مراقبه

در صورت فیلتر مجدد به انتهای نام وبلاگ آنقدر عدد اضافه نمایید تا به آدرس اصلی راه یابید.

180

مراقبه 25/6/:

 

روز:

جست و جوگر واقعي در جست و جوي دانش نيست، ‌در جست و جوي دانستن است. مي خواهد خود عمل آموختن را بياموزد. او به نتيجه و هدف علاقه مند نيست. بيشتر به خود سفر علاقه مند است. سفر بسيار زيباست. هر لحظه اش سرشار از لذت است- چه كسي سوداي مقصد را در سر دارد؟ سوداي مقصد و هدف آفريده ذهن تنبل است تا بتواند بياسايد. وقتي به مقصد برسي ديگر همه چيز تمام مي شود. كسانيكه به مقصد و هدف علاقه مندند هميشه به راه ميان بر علاقه نشان مي دهند. چرا بايد راه طولاني را طي كرد؟ انسانهاي تنبل ممكن نيست جست و جو گران واقعي باشند. جست و جو گر واقعي هيچ ميل و آرزو و هيچ سوداي مقصد و هدفي در سر ندارد. او به لحظه، به لحظه حاضر ، به اينجا و اكنون علاقه مند است. همه وجودش درگير زندگي است. آنگاه كه آگاه تر شوي، به روي هستي و تمام آنچه كه در پيرامون تو روي مي دهد باز و پذيرا مي شوي. تمام درها و پنجره هايت گشوده مي شوند و هستي مي تواند وارد تو شود. آنگاه كه آگاه و آگاه تر شوي، حساسيت بيشتري پيدا مي كني. از راه دانش اندوزي، تو همان شخص قديمي باقي مي ماني و دانش بيشتري اندوخته اي، اما تازه نمي شوي. همان آدم گذشته هستي با اندوخته هايي تازه. فقط همين! تو از راه آگاهي تازه مي شوي، ‌به گونه اي كه پي مي بري چگونه هر لحظه خودت را تازه تر كني تا هيچگاه كهنه و قديمي نماني. تا هيچگاه راكد و بدون حساسيت نماني.

 

شب:

يكي از بزرگترين رازهاي زندگي اين است كه ما با شادماني كامل در وجود خويش به دنيا مي آييم اما گداوار زندگي مي كنيم، زيرا هيچگاه به درون خويش نمي نگريم. وجود خويش را چنان بديهي مي شماريم كه گويي از قبل همه آنچه را كه در درونمان هست مي شناسيم. اين پندار بسيار مهمل است اما در همه جاي عالم رواج دارد. ما حاضريم در جست و جوي شادماني قدم به ماه بگذاريم اما حاضر نيستيم به درون وجودمان برويم، زيرا بدون اينكه پاي در وجودمان بگذاريم گمان مي كنيم مي دانيم در آنجا چه هست. گمان مي كنيم كه خودمان را مي شناسيم! ما به هيچ وجه خودمان را نمي شناسيم. حق با سقراط است كه مي گويد «‌خودت را بشناس. »‌عصاره همه خردمندان در اين دو كلمه نهان است، زيرا تو با شناخت خودت، همه چيز را خواهي شناخت. همه چيز را به ثمر خواهي رساند و به همه چيز خواهي رسيد.

 

180

بيماري رواني

 

آسيب شناسي انساني، از آنرو وجود دارد كه ما ناچاريم از انسانيت خود فرا رويم. اگر نتوانيم از مرتبه بشري فرا رويم، بيمارگونه مي شويم. هركس داراي ظرفيتي براي فراروي است، اما اگر به اين ظرفيت ميدان ندهيم، بر عليه ما حركت مي كند و مخرب مي شود. همه افراد خلاق، اشخاصي خطرناك هستند؛ زيرا اگر خلاقيت آنها اجازه بروز نيابد، مخرب مي شود. انسانها تنها موجودات خلاق هستند و هيچ موجودي خطرناك تر از انسان نيست. ساير موجودات خلاق نيستند، بلكه به سادگي زندگي مي كنند و زندگي برنامه ريزي شده اي دارند. آنها هرگز از مسير خود خارج نمي شوند. يك سگ مثل همه سگها زندگي مي كند و مي ميرد. او هرگز سعي نمي كند بودا شود. در نتيجه، هرگز منحرف و به يك آدولف هيتلر تبديل نمي شود. سگ فقط مسير غريزي زندگي اش را دنبال مي كند و بسيار محافظه كار است. انسانها عجيب و غريب هستند، مي خواهند كاري انجام دهند، جايي بروند، باشند و اگر مجال هيچ يك از اينها را نيابند، اگر نتوانند گل باشند، آنگاه تبديل به علف هرز مي شوند. آنها در هر حال دوست دارند چيزي باشند. اگر نتوانند بودا شوند، مجرم مي شوند. اگر نتوانند شعر خلق كنند، كابوس مي آفرينند و اگر نتوانند شكوفا شوند، اجازه نمي دهند كسي شكفته شود.

 

16 سپتامبر

 

Eat slowly, watchfully: each bite has to be chewed, tasted. Smell, touch, feel the breeze and the sunrays. Look at the moon and become just a silent pool of watchfulness, and the moon will be reflected in you with tremendous beauty. Move in life remaining continuously watchful.

 

آهسته بخور، با مراقبت و هشیاری غذا بخور! هر لقمه را باید جوید، باید چشید. نسیم و انوار آفتاب را استشمام کن، لمس کن، احساس کن، ماه را بنگر و به برکه ای خاموش از مراقبت و هشیاری مبدل شو، و ماه با زیبایی خیره کننده اش در تو متجلی خواهد شد. در حالیکه مدام هشیار و گوش به زندگی، با زندگی همگام شو.

 

Death id the flower, life is nothing but the tree. And the tree is there for the flower, the flower is not there for the tree. The tree should be happy and the tree should dance when the flower comes.

 

مرگ خود گل است و زندگي چيزي جز درخت نيست. و درخت روييده تا گل بدهد، ‌گل براي درخت نيست. درخت بايد شاد باشد و برقصد،‌ آنگاه كه گل شكوفا مي شود.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/06/25ساعت   توسط توحید  | 

179

مراقبه 24/6/:

 

روز:

براي اينكه كاملا آزاد شوي بايد كاملا آگاه شوي، زيرا بندگي و اسارت ما در ناآگاهي ما ريشه دارد. خارج از ما نيست. هيچكس نمي تواند تو را اسير سازد. تو را مي توان نابود ساخت اما نمي توان آزادي را از تو گرفت- مگر اينكه خودت آنرا واگذار كني. هميشه در نهايت،‌ تمايل خود تو براي در اسارت قرار گرفتن است كه تو را اسير مي سازد. تمايل تو براي وابسته بودن، براي شانه خالي كردن از بار مسئوليت پذيرش خودت آنگونه كه هستي، تو را اسير مي سازد. اگر مسئوليت پذيرش خودت را بر عهده گيري... و به ياد داشته باشي كه فقط گل نيست، بلكه خارهايي در آن وجود دارد. فقط شيرين نيست، بلكه لحظات بسيار تلخي در آن وجود دارد. شيرين را هميشه تلخ متعادل مي سازد. تلخ و شيرين هميشه به يك نسبت وجود دارند. گل را خار متعادل مي سازد،‌ روز را شب و تابستان را زمستان. زندگي در يك حالت تعادل ميان دو قطب متضاد در جريان است. بنابراين كسي كه آماده است تا مسئوليت پذيرش خودش را با تمام زيبايي ها، تلخي ها، شادي ها و غمهاي آن بر عهده گيرد مي تواند آزاد باشد. فقط چنين كسي مي تواند آزاد باشد. مسئوليت پذيرش خودت را همانگونه كه هستي، با تمام خوبيها و بديها، با تمام زيباييها و زشتيهاي آن بعهده گير. در اين پذيرش است كه به فراز مي رسي و آزاد مي شوي. آزادي يعني فراز، يعني فراتر رفتن از دوگانگي. آنگاه تو نه شادي نه غمگين. شاهدي هستي بر تمام آنچه كه بر تو مي گذرد. به فراز رسيدن، آزادي واقعي است. چيزي است كه تو را سبكبال و رها مي سازد.

 

شب:

نبودن، يگانه راه واقعي بودن است. بنابراين من نمي توانم با اين گفته شكسپير «‌بودن يا نبودن، مسئله اين است » ‌موافق باشم. مسئله به هيچ وجه بودن يا نبودن نيست، زيرا نبودن يگانه راه بودن است! همين كه « خود » ‌تو نيست شود، شروع به تجربه دريا گون بودن، تجربه شور و سرمستي بي پايان مي كني. ولي ما بيش از اندازه به ذهن – كه چيزي بسيار خرد و يك كامپيوتر زنده كوچك است – چسبيده ايم. ما به بدن چسبيد ه ايم. بيش از اندازه به آن چسبيده ايم. بدن يك كلبه كوچك است. در آن زندگي كن. آنرا زيبا و تميز نگهدار. از كامپيوتر زنده خود (‌ ذهن ) استفاده كن. از آن مراقبت كن همانگونه كه از هر دستگاه ديگري بايد مراقبت كني اما هويت خود را به اين چيزها محدود نكن. مثل اين است كه راننده اي بخواهد هويت خودش را با اتومبيلش تعيين كند. البته، راننده در درون اتومبيل هست اما او اتومبيل نيست. اين عين همان وضعيتي است كه ما به آن گرفتاريم. ما هويتمان را از ساز و كاري كه در آن زندگي مي كنيم گرفته ايم و اين هويت يابي پندار « خود » ‌را در ما ايجاد كرده است: «‌من بدن هستم، من ذهن هستم. من مسيحي هستم، من مسلمان هستم، من سياهم، من سفيدم، من اينم، من آنم...»‌ اينها چيزي نيستند جزهويت يابي. مراقبه يعني بي هويت شدن. يعني به ياد داشته داشتن اينكه «‌ من فقط آگاهي ام، يك تماشاگرم، يك هشياري ام، يك شاهدم.»‌ و نيست شدن خود، بزرگترين تحول است. تو ناگهان از يك دنياي كوچك و زشت به دنيايي پهناور و زيبا، از زمان به ابديت و از مرگ به جاودانگي منتقل مي شوي.

 

179

فلاكت

 

طبيعت مي خواهد هركس يك فرمانروا باشد. طبيعت فقط فرمانروا خلق مي كند، اما ما هرگز اين خواست طبيعت را نمي پذيريم. سرور، تنها معياري است كه نشان مي دهد آيا به حقيقت نزديكتر مي شويد يا نه. هرچه به حقيقت نزديكتر شويد، ‌مسرورتر خواهيد بود. هرچه دورتر از حقيقت باشيد، فلاكت بيشتري خواهيد داشت. فلاكت، دور بودن از حقيقت است. سرور، ‌قرابت و صميميت با حقيقت است. وقتي كسي با حقيقت يكي مي شود، سرور غايي حضور خواهد داشت؛‌ سروري كه از دست رفتني نيست؛‌ زيرا همه فاصله ها ناپديد مي شود. تمام فضاي ميان شما و حقيقت از ميان مي رود. حقيقت در هسته مركزي وجود ما نهفته است، ولي ما در محيط وجودمان زندگي مي كنيم. مثل آن است كه در ايوان قصري باشيم و خود قصر را فراموش كنيم. آن ايوان كوچك را تزيين كرده ايم و تصور مي كنيم همه چيز فقط همانجاست. ما گداياني هستيم كه خود را محكوم و سرزنش كرده ايم. طبيعت مي خواهد هركس يك فرمانروا باشد. طبيعت فقط فرمانروا خلق مي كند، اما ما هرگز اين خواست طبيعت را نمي پذيريم. ما در فلاكت خود شاديم. فلاكت چيزي به ما مي دهد و آن نفس است. فلاكت، نفس را ايجاد و سرور آن را دور مي كند. دوست داريم وجود داشته باشيم، حتي به قيمت فلاكت زدگي. نمي خواهيم ناپديد شويم و اين قمار است. بايد ناپديد شد. فقط آن زمان، حقيقت و سرور امكانپذير مي شوند.

