. عشق آبستن تمامي اضداد است. عشق چنان تواناست كه مي تواند ضد خود يعني نفرت را بپرورد.

 

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/06/13ساعت   توسط توحید  | 

167

مراقبه 12/6/:

روز:

شادماني بالاترين بعد خوشي است. نخستين بعد، لذت است- كه حيواني است. دومين بعد خوشحالي است- كه انساني است و سومين بعد شادماني است- كه الهي است. شادماني هدف و مقصود است، زيرا تو فقط به هنگام شادماني مي تواني به اوج قله وجودت دست يابي و به واقعيت نهايي خويش برسي. انسان ساختمان سه طبقه است. طبقه همكف حيواني است- كه چيزي خوب و نيكوست، هيچ عيب و ايرادي در آن نيست. اما تو بايد از چيزي برتر آگاه شوي. بگذار طبقه پايين، پايه و ستون باقي بماند اما خودت را به آن محدود نكن. طبقه دوم انساني است و طبقه سوم الهي. تو با شناخت شادماني، مقام خدايي ات را خواهي شناخت و خدا خواهي شد. و تا زماني كه از آن آگاه نشوي و به يادش نسپاري، زندگي ات بي ثمر باقي مي ماند. يك ناكامي و ناخشنودي عميق باقي مي ماند. اگر تو به اوج قله خويش برسي، تنها آنگاه به خرسندي، آرامش و آسودگي و رضايتي عميق دست مي يابي.

شب:

تمام انرژي ات را صرف يك كار كن: ‌اينكه چگونه خودآگاه تر شوي. اگر تو تمام انرژي ات را صرف خودآگاهي كني، خودآگاهي ناگزير رخ مي نماياند و اين حق طبيعي توست. اما تو نبايد نصفه و نيمه تلاش كني. نمي تواني با تلاشي نصفه و نيمه به خودآگاهي برسي. خودآگاهي فقط زماني رخ مي نمايد كه تو صد در صد در آن باشي، درون آن باشي. زماني كه تو از هيچ چيز دريغ نكرده باشي. وقتي كه تمام تيرهايت را پرتاب كرده باشي، وقتي كه هيچ تيري را در تركش باقي نمانده نگذاشته باشي. آنگاه كه تو از جان مايه بگذاري، خودآگاهي بي درنگ رخ مي نمايد و اين رخ نمايي، آغاز تحولي عظيم است. تو را از پست تر به برتر، از ضخيم و زمخت به لطيف و ظريف و از محسوس به نامحسوس دگرگون مي كند. تو را از ذهن به بي ذهني سوق مي دهد. و در بي ذهني زيستن، عين خردمندي است. عمل كردن از روي بي ذهني،‌عمل كردن از روي خرد است. آنگاه زندگي تو زيبايي و برازندگي مي يابد. زندگي تو خداگونه مي شود. آنگاه هركاري انجام دهي،‌ درست و رواست. نمي تواند نادرست و ناروا باشد. ممكن نيست كاري نادرست انجام دهي، زيرا تو از نور و بصيرت سرشار هستي و ديدت چنان واضح و روشن است كه غير ممكن است كاري نادرست انجام دهي. كار درست خود به خود آنجام مي يابد. هيچ احتياجي به پرورش اخلاقي ويژه نداري. صرف خودآگاهي كافي است. اخلاق همچون سايه در پي خودآگاهي خواهد آمد.

