مراقبه

در صورت فیلتر مجدد به انتهای نام وبلاگ آنقدر عدد اضافه نمایید تا به آدرس اصلی راه یابید.

216

مراقبه 30/7/:

روز:

همچون دنياي بيرون، در درون تو نيز خورشيدي هست. خورشيد بيرون طلوع و غروب مي كند اما خورشيد تو هميشه هست. هرگز طلوع و غروب نمي كند. هميشگي است. اما تو تا زماني كه از نور درون و سرچشمه آن آگاه نشوي در تاريكي به سر خواهي برد. هرگونه تلاش ممكن را در راه سير در درون انجام بده. اين كار در آغاز دشوار است اما فقط در آغاز اينگونه است. يادگيري هرگونه مهارتي در آغاز دشوار است. يادگيري فن شنا در آغاز مشكل است اما وقتي در آن ماهر شوي، چنان سهل و آسان مي شود كه بعدها متعجب مي شوي كه چرا تا آن حد مشكل به نظر مي رسيد. مي تواني به راحتي روي آب رودخانه شناور بشوي، بدون اينكه نيازي به دست و پا زدن داشته باشي. و چنين است سير در درون. فقط در آغاز تلاشي اندك لازم است. ديري نمي پايد كه مي تواني در جريان رودخانه اي كه به سوي درون روان است شناور شوي تا تو را ژرف تر به سوي قلمروي شادماني، ‌به سوي نور ابدي و به سوي خدا ببرد.

شب:

اگر چشماني براي ديدن داشته باشي شگفت زده مي شوي:‌ حتي يك گدا نيز گدا نيست. او هم يك انسان است. او هم طعم عشق را چشيده و عصباني شده است. او هم هزار و يك چيز ديگر را از سر گذرانده است كه حتي پادشاهان نيز ممكن است به حال او غبطه بخورند. ارزشمند است كه زندگي گدا را مطالعه كرد، مشاهده كرد و از آن شناختي حاصل كرد، زيرا او نيز امكاني از زندگي توست. هرانساني با امكاناتي زندگي مي كند و امكاني را به واقعيت دگرگون مي كند. تمام اين امكانات در تو نيز هست. تو مي تواني يك آدولف هيتلر شوي يا يك مسيح- هردو در به رويت گشوده اند. يكي از اين دو در وارد مي شود، ديگري از آن در. از اين رو من همانقدر علاقمند بودا هستم، نيز علاقمند مسيح و يا هيتلر و يهودا و ... هستم. اگر تو اين را بفهمي تمام عالم دانشگاه تو مي شود. معناي دقيق دانشگاه همين است، زيرا از واژه universe (‌جهان هستي )‌ گرفته شده است. آنگاه تمام موقعيتها، به فرصتي براي رشد و تحول تبديل مي شود. آهسته آهسته خودت را مي آفريني. ما در شكل يك مكان و فرصت به دنيا مي آييم،‌همه چيز به ما بسته است. اينكه مي خواهيم چه شويم، اينكه نتيجه چه مي شود.

216

مدي تيشن

نوعي مدي تيشن وجود دارد كه خود به خود رخ مي دهد. براي رخ دادن اين نوع مدي تيشن، كافيست از رخ دادنش جلوگيري نكنيم. مدي تيشني كه با تلاش انجام شود، ‌نوعي بازي ذهن است. در اين مدي تيشن، ذهن شماست كه همه چيز را كنترل مي كند. اين مدي تيشن خودجوش نيست. مدي تيشن راستين، از اختيار شما خارج است. در واقع شما در اختيار اين مدي تيشن هستيد. تكنيكها مي توانند به شما كمك كنند. آنها شما را به نقطه نااميدي كامل مي رسانند. آنها شما را تا جايي مي رسانند كه احساس مي كنيد در يك دور باطل گرفتار شده ايد و راه به هيچ جا نمي بريد... روزي اين احساس در شما پديد مي آيد كه عمل راستين،‌ همان بي عملي است و در همين لحظه، رهايي رخ مي دهد. سپس تمامي تلاشها و اعمال ناپديد مي شوند و چيزي از ماورا، شما را فرا مي گيرد. اين رهايي و آزادي است و حتي چشيدن مزه اي اندك از اين كيفيت، كافي است تا شما را براي هميشه متحول كند.

22 اکتبر

As your awareness, your light shines forth. We are made of the stuff called light. The whole existence is made of light. Awareness is igniting the fire within you. And once you become aflame desires will be burned in that fire, impurities will be burned in that fire. You will come out come out of it as pyre gold.

همچنانکه آگاهی تو ژرف تر می شود، نور تو درخشیدن می گیرد. تو از ماده ای به اسم نور ساخته شده ای. کل هستی ساخته از نور است. آگاهی، افروختن آتش درون توست. و وقتی شعله ور شدی، آرزوها در آن آتش می سوزند، ناخالصی ها در آن آتش می سوزند. و تو به شکل طلایی ناب از آن بیرون خواهی آمد.

Prayer is play. So if you go the temple and you become very serious, you will miss the temple. Go to the temple to laugh, go to the temple to enjoy, go to the temple to celebrate.

نيايش خود يك بازي است. بنابراين اگر به معبد مي روي و بسيار جدي باشي،‌ بودن در معبد را از دست داده اي. به معبد برو تا بخندي،‌ به معبد برو تا لذت ببري و به معبد برو تا جشن برپا كني.

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/07/30ساعت   توسط توحید  | 

215

مراقبه 29/7/:

روز:

انسان حيوان عجيبي است! همه چيز را كاوش مي كند. تا قله اورست مي رود. تا قطب شمال و كره ماه مي رود اما هرگز به فكرنمي افتد سري هم به درون خويش بزند! اين بزرگترين بيماري است كه انسان گرفتار ان است. تنها جايي كه انسان كاوش نكرده دنياي درون خويش است. و گنج واقعي در آنجاست. تو تا زماني كه وارد معبد وجود خويش نشوي، زندگي ات خسران خواهد بود. خسراني جبران ناپذير. ما فرصتي بسيار گرانبها را از دست مي دهيم اما حتي آگاه نيستيم كه در حال از دست دادن چنين فرصتي هستيم. چنان ناآگاهيم كه همچنان تمام چيزهاي باارزش را دور مي ريزيم و به جمع آوري آت و آشغال مشغوليم. مردماني وجود دارند كه مشغول جمع آوري مجسمه هايي قديمي هستند. چنين مي پندارند كه اين مجسمه ها هرقدر قديمي تر باشند،‌ بهترند. مردماني ديگر به جمع آوري پول و ديگر چيزهاي مزخرف مشغول اند. اينان در واقع در جست و جوي باستاني ترين گنج خويش هستند اما در راهي نادرست. يگانه گنجي كه ارزش جست و جو دارد، طبيعت خود توست. ماجراي واقعي سفر به درون خود توست. آنگاه كه دانسته، آگاه، و متعهد تصميم به اين كار بگيري، تصميم به اينكه «‌هر اتفاقي بيفتد، ‌بايد خودم را، ‌طبيعت ام را،‌ وجودم را بيابم. اين فرصت زندگي را از دست نخواهم داد »، ‌آنگاه كه اين تصميم، صريح و روشن گرفته شود و تمام انرژي ات را صرف آن كني، هيچ بهانه اي براي شكست خوردن وجود نخواهد داشت. هيچكس تاكنون در اين راه شكست نخورده. هركس كه انرژي اش را صرف جست و جوي درون كرده موفق به يافتن خود شده است.

شب:

از همان كودكي به ما مي آموزند كه دردنيا براي خود اسم و رسمي به هم بزنيم. معروف و مشهور شويم. به موفقيت دست يابيم. وزير يا نخست وزير شويم. برنده جايزه نوبل و شخص استثنايي شويم- خلاصه اينكه براي خود كسي شويم. همه كودكان با پندار كسي شدن مسموم مي شوند، در حاليكه در واقعيت،‌ ما هيچكس هستيم. و اين واقعيت بينهايت زيباست! يك هيچكس بودن چنان نشاط آور و چنان سرمست كننده است كه نمي تواني حتي تصورش را بكني! شهرت هيچ چيزي به بار نمي آورد. بازيچه اي احمقانه، كودكانه و خام است. موفقيت چيزي است كه حتي مرگ نيز نتواند آنرا زايل كند. هرچيزي كه مرگ بتواند آنرا از تو بگيرد، نه موفقيت واقعي، بلكه يك بازيچه است. از اين لحظه يك هيچكس شو و از هيچكس بودن و احساس رهايي اي كه به بار مي آورد لذت ببر. بي نام و نشان شو تا نشاط را ببيني! هيچ نگراني و دلواپسي وجود ندارد چون هيچ «‌خود »‌ي وجود ندارد. تو آسيب پذير نيستي. هيچ چيزي نمي تواند به تو آسيب برساند. اگر كسي به تو توهين كند مي تواني به تماشا بايستي و خوش باشي، زيرا هيچكس در درون تو نيست كه احساس آسيب بكند يا به او بربخورد. مي تواني خوش باشي و بخندي. روزي كه انسان بتواند به توهين هايي كه به او مي شود بخندد و لذت ببرد، روزي است كه او به موفقيت دست يافته. جزيي از ابديت شده و به دنياي جاودانگي وارد شده است.

215

انرژي

هنگاميكه درختي از زندگي لبريز مي شود، ‌شكوفا مي گردد و گل مي دهد. تنها هنگاميكه بيش از اندازه داريد و نمي توانيد آنرا مهار كنيد،‌ لبريز مي شويد. معنويت، گل دادن است. وفور نعمت است. اگر از حيات لبريز شويد،‌ چيزي همچون يك گل طلايي، ‌درونتان شكوفا مي شود. حق با ويليام بليك بود كه مي گفت:‌ «‌ انرژي مايه وجد و شعف است. »‌ هرچه انرژي بيشتري داشته باشيد، ‌شادي و شعف بيشتري حس مي كنيد. نااميدي هنگامي شما را فرا مي گيرد كه انرژي هاي تان از جايي به هدر مي رود و شما نمي دانيد چگونه اين انرژيها را بازسازي و بازيابي كنيد. با هزار و يك فكر، نگراني، آرزو، توهم، رويا و خاطرات مختلف انرژي خود را به هدر مي دهيد. در حاليكه مي توان جلوي اين هدر رفتن انرژي را به سادگي گرفت. مردم هنگاميكه نياز نيست كاري انجام دهند، نمي توانند ساكت جايي بنشينند، گويي حتما بايد كاري بكنند. انسان بيش از اندازه خود را مشغول انجام كارهاي مختلف كرده است. گويي اين مشغوليت، به نوعي او را از فكر كردن به مشكلات زندگي باز مي دارد و راه فراري از اين مشكلات است. او به قدري خود را مشغول نگاه مي دارد كه هرگز با خود خويش روبرو نمي شود و به اين ترتيب، انرژي اش را بيهوده صرف مي كند. بايد ياد بگيريد تا غير ضروريات را از زندگي خود حذف كنيد. نود درصد زندگي معمولي، غير ضروري است و مي توان آنرا به سادگي حذف كرد. اگر تنها به ضروريات بپردازيد، انرژي اضافي در شما ذخيره مي شود؛ ‌به طوريكه ناگهان روزي بدون دليل شروع به شكوفا شدن مي كنيد.

21 اکتبر

Death is so powerful, but one thing it can not take away from you, that is meditation. If you can become rooted in your being, alert, conscious, watchful, you will see that you are not the body, and you are not the mind, and you are not the heart. You are simply the witnessing soul, and that witnessing will go with you. Then you can witness even death.

مرگ بسیار قدرتمند است، اما یک چیز را نمی تواند از تو بگیرد، و آن مراقبه است. اگر بتوانی در وجودت پا بگیری، و با همه وجود هشیار، خودآگاه و سراپا گوش باشی، در خواهی یافت که تو جسم نیستی، تو ذهن نیستی، و تو قلب نیستی. تو فقط روح شاهدی و آن شهادت با تو رخت بر خواهد بست. آنگاه تو می توانی حتی مرگ را گواه باشی.

Be ecstatic, joyful, celebrating, singing, dancing. Let God be allowed to be playful through you. Let playfulness be your only prayer. Let joy be your only worship.

سرشار شو از وجد،‌ پر سرور. نغمه خوان، پايكوبي و سرخوش. بگذار خداوند در وجود تو شاد باشد. بگذار شادي تنها در نيايش تو باشد. بگذار لذت بردن از زندگي تنها ستايش تو باشد.

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/07/29ساعت   توسط توحید  | 

214

مراقبه 28/7/:

 

روز:

هرگاه انساني پاي به عرصه وجود مي گذارد كه زندگي اش را وقف مرامي مي كند، انساني كه در راه كشف حقيقت تلاش مي كند، جامعه بي درنگ دشمن او مي شود. شروع به انتقام گرفتن مي كند. نمي تواند با اومدارا كند، زيرا پايه جامعه بر دروغ استوار است و انساني كه اهل حقيقت است خطري براي مصلحتهاي دروغين است: ‌بايد او را كشت. انسان از دير باز به اين كار مشغول بوده است. ذره اي تغيير نيافته و حتي امروز نيز همانگونه است. در ساير زمينه ها – از نظر فني و علمي – پيشرفتهاي زيادي كرده است. انسان امروز بسيار پيشرفته است اما از نظر رواني مبتدي تر از هر زمان ديگري است.اما تو هر قدر در راه حقيقت آزار و اذيت بيشتري ببيني، بيشتر عاشق حقيقت مي شوي. منسجم تر و يكپارچه تر مي شوي. يك روح مي شوي. هرقدر بيشتر شكنجه شوي و آزار و اذيت ببيني، بيشتر سرسپرده حقيقت مي شوي. در آن عميق تر ريشه مي دواني. از راست بودن آن مطمئي مي شوي، زيرا اگر راست نبود، تو را به سبب آن آزار و اذيت نمي كردند. اينكه اشخاص زيادي از تو عصباني هستند و نمي توانند با تو مدارا كنند، نشاندهنده آن است كه تو به چيزي مهم دست يافته اي. مردم فقط از حقيقت مي ترسند و نه از هيچ چيز ديگر.

 

شب:

اگر تو آماده هيچكس شدن باشي، بزرگترين مي شوي. هيچ چيز باش تا همه چيز شوي. هيچكس باش تا همه كس شوي. خالي شو تا بزرگترين و برترين را در خود بشناسي. اما به ياد داشته باش: به سبب اينكه بزرگترين شوي هيچكس نشو، زيرا آنگاه نمي تواني هيچكس باشي. هيچكس بودن وسيله اي براي بزرگترين شدن نيست. بزرگي پيامد آن است، نه هدف آن، نه نهايت آن. همچون رايحه است. هدف و نهايت، گل است. گل دادن آگاهي ات مقصود است. رايحه خود به خود پديد مي آيد. اگر تو به دنبال رايحه بگردي گل را از دست خواهي داد و بدون گل هيچ رايحه اي وجود نخواهد داشت. اما اگر به دنبال گل بگردي، رايحه با پاي خودش خواهد آمد.اگر تو افتاده، فروتن و هيچكس باشي، دروازه هاي پادشاهي خداوند به رويت باز مي شوند و تو ميهمان خدا مي شوي. تا بالاترين نقطه اوج زندگي عروج مي كني. اما اين يك محصول جانبي است. به پادشاهي خدا رسيدن هدف نيست. آنرا كاملا فراموش كن! همه اسباب و آلات فرسوده را از درون وجودت بيرون بريز و كاملا خالي شو تا آن فضاي خالي از وجودت سرشار شود، زيرا آنگاه وجودت مي تواند رشد يابد و فضاي رشد را در اختيار خواهد داشت. مي تواند گلبرگهايش را باز كند. مي تواند نيلوفري با هزاران گلبرگ شود. آنگاه وجودت به رقص و آواز درمي آيد و زيبايي و جذابيتي فراوان در تو ايجاد مي شود. تمام شكوه در بند شده تو از بند مي رهد، زيرا ديگر هيچ مانعي در برابر خود ندارد. تو پهناور مي شوي. زندگي، انفجار نور، انفجار عشق و انفجار شادماني مي شود.

 

214

شخصيت

 

فرد روحاني شخصيتي ندارد. كسي چه مي داند فردا شما كه هستيد؟ حتي خودتان نيز نمي دانيد؛‌ زيرا نمي دانيد فردا با خود چه همراه مي آورد. افرادي كه از آگاهي برخوردارند، ‌هرگز درباره هيچ چيز قول قطعي نمي دهند. نمي توانيد به كسي بگوييد: ‌« ‌من تو را فردا هم دوست خواهم داشت. »‌؛ زيرا چه كسي مي داند... آگاهي راستين، شما را به قدري متواضع مي كند كه مي گوييد: «‌ من نمي توانم درباره فردا چيزي بگويم. اميدوارم فردا هم تو را دوست داشته باشم، ولي بدان كه هيچ چيز قطعي نيست »‌ و زيبايي زندگي هم در همين است. اگر شخصيت داشته باشيد، مي توانيد روشن و واضح باشيد. رها و آزاد زندگي كردن،‌ براي شما و اطرافيانتان آشفتگي به همراه مي آورد. اين آشفتگي زيبايي خاص خودش را دارد؛ چون زنده و پوياست و با امكانات جديد همراه مي شود.

 

20 اکتبر

 

The whole truth is: the body has its own reality, and consciousness has its own reality. And the miracle is, the mystery is, that these two separate realities are together, that these two separate realities are functioning in deep synchronicity. This is the mystery: matter dancing in tune with consciousness, consciousness dancing in tune with matter, This mystery I call God, this mystery I call truth, the whole truth.

 

کل حقیقت این است: جسم واقعیت خود را دارد و خودآگاهی واقعیت خود را. و معجزه این است، راز این است که این دو واقعیت مجزا با هم هستند، که این دو واقعیت مجزا با همزمانی کامل عمل می کنند. راز این است: ماده هم کوک با خود آگاهی در رقص است. خودآگاهی همساز  با ماده در رقص است. من این راز را حقیقت می نامم. کل حقیقت.

 

Reality and unreality are not qualities of the objective world; they are qualities of subjective consciousness. For Buddha everything is real. For you, fast asleep, snoring, everything is unreal. Become more alert; the world becomes even more real when you are at the peak of your awareness, the world is so radiantly real that it is difficult to call it matter. One has to call it God; nothing else will do.

 

واقعيت و غير واقعيت كيفيتهاي جهان واقعي نيستند،‌اينها كيفيتهاي آگاهي ذهني اند.  براي بودا همه چيز واقعي است. براي تو آنگاه كه در خوابي و خرناس ميكشي، ‌هر چيزي غير واقعي است. هر قدر بيشتر هوشيار باشي،‌ جهان واقعي تر خواهد بود. باز هم بيشتر هوشياري، ‌بازهم جهان واقعي تر. آنگاه كه بر قله آگاهي پا بگذاري، ‌جهان چنان عريان واقعي خواهد شد كه مشكل بتواني آنرا ماده بخواني. چنين جهاني را بايد خدا نام نهاد، ‌نام ديگري بر آن متصور نيست.

 

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/07/28ساعت   توسط توحید  | 

213

مراقبه 27/7/:

 

روز:

انسان مي تواند دوباره زندگي كند: يا مي تواند مرداب راكد انرژي شود يا اينكه مي تواند جرياني پويا و رودخانه انرژي شود. مرداب راكد چيزي فراتر از خودش را نمي شناسد، زيرا هرگز از چارچوب خودش فراتر نمي رود. مرداب راكد انرژي، به «‌خود »‌ تبديل مي شود. انرژي كه همچون رودخانه روان است به تو كمك مي كند همواره از خودت فراتر بروي. همواره در حال فراتر رفتن است. حركتش به سوي درياست. به سوي بي نهايت، به سوي بي حد و مرز. زندگي بايد همچون رودخانه باشد: هميشه روان، بدون توقف. هميشه آماده رفتن به سوي ناشناخته، هميشه آماده دست شستن از آشنا و استقبال از خطر ناآشنا. راه درست زندگي، دل به دريا زدن است. هميشه در حال اكتشاف بودن. هميشه به ستاره ها رسيدن. آنگاه زندگي به گونه اي طبيعي مراقبه گرانه مي شود، زيرا هر لحظه با خود شگفتي مي آفريند. هر لحظه تازه است. تو نمي تواني به چيزي بينديشي. مجبوري با آن رو در رو شوي. انسان تكراري پذير مي تواند براي زندگي اش طرح و نقشه بكشد. او مي داند كه فردا و پس فردا چه كاري بكند. اما انسان مراقبه گر پيش بيني ناپذير است، نه فقط براي ديگران، بلكه براي خودش نيز. نمي داند كه لحظه بعد چه اتفاقي خواهد افتاد، از اين رو با طرح و نقشه كشيدن و انديشيدن ناآشناست. زندگي او باز و پذيراست. شاداب تر و تازه به استقبال لحظات مي رود. و با آن قلب پذيرا تو آهسته آهسته از چيزي آگاه مي شوي كه خدا، حقيقت، فرآگاهي ( نيروانا ) ، روشني مي خوانندش- نامهايي مختلف براي يك چيز واحد.