 

15 سپتامبر

 

I would like the world to have many more religions, so many that each individual has his own religion – then no priest will be needed. That is the only way to drop the priests. If you have your own religion, no priest is needed – you are the priest and you are the the follower and you are everything.

 

دلم می خواهد دنیا آیین ها و مرام های بسیار بیشتری دارا باشد، ( منظور نفی ادیان بزرگ الهی نیست، بلکه اشاره به هندوستان ، کشور هفتاد و دو ملت است، که در آن هرکس از راه دل خویش به خدا می رسد. )  چنان بسیار که هرکس طریقت خود را داشته باشد – آن وقت به هیچ مرشدی احتیاج نخواهد بود. این تنها راه کنار گذاشتن آموزگاران اخلاق است. اگر تو طریقت خود را داشته باشی، احتیاج به هیچ مرشدی نیست – مرشد تویی، بچه مرشد تویی؛ تو همه چیزی.

 

Live each moment as if this is the last moment. And nobody knows – it may be the last.

 

هر لحظه را بگونه اي زندگي كه گويي واپسين لحظه است. و كسي چه مي داند... شايد آخرين لحظه باشد.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/06/24ساعت   توسط توحید  | 

177

مراقبه 22/6/:

 

روز:

بدبختي از دلبستگي بر مي خيزد. ما به اشيا و به مكانها و به اشخاص دلبسته شده ايم. معتاد دلبستگي شده ايم. به همه چيز دلبسته و وابسته ايم و دلبستگي بدبختي به بار مي آورد، زيرا زندگي پيوسته در حال تغيير است. زندگي در حركت دايم است. هيچگاه از حركت بازنمي ايستد حتي براي چند لحظه اي كوتاه.آنگاه كه خورشيد طلوع مي كند از آن لذت ببراما دلبسته آن نشو- آن يك عكس نيست. به زودي ناپديد مي شود. در حال ناپديد شدن است. همان لحظه كه نگاهش مي كني در حال ناپديد شدن است. به زودي شب از راه مي رسد اما نبايد نگران شد، زيرا شب نيززيبايي خاص خود را دارد- ستارگان در آسمان ظاهر خواهند شد. اما انسان دلبسته چنان كودن است كه مي كوشد به طلوع زيباي خورشيد دلبسته شود. دوست دارد براي هميشه ثابت و ايستا بماند. اين كودنها نمي دانند كه بدنبال چه مي گردند- براي طلوع خورشيد گريه سر مي دهند، زيرا كه ديگر نيست و در اثناي گريه كردن، ستارگان جديدي را كه در حال ظهور هستند از دست مي دهند! انسان كودن همه چيز را از دست مي دهد. انسان خردمند از همه چيز لذت مي برد. از روز و شب لذت مي برد. از تابستان و زمستان و از زندگي و مرگ لذت مي برد. انسان خردمند دلبسته نيست و و در وارستگي و دلبسته نبودن بسي شور و حال است.

 

شب:

انسان بگونه اي بسيار زمخت، با خشم،‌ با حسادت، با سلطه جويي و با « خود » زندگي مي كند. تو بايد تمام اين عناصر زمخت را از وجودت بيرون كني، زيرا آنها انرژي هاي فراواني را تلف مي كنند. فرصتهاي بسياري را هدر مي دهند. بايد تمام اين انرژي ها را به آواز و ترانه، ‌به شادي و نشاط، ‌به عشق،‌ به صلح و آرامش دگرگون ساخت. آنگاه زندگي به شعر تبديل مي شود. آنگاه ‌بودن تو همه شور و حال مي شود. صرف «‌ بودن » بيش از آن چيزي است كه تو بتواني طلبش كني. صرف نفس كشيدن براي اثبات وجود خدا كافيست، زيرا هر نفسي با خود شور و سرمستي فراوان مي آورد. زندگي چنان آهنگ و ترانه و چنان رقصي مي شود كه باورش براي تو ممكن نيست. فقط زماني مي تواني باورش كني كه تجربه اش كني.

 

177

حالا چي؟

 

وقتي كاري انجام ميدهيد- چيزي مي تراشيد، نقاشي مي كنيد، مجسمه مي سازيد- و در آن غرق مي شويد، لذت مي بريد. اين كار مدي تيشن شما مي شود، طبعا به ذهن باز مي گرديد و ذهن مي پرسد: « چه فايده؟ »‌ گفته اند وقتي گيبون نوشتن تاریخ جهان را به پايان رساند، شروع به گريستن كرد. او سي سال شب و روز كار كرده بود، در شبانه روز فقط چهار ساعت خوابيده بود و وقتي كارش تمام شد، گريست. همسر و شاگردانش متعجب شده بودند. آنها گفتند:‌ « ‌چرا گريه مي كني؟‌ »‌ همه خوشحال بودند كه كار او تمام شده بود. اما گيبون اشك مي ريخت و مي گفت: « حالا چه كنم؟ من هم به اتمام رسيدم. » ‌گيبون سه سال بعد مرد؛ زيرا كار ديگري نداشت كه انجام دهد. هميشه مرد جواني بود، ولي وقتي كارش تمام شد، پير شد. اين موضوع براي هر خالقي اتفاق مي افتد. يك نقاش، بسيار پرشور نقاش مي كند و وقتي كارش تمام مي شود، احساس مي كند:‌ « حالا چي ؟ »‌ بايد از آگاهي بالايي برخوردار بود تا تشخيص داد كه لذت نقاشي در نقاشي است. نتيجه اي در ميان نيست؛‌ هدف و وسيله از هم جدا نيستند.

 

13 سپتامبر

 

The dream is only a translation of thinking in the language of sleep, and vice versa: thinking is nothing but a translation of dreaming in the language of the day. You go on moving between these two: dreaming and thinking. Both desire.

 

رویا فقط ترجمان فکر کردن است به زبان خواب و برعکس، اندیشیدن چیزی نیست جز ترجمان رویا دیدن به زبان روز. تو مدام بین این دو در حرکتی. رویا دیدن و فکر کردن و هر دو آرزو کردن اند.

 

Love can never possess. Love is giving freedom to the other. Love is an unconditional gift, it is not a bargain.

 

عشق نمي تواند مالك باشد. عشق به ديگري آزادي مي دهد. عشق هديه اي بلاشرط است و چانه زني را نمي پذيرد.

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/06/22ساعت   توسط توحید  | 

176

مراقبه 21/6/:

 

روز:

زنبور دلبسته هيچ گلي نمي شود. از انواع گلها شهد جمع ميكند اما دلبسته نمي شود. بسوي گل سرخ و گل هميشه بهار مي رود، بسوي گل نيلوفر مي رود، از گلي به گل ديگر حركت مي كند اما دلبسته و وابسته نمي شود. دومين چيزي كه بايد به ياد داشت اين است كه اگرچه زنبور از گلهاي بسياري شهد جمع مي كند، هيچ گلي را نابود نمي سازد. زنبور بسيار ماهر و ملاحظه گر است. به گلها آسيب نمي رساند. در حقيقت گلها وقتي زنبور به رويشان مي نشيند بسيار خوشحال مي شوند و به خود مي بالند. زنبور هيچگاه تخريب نمي كند. آنچه را كه نياز دارد جمع آوري مي كند اما به روشي استادانه و با چنان مهارتي كه شكل گل كاملا دست نخورده باقي بماند. بگونه اي زندگي كن كه به هيچكس آسيب نرساني. سازنده، ملاحظه گرانه و هنرمندانه زندگي كن. با حساسيت و ظرافت زندگي كن و هيچگاه دل بسته نشو. از تمام تجارب زندگي لذت ببر. از تمام گلهاي زندگي لذت ببر اما روان باش. در هيچ جايي توقف نكن تا به خدا برسي.

 

شب:

نخستين تولد، شروع زندگي نيست. نخستين تولد، فقط آغاز فرصتي براي زندگي كردن است. نخستين تولد، فقط تو را زنده بالقوه مي سازد، نه زنده واقعي. اين نيروي بالقوه را بايد به واقعيت تبديل كرد. پس از آن، تو براستي زنده خواهي بود. مراقبه هنر شكوفا ساختن بذر به گل است. از راه مراقبه است كه تو براي دومين بار متولد مي شوي. در نخستين تولد بدن بدنيا مي آيد، ‌در دومين تولد، روح. و هرگاه آگاه شوي كه تو يك روح هستي، زندگي ات به ثمر مي نشيند و گرنه در بيهودگي و پوچي كامل به سر خواهي برد. بذر، همچنان بذر باقي خواهد ماند. هيچگاه شكوفا نخواهد شد. هيچكس زير سايه آن نخواهد آرميد. هيچ پرنده اي به آن نزديك نخواهد شد. هيچ بادي در ان به رقص در نخواهد آمد. هيچ گفت و گويي با ابرها، خورشيد و ماه و با ستارگان صورت نخواهد گرفت. بذر نمي تواند با هستي ارتباط برقرار كند، زيرا بسته و ناشكوفاست و در خود فرومانده. مراقبه تو را باز و شكوفا مي سازد. مراقبه چيزي نيست جز گشايش تمام ابعاد وجود تو به روي همه آنچه كه هست: به روي زيبايي هستي. به روي نغمه باد. به روي رهايي ابرها. به روي تمام اسرار پيرامون تو و به روي تمام آنچه كه در بيرون و در درون توست.

 

176

موجود كيهاني

 

زمين يكپارچه است. هند، پاكستان، ‌انگلستان و آلمان فقط روي يك نقشه وجود دارند و اين نقشه ها را كساني كه تشنه قدرتند، ‌ساخته اند. كل زمين به شما متعلق است. لازم نيست خود را با چيزي يكي بدانيد. چرا به قلمروهاي كوچك محدود شويم؟ ميراث زمين، ‌متعلق به شماست. زمين، زمين شماست. موجودي كيهاني باشيد، نه ملي. به كل هستي فكر كنيد. همه را خواهر و برادر خود بدانيد. وقتي خود را با معيارهايي ديگر شناسايي كنيد، آنگاه الزاما بايد عليه كسان ديگري باشيد. موافق و مخالف چيزي نباشيد. چيزهاي بهتري هست كه مي توان به آنها فكر كرد. در دنيايي بهتر، ‌فقط انسان بودن كافي ست، اما روزي بايد از اين مرحله هم فراتر رفت. بايد عاقبت الهي شد. آنگاه زمين هم براي شما كوچك خواهد بود. آنگاه تمام كيهان از آن شماست. تمام اين جهان هستي متعلق به شماست. كسي كه جهاني مي شود، به مقصد رسيده است.

 

12 سپتامبر

 

To me, music and meditation are two aspects of the same phenomenon. And without music, meditation lacks something; without music, meditation is a little dull, unalive. Without meditation, music is simply noise – harmonious, but noise.