167

مشاركت

فقط زمانيكه مشاركت كنيد، مي توانيد چيزهاي خاصي را بشناسيد. وقتي بيرون هستيد، ‌فقط چيزهاي ظاهري را مي توانيد بشناسيد، ‌اما چه بر درون فرد مي رود؟ كسي گريه مي كند و اشك مي ريزد و شما او را نگاه مي كنيد. در قلب او چه مي گذرد؟ چرا گريه مي كند؟ حتي تفسير آن هم دشوار است. شايد از روي بدبختي گريه مي كند؟ حتي تفسير آن هم دشوار است. شايد از روي بدبختي گريه مي كند. شايد غمگين است و شايد خشمگين و يا حتي شايد از روي شادي و شكرگزاري اشك مي ريزد. اشك فقط اشك است. از لحاظ شميايي نمي توان اشك را تجزيه كرد تا معلوم شود از روي شكرگزاري است،‌از روي سرور است يا از روي فلاكت. همه اشكها يك تركيب دارند. تركيب شيميايي آنها فرقي نمي كند و ظاهر يكساني هم دارند. به هيچ وجه نمي توان از بيرون نتيجه گيري كرد. نمي توان كسي را دقيق و كامل مشاهده كرد. مردم را از درون مي توان شناخت. يعني خود شما بايد با آن اشكها آشنا باشيد. در غير اينصورت آنها را نخواهيد شناخت. با مشاهده، مطالب زيادي مي توان آموخت. مشاهده خوب است، اما در مقايسه با مشاركت كردن، هيچ است.

3 سپتامبر

Your ecstasy is a movement towards the height and your meditation is a movement towards the depth. And once you have both, your life becomes a celebration. That is my work, to transform your life from a sad affair into a celebration.

خلسه تو حرکتی است به سوی بلندی و مراقبه تو حرکتی است به سوی عمق. و روزی که این هر دو را در اختیار داشتی، زندگی ات به جشن مبدل می گردد. این کار من است، تا زندگی تو را از واقعه یی غمناک به یک جشن دگرگون کنم.

Love is language is so foreign to the head. Head and heart are the farthest poles of reality. There is no greater distance between any other two points as there is between the head and the heart, reason and love, logic and life. If a person is mad because of his love, his madness is not a disease. In fact, he is the only healthy person, he is the only whole person, and he is the only holy person – because through his heart he has again become bridged with life.

زبان عشق را عقل نمي فهمد. ذهن و دل دو قطب دور از هم واقعيت اند. فاصله بين ذهن و دل،‌ عقل و عشق،‌ منطق و زندگي،‌ عظيم ترين فاصله است. ديوانگي عاشق، بيماري نيست. در واقع او تنها انسان تندرست است، تنها انسان جامع است و يگانه انسان مقدس؛‌ چون از دهليز دل دوباره با زندگي پيوند يافته است.

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/06/12ساعت   توسط توحید  | 

166

مراقبه 11/6/:

روز:

شهوت پست ترين حالت خودآگاهي و شفقت برترين حالت آن است. پست تر را نبايد انكار كرد، بلكه بايد دگرگونش ساخت. از پست تر بايد بعنوان يك نردبان استفاده كرد. انسان متظاهر به دينداري از ديرباز به شدت با شهوت مخالفت ورزيده اند و در نتيجه قرنها تعليم و تربيت انسانهاي ديگر، انسانيتي دوپاره را به وجود آورده اند. آنان انسان را به دو بخش تجزيه كرده اند:‌ پست و برتر. و اين دوپارگي علت اصلي بدبختي، رنج و عذاب و نگراني انسانهاست. اگر خودت را دو بخش جدا از هم در نظر بگيري، در تو تضاد و تعارضي هميشگي ايجاد مي شود. مي كوشي تا بر پست تر غلبه كني، با آن بجنگي و نابودش كني- و نابود ساختن آن ممكن نيست. دگرگوني ممكن است اما نابود ساختن ناممكن. هيچ چيز هستي را نمي توان نابود ساخت. بلي، مي توان تغييراتي بوجود آورد. مي توان آب را به بخار يا به يخ تبديل كرد اما اين فقط نوعي تغيير و دگرگوني است. تو نمي تواني آب را از بين ببري. هيچ چيزي تاكنون نابود نشده و هيچ چيز جديدي خلق نشده است. فقط تركيب ها تغيير يافته اند. شهوت پايين ترين پله و شفقت بالاترين پله نردبان، اما هردو به يك نردبان تعلق دارند. به ياد داشته باش آنگاه كه شهوت خودآگاه شود، به شفقت تبديل مي شود و شهوت ناخودآگاه، پليد،‌زشت و حيواني است. تو فقط وجودت را خودآگاه تر ساز تا به سوي الوهيت گام برداري. تا از حيوانيت به سوي خدا حركت كني. انسان نردباني بين اين دو ابديت است.