 

شب:

يگانه چيزي كه بايد به ياد بسپاري اين است كه دانش، معلومات اندوزي نيست. يادگيري از ديگران نيست، برعكس، از ياد بردن است. تو زماني داننده واقعي مي شوي كه همچون يك كودك دوباره پاك و ساده شوي. آنگاه كه آيينه آگاهي ات كاملا صاف و شفاف و درياچه آگاهي آنچنان آرام و بي موج باشد كه حتي موجي كوچك به پا نخيزد. آنگاه كه همه آسمان، همه هستي با تمام شكوه اش، با تمام زيبايي اش،‌ با تمام عظمتش از تو باز تابد. و اين همان تجربه خداست. خالي شو! آرام شو! نيست شو! هيچ چيز شو تا كل بتواند در تو نازل شود. تا كل بتواند از آگاهي تو بازتابد. اين، تنها تجربه ديني و عرفاني است. تجربه اي است كه به تو درباره خدا يقين مي بخشد. نه باور، بلكه يقين كامل! خدا تجربه خود تو مي شود. نه اينكه محمد اينگونه مي گويد، نه اينكه مسيح و بودا اينگونه مي گويند يا من اينگونه مي گويم، بلكه تو خود آنرا مي داني. اين تجربه به ژرفاي وجود تو رخنه مي كند و به جزيي از وجودت تبديل مي شود. آنگاه تو به مقصد مي رسي و زندگي ات به بار مي نشيند.

 

213

آشفتگي شاد

 

شفافيت به ذهن مربوط مي شود. هرچه زنده است، به هم ريخته و آشفته است. تنها آنچه مرده است، منظم و شفاف است.هرگز بدنبال وضوح و شفافيت نباشيد؛ زيرا در اينصورت، به بدبختي هاي خود مي چسبيد. اگر دچار بيماري باشيد، پزشك كاملا واضح و روشن آنرا تشخيص مي دهد. اگر سرطان يا بيماري ديگري داشته باشيد، تشخيص آن ساده است، ولي اگر سالم باشيد، ديگر بيماري اي براي تشخيص وجود ندارد. دانش پزشكي تعريفي براي سلامتي ندارد. مطابق دانش پزشكي مي توان به شما گفت كه بيمار نيستيد، ولي درباره اينكه سالم هستيد،‌ نمي توان اظهار نظر كرد. شادي از سلامتي بالاتر است. سلامتي، شادي بدن فيزيكي است. در حاليكه شادي، سلامتي روح است. بنابراين خود را در باره نظم،‌ وضوح و شفافيت زحمت ندهيد. به هم ريختگي و آشفتگي هراس آور است، ولي در آن چالش و ماجراجويي وجود دارد. با اين چالش رو به رو شويد. بيشتر بر شادي متمركز شويد تا آشفتگي؛‌ زيرا به هر صورت، آشفتگي، وجود دارد. هنگاميكه وارد ابعادي جديد از زندگي مي شويد. كه قبلا هرگز تجربه نكره ايد، تمامي الگوهاي قديمي تان در هم مي ريزد. به شادي توجه كنيد و اجازه دهيد راهبر شما باشد. اجازه دهيد شايد مسير شمار را انتخاب كند و اين مسير را ادامه دهيد.

 

19 اکتبر

 

Do not waste time. Time is really precious, far more precious than money, far more precious than anything in the world, because it is through time that you can contact eternity.

 

وقت تلف نکن. زمان براستی گرانبهاست، بسیار گرانبها تر از پول، بسیار گرانبها تر از هر چیزی در دنیا، زیرا از طریق زمان است که می تواین به ابدیت بپیوندی.

 

Pace has to dance and silence has to sing. And unless your innermost realization becomes laughter, something is still lacking. Something still has to be done.

 

آرامش بايد برقصد و سكوت ترانه بخواند و تا آن زمان كه شناخت در ژرفاي وجودت به خنده مبدل نگردد،‌ هنوز چيزي كم داري،‌ آري هنوز بايد كاري انجام پذيرد.

 

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/07/27ساعت   توسط توحید  | 

212

مراقبه 26/7/:

 

روز:

زندگي تنها زماني زندگي است كه چراغ عشق در درون وجودت بسوزد. آنگاه كه شعله هاي عشق تو چنان شعله ور باشند كه گرداگرد تو را روشن سازند، به ديگران سرايت كنند و ديگران بتوانند آنرا احساس كنند. آنگاه كه عشق تو چنان ملموس باشد كه ديگران بتوانند آنرا لمس كنند. آنگاه عشق نه فقط به خودت، بلكه به همه كس بركت خواهد رساند. انسان راستين همواره جهان و هستي را غني تر مي كند. او از خود چيزي به هستي مي بخشد. و تا زماني كه تو چيزي از خود نبخشي، هرگز احساس شادماني نخواهي كرد. از راه ازخود بخشيدن به هستي است كه در كار آفرينش مشاركت مي كني، زيرا آنگاه تو يك آفريننده مي شوي. آفريننده بودن، ‌جزيي از خدا بودن است. هيچ راه ديگري غير از اين نيست.

 

شب:

حقيقت هميشه هست. حقيقت ما را فراگرفته اما درون ما چنان آشفته است كه قادر نيستيم آنرا باز بتابانيم. ماه كامل در آسمان است. ستارگان در آسمان اند اما درياچه پرتلاطم است. امواجش خروشان است. نمي تواند ماه كامل را باز تاباند. نمي تواند در زير نور ماه و ستارگان شادي كند. در برابر آسماني كه جلوي چشمش هست كور است. درياچه فقط بايد اندكي آرام تر شود. درياچه آگاهي ات را آرام كن. اين كار شدني است. فقط تلاشي اندك لازم است نه هيچ چيز ديگر... اندكي تيزهوشي كه همه از آن برخور دارند. و آنگاه كه سكوت و آرامش دروني بيابي،‌ تغييري بنيادين رخ مي دهد. مي تواني بگويي «‌ من شادمانم. »‌

 

212

غير قابل بيان

 

اتفاقات حقيقي هميشه غير قابل بيان هستند. هنگاميكه هيچ اتفاقي رخ نمي دهد، هرچقدر دوست داريد مي توانيد درباره اش صحبت كنيد، ولي درباره اتفاقات حقيقي صحبت كردن، غيرممكن است. هنگام روي دادن اتفاقات حقيقي، انسان نمي تواند بگويد چه رخ داده است. وقتي قوه بيان خود را كاملا از دست مي دهيد، ‌اتفاق حقيقي رخ داده است.

 

18 اکتبر

 

Life is an eternal pilgrimage. There is no goal to it, it is a pure journey. Hence the joy of it. Life knows nothing of full stops. Life is a continuum, a song that never ends, a story that goes on unfolding. Each moment something new is ready to happen if you are available.

 

زندگی مهاجرتی ابدی است. هیچ هدفی برای آن منظور نیست. سفری ناب است. همین طور لذت آن. زندگی از نقطه های پایانی جمله چیزی نمی داند. زندگی تداوم است؛ آوازی که هرگز به آخر نمی رسد؛ داستانی که همچنان ادامه دارد. اگر تو در دسترس باشی، هر لحظه چیزی نو آماده روی دادن است.

 

Beauty is not matter and beauty does not belong to parts. Once you dissect a flower, once the wholeness of the flower is gone, beauty is also gone. Beauty belongs to the whole; it is the grace that comes to the whole. It is more than the sun.

 

زيبايي ماده نيست و زيبايي به اجزا وابسته نيست. آنگاه كه گلي را پر پر مي كني،‌ آنگاه كه تماميت آنرا از بين مي بري، زيبايي نيز پرپر مي شود. زيبايي قايم به تماميت است، ‌موهبتي است كه به كل رخ مي نمايد. چيزي فراتر از مجموعه اي ساده.

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/07/26ساعت   توسط توحید  | 

211

مراقبه 25/7/:

 

روز:

عشق همه را شاعري بزرگ مي سازد و اگر عشق نتواند تو را يك شاعر سازد، هيچ چيز ديگر نخواهد توانست. عشق دروازه دنيايي كاملا متفاوت را به روي تو مي گشايد. بدون عشق، در دنياي محدود عقل محصور خواهي ماند. آنگاه كه عشق در زندگي پديد آيد، عقل از ميان برمي خيزد و به فراز مي رسد. به همين دليل است كه ذهن عقل گرا، عشق را ديوانه كور مي نامد. عقل هميشه عشق را به كوري و ديوانگي محكوم ساخته و به آن نسبتهاي ناروايي داده، به اين دليل است كه از درك آن عاجز است. دنياي عسق،‌ دنيايي كاملا متفاوت است كه هيچ ارتباطي با حساب، منطق و علم ندارد. عشق،‌ سنجش ناپذير و ناشناختني است. هيچكس آنرا به درستي نمي شناسد. دقيقا نمي دانيم كه چيست. حتي كساني كه تا اعماق عشق رخنه كرده اند. خود را لال و زبان بسته يافته اند- عشق قابل بيان نيست. اما تجربه عشق بسي با عظمت و چنان سرمست كننده است كه در اشكال گوناگون متجلي مي شود. شايد در رقص متجلي شود يادر موسيقي يا در شعر يا در نقاشي يا در انواع آفرينشها. عشق هميشه آفريننده است و دنيا بسيار ويرانگر بوده، زيرا به انسان آموخته انرژي عشق را سركوب كند. عشق سركوب شده، ويرانگر مي شود و عشق ابراز شده، آفريننده.

 

شب:

دين بر باورها متكي نيست. دين ريشه در تجربه دارد. تمام باورها مانعي در برابر تجربه حقيقت اند. اگر تو باوري داشته باشي از جست و جو دست برمي داري. اگر باوري داشته باشي گمان مي كني كه از قبل مي داني. باور يعني اينكه تو تمام شك و ترديدهايت را سركوب كرده اي و جست و جو فقط زماني آغاز مي شود كه تازه، باطراوت و جوان باشي. شك و ترديدها را نبايد سركوب كرد. از آنها بايد بعنوان سكوي پرش استفاده كرد. شك و ترديد چيز بدي نيست. هيچ عيب و ايرادي ندارد. اما تو نبايد هميشه در شك و ترديد به سر بري. تو بايد شك و ترديدها را در راه جست و جوي حقيقت بكار گيري. و وقتي تو خودت حقيقت را بيابي، معنا و كيفيتي كاملا متفاوت خواهد داشت. نه باوري مرده،‌ بلكه حقيقتي زنده خواهد بود: حقيقت خودت. مي تواني زندگي ات را به خاطر آن به خطر بيندازي.

 

211

بي مسووليتي

 

هنگاميكه نسبت به خود احساس مسووليت مي كنيد، چهره غير واقعي خود را به دور مي اندازيد. ديگران ممكن است از اين مساله ناراحت شوند؛ زيرا از شما انتظاراتي داشتند و شما آنها را برآورده مي ساختيد. حال آنها تصور مي كنند كه شما بي مسووليت شده ايد. اين به نظر آنها يعني بي مسووليتي؛ يعني اينكه ديگر تحت امر و خواست آنها نيستيد، ديگر آزاد شده ايد و آنها براي محكوم كردن اين آزادي، به آن برچسب بي مسووليتي مي زنند. آزادي شما در حال گسترش و رشد است و در حال پذيرش مسووليتي بزرگ هستيد. اين مسووليت، يعني توان پاسخ دادن به مسايل،‌ نه وظيفه اي كه در زندگي عادي بر عهده داريد. اين نوعي حساسيت براي عكس العمل در موقعيتهاي مختلف است. هرچه حساسيت شما به اين شكل بالاتر رود، ديگران بيشتر احساس مي كنند شما از بار مسووليت ها شانه خالي مي كنيد – هيچ اشكالي ندارد، آنرا قبول كنيد؛ ‌زيرا اين منافع آنهاست كه به خطر افتاده است. هيچكس در اين دنيا زندگي نمي كند تا توقعات و انتظارات ديگران را به جا آورد. مسووليت اوليه آدمي در قبال خويشتن است. به همين دليل كسي كه مراقبه مي كند، ابتدا بسيار خودخواه مي شود، ولي پس از مدتي، هنگاميكه بيشتر در وجود واقعي خود متمركز مي شود، انرژي هايش شروع مي كند به لبريز شدن و ديگران را نيز سيراب مي سازد. البته به هيچ وجه يك وظيفه نيست كه بايد حتما انجام شود، بلكه نوعي مشاركت است كه فرد از انجامش لذت مي برد.

 

17 اکتبر

 

Live in the world without any idea of what is going to happen. Whether you are going to be a winner or a loser. It does not matter. Death takes everything away. Whether you lose or win is immaterial. The only thing that matters, and has always been, is how you played the game.

 

در دنیا زندگی کن، بدون هیچ دغدغه ای در این باره که چه اتفاقی قرار است بیفتد. اینکه برنده شوی یا بازنده، چه اهمیتی دارد؟ مرگ همه چیز را با خود می برد. بردن و باختن تو غیر مادی است. تنها چیزی که اهمیت دارد و همیشه اهمیت داشته است، این است که تو چطور مسابقه را بازی کردی.

 

Love is a must. It is the only nourishment for the soul. The body can exist with food; the soul can exist only with love. Let is not remain just a word; allow it to become a penetrating experience.

 

عشق يك ضرورت است، تنها غذاي روح. جسم با غذا دوام مي يابد و روح تنها با عشق زنده مي ماند. مگذار عشق تنها در سطح واژه اي بماند، بگذار عشق به آزموني نافذ فرا رويد.

 

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/07/25ساعت   توسط توحید  | 

210

مراقبه 24/7/:

روز:

زندگي مي تواند حسابگرانه باشد اما در آن وقت زندگي يك نثر خواهد بود. رياضي و منطق خواهد بود. يك زندگي خشك و بي روح، نه گلي، نه رقصي، نه آوازي. آنگاه تو زندگي نخواهي كرد، جان خواهي كند. راه ديگر آن است كه زندگي را به شعر،‌به عشق، به موسيقي و به بزم شادي دگرگون ساخت. و انتخاب شيوه زندگي با ماست. هردو راه هميشه در برابر ما باز است. انسان آزاد به دنيا مي آيد. او هيچ سرنوشتي ندارد. اگر سرنوشتي وجود داشت، آزادي انسان از بين مي رفت و او تبديل به يك دستگاه مي شد. اما انسان يك دستگاه به دنيا نمي آيد. انسان در آزادي كامل بدنيا مي ايد. هرگامي كه برمي دارد بايد دست به انتخاب بزند. و اساسي ترين انتخاب انسان، انتخاب بين نثر زيستن يا شعر زيستن است. منطقي زيستن يا عاشقانه زيستن، رياضي يا موسيقي، ماده يا آگاهي، در پيش گرفتن يك زندگي مادي يا زيستن در شادماني معنوي. از اين نكته آگاه باش و هشيارانه و هوشمندانه دست به انتخاب بزن. بگذار زندگي ات شعر شود تا بداني كه خدا چيست. خدارا فقط شاعران، عارفان، نقاشان، آوازخوانان و رقصندگان مي شناسند. در آن لحظه كه نقاش فراموش مي كند نقاش است و در آن لحظه نادري كه رقصنده در رقص خود ناپديد مي شود مي توان خدا را شناخت.

شب:

حقيقت را نمي توان خريداري كرد. هيچ راهي براي گرفتن حقيقت از ديگران نيست. حقيقت قابل انتقال نيست. تو بايد خودت حقيقت را كشف كني. با هيچ پول و قدرتي نمي تواني حقيقت را بخري. اما اگر به درون خويش وارد شوي، مي تواني حقيقت را بيابي. حقيقت پيشاپيش به تو داده شده است، چيزهايي كه در مورد حقيقت مي داني، فقط واژه هايي هستند، ‌خود حقيقت نيستند. واژه هايي خالي و بي محتوا هستند. حقيقت آن است كه توخودت تجربه اش كني. حقيقت كالا نيست و هيچكس نمي تواند آنرا در اختيار تو بگذارد و گرنه ارزشش را از دست مي داد. حقيقت كاملا فردي است. تو آنرا در خلوت تنهايي ات مي شناسي. دروني ترين درخشش تو، معبد واقعي تو جايي است كه حقيقت هميشه در آنجا منتظر توست.

210

كودكان

هر كودك يك معجزه است. به كودكان احترام بگذاريد. به آنها بي توجهي نكنيد. هر كودكي ملاقات ميان آسمان و زمين است. در كودكان، ماده و آگاهي با هم ملاقات مي كنند؛‌ دنياي مرئي و نامرئي. به كودكان احترام بگذاريد و به آنها توجه كنيد. هرگاه به كودكي بي توجهي كنيد، درست مثل اين است كه او را كشته ايد. سالهاي سال است كه در سرتاسر دنيا، كودكان به قتل مي رسند. هر روز كودكان در سرتاسر دنيا قتل عام مي شوند. لحظه اي كه به كودك خود احترام نمي گذاريد و او را به ديده دارايي خود مي نگريد، روح و روان كودك شما مي ميرد. كودكان روحاني هستند. وجود كودكان،‌ يعني اينكه خداوند هنوز به نجات و رستگاري انسانها اميد دارد.

16 اکتبر

First be selfish, first transform yourself. Your life in peace, in joy, in health, can be a great source of nourishment for people who are starving for spiritual food.

اول خود را بخواه، اول خود را دگرگون کن، زندگی تو در آرامش، شادی و سلامت می تواند بزرگترین منبع تغذیه برای کسانی باشد که گرسنه خوراک معنویت هستند.

Whatsoever you love, you become. Love is alchemical. Never love the wrong thing, because it will transform you. Nothing is as transforming as love. Love something which can raise you higher, to higher altitudes. Love something beyond you.

هرچه را كه دوست بداري همان خواهي شد. عشق كيمياگري است. هرگز دوستدار چيزهاي نادرست مباش، چون وجود تو را تغيير مي دهند. هيچ چيز چون عشق توانايي تغيير ندارد. عشق چيزي است كه مي تواند تو را بالا ببرد، ‌به عروجت برساند. چيزي فراتر از خود را دوست بدار.

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/07/24ساعت   توسط توحید  | 

209

مراقبه 23/7/:

روز:

مردم عادي وقتي كه تنها هستند خوشحال نيستند. احساس تهي بودن مي كنند. احساس مي كنند چيزي كم دارند. نمي توانند مدتي طولاني در تنهايي به سر برند. حتي يك ساعت كوتاه برايشان چندين ساعت به نظر مي آيد. آنان به روابط عاطفي پناه مي برند اما رابطه عاطفي نوعي گريز از خويش است. يك ارتباط حقيقي نيست. مرد و زن به اين دليل در عشق هم مي افتند كه از تنهايي درآيند. ارتباط حقيقي چيزي كاملا متفاوت است. تو نمي كوشي از خودت بگريزي. خودت را همانگونه كه هستي دوست مي داري. تنهايي ات را دوست داري. از آن لذت مي بري و هرگاه فرصتي يافتي به سوي آن مي روي. اما در تنها بودن تو چنان شادماني فراواني ايجاد مي شود كه چاره اي جز سهيم شدن آن با ديگران نداري. شور و شادماني تو همچون باري بر روي دوش يا همچون ابري پرباران است. ابر پرباران بايد كه ببارد. فرقي نمي كند كه آيا درختان تشنه باران هستند يا نه. بايد كه ببارد. بايد كه خودش را خالي كند. يادت باشد كه بزرگترين بار زندگي بار شادماني است. تو مي تواني بار همه چيز را با خود حمل كني ولي بايد بار شادماني را بر زمين بگذاري و آنرا ميان همه تقسيم كني. بار شادماني سنگين ترين بار است. شيرين و خوشايند اما كوهي از بار است. نمي تواني آنرا به تنهايي به دوش بكشي. به دوستاني نياز داري تا با تو شريك شوند. آنگاه ارتباط،‌ حقيقي و مثبت مي شود. تو در عشق نمي افتي، در عشق به پا مي خيزي. آنگاه مرد در عشق زن به پا مي خيزد.

شب:

تاريخ فقط وقايع را ثبت مي كند اما داستانها حقايق را. داستان زندگي دانيال نبي بسيار آموزنده است. به ذهنت بسپار؛ دانيال را كه حاضر نشده بود از ايمان خود دست بكشد در قفس شيري انداختند اما او بدون هيج آسيبي از آنجا سالم بيرون آمد. اين داستان فقط به يك چيز اشاره دارد: ‌اين كه عشق به حقيقت، برتر از خود زندگي است. اينكه بايد زندگي را فداي عشق كرد نه برعكس. هنوز حقيقت طلباني چون دانيال در رنج و عذاب به سر مي برند، زيرا جامعه بر دروغ متكي است و نمي تواند حقيقت را تحمل كند. انسان حقيقت طلب نبايد بترسد. هيچ چيز نمي تواند به او آسيب برساند، حتي شيرهاي درنده، زيرا او چيزي را مي شناسد كه در او جاودان و نابود نشدني است. حتي مرگ نيز نمي تواند آنرا از بين ببرد. زندگي در راه دروغ بي ارزش است و مردن در راه حقيقت يكي از بزرگترين بركات زندگي.

209

حماقت

جست و جو كردن بي فايده است؛‌ زيرا آنچه را در جست و جويش هستيم از قبل داريم. مدي تيشن كردن احمقانه است؛‌ زيرا مدي تيشن واقعي حالتي از بي عملي است. پرسيدن حماقت است؛‌ زيرا پاسخ نمي تواند از دنياي بيرون بيايد. پاسخ در دنياي درون رشد مي كند. در واقع پاسخ، ‌نوعي رشد كردن و بالغ شدن است؛ نوعي شكوفايي در وجودتان. لحظاتي كه تصور مي كنيد آنچه انجام مي دهيد حماقت است، لحظاتي نادر از خرد است. اگر هميشه احساس حماقت مي كرديد، به كمال رسيده بوديد! در سنت ذِن، ‌اين اتفاق بارها و بارها تكرار مي شود؛‌ فردي نزد استاد مي رود و مي گويد كه دوست دارد بداند چگونه مي تواند يك بودا شود و استاد به سختي او را مي زند؛‌ زيرا در خواست اواحمقانه است. گاهي اگر فرد آماده باشد و فاصله اي تا به كمال رسيدن باقي نمانده باشد، با اولين ضربه استاد،‌ از خواب غفلت بيدار مي شود. اين موارد مي تواند براي هر جوينده اي رخ دهد. هنگام مدي تيشن، ناگهان بارقه اي از نور مي بينيد و احساس مي كنيد كه چقدر احمقانه است. همين لحظات، لحظات ناب ونادر خرد است. تنها يك خردمند است كه مي تواند احساس حماقت كند. احمقها از حماقت خود غافلند و تصور مي كنند. تعريف يك انسان احمق اين است؛ ‌كسي كه فكر مي كند عاقل و فرزانه است. خردمند راستين فردي است كه مي داند همه چيز احمقانه است.