 

برای من، موسیقی و مراقبه دو روی یک سکه اند و بدون موسیقی مراقبه چیزی کم دارد: بدون موسیقی مراقبه کمی یکنواخت و غیر زنده است. بدون مراقبه موسیقی فقط سر و صداست – موزون، ولی سر و صدا.

 

Love is not manageable, it is simply something that happens, and the moment you try to manage it everything misfires.

 

عشق را نمي توان اداره كرد، ‌پديده اي است كه پيش مي آيد، و لحظه اي كه بكوشي آنرا اداره كني، همه چيز بهم مي خورد..

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/06/21ساعت   توسط توحید  | 

175

مراقبه 20/6/:

 

روز:

مردم خود را به ديگران مي چسبانند و تو هرقدر بيشتر به ديگران بچسبي، آنان هراسناك تر مي شوند. خواهند خواست از تو بگريزند، زيرا هركس نياز دروني شديدي براي آزاد بودن دارد. ميل و آرزوي آزادي برتر و ژرف تر ار هر ميل و آرزوي ديگري است. بنابراين تو حتي عشق را مي تواني قرباني كني اما نمي تواني آزادي را قرباني كني. طبيعت امور اينگونه نيست. به همين دليل شادماني واقعي فقط در تنها بودن تو مي تواند رخ دهد. تنها بودن، هنر است. و با خود شادماني به همراه مي آورد. اگر تو نخست در وجود خويش ريشه بدواني و سپس به برقراري ارتباط با ديگران اقدام كني، اين پديده اي كاملا متفاوت است. اينك تو مي تواني مشاركت كني. مي تواني عشق بورزي و از اين عشق لذت ببري. با وجود زودگذر بودن آن، تو مي تواني به رقص درآيي، آواز بخواني و هرگاه كه آن لحظه بگذرد، ديگر گذشته است- تو به عقب نمي نگري. تو اين توانايي را داري كه عشق ديگري را بيافريني. پس هيچ نيازي نيست به كسي بچسبي. تو از آن عاشق و از آن عشق سپاسگزاري كه ديگر وجود ندارد، زيرا تو را غني ساخته. به تو شمه اي از زندگي بخشيده و پخته ترت كرده است. اما اين زماني امكانپذير است كه تو برخي زمينه سازيها را در وجود خويش انجام داده باشي. اگر عشق همه آن چيزي باشد كه تو داري، بدون هيچ زمينه اي براي مراقبه، آنگاه گرفتار رنج و عذاب خواهي شد. هر عشق بازي اي دير يا زود به يك كابوس تبديل خواهد شد. هنر تنها بودن و در تنهايي خوش و خرم بودن را بياموز تا همه چيز امكانپذير شود.

 

شب:

اگر به ياد داشته باشي « من خدا هستم » ‌به ياد خواهي داشت «‌من آسمان هستم. » تمام رويدادهاي زندگي همچون ابرهايي كوچك هستند. ابرها مي آيند و مي روند. ارزش توجه نشان دادن ندارند. هيچ توجهي به آنها نكن. هميشه به ياد داشته باش كه تو آسمان هستي، آسماني بيكران. هيچ ابري نمي تواند شكل تو را عوض كند. اندك اندك هيچ ابري در تو ظاهر نخواهد شد. هيچ ابري ناخوانده نخواهد آمد. تو شايد درد را فرانخوانده باشي اما لذت را فراخوانده اي و درد روي آن لذت است. اگر يكي را دعوت كني، آن ديگري هم خواهد آمد. آنها را نمي توان از هم جدا ساخت. هميشه با يكديگرند. آنگاه كه از دعوت مهمانان دست برداري، ناپديد مي شوند. به زودي لحظه اي فرا مي رسد كه بدون ابر باقي مي ماني و اين همان چيزي است كه بودا آنرا نيروانا و مسيح پادشاهي خداوند مي نامد.

 

175

چيزي براي سهيم شدن

 

عشق رابطه اي ميان شما و شخصي ديگر است. عشق برون گراست. مدي تيشن درون گراست. عشق سهيم شدن است. اگر عشق نداشته باشيد،‌ چگونه مي توانيد آنرا با ديگران سهيم شويد؟ مردم خشم، ‌نفرت و حسادت دارند و بعد به نام عشق، اينها را با ديگران سهيم مي شوند. وقتي ماه عسل تمام مي شود و نقابها را كنار مي گذاريد و واقعيت آشكار مي شود، ديگر چه چيزي را سهيم خواهيد شد؟‌ شما فقط آنچه را داريد، سهيم مي شويد. اگر خشم داريد، ‌خشم را سهيم مي شويد. ارتباط با خداوند، انرژي اي را به شما مي بخشد كه وقتي با كسي در ارتباط قرار مي گيريد، به عشق تبديل مي شود. بطور معمول، شما از آن انرژي برخوردار نيستيد. هيچكس آنرا ندارد. بايد آنرا خلق كنيد. بايد به عشق تبديل شويد. اين كار جدال، تلاش و هنر واقعي است. وقتي عشق در درونتان لبريز مي شود، مي توانيد آنرا سهيم شويد، اما اين موضوع زماني اتفاق مي افتد كه بتوانيد با خودتان ارتباط برقرار كنيد. ارتباط با خدا، فراگيري رابطه برقرار كردن با خود است.

 

11 سپتامبر

 

All perfectionism is a sort of deep ego trip. Just to think of yourself in terms of ideals and perfection is nothing but to decorate your ego to its uttermost. A humble person accepts that life is not perfect.

 

کمال گرایی، سراسر نوعی سفر مرموز نفس است؛ اینکه خود را صرفا بر حسب آرمانها تصور کنی. و کمال چیزی نیست جز آراستن نفس به منتها درجه. آدم افتاده قبول دارد که زندگی کامل نیست.

 

When you love, everywhere is God; when you hate, everywhere is the devil. It is your standpoint that is projected onto reality.

 

آنگاه كه عشق مي ورزي، ‌خدا در هر سو حاضر است؛ ‌و آن زمان كه نفرت وجودت را تسليم خود ساخته، ابليس در هر سو حاكم است. جايگاه توست كه خود را بر واقعيت تحميل مي كند.

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/06/20ساعت   توسط توحید  | 

174

مراقبه 19/6/:

 

روز:

خرد فقط زماني شكوفا مي شود كه بداني چگونه تنها باشي. خرد طبيعت وجود توست. آنگاه كه تو كاملا تنهايي و همه عالم را فراموش كرده اي، آنگاه كه فقط خودت هستي، در درون خودت خوش و خرمي و هيچ نيازي به ديگري و هيچ ميل و هوسي براي هيچ چيز ديگر نداري، در آن آرامش خلوت با خويش، خرد شكوفا مي شود. خرد بعناي دانش نيست. خرد يعني بصيرت، يعني روشني. خرد بعناي معلومات نيست، بلكه بمعناي دگرگوني است. خرد يعني نگريستن به زندگي به شيوه اي كاملا تازه. بياموز كه تنها باشي و بگذار تا خرد از عمق وجدت به سطح آيد. آنگاه مي تواني در دنيا زندگي كني اما در عين حال حتي در ميان جمع نيز تنها، بي تفاوت و تاثير ناپذير خواهي ماند. تو در دنيا خواهي بود نه از دنيا. و تو قابليت تشخيص درست از نادرست را خواهي يافت. ديگر به احكام و دستورات بيروني تكيه نخواهي كرد. ديگر بر انجيل و .... تكيه نخواهي كرد. تو كتاب مقدس خود را يافته اي. صداي خدا را از درون قلبت شنيده اي. ديگر نيازي به اطلاعات درجه دوم و دست دوم نداري. اينك تو يك خط مستقيم تماس با خدا داري.

 

شب:

مثل رودخانه اي كه در دريا نيست مي شود، ‌در الوهيت نيست شو. خودت را از هستي جدا مپندار! به آن بپيوند. بيشتر و بيشتر در آن فرو برو. ما همچنان بر جدا بودن پافشاري مي كنيم و اين، يگانه عمل غير ديني است. يگانه عمل ديني پافشاري بر يكي بودن است و تو بايد آنرا به تلاشي آگاهانه تبديل كني. آنگاه كه بر طلوع خورشيد مي نگري با آن يكي شو. يك مشاهده گرصرف باقي نمان. بگذار مشاهده گر و مشاهده شونده با هم يكي شوند. آرام آرام مهارت اين كار را فرا خواهي گرفت. آنگاه وقتي در سايه درختي نشسته اي، مي تواني احساس ژرف يكي بودن با خدا را تجربه كني. اين تجربه كوچك مي تواند در نهايت تو را به احساس يكي بودن با كل رهنمون كند و تو را به معرفت خدا برساند.

 

174

بيهودگي

 

همه چيزبيهوده است. بايد اين حقيقت را فهميد. اگر آنرا درك نكنيد، هميشه در توهم مي مانيد. همه چيز بيهوده است و در زندگي هيچ پيشرفت و بهبودي وجود ندارد؛ زيرا زندگي پيشاپيش كامل بوده است. تمام تلاشها براي كامل تر كردن زندگي بيهوده است، اما تشخيص اين نكته نيازمند زمان است. وقتي احساس درماندگي مي كنيد، دو كار مي توانيد انجام دهيد؛ شيوه زندگي تان را تغيير دهيد و آنگاه ماه عسل شروع خواهد شد؛ با اميدها؛ آرزوها و خواسته هاي تازه. البته بعد از چند روز تشخيص مي دهيد كه فردا هرگز نمي آيد. دوباره درمانده مي شويد و همه چيز از نو شروع مي شود. اين موضوع درست مثل زماني است كه به كسي عشق مي ورزيد. ماه عسل تمام مي شود و عشق پايان مي يابد. پيش از پايان يافتن ماه عسل، به جست و جوي عشق ديگري مي پردازيد. به اين ترتيب، از يك ماه عسل ، به جست و جوي عشق ديگري مي پردازيد. به اين ترتيب، از يك ماه عسل به ماه عسل ديگري مي پريد. مي توان همين طور تا آخر عمر ادامه داد اما، به هيچ وجه موثر نيست. بايد تشخيص دهيد كه نمي توان در زندگي به چيزي دست يافت. زندگي هدف ندارد. اينجا و هم اكنون تا ابد ادامه دارد. زندگي كامل است. نمي توان آنرا بهبود بخشيد. وقتي اين نكته را دريابيد، ‌ديگر آينده، اميد،‌آرزو و خواسته اي در ميان نخواهد بود. در اين لحظه زندگي مي كنيد،‌از آن لذت مي بريد و شاد مي شويد.

 

10 سپتامبر

 

The English word "ecstasy" is very significant. It means: to stand out. Ecstasy means to get out – out of all shells and all protections and all egos and all comforts, all death – like walls. To be ecstatic means to get out, to be free, to be moving, to be a process, to be vulnerable so that winds can come and pass through you.

 

واژه انگلیسی خلسه واژه ای بسیار بسیار مهم است. معنی آن این است: بیرون ایستادن. خلسه یعنی بیرون آمدن – بیرون از همه پوسته ها و همه حفاظ ها و همه نفس ها و همه راحتی ها، همه دیوارهای مرگ آسا. در خلسه بودن یعنی بیرون آمدن، آزاد بودن، در حال حرکت بودن، روند بودن، پذیرا بدن، بطوریکه بادها بتوانند بیایند و از میان تو عبور کنند.

 

The whole art of meditation is, how to leave the personality easily, move to the center, and be not a person. Just to be and not be a person is the whole art of meditation, the whole art of inner ecstasy.