شب:

زندگي سرشار از شكوه و عظمتي الهي است اما ما از آن ناآگاهيم. چنان در خوابي عميق فرورفته ايم كه از شكوه و عظمت زندگي غافل مانده ايم. شكوه و عظمتي كه كاملترين، ‌زيباترين و جذاب ترين امكان هستي است و چيزي بالاتر از آن ارتباط نيست. اما ما در خواب به سر مي بريم‌، از اين رو نمي توانيم با آن ارتباطي داشته باشيم. چنان است كه گويي بهار رسيده، درختان شكوفه كرده اند، ‌پرندگان آواز مي خوانند، باد در ميان درختان به رقص درمي آيد... و طرح و نقشي زيبا پيرامون تو مي آفرينند اما تو گلها و رنگهاي دلنشين آنرا نمي بيني. حتي نمي داني كه در باغ هستي! هيچ تماسي با بهار نداري. در پيله خودت بسته مانده اي. ممكن است در حال ديدن كابوسي وحشتناك وناراحت كننده باشي يا از روي وحشت فرياد بكشي و گريه سر دهي. اين كابوس با واقعيت پيرامون تو هيچ ارتباطي ندارد. اين همان وضعيتي است كه انسان گرفتار آن است. هستي هميشه در بهار است اما انسان بايد براي آگاه شدن از اين بهار، احساس كردن بهار و زندگي كردن در بهار، از خواب بيدار شود. وآنگاه كه طعم شور و نشاطي كه تو را فراگرفته است بچشي، ديندار مي شوي. زيرا آنگاه در تو احساس شكرگزاري، سپاسگزاري و عبادتي عظيم ايجاد مي شود.

166

نيرو

مي توان به داشتن پناه و حامي وابسته شد، اما اين كار نيرويي به شما نمي بخشد. نيرو و قدرت زماني نصيب كسي مي شود كه با موقعيتهايي دشوار رودررو مي شود. در گذشته، مردم به ديرها، ‌كوه هاي هيماليا و غارهاي دوردست پناه مي بردند و آنجا به آرامشي خاص مي رسيدند،‌ اما آن نوع آرامش سطحي بود. هروقت كه اين مردم به دنيا بازمي گشتند، آرامش شان را از دست مي دادند. آرامش آنها بسيار شكننده بود؛ بطوريكه از دنيا مي ترسيدند. گوشه انزواي آنها نوعي گريز بود، نه رشد. ياد بگيريد كه تنها باشيد، اما هرگز به تنهايي تان وابسته نشويد. هميشه توان ارتباط با ديگرن را داشته باشيد. بياموزيد اتصال و مراقبه كنيد، اما چنان افراط نكنيد كه نتوانيد عشق بورزيد. خاموش، آرام و ساكت باشيد، اما نسبت به اين آرامش و خاموشي وسواس نداشته باشيد. در غير اينصورت، نمي توانيد با دنيا مواجه شويد. آرام بودن هنگام تنهايي آسان است، اما وقتي كه با مردم هستيد،‌ به سختي مي توانيد ساكت و آرام بمانيد. بايد با آنچه دشوار است، برخورد كنيد. وقتي قادر شديد در حضور ديگران هم آرام و خاموش باشيد، به هدف رسيده ايد و آنگاه آرامش تان را هيچ چيز در هم نمي ريزد.

2 سپتامبر

Meditation brings transformation from the inside. It is not an imposition of morality and commandments from outside. Anything that comes from outside is worthless – morality, spirituality, whatever you call it. Only that which blossoms within you like a lotus has ultimate value.

مراقبه، تغییر شکل را از درون پدید می آورد. مراقبه تحمیل اخلاق و انضباط از بیرون نیست. هر چیزی که از بیرون بیاید بی ارزش است – اخلاق، وجدان، معنویت ... حال هر اسمی که می خواهی روی آن بگذار. فقط آنچه در درونت مانند یک نیلوفر آبی شکفته می شود، دارای ارزش غائی است.

Love dispels fear just as light dispels darkness.

عشق،‌ ترس را محو مي كند. همچنان كه نور ظلمت را.

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/06/11ساعت   توسط توحید  | 

مطالب قدیمی‌تر
 

قالب وبلاگ