15 اکتبر

Live in your own innermost nature, with absolute acceptance of whosoever you are. Do not try to manipulate yourself according to others ideas. Just be yourself, your authentic nature… and joy is bound to arise; it wells up within you.

با فطری ترین نهاد خویش زندگی کن، با پذیرش همه جانبه هر آنکه هستی. سعی نکن خود را مطابق ایده های دیگران دستکاری کنی. فقط خودت باش، ذات حقیقی خودت.. و شادی به ناگزیر سر بر می آورد، شادی در درونت فوران می کند.

Truth has a tendency to reveal itself. Just be a little alert and your heart will show you the path. And then nothing will be able to hide behind love.

حقيقت تمايل به آشكار ساختن خود دارد. تنها كمي هوشيار باش و قلبت راه را به تو نشان خواهد داد و آنگاه هيچ چيز نمي تواند در پس عشق پنهان گردد.

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/07/23ساعت   توسط توحید  | 

208

مراقبه 22/7/:

 

روز:

خوب است كه اكنون در غرب تلويزيون را جعبه اي خرفت مي نامند. در حقيقت، فقط آدمهاي خرفت پاي تلويزيون مي نشينند. اين جعبه خرفت تر از كساني نيست كه پاي آن مي نشينند و پاي تلويزيون نشستن همچنان ادامه دارد. و به تماشاي چه مي نشينند؟ همان جنايت. همان خشونت. همان تجاوز. همان ماجراي قديمي. همان سه نفر: دو زن و يك مرد يا دو مرد و و يك زن. خيلي احمقانه است! برخي داستاني را بارها و بارها مي نويسند و احمقهايي پيدا مي شوند كه به تماشاي آن مي نشينند. ماجرا همان ماجرا و طرح همان طرح است. نقشه همان نقشه است. هيچ چيز جديد نيست. به تماشاي ذهن خود نشستن، بسي جالب تر از تماشاي تلويزيون است، زيرا ذهن بسيارديوانه تر و در عين حال بسيار مبتكرتر است. اگر پاي تماشاي ذهنت بنشيني بيشتر شگفت زده مي شوي. ذهن بسي شگفت انگيز است! انواع خشونتها و قتلها را انجام خواهي داد. اقدام به خودكشي خواهي كرد و همه چيز اتفاق خواهد افتاد. تو فقط به تماشا كردن خود ادامه بده. و معجزه اينجاست كه تماشاي ذهن مجاني است. تو هيچ پولي بابت آن نمي پردازي! وقتي ذهنت را تماشا كني كم كم همه صحنه ناپديد خواهد شد. با هشيارتر و آگاه تر شدن تو، ذهن چنگالهايش را از روي تو خواهد برداشت. روزي بزرگترين معجزه زندگي اتفاق خواهد افتاد: ذهن كاملا ناپديد و فضايي بزرگ ايجاد خواهد شد. ديگر چيزي براي تماشا كردن وجود نخواهد داشت و تو با خلوت كامل تنها خواهي ماند- اين همان مراقبه است. و از اين خلوت هزاران گل شادمان ، زيبايي، حقيقت و خدايي شكوفا خواهد شد.

 

شب:

لذت راستي چنان است كه هيچكس دوست ندارد در رنج دروغ افتد. سادگي راستي چنان است كه هيچكس دوست ندارد با دروغ پيچيدگي و بغرنجي بيافريند. يك دروغ كوچك با خود هزاران دروغ ديگر مي آفريند، ‌زيرا تو مجبور مي شوي از آن دفاع كني و از دروغ نمي توان با حقيقت دفاع كرد. از دروغ فقط با دروغهاي ديگر مي توان دفاع كرد. و دروغهاي ديگر نيز در جاي خود نيازمند دروغهايي بيشتر هستند. كافي است يك دروغ ساده بگويي تا تمام زندگي ات دروغين و بي اعتبار شود. حقيقت با خود هدايا يي فراوان مي آورد اما تو بايد با مراقبه درهايت را به روي حقيقت بگشايي. هيچكس نمي تواند حقيقت را به تو بدهد. حقيقت پيشاپيش از جانب خدا به تو بخشيده شده است. چيزي نيست كه بتواني آنرا در جايي بجويي. از قبل در تو هست. عين وجود توست. تو فقط بايد چند گام كوچك به سوي درون برداري. رهروي يعني تصميم به يافتن حقيقت خود. يعني تعهد به اينكه «‌ از اين لحظه زندگي ام وقف يافتن حقيقت وجودم خواهد شد. » ‌حقيقت چندان دور نيست. فقط يك گام تا آن فاصله است. پس بهتر است آنرا گام نناميم: يك جهش كوچك است، جهشي از ذهن به بي ذهني.

 

208

حكم فرمايي

 

ميل به حكم فرمايي، از عقده حقارت سرچشمه مي گيرد. انسانها ميل به حكمروايي دارند، چون مي ترسند و از خودشان اطمينان ندارند. داستاني مشهور در شرق وجود دارد كه ... مردي نابينا زيردرختي نشسته بود. پادشاهي نزد او آمد، اداي احترام كرد و گفت: «‌ قربان، از چه راهي مي توان به پايتخت رفت؟ »‌پس از او نخست وزير همين پادشاه نزد مرد نابينا آمد و بدون اداي احترام گفت: «‌آقا، راهي كه به پايتخت مي رود كدام است؟‌» ‌سپس مردي عادي نزد نابينا آمد، ضربه اي به سر او زد و پرسيد:‌‌ «‌ احمق،‌راهي كه به پايتخت مي رود كدامست؟ » پادشاه و همراهان او راه را گم كرده بودند. هنگاميكه همه آنها مرد نابينا را ترك كردند، او شروع به خنديدن كرد. مرد ديگري كه كنار نابينا نشسته بود، از او پرسيد:‌ «‌ براي چه مي خندي؟ ‌»‌ نابينا پاسخ داد: «‌اولين مردي كه از من سووال كرد، پادشاه بود. مرد دوم نخست وزير او بود و مرد سوم فقط يك نگهبان ساده بود »‌. مرد با تعجب از نابينا پرسيد: «‌چگونه متوجه شدي؟ مگر تو نابينا نيستي؟ » نابينا پاسخ داد: «‌رفتار آنها ... پادشاه از بزرگي خود اطمينان داشت و به همين دليل اداي احترام كرد... ولي نگهبان به قدري از حقارت خود رنج مي برد كه حتي مرا كتك زد. او بايد با سختي و مشكلات فراوان زندگي كرده باشد. »‌ نيازي به حكمروايي بر ديگران نيست؛ ‌اصلا نيازي نيست.

 

14 اکتبر

 

Life is a mirror, it reflects your face. Be friendly, and all of life will reflect friendliness. People know perfectly well that if you are friendly to a dog even the dog becomes friendly to you, so friendly And there are people who have known that if you are friendly to a tree, the tree becomes friendly to you.

 

زندگی آیینه ای که چهره ترا منعکس می سازد. مهربان باش و آنگاه زندگی سراسر مهربانی را از خود باز میتابد. مردم خیلی خوب می دانند که اگر نسبت به یک سگ مهربان باشی، حتی سگ هم با تو مهربان می شود. بسیار مهربان. و افرادی هستند که می دانسته اند که اگر تو با درختی مهربان باشی، درخت با تو مهربان می شود.

 

Trees are in love with the earth; the earth is in love with the trees. The birds are in love with the trees; the trees are in love with the birds. The earth is in love with the sky; the sky is in love with the earth. The earth whle existence exists in a great ocean of love. Let love be your worship, let love be your prayer.

 

درختان با زمين و زمين با درختان، پرندگان با درختها و درختها با پرندگان، زمين با آسمان و آسمان با زمين عشق مي ورزند. تمام حيات در درياي بي انتهاي عشق موج مي زند. بگذار عشق پرستش تو باشد، بگذار عشق نيايش تو باشد.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/07/22ساعت   توسط توحید  | 

207

مراقبه 21/7/:

 

روز:

هرگز، هرگز حتي براي يك لحظه آزادي ات را از دست نده و هرگز آزادي كسي را سلب نكن. از نظر من دين يعني همين. انسان به راستي ديندار هميشه آزاد مي ماند تا و به كساني كه در سر راهش قرار مي گيرند كمك مي كند تا آزاد باشند. او هرگز بر كسي سلطه نمي جويد و هرگز به كسي اجازه نمي دهد بر او سلطه جويد. بايد هميشه مراقب بود، ‌زيرا ذهن پيوسته از ما مي خواهد كه اسير و دلبسته شويم و دل بسته شدن باعث آشفتگي ما مي شود. دلبسته شدن ما را به خودكشي وا مي دارد. سپس با وضعيتي بسيار عجيب روبرو مي شويم: از كسي كه دلبسته اش هستيم متنفر مي شويم. دوست داريم كسي را كه اسيرمان ساخته است از بين ببريم. اين وضعيت بسيار عجيب مي نمايد اما اگر تو آنرا درك كني، كاملا روشن و منطقي است. تو به اين دليل از آن شخص كه عاشقش هستي متنفر مي شوي كه او آزادي ات را سلب كرده است. تو از اين وضعيت متنفر مي شوي، زيرا در اسارت آن قرار داري. تو يك اسير هستي. بنابراين خود را به انجام كارهاي ضد و نقيض مشغول مي كني:‌ از يك طرف اسير و دلبسته مي شوي و از طرف ديگر آزادي آن را مي خواهي و اين وضعيتي است كه تمام مردم دنيا گرفتار آن هستند. مردم نمي توانند از آزادي طلبي دست بردارند، زيرا طبيعت باطني اشان اينگونه است. دل كندن از آزادي ناممكن است، به هيچ طريقي نمي توان از آزادي دل كند. تاكنون حتي يك نفر موفق به اين كار نشده است و در آينده نيز هيچكس موفق نخواهد شد، زيرا آزادي طلبي ما به اين دليل نيست كه عاشق آزادي هستيم، بلكه در حقيقت، ما خود آزادي هستيم و فقط در آزادي مي توانيم رشد پيدا كنيم.

 

شب:

هركس با خود حقيقتي را به همراه مي آورد. اين حقيقت را نبايد اختراع كرد. بايد آنرا كشف كرد يا بعبارت بهتر بايد آنرا دوباره كشف كرد. ما از قبل آنرا در خود داريم اما كاملا فراموشش كرده ايم. به خوابي عميق فرورفته ايم و از ياد برده ايم كه كيستيم. پس يگانه چيز لازم، ‌يادآوري است. تو بايد هشيارتر شوي. بايد آگاه تر شوي. تو هيچ چيزي را گم نكرده اي. فقط درحال ديدن رويا هستي- روياي اينكه تو يك گدايي، در حاليكه به راستي گدا نيستي. وقتي خواب از سرت بپرد و بيدار شوي، ناگهان درمي يابي كه در چه روياهاي مضحكي به سر مي بردي. بزرگترين گنج و زندگي جاودان از آن توست. پادشاهي خداوند از آن توست. غايت و نهايت از آن توست و تو آنرا همراه خود آورده اي. تو خود آن هستي! ‌پس لازم نيست جايي را جست و جو كني. فقط بايد از تمام انرژي ات براي بيدار شدن استفاده كني.

 

207

بله

 

به زندگي « بله » ‌بگوييد. تا مي توانيد از «‌ نه »‌ گفتن بپرهيزيد. اگر حتما بايد «‌ نه »‌ بگوييد، اشكالي ندارد، ولي سعي نكنيد از « نه »‌ گفتن لذت ببريد و در صورت امكان، حتي ‌« نه » ‌را در قالب «‌ بله »‌ بگوييد. حتي يك فرصت را براي «‌ بله »‌ گفتن به زندگي از دست ندهيد. هنگام « ‌بله »‌ گفتن،‌ با شادي و سرور بله بگوييد. از روي اجبار و با بي ميلي «‌ بله »‌ نگوييد. با عشق و اشتياق «‌ بله »‌ بگوييد. هنگاميكه «‌ بله » ‌مي گوييد، به «‌ بله »‌ تبديل شويد! شگفت زده خواهيد شد اگر بدانيد كه نود و نه درصد از «‌ نه »‌ گفتن انسانها را به سادگي مي توان حذف كرد. اينگونه «‌ نه ‌» گفتن، تنها از غرور و نفس است. يك درصد «‌ نه »‌ گفتن،‌ باقي مانده، ضروري است كه نمي توان آنرا حذف كرد، ولي مي توان آنرا بي ميل ادا كرد؛ زيرا «‌ نه »‌ معادل مرگ و «‌بلي »‌ معادل زندگي است.

 

13 اکتبر

 

Love gives you the first insight into eternity: love is the only experience that transcends time. That is why lovers are not afraid of death: love knows no death. A single moment of love is more than a whole eternity. But love has to begin from the very beginning. Love has to start with this first step: LOVE YOURSELF….

 

نخستین بصیرت را نسبت به ابدیت، عشق به تو می بخشد. عشق تنها تجربه ای است که از زمان فراتر می رود. به همین دلیل عشاق از مرگ نمی هراسند. عشق مرگی نمی شناسد. لحظه ای عشق، بیشتر از کل ابدیت است. اما عشق را باید از همان ابتدا آغاز کرد، عشق را باید با این گام نخست آغاز کرد: به خود عشق بورز...

 

Watch existence, listen to the existence and become part of it.

 

وجود را ببين. به حيات گوش فرا ده و ذره اي از آن باش.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/07/21ساعت   توسط توحید  | 

206

مراقبه 20/7/:

 

روز:

عشقي كه من از آن سخن مي گويم هيچ ارتباطي با روابط عاطفي ما ندارد. روابط عاطفي ما وابستگي مي آفريند. عشقي كه جاودان است ارتباط برقرار مي كند اما وابستگي ايجاد نمي كند. اين عشق با درختان، با خورشيد و ماه، با باد، با انسانها و حيوانات، ‌با زمين و صخره ها ارتباط برقرار مي كند- بيست و چهار ساعت شبانه روز با همه چيز ارتباط برقرار مي كند اما هيچ وابستگي ايجاد نمي كند. عشق همچون رودخانه است: روان و خروشان، پويا و زنده و رقصان. رابطه عاطفي چيزي راكد است. چيزي مانده و كهنه شده. چيزي كه از رشد بازمانده است. و هرگاه چيزي از رشد باز بماند، به تو احساس بي حوصلگي و غم دست مي دهد. نااميدي بر تو چيره مي شود و گرفتار رنج و عذاب مي شوي، زيرا ارتباط  خود را با زندگي از دست مي دهي. زندگي هميشه همچون رودخانه است و تو در چيزي وامانده اي و متوقف شده اي- شوهر، ‌زن، ‌دوست. هرگاه كسي وامانده شود، خشمگين مي شود، زيرا هيچكس دوست ندارد آزادي اش را از دست دهد. بزرگترين دلخوشي انسان، آزاد بودن است. و حماقت ذهن انسان به اندازه اي است كه همچنان موقعيتهايي مي آفريند كه در آنها آزادي بارها و بارها نقض مي شود. آنگاه تو همچون پرنده اي مي شوي كه چون نمي تواني پرواز كني روحت در عذاب است- و پرنده اي كه نمي تواند پرواز كند چه پرنده اي است؟ وجودي كه پويا و در حركت نيست، وجودي كه رشد  نمي يابد چه وجودي است؟ بودن زماني زنده است كه شدن باشد. بودن شدن است:‌ اگر از شدن باز بماني بودن تو همچون يك سنگ بي جان مي شود. اما اگر به حركت ادامه دهي، همچون گل نيلوفر پيوسته شكوفا مي شوي.

 

شب:

بزرگسالان الگوي يادگيري كودكان هستند. بنابراين آنان هركاري انجام دهند، كودكان نيز از آنان تقليد مي كند. امروز كودكان ما در تلويزيون و سينما صحنه هاي قتل، خودكشي، ‌سرقت و از اين قبيل چيزها را تماشا مي كنند. در همه جا خشونت، تجاوز و جنايت مي بينند والگوبرداري مي كنند. در آينده، فرزاندانشان نيز از آنان الگو خواهند گرفت. اين روالي عادي شده است، زيرا همه در جست و جوي بيرون هستند در حاليكه گنج در درون است. مسيح بارها و بارها به پيروانش مي گفت: « پادشاهي خداوند در درون ماست »‌ اما حتي نزديكترين افراد به مسيح نيز، منظور او را درك نكردند. حتي آخرين شب، قبل از اينكه مسيح دستگير شود، حواريون از او در مورد پادشاهي خداوند در بهشت پرسيدند و آن مرد بينوا همچنان مي گفت كه پادشاهي خداوند دردرون شماست! آخرين گفت و گوي مسيح با حواريون بود و حواريون از او پرسيدند: «‌فقط يك چيز را به ما بگو استاد! در پادشاهي خداوند تو در سمت راست خدا خواهي نشست اما از ميان ما دوازده حواري نزديك به تو، كداميك در كنار تو خواهند نشست؟ » حماقت، دورانديشي و مقام طلبي را بنگر! و آن مرد بينوا تمام عمرش مي گفت: « ‌رحمت خدا بر كسي باد كه در اشتياق نخستين كس بودن نيست، زيرا او نخستين كس خواهد بود. »‌ اما مردم همچنان به اين كلمات زيبا گوش مي دهند، اين كلمات را ستايش مي كنند ولي دركشان نمي كنند. ما بودا را درك نكرده ايم، مسيح و محمد را درك نكرده ايم. ما هيچ يك از بزرگ مردان را درك نكرده ايم و اين دليل بدبختي انسان است.

 

206

يگانگي

 

تا مي توانيد با هستي در ارتباط باشيد. كنار درختان بنشينيد،‌ آنها را در آغوش بگيريد و احساس كنيد كه با آنها يگانه شده ايد... هنگام شنا كردن، چشمان خود را ببنديد و احساس كنيد كه در آب حل مي شويد... اجازه دهيد ميان شما و هستي، يگانگي رخ دهد و آنرا احساس كنيد. هرجا كه هستيد، ‌راهها و ابزارهاي مختلف را بيابيد تا يگانگي با هستي را احساس كنيد. هرچه بيشتر انرژيهاي شما با انرژي هاي ديگر ممزوج شود، ‌بيشتر احساس مي كنيد كه در خانه حقيقي خود هستيد. اين كار خيلي شادي بخش است. اگر سرور و لذت از اين كار را بچشيد، ‌متوجه خواهيد شد كه تاكنون در زندگي تجربه گوناگون بسياري را از دست داده ايد. هر تجربه اي از اين دست- غروب،‌ طلوع، ‌ماه، ابرها، آسمان،‌ چمن و ... مي توانست تجربه اي شادي آفرين و لذتبخش باشد كه آنرا از دست داده ايد. وقتي روي زمين دراز كشيده ايد، احساس كنيد كه با زمين يكي شده ايد. در زمين ذوب و ناپديد شويد؛ ‌اجازه دهيد زمين نيز در شما نفوذ كند. مدي تيشن، يعني يافتن راههاي ممكن براي يكي شدن با هستي. خداوند هزاران راه براي وارد شدن دارد كه همه جا در دسترس هستند. به همين دليل است كه گاهي عشاق، ‌بدون اينكه بخواهند، در شادي و سروري ژرف، (‌ طعم )‌ مدي تيشن را مي چشند. ميليونها راه براي درك اين يگانگي وجود دارد كه اگر به جست و جو بپردازيد، ‌برايش پاياني نمي يابيد.

 

12 اکتبر

 

The man who loves himself enjoys the love so much, becomes so blissful, that the love starts overflowing, it starts reaching others. It has to reach! If you live, you have to share it.

 

کسی که به خودش عشق می ورزد، از عشق بسیار لذت می برد، چنان سرشار از لذت، که کم کم عشق لبریز می گردد و دست یازیدن به دیگران را آغاز می کند. باید هم چنین باشد! اگر عشق را زندگی کنی، باید آنرا با دیگران قسمت کنی.

 

Take hold of your own life. See that the whole existence is celebrating. These trees are not serious, these birds are not serious. The rivers and the oceans are wild, and everywhere there is fun, everywhere there is joy and delight.

 

به زندگي خود چنگ بزن، ببين كه تمام وجود جشن گرفته است. اين درختها جدي نيستند، اين پرندگان جدي نيستند، رودها و درياها سركش ند و در هر سو شادي است، ‌اينجا و آنجا سرور است و شعف.