 

تمام هنر مكاشفه اين است كه چگونه آسان شخصيت را رها كني و بسوي مركز حركت كني و يك شخص نباشي. اينكه صرفا باشي و يك شخص نباشي، ‌تمام هنر مكاشفه است، تمام هنر وجد دروني است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/06/19ساعت   توسط توحید  | 

173

مراقبه 18/6/:

 

روز:

شادمان بودن بدون خردمند بودن امري ممكن است اما اين نوع شادماني حقيقي نيست. همان چيزي است كه مردم آنرا خوشحالي مي نامند. مي آيد و مي رود و زودگذر است. هميشه تو را در ناكامي و نااميدي كامل ترك مي گويد. بهاي آن سنگين است و ارزش پرداختن اين بها را ندارد. همچنين خردمند بودن بدون شادمان بودن امري ممكن است اما اين نوع خردمندي نيز كاذب و دروغين است. همان چيزي است كه به دانش معروف است. چيزي قرض گرفته شده از ديگران، باري بر دوش است.هر چيزي كه از تجربه خودت برنخيزد بندگي و اسارت است. مي تواند « ‌خود » ‌تو را تقويت كند اما نمي تواند خويشتنت را بر تو آشكار كند. جوينده واقعي بايد شادماني و خرد را با هم بيابد. و به راحتي مي توان هر دو را با هم يافت، زيرا آنها همچون دو بال يك پرنده هستند. مراقبه كن تا از يك سو شادمان شوي و از يك سو خردمند. اين دو همزمان با هم بصورت متقارن رشد مي يابند. در نهايي ترين حالت، شادماني خرد مي شود و خرد شادماني.

 

شب:

انسان همچون قطره اي شبنم است و هستي همچون دريا. ما همواره مي كوشيم خود را از دريا جدا نگاه داريم. ريشه بدبختي ما همين است. پس تو فقط بايد يك كار را انجام دهي:‌ بايد وارد دريا شوي تا قطره نيست شود. البته قطره براستي نيست نمي شود. فقط حد و مرزهاي كوچكش را از دست مي دهد. دريا گون مي شود. خود دريا مي شود. اما چنين بنظر مي آيد كه قطره نيست مي شود. قطره جزيي از چنان وسعتي شده است كه هيچ راهي براي يافتن آن وجود ندارد. نمي توان آنرا شناسايي كرد. و اين برايمان ترس آور است. به همين دليل است كه ما خود را از دريا جدا نگاه مي داريم. آن روز، روز برگي است، ‌روزي كه تو در نهايت نيست شوي. اين مرگ نيست. رستاخيز است. زمان مي ميرد و جاودانگي متولد مي شود. محدوديت مي ميرد و نامحدود بودن متولد مي شود. كوچك مي ميرد و بزرگ متولد مي شود. ارزش امتحان كردن را دارد.

 

173

بازي

 

نقش تان را بازي كنيد. از آن لذت ببريد. اين نوعي تفريح است، اما اين بازي را جدي نگيريد؛ زيرا ارزش نگران شدن را ندارد. هر نقشي را كه در واقعيتي خاص بايد ايفا كنيد، با تمام توان و به طور كامل بازي كنيد و زمانيكه نقش تان به پايان مي رسد، مهم نيست كه كامل بازي كنيد يا نه. به عقب نگاه نكنيد. جلو رويد. نقشهاي ديگري هستند كه بايد بازي كنيد. موفقيت و شكست مهم نيستند. مهم، آگاهي از اين حقيقت است كه همه چيز يكي است. وقتي كل زندگي تان لبريز از اين آگاهي شد، رها مي شويد. هيچ چيز شما را حبس نمي كند و شما ديگر دربند هيچ چيز نيستيد. ديگر اسير هيچ چيز نمي شويد. نقاب مي زنيد، ولي مي دانيد چهره واقعي تان چيز ديگري است. مي توانيد نقاب را برداريد؛ زيرا مي دانيد فايده نقاب چيست. نقاب را مي توان برداشت و صورت اصلي خود را شناخت. كسي كه مي داند زندگي يك بازي است، چهره اصلي خود را خواهد شناخت. براي شناختن چهره اصلي بايد تمام چيزهايي را كه ارزش دارند، شناخت.

 

9 سپتامبر

 

This is the beauty, the drama of life: you are the actor. You are the director, you are the audience, you are the story – writer, you the play – back singer, and you are all, alone.

 

این زیبایی است، این نمایشنامه زندگی است: بازیگر تویی، کارگردان تویی، تماشاگر تویی، نویسنده داستان تویی، خواننده موسیقی متن تویی، همه اینها تو هستی، تو یکی!

 

Religion is not based on belief or faith: religion is based on awe, religion is based on wonder. Religion is based on the mysterious that is your surround. To feel it, to be aware of it, to see it, open your eyes and drop the dust of the ages. Clean your mirror! And see what beauty surrounds you, what tremendous grandeur goes on knocking at your doors. Why are you sitting with closed eyes? Why are you sitting with such long faces? Why can not you dance? And why can not you laugh?

 

آيين بر اعتقاد و ايمان استوار نيست، آيين بر حيرت و شگفتي استوار است. آيين بر راز گونه گي پيرامون استوار است. اگر مي خواهي آنرا احساس كني،‌ از آن آگاه گردي و ببيني اش،چشم بگشايي و غبار صد ساله از آن بزدايي،‌ آينه را پاك كن!‌ و ببين كه چه زيبايي تو را در بر گرفته، ‌چه شكوه بي انتهايي كه بي وقفه بر در مي كوبد. چرا با چشمان بسته نشسته اي؟‌ از چه روي چنين عبوس نشسته اي،‌چرا نمي تواين دست بيفشاني؟‌ و چرا نمي تواني بخندي؟‌

 

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/06/18ساعت   توسط توحید  | 

172

مراقبه 17/6/:

 

روز:

وقتي باران اشك ازچشمهايت مي بارد لبخند مي زني. وقتي عصباني هستي،‌عصبانيت را نشان نمي دهي،‌سركوبش مي كني. اين كار در تو شكاف ايجاد مي كند. آن اشكها واقعي بودند اما تو مانع آنها شدي، به عقبشان راندي. و آن لبخند دروغين بود اما تو كوشيدي لبخند بزني. آن لبخند عميق تر از اين نمي تواند باشد. فقط در لبهايت جاري است و هيچ كاري با تو ندارد. اخلاق پروري يك چنين چيزي است:‌ يك لبخند دروغين است. تو به تمرين اخلاق مي پردازي اما اين كار،‌ تو را خوش اخلاق نمي سازد.  ما جزيي از عالم يكپارچه هستيم. ما به هيچ وجه ماهيتهايي مستقل نيستيم. از راه اتحاد و يكپارچگي تو خوش اخلاق خواهي شد. اخلاق چيزي نيست كه تو با قرار دادن دو چيز در كنار هم بوجود آوري. چيزي خودجوش است.

 

شب:

زندگي در واقعيت خود، نامحدود و بيكران است. نه به بدن محدود است نه به ذهن. به هيچ محدوديتي محدود نيست. درياگون است. حتي دريا نيز داراي محدوديت است، اما زندگي به هيچ وجه محدود نيست. هيچ آغاز و پاياني ندارد. اما ما هويتمان را به بدن و ذهن محدود ساخته ايم. فراموش كرده ايم كه واقعيت ما اين نيست. بدن فقط يك كاروانسراست. ما در بدنهاي بسياري به سر برده ايم. خودآگاهي اي هستي كه از بدني به بدن ديگر، از ذهني به ذهن ديگر،‌از يكي به آن ديگري منتقل مي شوي. آنروز كه بداني بي شكل هستي، ‌روز بزرگي است. روز كنار رفتن پرده ي اسرار است. بعد از آن ديگر همان آدم گذشته نخواهي بود. بعد از آن تو جزيي از خدا مي شوي و خدا جزيي از تو.

 

172

اجراي نقش

 

زمانيكه قادر شويد نقشهاي مختلف را بازي كنيد، از آنها رها مي شويد. نقش بازي كردن چه اشكالي دارد؟ مشكل وقتي به وجود مي آيد كه به نقشي چسبيده ايد و تصور مي كنيد كه همان شخصيت شماست. شما يك نقش خاص را اجرا كرده ايد و چنان با آن يكي شده ايد كه پذيرفتن نقشي ديگر دشوار مي شود. بايد از گذشته رها شويد و نقشي جديد را بپذيريد. پذيرفتن نقشهاي تازه خوب است. فكرش را بكنيد؛‌ فقط نقشي تازه، ‌نمايشي كه در آن بازي مي كنيد. جوهر وجود شما شخصيت ندارد، ‌نقش ندارد و مي تواند همه نقشها را بازي كند. اين چيزي است كه درون را زيبا مي سازد. فقط يك هنر پيشه باشيد. هنرپيشه در يك فيلم يك نقش را بازي مي كند و در فيلمي ديگر نقشي ديگر را، صبح يك نقش دارد و شب يك نقش ديگر و از يك نقش به نقشي ديگر مي پردازد. كل زندگي بايد چنين باشد. فرد بايد بتواند از نقشي  به نقشي ديگر بپردازد و در هيچ نقشي ثابت نماند. در اينصورت، احساس مي كنيد نوعي رهايي در شما پديدار مي شود و جوهر واقعي تان را درك خواهيد كرد. در غير اينصورت، هميشه در يك نقش محصور مي مانيد.

 

8 سپتامبر

 

Do not try to change your action; try to find out your being, and action will follow. The action is secondary; being is primary. Action is something that you do; being is some thing that you are.

 

سعی نکن عمل خود ار عوض کنی، سعی کن وجودت را بیابی، و عمل به دنبال خواهد آمد. عمل فرع است، و وجود اصل. عمل چیزی است که تو انجام می دهی، و وجود چیزی که تو هستی.

 

Remember one thing: whatsoever gives you a feeling of ego is a barrier; whatsoever gives you a feeling of egolessness is the way.

 

اين اصل را فراموش مكن: هر آنچه كه احساس «‌ من »‌ را در تو ايجاد كند، ‌يك مانع است و هرآنچه كه احساس «‌ فنا »‌ را در تو موجب شود، ‌يك راه است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/06/17ساعت   توسط توحید  | 

171

مراقبه 16/6/:

 

روز:

پادشاهي ما در درون ماست. در دنياي بيرون محكوم به گدا ماندن هستيم. هركاري انجام دهيم، اين حقيقت بنيادين تغييرناپذير است. مي توانيم پول، قدرت، جاه و مقامي فراوان به دست آوريم اما در پشت تمام اين نماها، همچنان آن گدا پنهان و باقي خواهد ماند. اگر به عمق چشمان مردم ثروتمند بنگري مي تواني آن گدا را ببيني. آنها پنهان كاري مي كنند. مي كوشند به هر طريق ممكن نگذارند كسي پي ببرد كه كيست اند. خودشان را در پرده مي كنند اما خود مي دانند، همه مي دانند، هركسي كه هوشمند است مي داند كه آن گدا هنوز آنجاست. با روي آوردن به درون، آن گدا ناپديد مي شود. آنگاه تو به عرصه پادشاهي خداوند وارد و براي نخستين بار پادشاه واقعي مي شوي. مسيح تا آخر عمرش از پادشاه درون سخن گفت اما هيچكس منظورش را درست نفهميد. همانگونه كه درمورد تمام ديگر انسانهاي بيدار چنين شده- هيچكس به درستي منظورشان را نفهميده است.  پادشاهي واقعي در درون توست. از ازل در درون تو بوده. لازم نيست آنرا بيافريني، فقط بايد به يادش آوري.