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/07/20ساعت   توسط توحید  | 

205

مراقبه 19/7/:

 

روز:

عشقي كه با آن آشناييم زودگذر است. روزي هست و روزي ديگر نيست. زودگذر بودن عشق بيانگر آن است كه واقعي نيست. چيز ديگري است كه لباس عشق را به تن كرده! شايد شهوت يا نيازي جسماني است. شايد نيازي رواني است. ترس از تنها بودن و تلاش براي مشغول شدن با ديگري، رغبتي براي پر كردن خلا به اين يا آن طريق. مي تواند هزار و يك چيز ديگر غير از عشق باشد. اگر عشق مي بود... اساسي ترين كيفيت عشق،‌ ماندگار بودن است. آنگاه كه طعم جاودانگي عشق، طعم ابديت عشق را بچشي، دگرگون مي شوي. ديگر جزيي از اين دنياي خاكي نيستي. وارد دنياي معنوي و مقدس مي شوي. البته تو به همان شيوه معمول زندگي ات را خواهي گذراند. حتي معمولي تر و طبيعي تر از هر زمان ديگر خواهي بود، ‌زيرا همه رياكاري ها و رفتارهاي خودمحورانه ات را ترك گفته اي. همه چيز را در مورد كسي بودنت فراموش كرده اي و كاملا فراموش شده اي. اما در اين معمولي بودن، شوريدگي، ‌شكوه، زيبايي و جذابيت هست. تو سرشار از نور و نشاط مي شوي، ‌زيرا سرشار از عشق هستي. هميشه آماده اي تا از خود ببخشي، ‌زيرا به منبعي پايان ناپذير دست يافته اي. ديگر ممكن نيست بدبخت و غمگين باشي.

 

شب:

جامعه، فرهنگ، تمدن و كيش و مسلك، ما را بگونه اي بار مي آورند كه به ما هويتي دروغين مي بخشند. همه ما را مي فريبند و كساني كه ما را مي فريبند بسيار قدرتمند هستند. در حقيقت، قدرت آنان به فريبكاري شان بسته است و آنان قرنهاست كه مشغول فريبكاري اند. آنان – سياستمداران و مبلغان- قدرت زيادي اندوخته اند و از اين مي ترسند كه مبادا كسي به حقيقت وجودشان پي ببرد. تمام كارهايشان به مردم زودباور و داوطلب گول خوردن بسته است- مردمي كه دوست دارند كسي گولشان بزند. مردمي كه آرزومند و فريفته شده هستند. ازهمان كودكي موقعيتي ايجاد مي كنند تا كودك كم كمك پي ببرد اگر بخواهد به زندگي خود ادامه دهد بايد مصالحه كند. اين كار او چندان آگاهانه نيست- نمي توان از يك كودك انتظار داشت اين چنين آگاه باشد. حتي بزرگسالان نيز تا آن حد آگاه نيستند. اما احساس مبهمي در كودك شروع به ظهور مي كند مبني بر اينكه «‌اگر من راست باشم به دردسر خواهم افتاد. »‌ اگر كودك حقيقتي را بيان كند بي درنگ تنبيه مي شود. تا زماني كه تو به آن حد قدرتمند شوي كه راستي پيشه كني، همه حس راستي را از دست خواهي داد. دروغهايت چنان در ژرفاي وجودت نفوذ خواهند كرد و ناخودآگاه خواهند شد كه به جزيي از خون،‌استخوانها و مغز تو تبديل و خلاص شدن از دستشان ناممكن خواهد شد. تو بايد آثار آنچه را كه اجتماع با تو كرده است در خود خنثي كني. بايد دوباره متولد شوي. تولد دوباره واقعي. بايد از الفبا شروع كني تا بداني « ‌خود »، ماهيتي دروغين است كه به تو تحميل شده. تو واحدي مجزا و مستقل نيستي، بلكه بخشي از يك كل يك پارچه هستي.

 

205

ماوراي درمان

 

درمانهاي مختلف،‌ آهسته آهسته بارهاي اضافي را از دوش شما بر مي دارند. آنچه من به شما آموزش مي دهم ماوراي اين درمانهاست. محدوده درمانهاي مختلف،‌ گسترده نيست. شما تنها مي توانيد سالم و عاقل شويد. درمانها زمين را پاك و آماده مي كنند و من بذر را در آن مي كارم. تنها با تميز كردن زمين نمي توان باغي سرسبز داشت. مشكل عمده در دنياي غرب همين است؛ ‌نزد درمانگران مختلف مي رويد ،‌آنها فقط زمين را آماده مي كنند،‌ بارهاي اضافي را از دوش شما بر مي دارند، ولي دوباره پس از مدتي، علفهاي هرز مي رويند و همان بارها را بر دوشتان حمل مي كنيد. با زميني پاك و آماده چه مي توانيد كرد؟ مي توان گلهاي سرخ و زيبا را در آن كاشت. حق با درمانگرهاست؛‌ عصبانيت، غم،‌ نااميدي،‌ عشق ... همه حالتهاي مختلف را بايد پذيرفت و آنها را ابراز كرد... پس از آن، ‌تازه به شما مي گويم كه چگونه از شر نفس خود خلاص شويد؛ ‌زيرا ديگر نيازي به آن نداريد.

 

11 اکتبر

 

Death has to be meditated upon; otherwise life can go on giving you false hopes. If you remember death, life can not deceive you anymore. Death will keep you alert.

 

باید در مورد مرگ مراقبه کرد، و گرنه زندگی همچنان به ایجاد امید های کاذب در تو ادامه می دهد. اگر مرگ را به خاطر داشته باشی، زندگی دیگر نمی تواند ترا فریب دهد. مرگ ترا هشیار نگاه خواهد داشت.

 

Life can not be conquered because the part can not conquer the whole. It is as if a small drop if water is trying to conquer the ocean.

 

بر زندگي نمي توان غلبه كرد، ‌همچنان كه جزء نمي تواند بر كل غلبه كند. آيا قطره اي ناچيز مي تواند بر درياي بيكران غلبه كند؟‌

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/07/19ساعت   توسط توحید  | 

204

مراقبه 18/7/:

 

روز:

با رشد يقين و اطمينان، شادماني رشد مي يابد و با رشد شك و ترديد، تنش، بي قراري و بدبختي، شك و ترديد در نهايت به رنج و عذاب و نگراني مي انجامد. به همين دليل است كه رويكردهاي علمي ناگزيرمردم را به سوي ديوانگي مي رانند. علم در حال راندن همه عالم به سوي ديوانگي است. يادت باشد كه من مخالف علم نيستم اما دوست دارم انسان نخست در قلب خود ريشه بدواند و سپس علم را بعنوان يك وسيله بكار گيرد. علم هرگز نمي تواند هدف و مقصود باشد. نمي تواند ارباب باشد. فقط مي تواند نوكري خوب باشد. علم هيچگاه نمي تواند پناهگاهي براي انسان باشد. علم مي تواند به تو راحتي و آسايش و استاندارد بالايي ببخشد اما نمي تواند به زندگي تو كيفيت بهتر يببخشد- غير ممكن است. علم بايد در خدمت راحتي و آسايش انسان قرار گيرد. علم مي تواند منافع زيادي به انسانيت ببخشد اما نمي تواند كعبه آمال انسان شود. اين كار از علم برنمي آيد اما مدتهاست كه به آن وانمود مي كند. به همين دليل است كه انسان احساس مي كند در بيابان و در جايي كه هيچ معنا و مقصودي وجود ندارد به سر مي برد. زندگي بي معنا و بي ارزش شده است. دست بالا، شايد بتواني تلو تلو بخوري اما نمي تواني به رقص در آيي. از راه يقين و اطمينان است كه رقص و پايكوبي، ‌بزم شادي، شادماني و خير و بركت   مي آيد.

 

شب:

دانشمندان مدعي اند كه حافظه و ذهن انسان مي تواند تمام كتابخانه هاي دنيا را در خود جاي دهد. مدعي اند كه ذهن ظرفيت فراواني دارد. اين درست، اما اگر تو تمام كتابخانه هاي دنيا را در خود جاي داده باشي،‌ يك بودا نخواهي شد. تو همان نادان و ابله پيشين باقي خواهي ماند كه بار دانش را با خود حمل مي كني. وجود تو متحول نخواهد شد. اگر مي خواهي وجودت را متحول سازي بايد از واژه ها فراتر روي. بايد از تمام تئوريها و ايدئولو ژيها، ‌از نظريه ها و نوشتارها فراتر روي. از معلومات دست بشوي! دور معلومات را قلم بكش،  زيرا تو را يك طوطي مقلد مي سازد. تو را دانشور مي كند اما خرسند، شادمان، عاشق و دانا هرگز. به تمام معلومات پايان ببخش تا به ذهن پايان ببخشي. و پايان بخشيدن به ذهن، آغاز مراقبه است. و آغاز مراقبه آغاز وقوع معجزات و جهش بزرگ زندگي است.... باور كردني نيست.تو از رازهاي بسياري آگاه مي شوي كه همه جا را فراگرفته اند. رازهايي كه بسيار فراوان اند. اما دانش ما را بسته نگاه مي دارد. چشمان ما را مي بندد و ما را كور مي كند. تو بايد همچون يك كودك پاك و ساده شوي. اگر پاك و ساده شوي، صاف و شفاف همچون يك آيينه، آنگاه حقيقت را باز خواهي تاباند. و شناخت حقيقت همان و خود حقيقت شدن همان.

 

204

فقط اين

 

عصاره مدي تيشن، همين عبارت است، « ‌فقط اين »‌. به ياد داشتن بي وقفه اين عبارت،‌ مدي تيشن است. نگاه كردن و مشاهده بدون هرگونه قضاوت و ارزيابي، ‌ماندن در مقابل پديده ها همانند يك آيينه. ذهن تنها از طريق گذشته و در گذشته يا در آينده و از طريق آينده زندگي مي كند. زمان حال معادل مرگ ذهن است. در حالت بي ذهني قرار گرفتن. اين يكي از بزرگترين اسرار است؛ كليدي كه راه  را به سوي معنويت باز مي كند. هنگاميكه چيزي از ذهنتان مي گذرد، به خاطر داشته باشيد؛‌ « ‌فقط اين ‌». هرگز آنرا با چيزي ديگر مقايسه نكنيد. آنچه وجود دارد، ‌خوب است يا بد و هرگز چيز ديگري وجود ندارد،‌نيست. مردم مي كوشند به چيزي برسند كه وجود ندارد و از آنچه دارند، غافل باقي مي مانند و از همين مساله، به سادگي براي خود يك بدبختي بزرگ مي سازند. براي مثال، وقتي گريه مي كنيد، مي توانيد درون خود، از همين گريه كردن، نيز يك مدي تيشن خلق كنيد. در درون خود عميق شويد و به خود بگوييد:‌ «‌ فقط اين ». هرگز گريستن را ارزيابي و اصلا درباره اش فكر نكنيد. اينكه ديگران درباره شما چه فكر مي كنند هم به هيچ وجه مهم نيست. تنها از راه دور آنرا مشاهده كنيد. خونسرد باشيد و اجازه دهيد گريستن ادامه يابد. گريستن نه خوب است و نه بد. اگر از قضاوت كردن دست برداريم، ذهن آرام آرام ناپديد مي شود و ديدن واقعيت بدون ذهن، همانا ديدن حقيقت است.

 

10 اکتبر

 

Motherhood is a great meditation. Motherhood is one of the greatest arts: you are creating an alive being. The sculptor is nothing compared to the mother, because he will be creating only a marble statue. The painter is nothing, the poet is nothing, the singer is nothing, the musician is nothing, because they will be playing with things, objects. The mother is the greatest poet and the greatest painter and the greatest musician and the greatest sculptor, because she is creating a consciousness – life itself.

 

" مادری " مراقبه ای است بی نظیر. " مادری " یکی از بزرگترین هنرهاست. تو موجودی زنده را خلق می کنی. پیکره ساز در قیاس با مادر هیچ است. چون او فقط پیکره ای مر مرین می آفریند. نقاش، شاعر، نغمه سرا و موسیقی دان همه هیچ اند. زیرا آنها با اشیا سر و کار دارند. مادر بزرگترین شاعر، بزرگترین نقاش، بزرگترین موسیقی دان و بزرگترین پیکره ساز است، زیرا او آگاهی را – خود زندگی را – می آفریند.

 

A total person cannot be killed, and a divided person never loves. A total person is already beyond death. Totality is beyond death.

 

انسان تام وتمام نمي توان كشت. و انسان نا تمام هرگز زندگي نمي كند. انسان تام و تمام بيش از اين مرزهاي مرگ را در نورديده است. آري تماميت فراتر از مرگ است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/07/18ساعت   توسط توحید  | 

203

مراقبه 17/7/:

 

روز:

ذهن همواره در شك و ترديد به سر مي برد. شك و ترديد حال و هوايي است كه براي وجود ذهن ضروري است. همان گونه كه اطمينان حال و هوايي است كه قلب در آن رشد مي كند. آنها دو قطب متضاد يكديگرند. اگر بخواهي با ذهن زندگي كني بايد شك و ترديدت را بيشتر كني. بايد تمام تلاشت را صرف اين كني كه چگونه شك و ترديدت را تقويت كني. چگونه آنرا كامل كني تا هيچ راهي براي رسيدن به هيچ نتيجه اي وجود نداشته باشد. علم بر شك و ترديد متكي است، زيرا علم بازتابي از ذهن است. از اين رو علم هرگز به نتيجه نمي رسد. دست بالا به نتيجه اي فرضي مي رسد و نتيجه فرضي، قطعي و مسلم نيست. فقط براي مصرف امروز است. ما شك و ترديدمان را بيشتر و بيشتر خواهيم كرد تا آن نتيجه را تغيير دهيم. بنابراين علم هميشه تقريبا درست است و هيچگاه كاملا درست نيست. علم نمي تواند مدعي حقيقت باشد- اين ا زتوان علم خارج است. دين در نقطه  مقابل علم قرار دارد. دين بر يقين و اطمينان متكي است. رويكردي كاملا متفاوت به زندگي است. رويكردي از راه عشق است. به همين دليل است كه دين به نتيجه مي رسد و به فرد كمك مي كند تا مطمئن، آسوده و آرام شود. تو با يك فرضيه هيچگاه نمي تواني آرام و راحت باشي. مي داني كه آن همين فردا تغيير خواهد يافت. چگونه مي تواني خانه خود را روي چنين شنهاي رواني بنا كني؟

 

شب:

بدن ما كوچك است. ذهن ما كوچك است. اما وجود ما پهناور است- به پهناوري دريا. در حقيقت، وجود ما پهناورتر از هر دريايي است، زيرا بزرگ ترين درياها نيز محدوديت خود را دارند اما وجود ما هيچ محدوديتي ندارد و نامحدود است. وجود انسان داراي سه كيفيت است. نخستين آن، حقيقت است. آنگاه كه تو وجودت را بشناسي، براي نخستين بار طعم حقيقت را خواهي چشيد اما قبل از آن، فقط ازفرضيه هايي در مورد حقيقت آگاه خواهي بود. مثل كسي كه چيزهاي زيادي در مورد غذاها مي داند اما هرگز مزه هيچ غذايي را نچشيده است.  ما حقيقت را نشناخته ايم. فقط تئوريهاي زيادي در مورد آن شنيده ايم. و اينها فرضيه هايي بيش نيستند. وقتي وارد وجود خود در فراسوي بدن و ذهن شوي، نخست طعم حقيقت و سپس خودآگاهي را حواهي چشيد و گرنه خودآگاهي براي تو واژه اي بيش نخواهد بود. مردم در خوابي عميق به سر مي برند، نمي دانند خودآگاهي چيست. اصلا خودآگاه نيستند. همچون آدم آهني اند. مثل يك دستگاه عمل مي كنند. و سرانجام، سومين كيفيت، شادماني است كه اوج قله است. در ژرفاي وجودت هرقدر عميق تر بروي، نخست با حقيقت، بعد با خودآگاهي و در دروني ترين هسته آن با شادماني روبرو مي شوي.

 

203

وسيله ها و اصولها

 

مذاهب گوناگون، چيزي نيستند مگر روشهايي براي بيدار كردن شما. مسيحيان تنها به يك زندگي باور دارند. اين باور، راهي است براي هوشيار كردن آنها. اين تنها راه براي رسيدن به خانه واقعي ماست. اين باور تاكيد مي كند: « زمان را به بيهودگي از دست ندهيد. به دنبال قدرت، پول و موقعيت اجتماعي بودن، فقط به هدردادن زمان است. مرگ هر لحظه نزديكتر مي شود. آگاه باشيد و بدانيد چه مي كنيد »‌. اين يك وسيله است، نه يك اصل. مسيحيان تصور كردند كه اين يك اصل است. بنابراين، شروع به فلسفه بافي درباره آن كردندو در آيين هندو اعتقاد بر اين است كه ما زندگيهاي مختلف داريم؛‌ زنجيره اي طولاني از زندگي هاي مختلف... اين عقيده توسط كساني به وجود آمده كه شاهد تغييرات بسيار بوده اند؛ ‌كساني كه متوجه شده اند تاريخ، خود را تكرار مي كند. در شرق مي گويند: «‌اين كارها را بارها و بارها در زندگيهاي مختلف انجام داده ايي. آيا مي خواهيد اين دور باطل ادامه يابد؟‌ شما مدتي طولاني در اين جهان زندگي كرده ايد و همين كارهاي احمقانه را انجام داده ايد. حالا وقت آن رسيده كه آگاه و هوشيار شويد »‌. اگر اين جزو اصول باشند، ‌اختلافي بزرگ رخ خواهد داد و تنها يكي از اين دو عقيده مي تواند درست باشد، نه هردو.

 

9 اکتبر

 

A life lived unconsciously can not be beautiful, a life lived unconsciously can not have freedom. And without freedom, how can there be any beauty? Beauty is a shadow of freedom.

 

زندگی یی که ناآگاهانه سپری شده، نمی تواند زیبا باشد. زندگی یی که در بی خبری و نا آگاهی به پایان آمده، نمی تواند از آزادی برخوردار باشد. و بدون آزادی زیبایی چطور می تواند وجود داشته باشد؟ زیبایی سایه آزادی است.

 

Communication is of the mind: verbal, intellectual, conceptual. Communion is of no mind, of deep silence; a transfer of energy, nonverbal; a jump from one heart to another - immediate, without any medium.

 

ارتباط راه را به ذهن مي برد:‌ ارتباط گفتاري، ‌روشنفكري، مفهومي. پيوند راه به ذهن نمي برد، در سكوت ريشه دارد، ‌انتقال انرژي است، گفتاري نيست، پرشي است از دل به دلي ديگر، فوري و بدون نيز به واسطه.

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/07/17ساعت   توسط توحید  | 

202

مراقبه 16/7/:

روز:

تلاش من بر آن است تا ديدگاه هاي علمي و ارزشهاي ديني را با يكديگر تركيب كنم. اين دو به ظاهر در جبهه مقابل هم قرار دارند اما فقط در ظاهر اينگونه است. در عمق باطنشان چيزهايي وجود دارد كه آنها را مكمل هم مي سازد نه مخالف هم. موضوع علم و دين متفاوت است. علم در مورد دنياي بيرون به عمل مي پردازد و دين در مورد دنياي درون، اما رويكرد آنها مشابه هم است. علم مي كوشد از حقيقت بيرون آگاه شود و دين تلاش مي كند همين حقيقت را در مورد واقعيت درون بشناسد. و البته دين در سطحي برتر به عمل مي پردازد، زيرا اگرچه ممكن است دانشمند در مورد اجسام و مواد، در مورد الكتريسته و يا در مورد اين و آن، چيزهاي زيادي بداند، از خودش كاملا ناآگاه است. دانشمند در مورد خود دانشمند هيچ نمي داند اما در مورد چيزهاي ديگر همه چيز مي داند. اين وضعيت بسيا رنامتوازن است. علم زماني كامل مي شود كه دين را بعنوان هدف نهايي بپذيرد. و دين هم به تنهايي كامل نيست، زيرا تو نمي تواني فقط در دنياي درون سير كني. تو به خورد و خوراك، پوشاك و چيزهاي بسياري نياز داري كه فقط علم مي تواند آنها را به تو بدهد.

شب:

دانشي كه از ديگران به عاريت گرفته شده دروغين است. دانشي كه از بيرون بدست آمده دروغين است. اين نوع دانش، بر ناداني تو سرپوش مي گذارد اما تو را خردمند نمي سازد. زخم هايت را مي پوشاند اما تو را شفا نمي دهد. واين بسيار خطرناك است، زيرا تو زخمهايت را فراموش مي كني و آنها در نهان به رشد خود ادامه مي دهند. ممكن است سرطان زا شوند. بهتر است از آنها آگاه باشي و آنها را در معرض باد،‌ و خورشيد قرار دهي. مخفي كردن آنها، قوي ترشان مي سازد. آنها دشمن تو هستند! بهتر است آشكارشان كني تا طبيعت شفا دهد. نخستين گام دانش راستين، دانستن اين است كه « من هيچ نمي دانم. » يعني آشكار ساختن ناداني ات. و از آن لحظه به بعد يك چرخش و دگرگوني عظيم رخ مي دهد: تو روي به درون مي آوري. دانش راستين بايد از درون تو به پا خيزد. نمي توان از راه تفكر و انديشه به آن رسيد. بايد از فضايي خالي از فكر، از درون تو برخيزد. نمي توان با مطالعه به آن رسيد، بلكه از راه مراقبه حاصل مي شود. تنها زماني رخ مي نمايد كه ذهن كاملا بي محتوا باشد. چنان خالي، چنان پاك و خالص، بي آلايش و ناآلوده باشد كه سرچشمه دروني وجودت شروع به فوران كند، زيرا آنگاه تمام موانع از پيش رو برداشته مي شوند. سرچشمه نهري كه مي تواند روان شود در درون است اما سنگهاي زيادي جلوي اين نهر را گرفته اند. اين سنگها دانش پنداشته مي شوند اما آنها نه دانش، بلكه دشمن دانش اند. همه آنچه كه از بيرون آموخته اي دور بريز تا درون بتواند با تو سخن بگويد. تا طعم دانش راستين و دانستن را بچشي. و دانستن راستين رهايي بخش است.

202

بدون كلام

اگر مي توانيد، ‌تجربيات خود را به كلام نياوريد. كلمات ظرفيت بيان كامل و روشن آنان را ندارد. شما نشسته ايد... هنگام غروب است؛ خورشيدن رفته و ستاره ها يكي يكي در حال درآمدن هستند. فقط باشيد. حتي نگوييد: « چه غروب زيبايي » ‌زيرا بر زبان آوردن همين جمله گذشته را وارد حال كرده ايد. با گفتن همين عبارت، هرچه تجربه زيبا از گذشته در ذهن شما وجود داشته، وارد حال شده است. چرا بايد گذشته را وارد حال كنيد؟‌ حال به قدري گسترده است و گذشته به قدري باريك كه وقتي مي توانيد به كل آسمان نگاه كنيد، چرا تنها بايد از شكافي باريك به آن بنگريد؟ سعي كنيد تا مي توانيد، از كلمات استفاه نكنيد و اگر مجبور هستيد،‌ آنها را با دقت انتخاب كنيد؛ ‌زيرا هر كلمه تاثير خاص خودش را دارد. همانند يك شاعر، كلمات را انتخاب كنيد.

8 اکتبر

It is better to be deceived than to deceive, because if you deceive, you lose the greatest treasure of you life: you lose the capacity to trust. And let me repeat: the capacity to trust is the greatest treasure of life, because without it neither love is possible, nor prayer is possible, nor God is possible.

آدم فریب بخورد بهتر از آن است که دیگران را فریب دهد، چون اگر فریب دهی بزرگترین گنجینه زندگی ات را از دست می دهی. تو ظرفیت اعتماد کردن را از دست می دهی و بگذار تکرار کنم: ظرفیت اعتماد کردن بزرگترین گنجینه زندگی است. زیرا بدون آن نه عشق ممکن است، نه عبادت و نه خدا.

Thinking is the absence of understanding. You think because you do not understand. When understanding arises, thinking disappears.

فكر كردن عدم حضور درك كردن است. فكر مي كني زيرا درك نمي كني. وقتي درك كردن آغاز مي شود، ‌فكر كردن ناپديد مي شود.

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/07/16ساعت   توسط توحید  | 

201

مراقبه 15/7/

 

روز:

ذهن هميشه عادي و معمولي است. هرگز روشن و درخشان نيست. طبيعت ذهن اينگونه است كه نمي تواند روشن و درخشان باشد. هميشه گرد و غبار مي اندوزد. ذهن يعني گذشته. ذهن هميشه مرده است. چيزي نيست مگر انباشتگي خاطرات روي هم. گرد و غبار چگونه مي تواند روشن و درخشان باشد؟ گذشته چگونه مي تواند تيزهوش باشد؟ ذهن مرده است. فقط زنده است كه مي تواند داراي كيفيت تيزهوشي و درخشندگي باشد. مراقبه، روشن، درخشان و اصل است. ذهن هميشه تكراري و كهنه، بي ارزش و تقلبي است. از راه ذهن نمي توان به چيزي دست يافت. هرچه كه به دست آمده از راه مراقبه بوده است.

 

شب:

هرقدر خردمندتر شوي، از اينكه چقدر كم مي داني آگاه تر مي شوي. هرقدر احمق تر باشي، از دانشت مطمئن تر مي شوي. حماقت را از روي قطعيت و اطمينان مي توان شناخت. انسانهاي احمق بسيار كوته فكرند، زيرا به نتايج قطعي رسيده اند. نه فقط براي خود، بلكه براي ديگران نيز! مي خواهند اين نتايج را به همه، به همه عالم تحميل كنند. گمان مي كنند كه با اين كار با مردم همدردي مي كنند! سقراط در آخرين روزهاي عمرش گفت: « يگانه چيزي كه مي دانم اين است كه هيچ نمي دانم. »  سر، انباشته ازنتايج قطعي و از پيش تعيين شده است. قلب هميشه پاك و ساده و آماده دانستن است. قلب هميشه يك كودك است سر هميشه يك بزرگسال. سر هيچگاه جوان نيست. يادت باشد. و قلب هيچگاه پير نيست. 

 

201

كلمات

 

كلمات تنها كلمه نيستند. آنها حال و هواي خاص خودشان را دارند. امتحان كنيد و چيزي را با نام ديگري بخوانيد و خواهيد ديد كه حالتي جديد را احساس مي كنيد. كلمات دو گونه اند: احساسي و ذهني. تا مي توانيد بكوشيد كلمات ذهني را كنار بگذاريد و به جاي آنها از كلمات احساسي استفاده كنيد. كلماتي وجود دارند كه بلافاصله پس از اداي آنها اختلاف و مشاجره رخ مي دهد. بنابراين هرگز از آنها استفاده نكنيد. به جاي آنها كلام عشق و محبت را به كار ببريد. تا درگيري اي رخ ندهد. اگر به اين شكل، آگاهي خود را پرورش دهيد، شاهد تغييري شگرف خواهيد بود. با اندكي هوشياري در زندگي، بسياري از بدبختي هايتان از ميان مي رود. تنها يك كلمه كه در ناآگاهي بر زبان رانده شود، مي تواند زنجيره اي از بيچارگي به همراه آورد كه گفتن آن ضروري است. از كلام محبت آميز و آرامش بخش استفاده كنيد كه به جاي جنجال آفريني، تنها احساساتتان را بيان كنيد. اگر در استفاده از كلام مناسب بصيرت كافي به كار بريد، زندگي خود را دچار تحول خواهيد كرد. اگر كلمه سبب بروز تنش، اختلاف، بيچارگي و جنجال مي شود، بي ترديد از به كار بردنش امتناع ورزيد. در اين موارد، بهترين كار سكوت است و پس از آن آواز خواندن، شعر خواندن و محبت ورزيدن.

 

7 اکتبر

 

Love is the greatest gift of God. Learn the art of it. Learn the song of it, the celebration of it. It is an absolute need: just as the body can not survive without food, the soul can not survive without love. Love is the nourishment of the soul, it is the beginning of all that is great, it is the door of the divine.

 

عشق بزرگترین هدیه خداوند است. هنر آنرا بیاموز. آواز آن، جشن آنرا بیاموز. عشق نیازی قطعی است: درست همانگونه جسم بدون غذا نمی تواند زنده بماند، بدون عشق روح را یارای زنده ماندن نیست. عشق غذای روح است، آغازگر همه چیزهای باشکوه است؛ عشق در بارگاه ملکوتی است.

Love happens only when you are not there. Love happens only when you are surrendered to existence. Then there is great orgasmic experience.

 

عشق زماني از راه مي رسد كه تو حضور نداري. عشق زماني از راه مي رسد كه تسليم وجود شوي. در همين جاست كه وجدي سراسر لذت را تجربه خواهي كرد.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/07/15ساعت   توسط توحید  | 

200

مراقبه 14/7/:

 

روز:

كسي كه از سر و صدا انباشته نمي تواند شادمان باشد- نغمه سكوت لازم است. اما ذهن ما بسيار پر سر و صداست. ما بازاري بسيار شلوغ، بسيار پر سر و صدا و آشفته را در ذهن خود حمل مي كنيم. ما يك نفر نيستيم. درونمان پرازدحام است. اشخاص بسياري در ما وجود دارند كه پيوسته مشغول جنگ و جدال با يكديگرند. هركدام مي خواهد از ديگري سبقت بگيرد. هرتكه ذهن ما مي خواهد قدرتمندترين شخص، او باشد. آتش جنگي بي پايان در درون ما افروخته است. شادماني فقط زماني امكانپذير است كه آتش اين جنگ خاموش شويد و اين آتش را مي توان خاموش كرد. كار سختي نيست. يگانه چيز لازم، آگاهي است. آن لايه هاي ظريف سرصدا را به آرامي تماشا كن تا اندك اندك از زمزمه هاي كه درون سرت را يك ديوانه خانه ساخته است آگاه شوي. و ما در چنين كابوسي زندگي مي كنيم! با تماشا كردن، معجزه اي رخ مي دهد: هر صدايي را كه بتواني تماشا كني كم كم خاموش مي شود و لحظه اي كه آن صدا كاملا خاموش شود با سكوتي ژرف تنها مي ماني. در آغاز، فقط وقفه هايي كوتاه است، شكافهايي كوچك، وقتي كه افكار ناپديد مي شوند، وقتيكه مي تواني ازدريچه هايي كوچك به واقعيت بنگري. اما اين شكافها به تدريج بزرگتر مي شوند. بيشتر پديد مي آيند ودوام بيشتري مي يابند. بنابر محاسبه عارفان باستان، كه من نيز با آن كاملا هم عقيده ام، اگر شخصي بتواند به مدت چهل و هشت دقيقه كاملا ساكت بماند، به روشني مي رسد. به شادماني مطلق مي رسد. و اين هيچ راه بازگشتي ندارد. تو به فراسوي زمان و شن هاي هميشه روان آن رسيده اي. تو به صخره جاودانگي رسيده اي.

 

شب:

بايد همچون كودك پاك و ساده باشي تا دروازه هاي الهي به رويت گشوده شوند. اين دروازه ها به روي مردم دانشور بسته مي مانند. به روي دانش آموختگان، به روي مدرسه رفته ها، به روي موعظه گران، كاملا بسته مي مانند. اينان از پيش مي دانند و ديگر به چيزي نياز ندارند. اينان، با انباشتن دانش بر ناداني خود سرپوش گذاشته اند. بهت و حيرتي را كه اساسي ترين كيفيت گام گذاشتن در راه خداست از دست داده اند. كودك پر از بهت و حيرت است. قلب او پيوسته راز و معجزه را احساس مي كند. چشمانش سرشار از شگفتي است- شگفتي چيزهايي كوچك: سنگهاي كنار ساحل، گوش ماهي هاي كنار دريا. چنان به جمع آوري آنها مشغول است كه انگار جواهر يافته! فريفته چيزهاي كوچك مي شود- پروانه، شاخه اي گل، يك شاخه گل معمولي. اينها كيفيتهايي هستند كه به تو كمك مي كنند به روي خدا، به روي شادماني، به روي حقيقت، به روي راز هستي باز و پذيرا شوي. رهروان من بايد همچون كودكان باشند.

 

200

نبود امنيت

 

آدم همچون گلي، آسيب پذير و ظريف است. هر اتفاق كوچكي مي تواند به شما آسيب برساند. تنها يك تصادف كوچك كافيست تا زندگي خود را از دست بدهيد. هنگاميكه مي ترسيد، چه مي كنيد؟ شب تاريك است، ‌راه را نمي شناسيد، هيچ روشنايي اي وجود ندارد و هيچ راهنما و نقشه اي در دسترس نيست؛ چه مي توانيد بكنيد؟‌ اگر دوست داريد، ‌گريه و زاري كنيد. هيچ اشكالي ندارد، ‌ولي بدانيد كه گريه كردن كمكي نمي كند، بهتر است موقعيتي را كه در آن قرارداريد، بپذيريد و به راه خود ادامه دهيد. ماداميكه زنده هستيد،‌ از زندگي تان لذت ببريد. چه اهميتي دارد كه زمان را به جست و جوي امنيت هدر دهيد؟ ‌در حاليكه امنيت حقيقي ممكن نيست. به محض درك اين موضوع و پذيرش آن، ترس تان از بين خواهد رفت. هنگاميكه سربازان به جنگ مي روند،‌ ابتدا خيلي احساس ترس دارند. مرگ هر لحظه در انتظار آنان است. ممكن است آنها هرگز دوباره به خانه بازنگردند. آنها حتي از ترس، شب را راحت نمي خوابند و پيوسته كابوس مرگ مي بينند. بارها و بارها در خواب مي بينند كه مرده اند يا زخمي شده اند، ولي پس از اين كه به خط مقدم مي رسند و مي بينند ديگر سربازان و دوستانشان چقدر ساده تير مي خورند و مي ميرند، تمام ترسشان ناپديد مي شود و از بين مي رود. آنها واقعيت را مي پذيرند و حتي در بحبوبه جنگ، از چاي خوردن لذت مي برند؛‌ لذتي كه هرگز تا آن زمان مانند آنرا نچشيده اند. آنها شوخي مي كنند، مي خندند و آواز مي خوانند. چه كار ديگري مي توانند انجام دهند؟ ‌وقتي مرگ آنجاست، ديگر چه مي توان كرد؟ در موقعيتي كه امنيتي وجود ندارد، تنها پذيرش كامل و بي قيد و شرط مي تواند ترس را از ميان ببرد.

 

6 اکتبر

 

Love is a lotus hidden in the mud. The lotus is born out of mud, but you do not condemn the lotus because it is born out of mud; you do not call the lotus dirty. Love is born out of sex, and then prayer is born out of love, and then God is born out of prayer. Higher and higher and higher one goes on soaring.

 

عشق، نیلوفر آبی پنهان در گل و لای است. نیلوفر آبی از لجن زاده می شود، ولی تو آنرا به این خاطر که از لجن زاده شده نکوهش نمی کنی؛ تو نیلوفر را گل آلود نمی خوانی، تو نیلوفر آبی را کثیف قلمداد نمی کنی. عشق از آمیزش جنسی زاییده می شود، آنگاه عبادت از عشق زاییده می شود و آنگاه خدا در اثر عبادت در انسان تجلی می یابد. و این انسان به بالاتر و بالاتر و بالاتر، به اوج گرفتن ادامه می دهد.

 

Do not try to understand life. Love it! Do not try to understand love. Move into love. Then you will know – and that knowing will come out of your experiencing. That knowing will never destroy the mystery: the more you know, the more you know that much remains to be known.

 

تلاش نكن زندگي را بفهمي،‌ زندگي را زندگي كن! ‌تلاش نكن كه عشق را بفهمي، ‌عاشق شو!‌ و چنين است كه خواهي دانست. اين دانستن حاصل تجربه توست. اين دانستن هرگز ويرانگر آن راز نيست. هرچه بيشتر بداني در مي يابي كه هنوز چيزهاي بيشتر و بيشتري باقي است تا بداني.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/07/14ساعت   توسط توحید  | 

199

مراقبه 13/7/:

 

روز:

هر روز در بيست و چهار ساعت شبانه روز به فكر كردن مشغوليم. اين حالت بسيار ناسالم است. ذهن انواع و اقسام آرزوها و روياها را توليد مي كند و ما پشت ابرهاي اين آرزوها و افكار محصور مي مانيم. هيچ مانع ديگري بين ما و حقيقت وجود ندارد مگر اين زنجير به هم پيوسته افكار. بايد از اين زنجيرها رها شد و مي توان از آن رها شد، زيرا اين حالت طبيعي نيست. كاملا ناسالم و غير طبيعي است. به ما آموخته اند كه اينگونه باشيم. دانشكده ها، مدرسه ها و دانشگاهها به ما مي آموزند چگونه فكر كنيم. به ما مي آموزند چگونه ذهن را فعال كنيم اما هيچكس به ما نمي آموزد چگونه ذهن را از كار بيندازيم. در زمان نياز، ذهن به دردخور است- از آن استفاده كن. اما در زماني كه به آن نياز نداري، آنرا از كار بينداز و در سكوتي ژرف فرو برو، زيرا تنها در آن فضاي سكوت است كه خدا به ديدارت مي آيد و تنها در ان سكوت است كه از شكوه عظيم هستي آگاه مي شوي. زندگي ناگهان چنان پرمعنا و مفهوم مي شود كه نمي تواني تصورش را بكني. هرلحظه اش چنان گرانقدر مي شود كه نمي تواني از عهده شكرش برآيي.

 

شب:

ذهن، ناتوان از شناخت حقيقت است. ذهن مي تواند معلومات زيادي را در مورد حقيقت گرد آورد اما دانستن چيزهايي در مورد حقيقت، شناخت حقيقت نيست. دانستن چيزهايي در مورد عشق، شناخت عشق نيست. تو براي اينكه عشق را بشناسي بايد يك عاشق باشي. هيچ معلوماتي نمي تواند در اين مورد به تو كمك بكند. تو بايد عشق را از سر بگذراني. و چنين است حقيقت. تو مي تواني با تمام فيلسوفان بزرگ عالم آشنا باشي. مي تواني واژگان، تئوريها و فرضيه هايي بزرگ را بيندوزي. مي تواني به برخي نتايج دل بخواه برسي. اما يادت باشد كه آن نتايج، دل بخواه هستند، زيرا ريشه در تجربه ندارند. بنابراين هرچه كه مي داني مانع جست و جوي تو خواهد شد.بزرگ ترين خطر دانش اين است كه خيال باطل دانستن را به تو مي بخشد. و اگر تو اين پندار نادرست را داشته باشي، دست از جست و جو برمي داري. تو بايد بداني كه نمي داني. بايد تمام اطلاعات موافق يا مخالف اين يا آن كيش و مسلك يا فلسفه را دور بيندازي. بايد تمام دانش را دور بيندازي تا آنگاه جست و جو آغاز شود و تو جست و جوگر راستين حقيقت شوي، زيرا آنگاه تو باز و پذيرا مي شوي. از اين حالت ناداني، روزي شادماني فراواني به پا مي خيزد كه تو را به شناخت حقيقت مي رساند. تو حقيقت را زندگي مي كني و تبديل به حقيقت مي شوي. اين حالت را به روشني رسيدن يا نيروانا مي خوانند. در غرب به آن عنوان مسيح- آگاهي، و در شرق عنوان بودا- آگاهي داده اند اما هردو حالت يكي است.

 

199

حقيقت

 

تنها از طريق پرورش آگاهي، مي توان به حقيقت رسيد. رسيدن به حقيقت از طريق ذهن، غير ممكن است. براي رسيدن به حقيقت بايد فكر كردن را متوقف كنيد. براي دانستن  حقيقت بايد آنچه را درباره حقيقت مي دانيد نيز به فراموشي بسپاريد. بايد از شر تمامي تئوريها، فرضيه ها و فلسفه بافي ها كه تاكنون فراگرفته ايد، خلاص شويد. راه رسيدن به حقيقت، رهايي از آموخته هاست؛ رهايي از شرطي شدگي ها. آرام آرام بايد از دنياي ذهن خارج شويد و آگاهي را در وجودتان تقويت كنيد؛ ‌آگاهي ناب. فقط مشاهده كنيد. آنچه را در دنياي پيرامون و درونتان رخ مي دهد،‌ تنها مشاهده كنيد. هنگاميكه بتوانيد بدون مداخله و قضاوت، به مشاهده صرف بپردازيد، حقيقت رخ مي نمايد و معجزه اين است كه حقيقت از جايي خارج از وجودتان بر شما نازل نمي شود، بلكه آنرا دردرون خويش خواهيد يافت. حقيقت، طبيعت فطري شماست. شما هرگز حتي براي لحظه اي غير از حقيقت نبوده ايد. حقيقت، ذات فطري شماست. آنچه امكان از دست دادنش را داشته باشيد، طبيعت شما محسوب نمي شود.

 

5 اکتبر

 

Intelligence needs tremendous courage, intelligence needs an adventurous life. Intelligence needs that you are always going into the unknown, into the uncharted sea. Then intelligence grows, it becomes sharpened. It grows only when it encounters the unknown every moment.

 

هوش به شهامت فوق العاده ای نیاز دارد. هوش به زندگی ماجراجویانه ای نیازمند است. هوش احتیاج دارد که تو همیشه به ناشناخته ها قدم بگذاری، به دریای نا مکشوف. آنگاه هوش بال و پر می گیرد و صیقل می یابد. هوش فقط زمانی رشد می یابد که هر لحظه با ناشناخته مواجه گردد.

 

Swimming is known only by swimming; love is known only by loving; prayer is known only by praying. There is no other way. Love can be known only by loving. It means you have to move into love without knowing anything about it. That is why it needs courage.

 

شنا را تنها با شنا كردن مي توان آموخت؛‌ و عشق را تنها با عشق ورزيدن مي توان فهميد؛ نيايش را تنها با نيايش كردن مي توان دريافت، راه ديگري نيست. عشق را تنها با عشق ورزيدن مي توان فهميد. اين بدان معناست كه مجبوري به قلمرو عشق وارد شوي بي آنكه چيزي درباره آن بداني، ‌به همين دليل است كه عاشق شدن شهامت مي طلبد.

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/07/13ساعت   توسط توحید  | 

198

مراقبه 12/7/:

روز:

عارف در جست وجوي شادماني به زندگي روي مي آورد. او پرواي خدا را در سر ندارد. البته، عارف در راه خود،‌ خدا را هم مي يابد اما او در جست و جوي شادماني است. آنگاه كه عارف شادماني را بيابد، خدا را هم مي بايد. بنابراين عرفان هيچگونه مجموعه باورهايي در مورد بي خدايي يا با خدايي ندارد. عرفان بر هيچ باوري متكي نيست. فقط جست و جوي حقيقت است، جست و جوي حقيقت هستي. هركس مي تواند يك عارف باشد. به هيچ باوري نياز نيست. دين باور مي كند و عرفان تجربه. و در مورد شادماني هيچ بحث و جدلي نيست. همه در جست و جوي شادماني اند. با خدايان، بي خدايان، ‌مسيحيان، هندوها، كاتوليكها، كمونيستها- همه در جست و جوي شادماني اند. نه فقط انسانها، حيوانات، ‌پرندگان و درختان- همه آگاهانه يا ناآگاهانه به سوي شادماني روان اند. اماعارف آگاهانه پيش مي رود. تفاوت دراينجاست. تفاوتي كه به راستي تفاوت ايجاد مي كند، زيرا اگر تو ناآگاهانه به سوي شادماني حركت كني،‌غير ممكن است به آن دست يابي. تنها از راه آگاهي ژرف است كه مي تواني به اوج قله شادماني برسي.