 

شب:

ما به اين دليل كوچك هستيم كه به «‌خود » ‌چسبيده ايم. دليل كوچك بودن ما چسبيدنمان به «‌خود »‌است. «‌خود » پديده اي بسيار كوچك است و ما به قدري احمق هستيم كه همچنان به «‌خود »‌چسبيده ايم و فكر مي كنيم «‌خود »‌چيزي بسيار با ارزش است! «‌خود » ‌يگانه مانع وجود است. يگانه عاملي كه جلوي معنا، شكوه و عظمت يافتن زندگي ما را مي گيرد. ديوار ظريفي است كه تو را احاطه كرده و نمي گذارد با كل ارتباط برقرار كني. آنگاه كه از «‌خود » دست بشويي، احساس يكي بودن با درختان، ماه، خورشيد، ستارگان و انسانها مي كني. ناگهان تمامي ديوارها از دور و برت برداشته مي شوند. ناگهان تو ديگر يك قطره نيستي!‌ محدوديتهايت از بين رفته اند و نامحدود شده اي. و اين همان معرفت خداست.

 

171

عشق آگاه

 

عشق لزوما به معناي رهايي نيست. البته بايد باشد. هميشه به ياد داشته باشيد كه اگر آگاهانه كسي را دوست داشته باشيد،‌آنگاه عشق،‌ بركت است. عشق مي تواند به طرق مختلف مخرب باشد؛ زيرا عشق هميشه آگاهي نيست. مادران به فرزندان خود عشق مي ورزند و كل دنيا از اين بابت در رنج است: چون مادر به فرزندش عشق مي ورزد. از روان كاوها و روانپزشكها بپرسيد. به عقيده آنها رد هر روان پريشي را مي توان در رابطه فرزند- مادر يافت. بسياري از افرادي كه در ديوانه خانه ها بستري هستند، فقط از عشق رنج مي برند. همه عشق مي ورزند، اما عشق حتما آگاهانه نيست. وقتي عشق همراه با آگاهي، شفقت و دلسوزي باشد، كيفيتي كاملا متفاوت به خود مي گيرد و شما را رهايي مي بخشد. كل وظيفه عشق رهايي بخشيدن است. عشق نه تنها در مورد رهايي سخن مي گويد، ‌بلكه مي كوشد شما را رهايي بخشد و تمام موانع راه رهايي را از ميان بردارد. عشق مي تواند وجود داشته باشد واگر آگاه نباشد، ‌مخرب مي شود. عشق به تنهايي كافي نيست، در غير ايننصورت، دنيا كاملا بهشت شده بود. شما به همسرتان عشق مي ورزيد و همسرتان به شما عشق مي ورزد،‌ اما عاقبت چه مي شود؟ فقط تخريب. عشق شما اشكالي ندارد. اشكال در شماست. در ناخودآگاهتان چيزي وجود دارد كه از آن آگاه نيستيد.  نمي گويم از عشق اجتناب كنيد، ‌ولي عشق نبايد در مرحله نخست قرار گيرد. آگاهي بايد اول باشد و عشق مثل سايه آنرا دنبال كند.

 

7 سپتامبر

 

Let this be a fundamental rule of life, one of the most fundamental: whatsoever you are towards yourself, you will be towards others. If you love yourself, you will love others.

 

بگذار این قاعده اساس زندگی باشد، یکی از اساسی ترین قواعد: هر چه نسبت به خودت باشی، نسبت به دیگران هم همان خواهی بود. اگر خود را دوست بداری، دیگران را هم دوست خواهی داشت.

 

A very fundamental law of life is that if you become afraid, you give energy to the other to make you more afraid. The very idea of fear in you creates the opposite idea in the other.

 

اساسي ترين قانون زندگي آن است كه در ترس به ديگران توان بيشتري مي دهي تا بيشتر در تو ترس ايجاد كنند، ‌همان انديشه ترس در تو خالق انديشه مخالف در ديگري است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/06/16ساعت   توسط توحید  | 

170

مراقبه 15/6/:

 

روز:

شادماني از خود نور دارد. بدبختي تاريك است و شادماني تابناك. انسان بدبخت بر ديگران نيز تاريكي مي افكند. همچون گودالي تاريك وارد مي شود و انرژي ديگرمردم را فرو مي بلعد. حضورش مخرب است. اما حضور انسان شادمان، سازنده و تقويت كننده است. او بر ديگران نور مي افشاند. انسان شادمان، رحمت و خير و بركت هستي است.

 

شب:

قلب فروتن يكي از بزرگترين ويژگي هاي كسي است كه در جست و جوي حقيقت است. فقط كساني كه فروتن هستند مي توانند حقيقت را بشناسند، خودپرستان نمي توانند. «‌ خود » ‌مانع دستيابي آنان به حقيقت مي شود. «‌خود» يعني اينكه تو گمان مي كني از كل مجزا هستي. اما تو مجزا نيستي! ما جزيره نيستيم. هيچ انساني جزيره نيست. ما بخشي از قاره اي بيكران هستيم. «‌خود »، احساس دروغين مجزا بودن را در ما ايجاد مي كند و به دليل اين احساس دروغين، آرام آرام در خودمان فرو مي مانيم. زياد از حد « خود »‌- آگاه، « خود » محور مي شويم. به روي دنيا، به روي خورشيد و ماه، به روي باد و باران كاملا بسته مي ماينم. در چارچوبي محصور مي مانيم- كه نوعي مرگ زنده است. گورمان را با خود از اينجا به آنجا حمل مي كنيم. اين گور كاملا نامريي است، اما گور، گور است.

 

170

غم

 

وقتي غمگين هستيد، واقعا غمگين شويد. در غم غرق شويد. چه كار ديگري مي توان كرد؟‌غم لازم است. غم بسيار آسايش بخش است؛ شب تاريكي كه شما را احاطه مي كند. در غم بخوابيد، آنرا بپذيريد. خواهيد ديد وقتي غم را مي پذيريد، ‌زيبا مي شود. غم زشت است؛ زيرا از آن دوري مي كنيم. غم به تنهايي زشت نيست. وقتي آنرا مي پذيريد، مي بينيد كه چه زيباست و چه آسايس بخش، چه آرام و چه ساكت است، چيزي مي بخشد كه شادي نمي تواند. غم عمق مي بخشد. شادي ارتفاع مي دهد. غم ريشه مي بخشد. شادي شاخه مي دهد. شادي مثل درختي است كه رو به آسمان رشد مي كند و غم مثل ريشه هايي است كه به عمق زمين مي رود. هردو لازمند. هرچه ارتفاع درخت بيشتر باشد، ريشه هايش بلند تر مي شوند. ريشه ها و شاخه ها باهم تناسب دارند و اين تعادل درخت است. شما نمي توانيد تعادل ايجاد كنيد. تعادلي كه شما ايجاد مي كنيد، بي فايده است؛ تحميلي خواهد بود. تعادل به خودي خود ايجاد مي شود و پيشاپيش وجود داشته است. در واقع وقتي شاد هستيد، چنان هيجان زده مي شويد كه شادي خسته كننده مي شود. آيا مشاهده كرده ايد؟ قلب بلافاصله در مسير ديگري حركت مي كند، به شما استراحت مي دهد و آنرا بعنوان غم احساس مي كنيد. اين حال به شما آسايش مي بخشد، زيرا خيلي هيجان زده شده بوديد. غم داروست و خاصيت درماني دارد. مثل آن يك روز، سخت كار مي كنيد، شب به خواب عميق مي رويد و صبح دوباره سرحال مي شويد. بعد از غم، دوباره باطراوت مي شويد و آمادگي داريد تا دوباره هيجان زده شويد.

 

6 سپتامبر

 

To be intelligent is to create your own heaven, is to create your own happiness, otherwise there is none. If you create it, you have it. It is just like breathing: if you breathe you are alive, if you do not breathe you are not alive.

 

با هوش بودن یعنی خود را خلق کردن، شادمانی خود را خلق کردن، و گرنه چیزی آنجا نیست. اگر آنرا خلق کنی، آن را داری. درست مثل نفس کشیدن است؛ اگر نفس بکشی زنده ای، اگر نفس نکشی زنده نیستی.

 

Mind means words; self means silence. Mind is nothing but all words that you have accumulated; silence is that which has always been with you, it is not an accumulation. That is the meaning of self. It is your intrinsic quality.

 

ذهن واژه ها را مي شناسد؛‌ و « خود »‌ سكوت را. ذهن چيزي نيست جز تمامي كلماتي كه اندوخته اي! ‌سكوت همان چيزي است كه هميشه با تو بوده  و اندوختني نيست. معناي «‌ خود »‌ همين است. « خود »‌ كيفيت ذاتي توست.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/06/15ساعت   توسط توحید  | 

169

مراقبه 14/6/:

 

روز:

راه سعادت، راه شادماني درياگون، هويت نگرفتن از تركيب بدن/ذهن است. تو بايد پيوسته به خود يادآوري كني: «‌ من بدن نيستم »، «‌ من ذهن نيستم »، «‌من تماشاگرم، من شاهدم »‌، تا اين حالت آرام آرام چنان طبيعي شود كه ديگر لازم نباشد آنرا به ياد خودآوري. تا همچون جرياني زيرزميني هميشه جاري باشد حتي وقتي همچون جرياني زيرزميني هميشه جاري باشد. حتي وقتي خواب باشي بداني «‌من بدن نيستم، من ذهن نيستم، من شاهدم. »‌ و وقتي رويا مي بيني بداني «‌من شاهد رويا هستم. »‌ آنگاه كه شاهد بودن تو تا به آن حد ژرف شود، در آستانه يك دگرگوني عظيم قرار مي گيري. آنگاه لحظه به لحظه تمام محدوديتها و حد و مرزها ناپديد مي شوند و تو ناگهان بي حد و مرز، نامحدود بي كران مي شوي.

 

شب:

زندگي مي تواند گلهايي پراكنده داشته باشد يا اينكه مي توان آنرا به تاجي از گل دگرگون ساخت. زندگي تو گلهايي فراوان است. هيچ سازمان يافتگي ندارد. فقط ازدحامي  است از « خود »‌ هاي گوناگون. ازدحامي از «‌من »‌ هاي گوناگون كه همگي در راه برتري جويي مشغول جنگ و دعوا با يكديگرند. تو در جنگ دايمي دروني به سر مي بري و هر « خود »‌ي قصد دارد تو را به يك جهت بكشاند. تو در حال از هم گسيختن هستي اما مي تواني زندگي كاملا متفاوتي را در پيش گيري. ميزان شادماني تو به ميزان يكپارچگي ات بستگي دارد. انسان تكه تكه هميشه بدبخت مي ماند و انسان يكپارچه به شادماني مي رسد. به رشته نخي تبديل شو تا بتواني تمام گلهاي زندگي ات را در نوعي اتحاد به يكديگر بپيوندي. تا زندگي ات نه سر و صدايي گوش خراش و درهم و برهم، بلكه نوايي دلنشين شود. آنگاه زيبايي و شادماني عظيمي برپا مي شود

 

169

متون

 

متون نظري و فلسفه هاي بيشماري وجود دارد، اما همه آنها ذهن مردم نادان را مشغول نگه مي دارند و براي جوينده واقعي منظور نشده اند.آنچه مي گويم قطعا زنده، تازه، باطراوت و جوان است و به هيچ وجه سنتي نيست؛ پديده اي كاملا متفاوت است. بايد متفاوت باشد؛‌ زيرا متوني كه سه هزار سال پيش نوشته شده اند، براي مردم آن دوران منظور شده اند. آن روان شناسي، ديگر براي دنياي امروز موثر نيست. آن متون با مردم آن زمان مطابقت داشتند و براي شما نوشته نشده اند. فاصله اي به اندازه سه، چهار، پنج هزار سال ميان شماو آن متون فاصله است. اتكا به آنها بيهوده است؛ درست مثل اينكه كسي فيزيك مي خواند در حد نيوتن متوقف شود و هرگز به سراغ انيشتين نرود. متون كهن با مردم زنده، ارتباطي برقرار نمي كنند. آنها نمي توانند رشد كنند. به همين دليل در ايام قديم، اساتيد اصرار داشتند كه سخنان آنها نبايد نوشته شود. اساتيد پيام خود را به شاگردانشان مي دادند و شاگردان در دنيايي متفاوت زندگي مي كردند. ممكن بود اساتيد بميرند و شاگردانشان چيز ديگري تعليم مي دادند. ممكن بود شاگردان تغييرات بسياري ايجاد كنند؛ زيرا مردم وموقعيتها تغيير مي كنند.