شب:

دانش حقيقي يا خرد از راه آگاهي حاصل مي شود. نه با گردآوري معلومات، ‌بلكه با از سرگذراندن تحول. آگاهي، تحولي بنيادين است. تو تولدي تازه مي يابي. تو معمولا در خوابي عميق به سر مي بري. آگاهي ات بسيار اندك است، شايد يك درصد و يا حتي كمتر از آن. براي امرار معاش، براي ساختن جان پناه، براي تشكيل خانواده و بچه دار شدن كافي است. براي اين چيزها كافي است اما بيشتر از آن ممكن نيست. نود و نه درصد وجود را تاريكي تشكيل مي دهد. و همه اين تاريكي را مي توان دگرگون ساخت. تو مي تواني همه نور شوي. و آنگاه تو از شور زندگي كردن و سرمستي آن آگاه خواهي شد. از اين لحظه آگاهي را موضوع و مرگ و زندگي بدان. آگاهي به راستي موضوع مرگ و زندگي است. بدون آگاهي تو هر روز جان خواهي كند. با آگاهي براي نخستين بار زندگي را آغاز خواهي كرد و آنگاه زندگي ات گسترده و گسترده تر، پهناور و پهناورتر خواهد شد. روزي به اندازه اي خواهي رسيد كه نه فقط تو زنده خواهي بود، ‌بلكه هرچه به تو نزديك شود از تو زندگي خواهد يافت. ديگران را نيز در سحر و افسون خود سهيم خواهي كرد. از زندگي، از عشق، از نور سرشار خواهي شد. و اين حالت، حالت يك بودا، يك مسيح،‌يك مرد يا يك زن خردمند است.

198

زواياي مختلف

هميشه درك كردن ديگران از زواياي مختلف، ‌سودمند است؛ زيرا انسانها جنبه هاي مختلف دارند. همه ما دنيايي درون خود داريم و اگر بخواهيم كسي را بشناسيم، بايد او را از زواياي مختلف بررسي كنيم. با اين ديدگاه، دو نفر مي توانند تا ابد با هم شاد و خوشحال باقي بمانند. هيچ نقشي در زندگي براي هميشه پايدار نيست. مي توان هرازگاهي نقشها را در زندگي عوض كرد. تغيير هميشه زيباست. هميشه راهها و موقعيتهايي جديد براي ارتباط با افراد بيابيد. سعي كنيد دچار روال عادي روزمره و هميشگي نشويد. در اينصورت، ارتباطهايتان هميشه جاري و زنده خواهد بود. زيباست كه ديگران را شگفت زده كنيد و خود نيز توسط ديگران شگفت زده شويد. به اين شكل، ارتباطهايتان هرگز دچار ركود و يكنواختي نمي شود.

4 اکتبر

Real religion takes away all the answers, makes your questions bigger and bigger, and finally transforms your questions into wonder, into a quest. And in wonder, if you can live in wonder, you will attain it that insight, those eyes, which can see.

مذهب واقعی، همه پاسخها را کنار می زند، پرسشهای تو را بزرگتر و بزرگتر می کند و سرانجام پرسشهایت را به شگفتی، به یک پژوهش، مبدل می سازد. و چنانچه بتوانی در شگفتی زندگی کنی، به آن بینش، به آن دیدگانی که قادر به دیدن اند، دست خواهی یافت.

Love demands the impossible. It says on the first step you have to drop the ego.

عشق طالب غير ممكن است. عشق مي گويد:‌ در گام نخست بايد «‌ من »‌ را كنار بگذاري.

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/07/12ساعت   توسط توحید  | 

196

مراقبه 10/7/:

 

روز:

از شادماني، گلهاي سرخ‌، گلهاي سرخ قلب شكوفا مي شوند و از گلهاي سرخ، ‌رايحه دلنشين عشق پراكنده مي شود. تونمي تواني چيزي را كه نداري به ديگران بدهي. فقط مي تواني آنچه را كه از پيش داري در اختيار ديگران بگذاري. اگر گلهاي سرخ درون تو شكوفا نشده باشند، همه عشق تو واژه اي بيش نخواهد بود. اگر گلهاي سرخ درون تو شكوفا شده باشند، لزومي به گفتن چيزي نيست. وجود رايحه براي رساندن پيام كافي است. هرجا كه باشي، با هركس كه باشي، عشق همچنان منتشر خواهد شد. همچنان به رقص درخواهد آمد. به انرژي هميشه رقصاني در پيرامون تو تبديل خواهد شد. اما نخست بايد گلهاي سرخ قلب شكوفا شوند- و اين گلها تنها زماني شكوفا مي شوند كه تو نياز اساسي، يعني شادماني را برآورده كرده باشي. عشق ورزي مردم از روي نااميدي شان است. اين كار ناممكن ترين كارهاست. در طبيعت هستي چنين چيزي نمي تواند رخ دهد. مردم به اين دليل عشق مي ورزند كه غمگين اند. به اين دليل در جست و جوي ديگري اند كه تنها هستند. و عشق فقط زماني امكان پذير است كه تو شادمان باشي. عشق زماني امكانپذير است كه تو تنها نباشي، بلكه در يگانگي باشي. با خودت قهر نباشي، بلكه با خودت در شيفتگي و سرمستي باشي.

 

شب:

بشر امروز بيش از هر زمان ديگري مي داند. او روز به روز دانش بيشتري مي اندوزد. در حقيقت، تو حتي از مسيح نيز بيشتر مي داني. اگر روزي با مسيح ملاقات كني مي تواني چيزهاي زيادي به او بياموزي. مسيح مثل توهزار و يك چيز نمي داند. گمان نمي كنم كه مسيح بتواند در آزمون ورودي دانشگاه پذيرفته شود. غير ممكن است! اما اين به اين معنا نيست كه مسيح دانا نيست. او مي داند امابه روشي كاملا متفاوت. تجارب او وجودش را دگرگون ساخته است. معلومات او به اندازه معلومات تو نيست. اما او دگرگون شده و اين چيز واقعي است. معلومات يعني هيچ چيز. يك دستگاه كامپيوتر مي تواند معلوماتي بسيار بيشتر از تو اندوخته باشد اما كامپيوتر هيچگاه نمي تواند يك مسيح و يا يك بودا شود. آيا تو فكر مي كني يك دستگاه كامپيوتر بتواند روزي به روشني برسد؟ غير ممكن است! كامپيوتر مي تواند همه چيزهاي ممكن را بداند. اما كامپيوتر هميشه كامپيوتر باقي خواهد ماند و فقط چيزهايي را كه بدان بدهي تكرار خواهد كرد. كامپيوتر نمي تواند شادمان شود- يك دستگاه از چه مي تواند شاد باشد؟ كامپيوتر نمي تواند عاشق شود- يك دستگاه چگونه مي تواند عاشق شود؟ شايد بتواند بگويد «‌ من عاشق تو هستم. من تو را خيلي دوست دارم. حاضرم براي تو بميرم. »‌ شايد بتواند چنين واژگاني زيبا بگويد اما اينها واژگاني بيش نيستند. مي توان اين قبيل چيزها را به يك دستگاه آموخت و دستگاه مي تواند به خوبي از عهده انجام آن برآيد و اين همان كاري است كه ميليونها نفر از مردم در حال انجام آن اند: ‌همچون يك دستگاه، همچون يك كامپيوتر عمل مي كنند. كليشه هايي را تكرار مي كنند. واژگاني زيبا اما مرده را تكرار مي كنند. اگر بتواني خودت ببيني،‌ زندگي ات بعدي تازه مي يابد: ‌بعد جاودانگي، خدايي، شادماني، حقيقت و آزادي.

 

196

نقطه ذن

 

ما به پستي و بلندهاي زندگي عادت كرده ايم. هنگاميكه در بلندي هستيم، احساس خوبي داريم و هنگاميكه در پستي قرار مي گيريم، احساسمان بد مي شود. در ميانه بودن، جايي است كه نه بالاييم و نه پست؛‌ اين مكان، مكاني خنثي است. گاهي نقطه خنثي، بسيار هراس آور است؛ زيرا آنجا هيچ احساسي نداريم. آنجا نوعي بلاتكليفي ما را فرا مي گيرد كه باعث ترسمان مي شود و در عين حال بسيار جالب است. اگر بتوانيد اين حالت را بپذيريد، دركي عميق از زندگي خود خواهيد داشت. هنگاميكه در بلندي هستيد، احساس خوشي، تب و هيجان مي كنيد و طبيعتا دوست داريد اين حالت پايدار باقي بماند. هنگاميكه در پستي قرار داريد، احساس غم و اندوه مي كنيد و مي خواهيد هرچه زودتر از اين احساس خلاص شويد. هنگاميكه در نقطه صفر – خنثي – قرار داريد، نه احساس غم مي كنيد و نه شادي.از همين نقطه صفر ميتوانيد دركي ژرف از خود داشته باشيد؛ زيرا در اين نقطه همه چيز ساكن و ساكت است. هيچ شادي و غمي نيست. هيچ سر و صدايي هم نيست. بودا از همين نقطه براي تعليم و تربيت خود و بسياري از شاگردانش بهره جسته است. رسيدن به اين نقطه، براي پيروان او واجب بود و تنها پس از رسيدن به آن، تلاش اصلي آنها آغاز مي شد. او اين نقطه را «‌ اوپِكشا » ناميده است؛‌ حالت خنثي.

 

2 اکتبر

 

Sannyas is relaxing in life, trusting in life, resting in life. Nowhere to go, nothing to achieve, then the whole energy is available to dance and sing and celebrate.

 

سانیاس آرام گرفتن در زندگی است. اعتماد در زندگی است. استراحت کردن در زندگی است. نه جایی برای رفتن است و نه چیزی برای دستیابی. به این ترتیب انرژی به تمامی برای پایکوبی و آوازه خوانی و سرور در دسترس قرار دارد.

 

This whole cosmos is a joke; Hindus call LEELA. It is a joke, it is a play. And the day that you understand, you start laughing, and that laughingnever stops. It goes on and on. It spreads all over the cosmos.

 

تمام كيهان يك لطيفه است، ‌هندو آنرا « لي لا »‌ مي نامد. يك شوخي يا يك بازي و آن روزي كه اين را درك كني، خواهي خنديد و آن خنده هرگز بند نخواهد آمد. مي خندي و مي خندي،‌اين خنده در سرتاسر كيهان پژواك خواهد يافت.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/07/10ساعت   توسط توحید  | 

195

مراقبه 9/7/:

 

روز:

پدر و مادرها خيال مي كنند كه به فرزندانشان كمك مي كنند اما آنان را ويران مي سازند. نمي گويم قصد كمك ندارند. قصد كمك دارند اما از كمك كردن ناتوان اند. پدر و مادرهاي خودشان آنان را ويران كرده اند واكنون آنان فرزندانشان را ويران مي كنند. ازاين رو بدبختي همچنان ادامه دارد. روز به روز افزون تر مي شود.روز به روز بزرگ و بزرگ تر مي شود. من از رهروان خود نمي خواهم خدمتگزار بشريت باشند. مي خواهم كه مراقبه گر باشند. رقصنده باشند. خوش و خرم باشند تا آنگاه خدمت و خدمتگزاري انجام شود. هيچ احتياجي به سخن گفتن در اين باره نيست، خودش همچون سايه با پاي خودش مي آيد. خدمت به خلق به دنبال تو مي آيد و آنگاه بركت آفرين مي شود.

 

شب:

انسان مي تواند صاحب دانش بشود اما نه صاحب خرد. دانش سهل و آسان است. فقط اندكي تلاش ذهني لازم دارد. تو مي تواني حافظه خود را انباشته كني. حافظه تو همچون حافظه كامپيوتر است. مي تواني همه كتابخانه هاي دنيا را در آن بيندوزي. اماخرد چيزي نيست كه بتوان آنرا اندوخت، زيرا خرد از راه ذهن حاصل نمي شود. خرد از راه قلب و عشق به دست مي آيد نه از راه منطق و استدلال. آنگاه كه قلب با عشق و اعتماد باز و پذيراست، آنگاه كه قلب خود را به هستي واگذاشته، ‌بصيرتي تازه در تو پديد مي آيد. درك و فهمي عميق از اين كه زندگي چيست، ‌تو كيستي و چرا هستي وجود دارد. همه اسرار عالم بر توآشكار مي شوند اما از راه عشق، نه از راه منطق و استدلال. از راه قلب، نه از راه سر. خدا با قلب ارتباطي مستقيم دارد و هيچ ارتباطي با سر ندارد. اگر مي خواهي در راه خدا گام بگذاري بدان كه راه خدا از قلب مي گذرد. وقتي خرد را از راه قلب بشناسي، ‌مي تواني ذهنت را نيز نقش يك خدمتگزار مفيد بكارگيري. حتي مي تواني دانشي كه در ذهنت انباشته اي در خدمت خود قرار دهي- اما نه قبل شناختن خرد از راه قلب. انرژي ات را به سوي قلبت روان كن. عاشق تر شو تا حيران شوي. با شكوفا تر شدن عشق و باز شدن گلبرگهاي گل عشق در قلبت، چيزي بي نهايت زيبا در تو فرود مي آيد- آن همان خرد است. و خرد با خود آزادي مي آورد. دانش با خود معلومات مي آورد و خرد دگرگوني.

 

195

جاودانگي

 

جاودانگي، تداوم زمان براي هميشه نيست. معنايي كه در فرهنگهاي لغات براي جاودانگي آمده، اين است؛ براي هميشه و هميشه. براي هميشه، بخشي از زمان است كه بطور نامحدود تداوم مي يابد. با وجود اين، همچنان بخشي از زمان و از جنس زمان است. جاودانگي، يعني جهش به بيرون از زمان كه همان بي زماني است. زمان حال، دريچه اي به روي جاودانگي است. گذشته و آينده بخشهايي از زمان هستند. حال تنها ميان اين دوست؛ ميان گذشته وآينده. اگر كاملا آگاه و هوشيار باشيد، بودن در حال را درك مي كنيد. در غير اينصورت، پيوسته آنرا از دست ميدهيد. ميان گذشته و آينده فاصله اي وجود دارد؛ اكنون كه مدخل ورود به جاودانگي است. تنها جاودانگي است كه شادي و سرور را به همراه دارد. در زمان، خوشي و درد را تجربه مي كنيد؛ ‌در حاليكه هر دوي آنها گذرا هستند. طبيعت آنها بگونه اي است كه مي گذرند. درد مي آيد و مي رود. خوشي مي آيد و مي رود. آنها موقتي اند، مثل حبابهاي روي آب. سرور يگانه است. رفتن به ماورا است. سعي كنيد بيشتر و بيشتر در زمان حال باشيد. خيلي در خيالات و ذهنيات خود غرق نشويد. هرگاه خود را در حال پرسه زدن در خيالات يا ذهنيات خود يافتيد، به زمان حال و آنچه در حال انجامش هستيد، بازگرديد؛‌ به جايي كه هستيد، به كسي كه هستيد... بارها و بارها خود را به زمان حال بازگردانيد. بودا اين عمل را دوباره يافتن خود ناميده است. پس تا مي توانيد خود را دوباره و دوباره بازيابيد و متوجه خواهيد شد كه جاودانگي چيست.

 

1 اکتبر

 

A sannyasin means one who is not trying to sole the mystery of life but is diving deep into the mystery itself. Living the mystery is sannyas, not solving the mystery. If you start solving it you become serious. If you start living it you become more and more playful.

 

سانیاسین یعنی کسی که سعی ندارد معمای زندگی را حل کند، بلکه عمیقا در خود این معما شیرجه می رود. زندگی کردن این معما سانیاس است. اگر شروع کردی آنرا حل کنی، جدی می شوی. اگر شروع کردی آنرا زندگی کنی، بازیگوش تر و بازیگوش تر می شوی.

 

Laughter is prayer. If you can laugh you have learnt how to pray. Do not be serious; a serious person can never be religious. A person who can laugh absolutely, who sees the whole ridiculousness and the whole game of life, becomes enlightened in that laugher.

 

خنديدن نيايش است. اگر بتواني بخندي،‌ آموخته اي كه چگونه نيايش كني. جدي نباش، ‌عبوس نباش، ‌عبوس هرگز نمي تواند مذهبي باشد. كسي كه مي تواند بخندد، كسي كه طنزآميزي و تمامي بازي زندگي را مي بيند. مي خندد و در بطن همين خنده به اشراق خواهد رسيد.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/07/09ساعت   توسط توحید  | 

194

مراقبه 8/7/:

 

روز:

زندگي زماني آغاز مي شود كه شادماني وارد وجود تو شود. اما براي ورود شادماني بايد باز و پذيرا باشي. باز و پذيرا بودن شهامت مي خواهد، زيرا خطر آفرين است. زندگي كردن خطرآفرين است ومردن بسيار راحت و آسوده. در حقيقت،‌ هيچ جايي راحت تر از گور نيست- در گورستان هيچ مشكل و نگراني وجود ندارد. تو راحت و آسوده در آنجا مي آرامي! مردم، عاشق زندگي مرده، عاشق زندگي آرام و راحت هستند اما به بهاي آن، شور و هيجان، ماجراجويي،‌ ذوق و شوق را از كف مي دهند. يادت باشد كه نخستين اولويت ومقدم ترين چيز براي انسان هموشمند جست وجوي شادماني است. آنگاه كه شادماني را بيابي و مزه آنرا بچشي، ‌دوباره متولد مي شوي. زندگي راستين آغاز مي شود و پي مي بري كه زندگي براي چيست.

 

شب:

همه تاريخ بشر از بهشت آغاز مي شود: بشر از باغ بهشت بيرون رانده شده و از آن زمان به بعد در بياباني سرگردان است. او همواره در ياد شكوه آن باغ، ياد آن روزها، روزهاي بي زمان، روزهايي كه هنوز از آن باغ بيرون رانده نشده بود به سر مي برد. هر انساني احساس مي كند چيزي را از دست داده است و در جايي كه بايد باشد نيست. شايد انسان به درستي ندانسته چه چيزي را از دست داده اما همه اين احساس را دارند. اين احساس مبهم را كه چيزي سر جاي خودش نيست. احساس اينكه « من در جايي نادرست و موقعيتي نامناسب قرار دارم. من نبايد اينگونه باشم. اشتباهي رخ داده است.» انسان از باغ بهشت بيرون رانده شد. دليل اخراج انسان از بهشت آن بود كه او تلاش كرد دانشور شود. او ميوه ممنوعه دانش را از درخت دانش چيد. اگر تو شروع به دانش اندوزي كني. ارتباطت را با قلب، كه باغ حقيقي است از دست مي دهي. ما باغ را در درون خود نهان داريم. در واقع ما از آنجا بيرون رانده نشده ايم، فقط آنرا فراموش كرده ايم و از آن غافل مانده ايم. به سر آويخته ايم و دلبسته دانش شده ايم. به جاي اينكه وجودمان را پرورش دهيم و آنرا شكوفا سازيم، ‌مشغول گردآوري معلومات هستيم. معلوماتي كه به هيچ دردي نمي خورند. قلب همان باغ بهشت، همان بهشت عدن است و تمام تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم كه اگر به طريقي دوباره  وارد اين باغ شوي و مزه ميوه هاي آنرا بچشي، دگرگون خواهي شد.

 

194

مقايسه

 

از موسيقي، شعر و طبيعت لذت ببريد، ولي آنها را تجزيه و تحليل و مقايسه نكنيد. مقايسه كاري بيهوده است. يك گل سرخ را با ميخك مقايسه نكنيد. هردوي آنها گل هستند و قطعا شباهتهايي نيز با هم دارند، ولي در عين حال هريك از آنها منحصر بفرد است و همين منحصر به فرد بودن آنها زيباست. افرادي مدام در حال يافتن شباهتها هستند؛ آنها فقط وقت خود و ديگران را به هدر مي دهند. هميشه به منحصر به فرد بودن پديده ها توجه كنيد و از وسوسه براي مقايسه بپرهیزید.

 

30 سپتامبر

 

God is not a person at all. You can not worship God. You can live in a godly way but you can not worship God – there is nobody to worship. All your worship is sheer stupidity, all your image of God are your own creation. There is no God as such, but there is godliness, certainly – in the flowers, in the birds, in the stars, in the eyes of the people, when a song arises in the heart and poetry surrounds you … all this is God.

 

خدا به هیچ وجه یک بت نیست. تو نمی توانی خدا را مثل یک بت پرستش کنی. تو می توانی به طریقه ای خدای گونه زندگی کنی. ولی نمی توانی خدا را بت کنی – خدا شخص نیست که او را پرستش کنی. این پرستش تو سراسر حماقت محض است، همه صور ذهنی تو از خدا، آفریده خود توست. چنین خدایی وجود ندارد، اما الوهیت است. یقینا هست – در گلها، در پرندگان، در ستاره ها، در چشمان آدم ها، وقتی ترانه ای در دل به تصنیف در می آید و شعر تو را احاطه می کند ... این همه خداست.

 

Man is a paradox. He is the tiniest particle of consciousness, an atom, very atomic, and yet he contains the vast. The whole sky is contained in him.

 

انسان يك تناقض است،‌ او حقيرترين ذره از آگاهي است،‌ يك اتم ماهيتي اتم گونه دارد. و با اين همه جهاني را در خود جاي داده است. تمام آسمان در وجود اوست.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/07/08ساعت   توسط توحید  | 

193

مراقبه 7/7/:

 

روز:

همه چيز تغيير مي يابد و هيچ چيز حتي براي يك لحظه ثابت نمي ماند. اگر تو از اين نكته آگاه شوي، ميل و اشتياق تا ابد ثابت نگاه داشتن امور در تو فروكش مي كند و آنگاه آزاد و رها مي شوي. ناگهان احساس مي كني كاملا آزاد و رهايي. ديگرهيچ چيز تو را آشفته نمي كند. نمي تواند كه تو را آشفته كند. تو به اين دليل آشفته مي شوي كه آرزويي در سر داري اما اوضاع آنگونه كه تو مي خواهي پيش نمي رود. بگونه اي پيش مي رود كه انتظارات تو را برآورده نمي سازد. راه خودش را مي رود و به حرف تو گوش نمي كند. تو هرگز نمي داني چه اتفاقاتي در راه است و اين بسيار زيباست. هيجان و شور و حال زندگي است، شگفتي هميشگي زندگي است. اگر زندگي پيش بيني پذير مي بود، ‌مكانيكي مي شد. زندگي پيش بيني پذير نيست. هميشه با شگفتي همراه است. و تو هرقدر هشيارتر باشي، با شگفتي بيشتري روبرو مي شوي. از اين رو مرم از هشيار بودن سرباز مي زنند. دل مرده مي شوند تا در برابر تغييرات از خود محافظت كنند! فقط انسان آگاه و هشيار شهامت لازم براي پذيرش پديده هاي متغير را داراست و اين يعني شادماني. آنگاه همه چيز براي تو خوب و نيكو مي شود و هرگز نااميد و ناكام نمي شوي.

 

شب:

جامعه يكپارچه با قلب مخالف است اما سر را نازپرورده مي كند. سر را نظم وانضباط مي دهد و تعليم و تربيت مي كند. جامعه قلب را ناديده مي گيرد و از آن چشم پوشي مي كند، زيرا قلب پديده اي خطرناك است. سر يك دستگاه است. دستگاه ها همانگونه كه هستند خوب اند- مطيع و فرمانبردار. از اين رو سردمداران كليسا، پدرها و مادرها و همه به سر علاقه مندند. سر خوشايند همه است. قلب براي وضع موجود، براي نظم و تربيت جاري، براي مصلحت هاي كذايي دردسر مي آفرينند. سر از راه منطق عمل مي كند. مي توان قانعش كرد. مي توان هندو يا مسيحي اش ساخت. مي توان كمونيست، فاشيست يا سوسياليستش گرداند. با سر مي توان همه كار كرد. تنها يك نظام آموزشي زيركانه و راهكارهايي مكارانه لازم است. دقيقا همانگونه كه يك كامپيوتر را برنامه ريزي مي كنيم. و به سر هر چه بدهي آنرا تكرار مي كند. نمي تواند چيزي جديد، اصل و غير تكراري بازپس دهد. قلب از راه عشق زندگي مي كند. و عشق را نمي تواند دربند كشيد. عشق اساسا سركش است. هيچگاه نمي داني كه تو را به كجاها خواهد برد. نمي تواني پيش بيني كني، زيرا عشق خودجوش است. هرگز به تكرار كهنه نمي پردازد. هميشه به لحظه اكنون پاسخ مي گويد. قلب در لحظه اكنون به سر مي برد و سر در گذشته. از اين رو سر هميشه سنت گرا و محافظه كار است و قلب هميشه انقلابي و شورشي. اما تو فقط از راه قلب مي تواني پيروز شوي. از راه عشق مي تواني پيروز شوي نه از راه منطق. و معجزه اينجاست كه وقتي تو عليه روانشناسي توده قيام كني و بيش از پيش مستقل شوي، ناگهان احساس مي كني كه با كل و با جهان عالم يكي شده اي.

 

193

ناديده انگاشتن دل

 

ما بدون گذر از قلبمان، به ذهنمان وارد شده ايم. ما راه ميانبر را انتخاب كرده ايم و قلبمان را ناديده گرفته ايم؛ ‌زيرا توجه به دل مي تواند خطرناك باشد. دل غير قابل كنترل است و ما از هرچه غير قابل كنترل، ‌وحشت داريم. ذهن را مي توان كنترل كرد. ذهن درون شماست، ‌ولي دل در ماوراي وجودتان قرار دارد؛ در واقع شما در دلتان هستيد. هنگاميكه دلتان بيدار مي شود، تعجب خواهيد كرد از اينكه متوجه مي شويد در مقايسه با دلتان، تنها ذره اي كوچك هستيد. دل بسيار گسترده و بيكران است و ما هراس داريم در اين گستردگي گم شويم. عملكرد دل بسيار اسرار آميز است و آنجه اسرار آميز است، طبعا فرد را به وحشت مي اندازد. چه كسي مي داند چه اتفاقي رخ خواهد داد و چگونه مي توان آنچه را رخ مي دهد، ‌كنترل كرد؟ هرگز نمي توانيد خود را از قبل براي آنچه در دلتان رخ مي دهد، آماده كنيد. دل غير قابل انتظار است و راههاي آن عجيب و منحصر بفرد. به همين دليل، انسان تلاش مي كند با ناديده انگاشتن از آن بگذرد و مستقيما از طريق ذهن با واقعيت ارتباط برقرار كند.

 

29 سپتامبر

 

In sexual orgasm time disappears, ego disappears, mind disappears. In sexual orgasm, for a moment the whole world stops. The same happens in the spiritual orgasm on a far bigger scale. The sexual is momentary and the spiritual is eternal, but the sexual gives you a glimpse of the spiritual.

 

در انزال جسمی زمان ناپدید می گردد، نفس ناپدید می گردد، ذهن ناپدید می گردد. در انزال جسمی، برای لحظه ای تمام دنیا متوقف می شود. همین اتفاق در مقیاسی بسیار وسیع تر در انزال روحی دست می دهد. انزال جسمی گذرا ست و انزال روحی ابدی، اما انزال جسمی گوشه چشمی از انزال روحی را به تو می نمایاند.

 

Life is a mystery; the more you know it, the more beautiful it is. A moment comes when suddenly you start living it, you start flowing with it. An orgasmic relationship evolves between you and life, but you can not figure out what it is. That is the beauty of it that is its infinite depth.

 

زندگي يك راز است، هرقدر بيشتر آنرا بشناسي،‌ زيباتر خواهد بود. لحظه اي مي رسد كه ناگهان زندگي را زندگي مي كني و با آن جاري مي شوي. پيوندي وجد آميز بين تو و زندگي رشد مي يابد، نمي تواني بگويي كه چگونه پيوندي است، زيبايي آن به همين رازگونه گي آن است ، همين ژرفاي بي انتها اوج زيبايي آن است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/07/07ساعت   توسط توحید  | 

192

مراقبه 6/7/:

 

روز:

انسان آگاه مي داند كه زندگي پيوسته در حال تغيير است. زندگي يعني تغيير. فقط يك چيز هميشگي است و آن خود تغيير است. هر چيز ديگري غير از تغيير،‌تغيير مي يابد. پذيرش  ماهيت متغير زندگي، پذيرش اين هستي متغير با تمام فصلها و حال و هوايش،‌ پذيرش اين جريان پايدار كه هيچگاه براي يك لحظه از حركت بازنمي ماند،‌ شادمان بودن است. آنگاه هيچ كس نخواهد توانست شادماني تو را بر هم زند. تمايل تو به دوام و ثبات است كه تو را به دردسر مي اندازد. تو مي خواهي زندگي بدون تغييري را در پيش گيري و اين ممكن نيست- تو به دنبال ناممكن هستي! كودك، جوان خواهد شد و جوان پير. كسي كه ديروز زنده بود امروز خواهد مرد. اگر تو تمام اين تغييرات و روال آنرا بپذيري و در كمال شادي بگذاري كه اين روال ادامه يابد و بداني كه زندگي يعني حركت و تغيير،‌ آنگاه هيچكس نخواهد توانست شادماني تو را از بين ببرد. هرلحظه همگام با قافله هستي حركت خواهي كرد و گرنه از آن عقب خواهي ماند. زندگي همواره به پيش مي رود  اما مردم هميشه از آن عقب هستند. تا به نقطه اي برسند كه زندگي اكنون آنجاست، زندگي دوباره پيش مي افتد. زندگي همچون رودخانه است:‌ راكد نيست، ‌روان است.

 

شب:

انسان معمولا وجود خود را با تيرگي و گرد و غبار مي پوشاند و درخشندگي ذاتي خود را مدفون مي كند. هر انساني درخشان بدنيا مي آيد و هرانساني معمولي و متوسط مي شود. تا زمانيكه مرگ انسان فرا برسد، و مردم اين پديده را پيشرفت مي دانند حال آنكه پسرفت است. كودكان بدون هيچ تيرگي و زنگاري، در مورد همه چيز درخشانتر، صريح تر و روشن تر هستند. اما هرقدر بزرگتر مي شوند از همه جا تيرگي مي اندوزند. ما منتظر مي شويم تا كودكان به سن هيجده يا بيست و يك سالگي برسند سپس به آنها حق راي مي دهيم، زيرا تا آن زمان همه درخشندگي خود ر از دست مي دهد. همه احمق و كودن مي شوند. آنگاه تو را يك بزرگسال مي نامند. تو عملا پس مي روي،‌ كاملا عقب گرد مي كني اما مردم مي گويند « اكنون تو بزرگ شده اي، به سن بلوغ رسيده اي! » ‌البته كه سياستمداران بايد از دادن حق راي به كودكان بايد بترسند،‌زيرا كودكان همه چيز را مي بينند و به ماهيت همه چيز پي مي برند. حق راي تنها زماني به تو داده مي شود كه همه قابليت ديدن را از دست داده و كاملا كور شده باشي. تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم تمام زنگارها و تيرگي ها  را بزدايي و آينه ات را صاف كني تا بتواني دوباره چهره واقعي خود را ببيني.

 

192

شكستن پل ها

 

با شكستن پلهاي گذشته، هميشه زنده و معصوم باقي مي مانيد و هرگز معصوميت كودكي خود را از دست نمي دهيد. بسيار اتفاق مي افتد كه بايد تمامي پلهاي گذشته را خراب كنيد تا پاك و خالص شويد و دوباره از اول شروع كنيد. هرگاه كار جديدي را شروع مي كنيد، دوباره كودك مي شويد. همان لحظه اي كه فكر مي كنيد، دوباره كودك مي شويد. همان لحظه اي كه فكر مي كنيد به مقصد رسيده ايد، ‌وقت شكستن پل هاست. كسي كه مي خواهد خلاقيت داشته باشد، ‌بايد هرروز، گذشته خود را فراموش كند. خلاقيت، يعني تولد در هر لحظه. اگر هر لحظه دوباره متولد نشويد، هرآنچه خلق مي كنيد، تكراري بيش نخواهد بود. حتي هنرمندان، شاعران و نقاشان بزرگ نيز به جايي مي رسند كه دوباره و دوباره خود را تكرار مي كنند. گاهي اتفاق مي افتد كه اولين اثر هنري شان، شاهكار زندگي شان است. جبران خليل جبران، كتاب «‌ پيامبر »‌ را هنگاميكه حدود بيست و يك سال داشت، نوشت و آن شاهكار زندگي اش بود. او كتابهاي ديگر نيز نوشت، ولي هيچكدام از آنها به پاي پيامبر نرسيدند. يك هنرمند، نقاش، موسيقي دان يا يك شاعر- كسي كه هر روز چيزي جديد خلق مي كند- بايد ديروز خود را كاملا فراموش كند؛ لوح وجودش بايد كاملا پاك و تميز باشد تا خلاقيت پيوسته اتفاق بيفتد.

 

28 سپتامبر

 

I affirm life, I rejoice in life. And I would like you all to be deeply, intensely, passionately in life, with one condition only: alertness, watchfulness, witnessing.

 

من زندگی را تایید میکنم. من زندگی را مالکم و دلم می خواهد همگی شما عمیقا، قویا و با تمام وجود در زندگی باشید. فقط با یک شرط، با هشیاری، با گوش به زنگی، با شاهد بودن.

 

Love more and you will be more; love less and you will be less. You are always in proportion to your love. The proportion of your love is the proportion of your being.

 

بيشتر عشق بورز تا بيشتر شوي، كمتر عشق بورزي، كمتر خواهي بود. توان عشق ورزيدن تو ترازوي سنجش توست. و ميزان عشق تو ترازوي وجود تو.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/07/06ساعت   توسط توحید  | 

191

مراقبه 5/7/:

 

روز:

تا زماني كه به رقص در نيايي و آواز نخواني، تا زمانيكه زندگي را جشن نگيري، آماده پذيرش خدا نخواهي بود. خدا جشن شادي است. خدا رقص و پايكوبي و آواز و ترانه است. خدا بر كساني كه غمگين و جدي هستند ظاهر نمي شود. خدا نمي تواند بر انسانهاي بدبخت ظاهر شود. بدبختي انسانها را تنگ و فشرده مي سازد و شادماني گسترده و باز. شادماني انسانها را وسيع و جادار مي سازد- و خدا به تمام اين فضا نياز دارد. فقط آنگاه همه آسمان مي تواند وارد تو شود. تو بايد به پهناوري آسمان شوي و اين، فقط در اوج شادماني امكانپذير است.

 

شب:

تو هيچ عيب و ايرادي نداري مگر باور كردن مهملات و گوش نسپردن به قلب خودت و گوش سپردن به انسانهايي كه هيچ نمي دانند. تمام اين دانش عاريتي را دور بينداز. تمام اين داستانهاي در مورد گناه اوليه و گناه كار بودن را فراموش كن. همه پاره اي از وجود خداوند هستند. بلي، ‌تعدادي از اين انسانهاي الهي در خوابي عميق به سر مي برند- اين گزينش خود آنان است. حتي خواب بودن تو نيز هيچ عيب و ايرادي ندارد. فقط گرفتار كابوس مي شوي. اما نبايد زياد نگران باشي، زيرا اين كابوس خيالي است. تو دير يا زود از خواب بيدار خواهي شد. و اگر تو از خواب لذت مي بري، لذت ببر. وظيفه هيچكس نيست تو را بيدار كند. من دوست دارم تو بيدار شوي اما اگر تصميم گرفته اي بيدار نشوي، هيچكس تو را محكوم نخواهد كرد. خواب بودنت به قدري رنج آور است كه ديگر نيازي نيست تو را به رنج و عذاب آخرت گرفتار ساخت. پس اين يگانه تفاوت موجود ميان يك بودا و انسانهاي معمولي است. در ساير زمينه ها مشابه هم اند... مشابه در معناي داشتن نيروي نهان بيدار شدن، نه در معناي شبيه هم بودن. هر انساني يكتاست.

 

191

در آرزوي ممكن

 

وقتي در آرزوي ممكن هستيد، غير ممكن هم مي تواند رخ دهد. هنگاميكه در آرزوي غير ممكن هستيد، حتي ممكن هم مشكل مي شود. انسانها دوگونه اند؛ پرانرژي و كم انرژي. پرانرژي بودن خوب است و در كم انرژي بودن هم اشكالي وجود ندارد. افراد كم انرژي خيلي آهسته حركت مي كنند. آنها اصلا نمي جهند. رشد آنها همچون رشد درختان است؛ طولاني ولي بدون مخاطره. در عوض، آنسانهاي پرانرژي خيلي سريع حركت مي كنند. با آنها كارها خيلي سريع پيش مي رود. اين خيلي خوب است، ولي ممكن است هرچه را بدست آورده اند، خيلي ساده- به همان سادگي به دست آوردنشان- از دست بدهند. آنها به سادگي سرنگون مي شوند؛ ‌زيرا رشدشان جهشي است. كم انرژي ها در سوداگري دنيا، به سادگي شكست مي خورند. آنها هميشه عقب مي مانند و به همين دليل محكوم شده اند. آنها از بازي چشم و هم چشمي رها شده اند و از لحاظ رشد معنوي، از پرانرژي ها، ‌جلوترند؛ زيرا شكيبا و صبورند. كم انرژي ها خيلي عجله ندارند و هيچ چيز را آني و سريع نمي خواهند. آنها هرگز در انتظار غير ممكن نيستند.

 

27 سپتامبر

 

Life is a great challenge to know oneself. If this challenge is accepted, you really become man for the first time; otherwise you go on existing on a subhuman level.

 

زندگی چالشی بزرگ برای شناخت خویش است. اگر این چالش مورد پذیرش قرار گیرد، تو برای نخستین بار براستی انسان می شوی؛ و گرنه در سطحی تحت انسانی به بودن ادامه خواهی داد.

 

A man alone, confined to himself, is ugly. Life is in love, life is in flow, in give and take and sharing.

 

انسان زنداني در تنهايي خود، ‌زشت است. زندگي در عشق معنا مي يابد. زندگي در جاري بودن است، ‌در دادن و گرفتن و سهيم كردن.

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/07/05ساعت   توسط توحید  | 

190

 

مراقبه 4/7/:

 

روز:

طبيعت شادماني متناقض است و به همين دليل كج فهمي هاي زيادي در مورد آن صورت گرفته. تناقض اينجاست: انسان تلاش فراواني مي كند اما شادماني نه به دليل اين تلاش، ‌بلكه هميشه در قالب هديه اي ازجانب خدا اهدا مي شود. از طرف ديگر،‌ اگر انسان تلاش نكند هيچگاه شايستگي دريافت اين هديه را نمي يابد. اگرچه موهبت شادماني هميشه در دسترس است، انسان به روي آن بسته است و آمادگي پذيرشش را ندارد. بنابراين تلاش انسان دليل بروز شادماني نيست. روندي سلبي است.انگار كه تو در اتاقي تاريك با درها و پنجره هاي بسته به سر مي بري: خورشيد طلوع كرده است اما تو در تاريكي هستي. طلوع خورشيد به تلاشهاي تو بستگي ندارد. هركاري بكني نمي تواني باعث طلوع خورشيد شوي اما مي تواني درهايت را بگشايي يا اينكه آنها را بسته نگاه داري- اين بيشتر به تلاشهاي تو بستگي دارد. اگر درهايت را بگشايي، خورشيد در دسترس تو قرار مي گيرد و گرنه همچنان پشت در منتظر مي ماند. بدون اينكه زنگ در را به صدا در آورد. تو تا ابد در تاريكي خواهي ماند، در حاليكه تنها كار لازم، از پيش رو برداشتن موانع موجود ميان خودت و خورشيد بود. اندكي تلاش و اعتماد لازم است. اندكي تلاش تا موانع را برطرف كني و اندكي اعتماد،‌صبر و انتظار لازم است: «‌خدا مهربان است،‌پس هرگاه موانع را برطرف كنم و آماده باشم،‌او بي گمان خواهد آمد. آمدنش حتمي است. »

 

شب:

جامعه از همه كودكان مي خواهد به مدرسه، به دانشكده و به دانشگاه بروند. يك سوم عمر تلف مي شود تا انرژي به يك مركز غيرطبيعي يعني سر رانده شود و از جريان انرژي در قلب جلوگيري شود. بطور طبيعي، انرژي از وجود به قلب و از قلب به سر جاري مي شود. روند طبيعي اينگونه است. اگر انرژي از قلب توزيع شد، قلب ارباب باقي مي ماند و سر نوكر مي شود. ترفند آموزش و پرورش دروغين دور زدن كامل قلب و ايجاد مسيري مستقيم ميان وجود و سر و ناديده گرفتن قلب است. اين ترفند كارگر افتاده. قلب، كاملا كنارگذاشته شده و انرژي حركت خود را از وجود به سوي سر آغاز كرده است. بدينگونه سر ارباب شده است. و سر در مقام نوكر،‌ نوكري است زيبا اما در مقام ارباب بسيار زشت است. وقتي از آن چه جامعه با تو كرده آگاه شوي مي تواني بي درنگ قلبت را بگشايي تا انرژي از آن جاري شود، زيرا طبيعت اينگونه اقتضا مي كند. بايد اينگونه باشد. اگر جامعه دخالت نكرده بود همين گونه باقي مي ماند.  جامعه از عشق و از قلب بسيار مي ترسد، زيرا اگر كسي در سر زندگي كند به درد خواهد خورد. نوكري خوب، برده اي مطيع و سر به راه خواهد شد- و اين همان چيزي است كه جامعه نيازمند آن است: بردگان، خدمتگزاران مفيد، نوكران خوب. جامعه به ارباب نياز ندارد. وقتي قلب تو گشوده شود حتي اگر در زندان باشي همچنان ارباب مي ماني. ارباب بودن تو چنان ريشه داراست كه هيچ چيز نمي تواند آنرا از تو بگيرد. پس تو بايد اين معجزه را به ثمر برساني: انرژي ات را از سر به قلب انتقال بده.

 

190

كيمياگري

 

مراقبه كيمياگري است؛ زيرا سبب تحول دروني در شما مي شود. مراقبه روزانه تمامي محدوديتها و كوتاه نظري ها را از ميان مي برد و باعث گستردگي وجودتان مي شود. به شما كمك مي كند از همه بندها رها شويد؛ بندهاي نژادي، ‌خرافي، تعصبي و ... آگاهي سبب مي شود از همه اين محدوديتها و بندها رهايي يابيد و حتي از محدوديتهاي ذهني و بدني نيز فرا رويد. مراقبه بصورت روزانه باعث مي شود درك كنيد كه آگاهي خالص هستيد نه چيز ديگر. بدن خانه شماست، شما بدنتان نيستيد. ذهن وسيله اي است كه از آن استفاده مي كنيد. بدن مالك شما نيست، بلكه تنها يك خدمتكار است. هنگاميكه درك كنيد، نه ذهن هستيد و نه بدن، وجودتان شروع به گسترده شدن مي كند؛ دريايي و آسماني مي شويد. اين تحول برايتان شكوه و پيروزي همراه دارد.