 

5 سپتامبر

 

The word individual is good. It simply means: one who can not be divided. Indivisible means individual. You are not yet individuals because you are split. Become one and you will become individuals.

 

واژه " فرد " واژه خوبی است. بطور ساده، یعنی کسی که نمی تواند تقسیم شود. تقسیم ناپذیر یعنی فرد. شما هنوز فرد نیستید، چون شقه شقه اید. یکی که شدید، افراد می شوید.

 

Move into the heart. Forget reason and let love be your center, your target. Each breakdown can become a breakthrough, and each possibility for the failure of the head can become a success for the heart – the failure of the head can become a success for the heart.

 

با دل همراه شو. منطق را فراموش كن و بگذار عشق كانون وجود و هدف تو باشد. هر شكستي مي تواند پيروزي باشد و هر امكان شكست عقل مي تواند كاميابي دل باشد. شكست ذهن مي تواند پيروزي دل باشد.

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/06/14ساعت   توسط توحید  | 

168

مراقبه 13/6/:

 

روز:

انسان بي وقار و بي لطافت شده است به اين دليل ساده كه « خود »‌ او نمود پيدا كرده و اين «‌خود » ‌قاتل وقار و لطافت انساني است.  جانوران وحشي باوقار و  با لطافت هستند، زيرا « خود » - آگاه نيستند. تمام حيوانات با لطافت هستند، زيرا هيچ نقشي بازي نمي كنند. فقط زندگي اشان را مي گذرانند. آنها نگران آن نيستند كه در نگاه ديگران چگونه بنظر مي رسند. فقط انسان نگران آن است كه در نگاه ديگران چگونه به نظر مي رسد و آيا ديگران او را تصديق خواهند كرد يا نه. تمام اين نگرانيها لطافت او را از بين مي برد. و سعادت و شادماني تنها در لطافت و برازندگي است.

 

شب:

شناخت خويش شناخت همه چيز است و اين يگانه چيزي است كه من بر آن تاكيد مي ورزم. نه بر باور و اعتقاد، نه بر مسلك، نه بر مرام، نه بر كليسا، نه بر مسجد و نه بر كيش. تو با مشاهده ساده درون به شناخت خويش نايل مي شوي. و لحظه اي كه بداني كيستي، بي درنگ هسته اصلي كل هستي و زندگي را باز مي شناسي،‌ زيرا تو جزيي از آن هستي.

 

168

خواب زمستاني

 

گاهي دم تان سرد است و گاهي نه. از اين موضوع مشكل نسازيد. وقتي سرد هستيد، سرد باقي بمانيد. در مورد آن احساس گناه نكنيد. لازم نيست بيست و چهار ساعت روز گرم و صميمي باشيد. اين حالت خسته كننده مي شود. هركس نيازمند كمي استراحت است. وقتي سرد هستيد، انرژي به درون مي رود. وقتي گرم و صميمي هستيد، انرژي به بيرون حركت مي كند. البته ديگران دوست دارند هميشه گرم باشيد؛ چون انرژي شما به طرف آنها مي رود. وقتي سرد هستيد، انرژي تان به سوي آنها نمي رود. پس حس مي كنند به آنها توهين شده است و به شما مي گويند كه سرد و بي تفاوت هستيد. اما تصميم گرفتن برعهده شماست.

 

4 سپتامبر

 

Truth is always new and mind is always old, that is why mind and truth never meet. Mind is always of the past; truth is always of the present.

 

حقیقت همیشه نو است و ذهن همیشه کهنه. از این رو ذهن و حقیقت هرگز به هم نمی رسند. ذهن همیشه به گذشته تعلق دارد و حقیقت همیشه به حال.

 

Love is illogical. Love is irrational. Love is life. Love comprehends all contradictions in it. Love is even capable of comprehending its own opposite hate.

 

عشق پاي بند منطق نيست. عشق غير عقلايي است. عشق خود زندگي است. عشق آبستن تمامي اضداد است. عشق چنان تواناست كه مي تواند ضد خود يعني نفرت را بپرورد.

 

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/06/13ساعت   توسط توحید  | 

167

مراقبه 12/6/:

روز:

شادماني بالاترين بعد خوشي است. نخستين بعد، لذت است- كه حيواني است. دومين بعد خوشحالي است- كه انساني است و سومين بعد شادماني است- كه الهي است. شادماني هدف و مقصود است، زيرا تو فقط به هنگام شادماني مي تواني به اوج قله وجودت دست يابي و به واقعيت نهايي خويش برسي. انسان ساختمان سه طبقه است. طبقه همكف حيواني است- كه چيزي خوب و نيكوست، هيچ عيب و ايرادي در آن نيست. اما تو بايد از چيزي برتر آگاه شوي. بگذار طبقه پايين، پايه و ستون باقي بماند اما خودت را به آن محدود نكن. طبقه دوم انساني است و طبقه سوم الهي. تو با شناخت شادماني، مقام خدايي ات را خواهي شناخت و خدا خواهي شد. و تا زماني كه از آن آگاه نشوي و به يادش نسپاري، زندگي ات بي ثمر باقي مي ماند. يك ناكامي و ناخشنودي عميق باقي مي ماند. اگر تو به اوج قله خويش برسي، تنها آنگاه به خرسندي، آرامش و آسودگي و رضايتي عميق دست مي يابي.

شب:

تمام انرژي ات را صرف يك كار كن: ‌اينكه چگونه خودآگاه تر شوي. اگر تو تمام انرژي ات را صرف خودآگاهي كني، خودآگاهي ناگزير رخ مي نماياند و اين حق طبيعي توست. اما تو نبايد نصفه و نيمه تلاش كني. نمي تواني با تلاشي نصفه و نيمه به خودآگاهي برسي. خودآگاهي فقط زماني رخ مي نمايد كه تو صد در صد در آن باشي، درون آن باشي. زماني كه تو از هيچ چيز دريغ نكرده باشي. وقتي كه تمام تيرهايت را پرتاب كرده باشي، وقتي كه هيچ تيري را در تركش باقي نمانده نگذاشته باشي. آنگاه كه تو از جان مايه بگذاري، خودآگاهي بي درنگ رخ مي نمايد و اين رخ نمايي، آغاز تحولي عظيم است. تو را از پست تر به برتر، از ضخيم و زمخت به لطيف و ظريف و از محسوس به نامحسوس دگرگون مي كند. تو را از ذهن به بي ذهني سوق مي دهد. و در بي ذهني زيستن، عين خردمندي است. عمل كردن از روي بي ذهني،‌عمل كردن از روي خرد است. آنگاه زندگي تو زيبايي و برازندگي مي يابد. زندگي تو خداگونه مي شود. آنگاه هركاري انجام دهي،‌ درست و رواست. نمي تواند نادرست و ناروا باشد. ممكن نيست كاري نادرست انجام دهي، زيرا تو از نور و بصيرت سرشار هستي و ديدت چنان واضح و روشن است كه غير ممكن است كاري نادرست انجام دهي. كار درست خود به خود آنجام مي يابد. هيچ احتياجي به پرورش اخلاقي ويژه نداري. صرف خودآگاهي كافي است. اخلاق همچون سايه در پي خودآگاهي خواهد آمد.

167

مشاركت

فقط زمانيكه مشاركت كنيد، مي توانيد چيزهاي خاصي را بشناسيد. وقتي بيرون هستيد، ‌فقط چيزهاي ظاهري را مي توانيد بشناسيد، ‌اما چه بر درون فرد مي رود؟ كسي گريه مي كند و اشك مي ريزد و شما او را نگاه مي كنيد. در قلب او چه مي گذرد؟ چرا گريه مي كند؟ حتي تفسير آن هم دشوار است. شايد از روي بدبختي گريه مي كند؟ حتي تفسير آن هم دشوار است. شايد از روي بدبختي گريه مي كند. شايد غمگين است و شايد خشمگين و يا حتي شايد از روي شادي و شكرگزاري اشك مي ريزد. اشك فقط اشك است. از لحاظ شميايي نمي توان اشك را تجزيه كرد تا معلوم شود از روي شكرگزاري است،‌از روي سرور است يا از روي فلاكت. همه اشكها يك تركيب دارند. تركيب شيميايي آنها فرقي نمي كند و ظاهر يكساني هم دارند. به هيچ وجه نمي توان از بيرون نتيجه گيري كرد. نمي توان كسي را دقيق و كامل مشاهده كرد. مردم را از درون مي توان شناخت. يعني خود شما بايد با آن اشكها آشنا باشيد. در غير اينصورت آنها را نخواهيد شناخت. با مشاهده، مطالب زيادي مي توان آموخت. مشاهده خوب است، اما در مقايسه با مشاركت كردن، هيچ است.

3 سپتامبر

Your ecstasy is a movement towards the height and your meditation is a movement towards the depth. And once you have both, your life becomes a celebration. That is my work, to transform your life from a sad affair into a celebration.

خلسه تو حرکتی است به سوی بلندی و مراقبه تو حرکتی است به سوی عمق. و روزی که این هر دو را در اختیار داشتی، زندگی ات به جشن مبدل می گردد. این کار من است، تا زندگی تو را از واقعه یی غمناک به یک جشن دگرگون کنم.

Love is language is so foreign to the head. Head and heart are the farthest poles of reality. There is no greater distance between any other two points as there is between the head and the heart, reason and love, logic and life. If a person is mad because of his love, his madness is not a disease. In fact, he is the only healthy person, he is the only whole person, and he is the only holy person – because through his heart he has again become bridged with life.

زبان عشق را عقل نمي فهمد. ذهن و دل دو قطب دور از هم واقعيت اند. فاصله بين ذهن و دل،‌ عقل و عشق،‌ منطق و زندگي،‌ عظيم ترين فاصله است. ديوانگي عاشق، بيماري نيست. در واقع او تنها انسان تندرست است، تنها انسان جامع است و يگانه انسان مقدس؛‌ چون از دهليز دل دوباره با زندگي پيوند يافته است.

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/06/12ساعت   توسط توحید  | 

166

مراقبه 11/6/:

روز:

شهوت پست ترين حالت خودآگاهي و شفقت برترين حالت آن است. پست تر را نبايد انكار كرد، بلكه بايد دگرگونش ساخت. از پست تر بايد بعنوان يك نردبان استفاده كرد. انسان متظاهر به دينداري از ديرباز به شدت با شهوت مخالفت ورزيده اند و در نتيجه قرنها تعليم و تربيت انسانهاي ديگر، انسانيتي دوپاره را به وجود آورده اند. آنان انسان را به دو بخش تجزيه كرده اند:‌ پست و برتر. و اين دوپارگي علت اصلي بدبختي، رنج و عذاب و نگراني انسانهاست. اگر خودت را دو بخش جدا از هم در نظر بگيري، در تو تضاد و تعارضي هميشگي ايجاد مي شود. مي كوشي تا بر پست تر غلبه كني، با آن بجنگي و نابودش كني- و نابود ساختن آن ممكن نيست. دگرگوني ممكن است اما نابود ساختن ناممكن. هيچ چيز هستي را نمي توان نابود ساخت. بلي، مي توان تغييراتي بوجود آورد. مي توان آب را به بخار يا به يخ تبديل كرد اما اين فقط نوعي تغيير و دگرگوني است. تو نمي تواني آب را از بين ببري. هيچ چيزي تاكنون نابود نشده و هيچ چيز جديدي خلق نشده است. فقط تركيب ها تغيير يافته اند. شهوت پايين ترين پله و شفقت بالاترين پله نردبان، اما هردو به يك نردبان تعلق دارند. به ياد داشته باش آنگاه كه شهوت خودآگاه شود، به شفقت تبديل مي شود و شهوت ناخودآگاه، پليد،‌زشت و حيواني است. تو فقط وجودت را خودآگاه تر ساز تا به سوي الوهيت گام برداري. تا از حيوانيت به سوي خدا حركت كني. انسان نردباني بين اين دو ابديت است.

شب:

زندگي سرشار از شكوه و عظمتي الهي است اما ما از آن ناآگاهيم. چنان در خوابي عميق فرورفته ايم كه از شكوه و عظمت زندگي غافل مانده ايم. شكوه و عظمتي كه كاملترين، ‌زيباترين و جذاب ترين امكان هستي است و چيزي بالاتر از آن ارتباط نيست. اما ما در خواب به سر مي بريم‌، از اين رو نمي توانيم با آن ارتباطي داشته باشيم. چنان است كه گويي بهار رسيده، درختان شكوفه كرده اند، ‌پرندگان آواز مي خوانند، باد در ميان درختان به رقص درمي آيد... و طرح و نقشي زيبا پيرامون تو مي آفرينند اما تو گلها و رنگهاي دلنشين آنرا نمي بيني. حتي نمي داني كه در باغ هستي! هيچ تماسي با بهار نداري. در پيله خودت بسته مانده اي. ممكن است در حال ديدن كابوسي وحشتناك وناراحت كننده باشي يا از روي وحشت فرياد بكشي و گريه سر دهي. اين كابوس با واقعيت پيرامون تو هيچ ارتباطي ندارد. اين همان وضعيتي است كه انسان گرفتار آن است. هستي هميشه در بهار است اما انسان بايد براي آگاه شدن از اين بهار، احساس كردن بهار و زندگي كردن در بهار، از خواب بيدار شود. وآنگاه كه طعم شور و نشاطي كه تو را فراگرفته است بچشي، ديندار مي شوي. زيرا آنگاه در تو احساس شكرگزاري، سپاسگزاري و عبادتي عظيم ايجاد مي شود.

166

نيرو

مي توان به داشتن پناه و حامي وابسته شد، اما اين كار نيرويي به شما نمي بخشد. نيرو و قدرت زماني نصيب كسي مي شود كه با موقعيتهايي دشوار رودررو مي شود. در گذشته، مردم به ديرها، ‌كوه هاي هيماليا و غارهاي دوردست پناه مي بردند و آنجا به آرامشي خاص مي رسيدند،‌ اما آن نوع آرامش سطحي بود. هروقت كه اين مردم به دنيا بازمي گشتند، آرامش شان را از دست مي دادند. آرامش آنها بسيار شكننده بود؛ بطوريكه از دنيا مي ترسيدند. گوشه انزواي آنها نوعي گريز بود، نه رشد. ياد بگيريد كه تنها باشيد، اما هرگز به تنهايي تان وابسته نشويد. هميشه توان ارتباط با ديگرن را داشته باشيد. بياموزيد اتصال و مراقبه كنيد، اما چنان افراط نكنيد كه نتوانيد عشق بورزيد. خاموش، آرام و ساكت باشيد، اما نسبت به اين آرامش و خاموشي وسواس نداشته باشيد. در غير اينصورت، نمي توانيد با دنيا مواجه شويد. آرام بودن هنگام تنهايي آسان است، اما وقتي كه با مردم هستيد،‌ به سختي مي توانيد ساكت و آرام بمانيد. بايد با آنچه دشوار است، برخورد كنيد. وقتي قادر شديد در حضور ديگران هم آرام و خاموش باشيد، به هدف رسيده ايد و آنگاه آرامش تان را هيچ چيز در هم نمي ريزد.

2 سپتامبر

Meditation brings transformation from the inside. It is not an imposition of morality and commandments from outside. Anything that comes from outside is worthless – morality, spirituality, whatever you call it. Only that which blossoms within you like a lotus has ultimate value.

مراقبه، تغییر شکل را از درون پدید می آورد. مراقبه تحمیل اخلاق و انضباط از بیرون نیست. هر چیزی که از بیرون بیاید بی ارزش است – اخلاق، وجدان، معنویت ... حال هر اسمی که می خواهی روی آن بگذار. فقط آنچه در درونت مانند یک نیلوفر آبی شکفته می شود، دارای ارزش غائی است.

Love dispels fear just as light dispels darkness.

عشق،‌ ترس را محو مي كند. همچنان كه نور ظلمت را.

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/06/11ساعت   توسط توحید  | 

165

مراقبه 10/6/:

روز:

انسان در آشفتگي به سر مي برد. وجود او در هم و بر هم است. در درون تو اشخاص زيادي وجود دارند نه فقط يك نفر. و آنان پيوسته با يكديگر جنگ و دعوا مي كنند. همگي مدعي رياست اند. همه چيز تكه تكه است. هر تكه اي ساز خود را مي زند و هيچ دو تكه با هم توافق ندارند. انسان نيازمند يكپارچگي است. يك پارچه شدن تمام اين تكه ها در يك كل، در يك نظم و آهنگ. آنگاه كه تو همچون بلور به هم پيوسته و يك پارچه شوي، آنگاه كه يكي شوي و تمام تكه هاي وجودت ذوب شوند و در يك اتحاد به هم بپيوندند، شوري عظيم به پا مي خيزد، زيرا تمام تضادها از بين مي روند. و آنگاه كه تضاد و تعارض از بين برود، بزم شادي آغاز مي شود.

شب:

خودآگاهي همان چيزي است كه كيمياگران از ديرباز در جست و جوي آن بوده اند: همان اكسير، همان جوهر و همان فرمول سحرآميزي است كه مي تواند به تو كمك كند جاودان شوي. در حقيقت، همه ما جاودان هستيم اما در بدني فناپذير زندگي مي كنيم و چنان به بدن نزديكيم كه از آن هويت مي گيريم. هيچ فاصله اي بين ما و بدن نيست تا آن را چيزي جدا از خود ببينيم. چنان در بدن جاي گرفته و ريشه دوانده ايم كه احساس مي كنيم خود بدن هستيم و بدينگونه مشكلات سربرآورده اند: شروع به ترس از مرگ كرده ايم. سپس بدنبال اين ترس، ترسهايي ديگر، كابوسهايي ديگر به پا خاسته اند. خودآگاهي، ميان تو و بدنت فاصله ايجاد مي كند. تو را هم تماشاگر بدن و هم تماشاگر ذهن مي سازد، زيرا بدن و ذهن از هم جدا نيستند. بدن/ ذهن يك هويت واحد است. ذهن در درون بدن است. آنگاه كه تو از بدن/ ذهن خودآگاه شوي، ‌بي درنگ در مي يابي كه ازهردوي آنها جدا هستي. بين تو و آنها فاصله ايجاد مي شود. آنگاه درمي يابي جاودان هستي. بخشي از زمان نيستي، بلكه بخشي از ابديت هستي. در مي يابي كه هيچ تولد و مرگي براي تو وجود ندارد. هميشه اينجا بوده اي و خواهي بود. تو به دليل آرزوهاي بسيار زيادت در بدنهاي بسياري به سربرده اي.

165

وحشي

عشق وحشي است. لحظه اي كه بخواهيد آنرا اهلي كنيد،‌ نابودش مي كنيد. عشق گردباد آزادي، ‌خودانگيختگي و خودسري است. نمي توان عشق را اداره و كنترل كرد. وقتي عشق كنترل شود، مي ميرد. عشق را وقتي مي توان كنترل كرد كه قبلا آنرا كشته باشيد. اگر عشق زنده باشد، شما را كنترل مي كند و به تسخير در مي آورد. شما در آن غرق مي شويد؛‌ زيرا بزرگتر از شماست؛ ‌پهناورتر، مقدس تر و اساسي تر. خدا هم همين گونه است. همانطور كه عشق به سراغتان مي آيد، خدا هم همانگونه به سراغتان مي آيد. خدا خودسرتر از عشق است. خدا را نمي توان به جايي خاص محدود و محصور كرد. اگر مي خواهيد خدا پيدا كنيد، بايد در معرض انرژي وحشي زندگي باشيد. عشق فقط يك چشم انداز است؛‌ آغاز سفر است. خدا اوج اين سفر است. خدا چون گردباد مي آيد و شما را ريشه كن مي كند. شما را تسخير مي كند. شما را قطعه قطعه مي كند، مي كشد و از نو حيات مي بخشد. خدا صليب و در عين حال رستاخيز است.

1 سپتامبر

You have lived your whole life horizontally, in a life, from the cradle to the graveyard. In meditation the transformation happens: you are no more a horizontal line, you become vertical. You reach to the highest peak of your consciousness, and you reach to the deepest point of your consciousness.

تو تمام زندگی ات را افقی زندگی کرده ای، در یک خط، از گهواره تا گور. در مراقبه دگردیسی اتفاق می افتد. تو دیگر خطی افقی نیستی، عمودی می شوی. تو به بلندترین قله خودآگاهی ات صعود می کنی و به ژرفتر ین نقطه خودآگاهی ات دست می یازی.

The ocean is not only hidden behind the waves, it is also manifesting itself in the waves.

اقيانوس نه تنها در پس امواج پنهان است،‌ بلكه در امواج تجلي مي يابد.

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/06/10ساعت   توسط توحید  | 

164

مراقبه 9/6/:

 

روز:

هميشه به ياد داشته باش كه تو عشق هستي. جامعه تو را فراموش مي كند. انواع قيد و بندها را ايجاد مي كند تا نگذارد به ياد داشته باشي كه عشق هستي. هرجا كه عشق هست، خدا هست. عشق رايحه حضور خداست. پس اين را به ياد داشته باش و تمام قيد و بندهايي را جامعه براي بازداشتن تو از به ياد داشتن واقعيت وجودت ايجاد كرده است بگسل. ما از عشق و براي عشق ساخته شده ايم.

 

شب:

ما از قدر و قيمت خود آگاه نيستيم. از گنج بي پاياني كه درونمان نهان داريم آگاه نيستيم و چون از اين گنج ناآگاهيم، ميل و آرزوي چيزهايي كوچك را در سر مي پرورانيم. براي چيزهاي پست و بي ارزش مي جنگيم. بر سر چيزهاي پيش پا افتاده با يكديگر رقابت مي كنيم. همين كه از زيبايي دروني خويش آگاه شوي، تمام جنگ و دعواها پايان مي پذيرند. زندگي آرام و بي تلاطم مي شود. زندگي به برازندگي مي رسد. تو ديگر به چيزهاي بي اساس علاقه مندي نشان نمي دهي.