 

26 سپتامبر

 

Life is only an opportunity to grow, to be, to bloom. Life in itself is empty: unless you are creative you will not be able to fill it with fulfillment. You have a song in your heart to be sung and you have a dance to be danced.

 

زندگی فقط فرصتی است برای تعالی، برای بودن، برای شکوفا شدن. زندگی به خودی خود خالی است؛ تا وقتی خلاق نباشی قادر نخواهی بود آنرا با رضایت خاطر پر کنی. تو نغمه ای در دل داری که باید سرائیده شود و رقصی که باید به اجرا در آید.

 

Start dying each moment to the past. Clean yourself of the past each moment. Die to the known so that you become available to the unknown. With dying and being reborn each moment you will be able to live life and you will be able to live death also.

 

هر لحظه با گذشته وداع كن. هر لحظه خود را از گذشته پاك كن. در دنياي شناخته بمير تا به دنياي ناشناخته راه يابي. با مردن و لحظه به لحظه تولد يافتن، ‌خواهي توانست زندگي را زندگي كني و مرگ را نيز هم.

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/07/04ساعت   توسط توحید  | 

189

مراقبه 3/7/:

 

روز:

شهامت پيشه كن تا معجزات ناگزير رخ دهند. هرلحظه زندگي انسان شجاع و با معجزه مي گذرد، زيرا انسان شجاع لحظه به لحظه از كهنه و آشنا دست مي شويد. شهامت واقعي يعني همين. بايد از هرچه كهنه و آشناست دست شست. تو با آن زندگي كرده اي! آنرا تجربه كرده اي! پس لزومي ندارد كه در آن وابماني. واماندن در كهنه و آشنا راه تازه و ناآشنا را سد مي كند. تازه و آشنا نيازمند فضايي است. اگر كهنه و آشنا آن فضا را اشغال كرده باشد، ‌تازه و ناآشنا در كجا مي تواند فرود آيد؟ انسان شجاع پيوسته از گذشته، ‌از كهنه و از آشنا دست مي شويد و هميشه آماده است تا به استقبال ناآشنا و ناشناخته برود. اين كار جرات مي خواهد، زيرا ما نمي دانيم لحظه بعد چه اتفاقي خواهد افتاد. پيش بيني پذير نيست. كهنه و آشناست كه پيش بيني پذير است، حتي اگر بدبختي باشد. تو با آن آشنايي و به آن خوگرفته اي. شادماني، فقط از آن شجاعان است. شادماني يعني پيوسته دست شستن از گذشته. شادماني در گذشته مي ميرد و هر لحظه زايش تازه مي يابد. اين يعني شادماني.

 

شب:

ما كاملا بي آلايش، پاك و ساده بدنيا مي آييم اما دنيا شروع به ترسيم طرح و نگارهايي در لوح سفيد ما مي كند. شروع به شكل بخشيدن به ما مي كند. همه كس را آلوده و مسموم مي كند. تا كودك به اندازه اي رشد يابد كه بتواند مستقل فكر كند، دنيا او را ويران مي سازد. تا آن زمان او را معلول و از كارافتاده مي كند. زير بغل او عصاهاي قرار مي دهد تا قادر نباشد روي پاهاي خودش بايستد. تا فراموش كند راي و نظر خويش را بكار گيرد. دنيا او را كاملا متكي و وابسته ساخته است. بزرگترين دسيسه عليه انسانيت است، وادار ساختن هر انساني به معلول بودن- نه معلول جسمي، ‌بلكه معلول روحي. و ترفندي كه بكار مي رود ذهن بخشيدن به توست تا افكار،‌اميال و هوسها خودآگاهي تو را مدفون سازند. «‌ خود » آرمانگرايي،‌ كيش و مسلك، ‌سياست و هزار و يك چيز ديگر لايه به لايه روي آگاهي تو انباشته مي شوند. خودآگاهي شفاف و آيينه گون تو تيره و تار مي شود و آنگاه يك زندگي ناشايست، يك زندگي بدون لطافت، يك زندگي كوركورانه و كاملا وابسته را در پيش مي گيري. و تنها كاري كه بايد انجام دهي خنثي كردن تمام دسيسه ايي است كه جامعه بر عليه تو بكار برده است.بنابراين من درس تزكيه نفس و درس اخلاق نمي دهم. من فقط درس مراقبه مي دهم تا تو بتواني از دست ذهن رها شوي.ذهن متعلق به جامعه است و مراقبه متعلق به تو. تو به كمك مراقبه كاملا آزاد و رها مي شوي و ناگهان گنج باطني خويش را كشف مي كني. و اين سرآغاز سفر بزرگ شادي و نشاط، ‌زيبايي، ‌آواز و ترانه و بزم شادي است. سفري كه بي پايان است. سفري كه به تو نگاهي جاودان مي بخشد. به تو اطمينان مي بخشد كه جاودان هستي.

 

189

شيزوفرني

 

احساس گناه هميشه سبب شيزوفرني مي شود. اگر اين احساس عميق شود، مي تواند شخصيت شما را كاملا دوپاره كند. ماده و معنا كاملا به هم پيوسته اند. تقسيم ميان ماده و معنا، به علت احساس گناه پديد مي آيد. از بروز اين احساس دوري كنيد. ماديات و معنويات هميشه با هم بوده اند. هيچ راهي براي جدا كردن آنها وجود ندارد. بايد از احساس گناه رها شويد و آنرا رها كنيد. در غير اينصورت ، احساس گناه باعث شيزوفرني مي شود. با عميق شدن احساس گناه، تبديل به دو شخصيت مي شويد و اين دو شخصيت به قدري از هم دور مي شوند كه هرگز امكان ملاقات آنها وجود نخواهد داشت. تا حد امكان ساده و طبيعي باشيد و ميان معنويات و ماديات تفاوتي قايل نشويد. هنگاميكه ميان ماديت و معنويات تفاوت قايل مي شويد، دنيا را محكوم مي كنيد و معنويات را والاتر مي پنداريد. شب هنگام كه ماه را در آسمان مي بينيد و از آن لذت مي بريد يا وقتي كودكي را در حال لبخند مي بينيد و از آن لبخند احساس شادي مي كنيد، آيا درباره تفاوت ميان ماديات و معنويات فكر مي كنيد؟ اينكه چه چيز مادي و چه چيز معنوي است؟ ... گلي در حال شكفتن است و با شكفتن آن چيزي درون شما شكوفا مي شود. غذايي در حال پخته شدن است و بوي خوش آن به شما احساسات خوبي مي دهد... و ناگهان حس سرور به شما دست ميدهد. اينك كداميك از اينها مادي و كداميك معنوي هستند؟

 

25 سپتامبر

 

A man who knows how to be alone knows how to be meditative. Aloneness means meditation – just relishing your own being. Celebrating your own being. Walt Whitman says: I celebrate myself, I sing my self. That is aloneness.

 

کسی که می داند چطور با خود خلوت کند، می داند چطور به اشراق برسد. خلوت یعنی مراقبه – فقط به بودنت چاشنی بزن. بودنت را جشن بگیر. والت ویتمن می گوید: " من خود را جشن می گیرم، من خود را آواز می خوانم. " خلوت یعنی این.

 

Life is woman. Try to understand life and you will become a mess. Forget all about understanding. Just live it and you will understand it. The understanding is not going to be intellectual, theoretical; the understanding is going to be total.

 

زندگي يك زن است، ‌اگر بكوشي آنرا بفهمي، ‌گيج و سردر گم خواهي شد. اگر زندگي را تنها زندگي كني، آنرا خواهي فهميد. اين فهميدن، فكري نيست، نظري نيست. اين فهميدن بي ترديد تام و تمام خواهد بود.

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/07/03ساعت   توسط توحید  | 

188

مراقبه 2/7/:

 

روز:

شهامت بزرگترين كيفيت ديني است. ديگر چيزها پيامد آن هستند. تو اگر شهامت نداشته باشي نمي تواني راستگو باشي. اگر شجاع نباشي نمي تواني عاشق باشي. نمي تواني با ايمان باشي. نمي تواني در راه جست و جوي حقيقت گام برداري. شهامت مقدم بر همه چيز است. عشق از شهامت برمي خيزد. از شهامت است كه مي تواني به جست و جوي نهايت بروي، طولاني است. سفري است به سوي ناشناخته. ترسوها نمي توانند ساحل را ترك گويند و دين يعني رهسپار شدن به ساحل ناشناخته اي كه از اين ساحل نمي توان ديدش.

 

شب:

انساني كه قرنهاست كه زندگي مي كند- انسان متوسط، انسان معمولي، انبوه مردم، توده مردم- بگونه اي مكانيكي عمل مي كند. تو فقط از راه خودآگاهي مي تواني از مكانيكي بودن فراتر بروي و تولد واقعي يعني همين. آنگاه براي بار دوم متولد مي شوي. پدر و مادرت تنها جسم تو را متولد مي سازند نه روحت را. تولد روحي به كمك مرشد امكانپذير است... به كمك مرشد سفري كاملا متفاوت آغاز مي شود. مرشد به تو زايشي تازه، بعدي تازه مي بخشد. بعد روحي. و اين بعد بسيار آگاهانه و دانسته به تو داده مي شود. همه تلاش مرشد براي آگاه ساختن شاگرد از خويش، از وجود خويش است... اندك كساني به وجود روحي خويش دست يافته اند- و اينان انسانهاي واقعي اند. همه انسانها اين نيروي نهان را دارند اما آنرا بكار نمي اندازند. اين نيرو نهان مي ماند و هدر مي رود. پس تصميم بگير از اين لحظه تمام تلاشت را صرف خودآگاه تر شدن كني. و آنگاه كه خودآگاهيدر تو جرقه زند شگفت زده خواهي شد: سايه به سايه خودآگاهي شادماني خواهد آمد. با ژرف تر شدن خودآگاهي، شادماني نيز ژرف تر خواهد شد. شادماني پيامد خودآگاه شدن است.

 

188

آسيب پذير و قوي

 

افرادي هستند كه وقتي آسيب پذير نيستند،‌ احساس قدرت مي كنند، ولي اين قدرت، ‌مصنوعي و سطحي است. كسانيكه هنگام آسيب پذيري احساس ضعف مي كنند، نمي توانند براي مدت طولانيباز و در دسترس باقي بمانند. دير يا زود اين ضعف سبب مي شود كه خود را به روي ديگران ببندند. ديدگاه درست آن است كه آسيب پذير و در عين حال قوي باقي بمانيد. در اينصورت،‌ شهامت شخصي كه واقعا شجاع است، كاملا باز و در دسترس است. تنها ترسوها خود را پنهان مي كنند. شجاعان به سختي سنگ هستند و در عين حال به آسيب پذيري گل سرخ؛ اين تناقض است، ولي هرآنچه واقعي است، ‌يك تناقض است. هرگاه چيزي متناقض مي يابيد، سعي نكنيد آنرا هميشگي و پايدار سازيد، زيرا اين پايداري، مصنوعي و عاري از حيات است. حقايق هميشه متناقض هستند... از يك سو، احساس آسيب پذيري مي كنيد و از سويي ديگر،‌احساس قدرت و توان. از يك سو، احساس مي كنيد هيچ نمي دانيد و از سوي ديگر فكر مي كنيد همه چيز را مي دانيد؛ در اينصورت، لحظه اي حقيقي فرا رسيده است. هنگاميكه دو واقعيت متناقض را پيش روي خود احساس مي كنيد، بدانيد لحظه اي واقعي در شرف رخ دادن است.

 

24 سپتامبر

 

Love appears as relationship but begin in deep solitude, Love expresses as relating but the source of love is not in relating: the source of love is in meditating. When you are absolutely happy in your aloneness, when you do not need the other at all, when the other is not a need, then you are capable of love.

 

عشق به شکل رابطه نمود می یابد. در خلوتی ژرف آغاز می شود. عشق به شکل برقراری رابطه ابراز می گردد. اما منبع عشق در برقراری رابطه نیست. منبع عشق در مراقبه است. وقتی که در خلوت خویش در بست خوشحالی، وقتی که اصلا به دیگری احتیاج نداری، وقتی که وجود آن دیگری برایت حاجت نیست، آنگاه لایق عشقی!

 

Life can be understood only if you are ready to go into the unknown. If you cling to the known, you cling to the mind, and the mind is not life. Life is non – mental, non – intellectual, because life is total.

 

زندگي را تنها زماني مي شناسي كه آماده سفر به «‌ ناشناخته » ‌شوي. اگر به « ‌ناشناخته »‌ چنگ بزني،‌ به ذهن چنگ زده اي و ذهن زندگي نيست. زندگي نه ذهني و نه فكري است، چون خود يك كل است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/07/02ساعت   توسط توحید  | 

187

مراقبه 1/7/:

 

روز:

نخست بياموز از شناخته به ناشناخته سفر كني تا زندگي ات پر از شور و هيجان و شگفتي شود. تا هر لحظه با ماجرايي تازه روبرو شوي. و سپس روزي به آخرين خطر اقدام كن: از ناشناخته به ناشناختني سفر كن. تفاوت در اينجاست كه ناشناخته روزي شناخته خواهد شد اما ناشناختني هرگز شناختني نيست. آن ناشناختني همان خداست. سفر از شناخته به ناشناخته، يعني شناكردن در آبهاي عميق. شنا كردن را كه آموختي، بدون هيچ ترسي به دل دريا بزن. با شهامت كامل به دريا بزن تا زندگي ات با سرمستي آشنا شود. ناشناخته تو را با شگفتي و هيجان آشنا خواهد كرد و ناشناختني با سرمستي.

 

شب:

انساني كه به حقيقت دست يافته چگونه مي تواند دروغ بگويد؟ براي چه بايد دروغ  بگويد؟ او هيچ دروغي براي گفتن ندارد. انساني كه حقيقت را شناخته ديگر به امور پيش پاافتاده دنيوي علاقه مند نيست. او چيزي فراتر از آنچه كه پول، قدرت، مقام و منصب مي توانند به انسان بدهند شناخته است. زندگي اش معجزه گونه مي گذرد. آن كليد مخفي كه دروازه معجزه ها را مي گشايد، خوش و خرم بودن است. پرشور و پرنشاط شو! بگذار قلبت به آواز درآيد. بگذار بدنت به رقص و پايكوبي درآيد. بگذار زندگي ات بزم شادي شود.

 

187

درون گرا- برون گرا

 

دو نوع برده وجود دارد: درون گرا و برون گرا. فردي كه براي عكس العمل – مطابق لحظه و وضعيتي كه در آن قرار دارد- آزاد نيست، برده است. برده هاي برون گرا، برده هاي دنياي بيرون اند. آنها از رفتن به دنياي درون عاجزند؛ چون راه را گم كرده اند. اگر براي آنها درباره به درون رفتن صحبت كنيد، مات و مبهوت، تنها شما را نظاره مي كنند و اصلا متوجه نمي شوند درباره چه حرف مي زنيد. فردي كه بيش از اندازه درون گرا مي شود، ارتباطات، مسووليتها و فعاليتهاي دنياي بيرون را فراموش مي كند و به سادگي آنها را از دست ميدهد. او در خودش بسته باقي ماند؛ درست مثل آنكه در يك گور محبوس باشد. درون گرايي صرف و برون گرايي صرف، هردو بيماري است. فرد سالم در هيچ جايي – درون يا بيرون – ساكن و ثابت باقي نمي ماند. به درون رفتن و به دنياي بيرون آمدن، درست مثل دم و بازدم است... شما در هر دوي آنها آزاد هستيد و به علت همين آزادي است كه مي توانيد به ماوراي هردو برويد. شما فردي كامل هستيد.

 

23 سپتامبر

 

Do not treat persons as a means, they are ends unto themselves. Relate to them – in love, in respect. Never possess them and never be possessed by them. Do not be dependent on them and do not make persons around you dependent.

 

با افراد بعنوان وسیله رفتار نکن، آنها سرمنزل خودشانند. به آنها وصل شو – در عشق، در عزت. هرگز آنها را در تملک نگیر و هرگز در تملک آنان قرار نگیر. به آنان وابسته نباش و افراد دور و برت را به خود وابسته نکن.

 

Death is beautiful only for those who have lived their life beautifully, who have not been afraid to live, who have been courageous enough to live – who loved, who danced, who celebrated.

 

مرگ تنها براي كساني زيباست كه زيبا زندگي كرده اند، از زندگي نهراسيده اند، شهامت زندگي كردن را داشته اند. كساني كه عشق ورزيده اند،‌ دست افشانده اند و زندگي را جشن گرفته اند.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/07/01ساعت   توسط توحید  | 

186

مراقبه 31/6/:

 

روز:

شاعر آمريكايي به نام والت ويتمن مي گويد:‌ « من خويشتنم را جشن مي گيرم. من خويشتنم را آواز مي خوانم و بر من هرچه مي گذرد بر تو هم مي گذرد، زيرا هر اتمي كه به من تعلق دارد به تو هم تعلق دارد. »‌ اين پيام تمام مكاشفه گران عالم، پيام تمام كسانيكه به شناخت رسيده اند، مي باشد. بگذار همه قلبت بگويد:‌«‌ من خويشتنم را جشن مي گيرم. من خويشتنم را آواز مي خوانم. »‌ اما به ياد داشته باش كه خويشتن همان «‌ خود »‌ نيست، بلكه چيزي فراتر از خود است. «‌خود »‌،‌ ساخته و پرداخته ي توست. خويشتن، جزيي از وجود خداست. جزيي از وجود برتر توست. خويشتن، تو را فردي جدا و مستقل نمي سازد. از تو يك جزيره نمي سازد. تو را در وحدت با كل نگاه مي دارد. از اين روست بزم شادي، ‌از اين روست شادماني، از اين روست شور و سرمستي. عشق، شادماني، بزم شادي،‌ خدا،‌ حقيقت، ‌آزادي – همه اينها جنبه هاي متفاوت يك پديده واحد هستند. تو «‌خود »‌ را ترك گفته اي. وارد واقعيتي چند بعدي شده اي كه همه اينها رادر بردارد. اما براي اين كار نيازمند شهامت هستي. نيازمند جرات هستي. شهامت كافي پيدا كن تا با تمام وجود زندگي كني. تا همساز با نامحدود، همسازبا جاودان زندگي كني.

 

شب:

عارف حقيقي تارك دنيا نيست. رياضت كش نيست. عاشق زندگي است. از زندگي لذت مي برد. زيرا زندگي چيزي نيست مگر تجلي خدا. عارف حقيقي سرشار از ترانه و آواز است. هر كلمه اش يك ترانه است. هر حركتش يك رقص است. هر اقدامش يك دست افشاني است.  اين از نهايت آگاهي برمي خيزد. آنگاه كه تو به بلندترين قله رسيده اي و هيچ چيزي در پيش رو نداري،‌آنگاه كه همه چيز را پشت سر گذاشته اي. بدن در آن دوردست ها در پايين دره است. ذهن جايي در بين راه است و تو آگاهي محض هستي. هيچ چيزي نيستي جز آگاهي محض كه به آن سامادهي گويند. آنگاه هزاران نغمه و ترانه از تو برخواهد خاست. هزاران گل در تو شكوفا خواهد شد. و تا زمانيكه چنين نشود،‌ هيچ انساني به كامروايي نخواهد رسيد. هيچ انساني رضايت نخواهد يافت. هيچ انساني قبل از آن خرسند نخواهد شد. تو بايد در قلبت اشتياق شديد رسيدن به سامادهي ( آگاهي برتر )‌ را داشته باشي. همه مي توانند به آن برسند. حق همه است. فقط بايد آنرا مطالبه كنند.

 

186

سووال حقيقي

 

سووال حقيقي همانند پوسته اي است كه پاسخ در آن پنهان شده است؛‌ پوسته اي سخت كه پاسخ ظريف در آن نهان است. نود ونه درصد سووالات مختلف بيهوده هستند و به خاطر همين نمي توانيد سووال حقيقي را بپرسيد. آن سووالها با هياهو و سر و صداي فراوان، ذهن شما را مشغول مي كنند و اجازه نمي دهند سووال راستين  در وجود شما خود را بنمايد. سووال راستين، صدايي آرام و ظريف دارد.در حاليكه سووالات غير واقعي پر سر و صدا هستند. شناختن سووالات بيهوده و تشخيص آنها بسيار مهم است؛ ‌زيرا با شناختن آنها ديگر اصراري براي پرسيدنشان وجود نخواهد داشت. تشخيص اينكه چه سووالاتي بيهوده هستند،‌ كافيست تا از شرشان خلاص شويد و با خلاصي از شر سووالات بيهوده، تنها سووالات حقيقي باقي خواهند ماند. جالب توجه اين است كه اگر تنها سووالات راستين باقي بمانند، پاسخ خيلي دور از دسترس نخواهد بود. پاسخ در خود سووالات نهفته است. جواب درون سووال است.

 

22 سپتامبر

 

The real religious man has to contribute to the world. He has to make it a little more beautiful than he found it when he came into the world. He has to make it a little more joyous. He has to make it a little more harmonious. That is going to be his contribution.

 

متدین واقعی باید در دنیا سهم داشته باشد. باید دنیا را نسبت به آنچه هنگام ورودش به این دنیا یافت، کمی زیباتر سازد. باید دنیا را کمی مسرت بخش تر سازد. باید کمی بیشتر عطر آگینش کند. باید کمی بیشتر همسازش کند. این قرار است سهم او باشد.


Do not be an interpreter of reality, be a visionary. Do not think about it, see it!

 

مفسر واقعيت نباش، ‌ناظر آن باش. به واقعيت فكر نكن، ‌آنرا ببين

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/06/31ساعت   توسط توحید  | 

مطالب قدیمی‌تر
 

قالب وبلاگ