 

164

كيمياي عشق

 

عشق، الهي است. اگر چيزي در زمين الهي باشد،‌آن عشق است و عشق هر چيز ديگري را هم الهي مي كند. عشق كيمياي حقيقی زندگي است؛ ‌زيرا هر فلزي را به طلا تبديل مي كند. در تمام فرهنگها به قصه هايي از اين دست بر مي خوريم كه در آن، كسي قورباغه اي را مي بوسد و قورباغه به يك شاهزاده تبديل مي شود. قورباغه منتظر آمدن عشق و دگرگون شدن خود بود. عشق متحول مي كند؛ اين پيام تمام آن قصه هاست. قصه ها زيبا هستند؛‌ نمادين و معنادار. فقط عشق است كه حيوان را به انسان تبديل مي كند. در غير اينصورت،‌تفاوتي ميان انسان و حيوان نيست. تنها تفاوت ممكن، عشق است. هرچه بيشتر با عشق و بعنوان عشق زندگي كنيد، انسانيت بيشتري در شما متولد مي شود. آنگاه فراتر از حيوانات و حتي انسانهاي ديگر مي شويد. ديگر الهي مي شويد. رشد بشري در واقع، رشد عشق است. بدون عشق ما حيوانيم و با عشق انسان هستيم. وقتي عشق حالت طبيعي ما شود، آنگاه الهي مي شويم.

 

31 آگوست

 

The only quality that Buddha has is pure awareness consciousness witnessing. Witnessing is a key word for all mediators. Witness that you are not the body … Witness that you are not the mind… Witness that you are only a witness.

 

تنها کیفیتی که بودا دارا ست، آگاهی ناب و شاهد بودن آگاهانه است. " شاهد بودن " واژه ای کلیدی برای همه آنهایی است که به مراقبه می پردازند. شاهد اینکه تو جسم نیستی ... شاهد اینکه تو ذهن نیستی ... شاهد اینکه تو فقط شاهدی.

 

Meditation is nothing but trying to clean your being. Trying to become fresh and young, trying to become more alive and more alert.

 

مكاشفه چيزي نيست جز تلاش براي پاكسازي وجود. كوشش براي شادابي و جواني و سعي در آنكه زنده تر و هوشيارتر باشي.

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/06/09ساعت   توسط توحید  | 

163

مراقبه 8/6/:

 

روز:

عشق يگانه واژه اي است كه تمام چيزهاي با ارزش زندگي و تمام چيزهايي را كه ارزش دارا شدن دارند در بردارد. تو مي تواني خدا را فراموش كني، چيزي را از دست نخواهي داد. اما اگر عشق را فراموش كني همه چيز را از دست خواهي داد. اگر عشق باشد خدا هم خواهد بود، زيرا خدا اوج قله عشق است. اما بدون عشق،‌حتي خدا هم ناممكن است. بدون عشق هيچ چيز ممكن نيست: نه شادماني، نه خير و بركت، نه حقيقت، نه آزادي، عشق همان آب حيات است: به تو زندگي شادمان مي بخشد. عشق پل ميان زمان و جاودانگي است.

 

شب:

جامعه از تو مي خواهد مرده باشي نه زنده. تمام تلاش برآن است تا به نحوي تو را بميراند و در عين حال از تو بعنوان يك موجود مفيد استفاده كند. و جامعه به اين كار موفق شده است: همه زندگي را در تو از بين برده و به جاي آن كارايي مكانيكي را جايگزين ساخته است. تمام علاقه مندي جامعه به توليد است حتي به بهاي فدا شدن زندگي. بيشتر به كالا علاقه مند است تا به رشد انسان. از اين رو جامعه پيوسته مردم را اندرز مي دهد كه آرام و مطيع باشند،‌ سر به راه باشند. آرامش را چنان تبليغ مي كند كه گويي چيزي مقدس است. گويي با ارزش ترين چيز است. اما تو فقط زماني مي تواني اين چنين آرام باشي كه احمق باشي و نتواني تشخيص دهي كه چه بهاي گزافي بابت چنين آرامش مرده اي مي پردازي. آرامشي كه پشيزي نمي ارزد. تو آزادي ات، هوشمندي ات، ‌شادابي ات،‌ عشقت، روحيه ماجراجويي ات را فدا مي كني. همه وجودت را فدا مي كني. يك چرخ دنده، يك بخش قابل تعويض مي شوي. تلاش من برآن است تا تركيبي برتر به وجود بياورم كه در آن آرامش و شادماني همچون دو روي يك سكه باشند. آنگاه پديده اي بي نهايت زيبا رخ مي دهد: تو شادمان هستي اما داغ نيستي. آرامش داري اما سرد نيستي. دقيقا در ميانه قرار داري. هم گرمي و هم خنك. خنك در مقايسه با سرد،‌ گرم در مقايسه با داغ. اما اين دو با هم هستند: شادمان آرام و آرام شادمان. آنگاه وجود تو كل است، در كليت ريشه داري. شناخت آن، شناخت هستي و شناخت همه چيز است.

 

163

آسيب ديدن

 

ميليونها نفر تصميم گرفته اند كه حساس نباشند. پوست آنها كلفت شده است تا ديگران به آنها آسيب نرسانند، اما اين تصميم بهاي سنگيني دارد. هيچكس نمي تواند به آنها آسيب رساند. در عين حال هيچكس هم نمي تواند آنها را شاد كند. وقتي باز مي شويد،‌ دو چيز در دسترس تان قرار مي گيرد. گاهي هوا ابري است و گاهي آفتابي، اما اگر در غارتان محبوس بمانيد، ‌ديگر نه ابر وجود خواهد داشت،‌ نه آفتاب. بهتر است از غار بيرون بياييد و در آفتاب برقصيد و گاهي با ابرها غمگين شويد. گاهي باد ها مي آيند. وقتي ازغار بيرون بياييد، ‌همه چيز امكانپذير است و يكي از اين امكانات،‌ آن است كه ديگران مي توانند به شما آسيب برسانند ... ولي اين فقط يكي از احتمالات است. خيلي به آن فكر نكنيد. در غير اينصورت دوباره بسته مي شويد. ميليونها امكان وجود دارد. اگر به آنها فكر كنيد، شاد تر و پر مهرتر خواهيد شد و آزادتر خواهد بود. مردم هم آزادتر خواهند بود. به اين ترتيب قادر خواهيد بود جشن بگيريد و بخنديد. هزار و يك احتمال وجود دارد. چرا فقط اين احتمال را انتخاب كنيد كه مردم به شما آسيب خواهند رساند.

 

30 آگوست

 

Osho is a very beautiful word. It should be added to every language. Just the sound is beautiful in the first place: Osho. It shows respect, it shows love, it shows gratitude. It is not just a dry word like "Reverend." It is a very loving and friendly word, almost having the sense of "The Beloved."

 

اشو واژه ای بسیار زیباست. باید آنرا به واژگان هر زبانی افزود. در وهله اول همان صورتش زیباست: اشو. این واژه احترام، عشق، حق شناسی و شکر را نشان می دهد. فقط یک واژه خشک مثل " عالیجناب " نیست. واژه ای بسیار دوست داشتنی و آشناست، تقریبا حال و هوای " محبوب را دارد.

 

Live more authentically. Drop the masks; they are a weight on your heart. Drop all falsities. Be exposed. Of course it is going to be troublesome but that trouble is worth it because only after that trouble will you grow and become mature. And then nothing is holding life. Each moment life reveals its newness. It is constant miracle happening all around you only you are hiding behind dead habits. Become a Buddha if you do not want to be bored. Live each moment as fully alert as possible, because only in full alertness will you be able to drop the mask.

 

با اصالت بيشتر زندگي كن. صورتكها را به دور افكن،‌ چه اينها باري بر دلند. رياكاريها را به دور افكن، شفاف باش. البته با دردسر همراه خواهد بود. اما به دردسرش مي ارزد. چون با تحمل اين دردسر، رشد خواهي كرد و بلوغ مي يابي. و سپس هيچ چيز مانع زندگي نخواهد بود. هر لحظه  زندگي تازگي خود را آشكار مي كند. معجزه مداوم در پيرامونت در جريان است و تو پشت عادتهاي مرده،‌پنهان شده اي. اگر نمي خواهي دلتنگ باشي،‌ بودا شو،‌هر لحظه را سرشار از هوشياري كن. چون تنها در هوشياري كامل است كه مي تواني صورتك خود را از چهره برداري.

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/06/08ساعت   توسط توحید  | 

162

مراقبه 7/6/:

 

روز:

عشق ورزيدن همان دينداري است. عشق ورزيدن به هستي همان عبادت است. تو بايد كيفيت عشق خود را توسعه دهي. بايد آنرا بيشتر و بيشتر منتشر نمايي؛ بي قيد و شرط، بدون انگيزه، بدون چشمداشت، بدون سلطه جويي، بدون منيت سازي.وقتي عشق تو كاملا ناب شود، به خدا مي رسي. هيچ چيزي بالاتر از آن نيست. به نهايت كمال زندگي مي رسي. عشق جوهر هستي است، پس بگذار راه تو راه عشق باشد.

 

شب:

انسان ناآگاه از خويش، يك گداست. انسان آگاه از خويش بزرگترين پادشاه است، زيرا آنگاه كه تو از خويش آگاه شوي، همه پادشاهي خداوند از آن تو مي شود. اين پادشاهي از قبل به تو ارزاني شده اما تو در خوابي. درون توست اما تو به آن نمي نگري. چشمانت را به بيرون دوخته اي!

 

162

تسليم

 

شما در عمق وجودتان دوست داريد كاملا تسليم شويد؛‌ بطوريكه همه نگرانيها حل شوند و بتوانيد آسوده باشيد، اما مي ترسيد. همه از تسليم شدن مي ترسند. معمولا تصور مي كنيم كسي هستيم، در حاليكه هيچ هستيم. تنها چيزي كه بايد تسليم كنيم، نفس كاذب است؛ يعني باور به اينكه كسي هستيم. اين باور افسانه اي بيش نيست. وقتي افسانه را رها كنيد، واقعي مي شويد. وقتي چيزي را كه واقعا نداريد، رها مي كنيد، همان كه هستيد، مي شويد. ما به نفسمان وابسته مي مانيم؛‌زيرا تمام عمر تعليم ديده ايم كه مستقل باشيم. تمام عمر تعليم ديده ايم و برنامه ريزي شده ايم كه بجنگيم؛‌گويي كل زندگي چيزي جز ستيز براي بقا نيست. زندگي را فقط وقتي تسليم شديد، مي توانيد بشناسيد. آنگاه دست از جنگيدن بر مي داريد و لذت مي بريد. در غرب، مفهوم نفس بسيا رقوي است و همه سعي دارند بر چيزي غلبه كنند. مردم حتي از غلبه بر طبيعت حرف مي زنند. در حالي كه اين حرف كاملا احمقانه است. ما قسمتي از طبيعت هستيم. چگونه مي توانيم بر آن غلبه كنيم؟ مي توانيم آنرا نابود كنيم، اما نمي توانيم بر آن غلبه كنيم. به اين ترتيب است كه كل طبيعت به تدريج نابود مي شود و محيط زيست در هم مي ريزد. چيزي وجود ندارد كه بتوان بر آن غلبه كرد. در حقيقت،‌ بايد با طبيعت و در طبيعت حركت كرد و به طبيعت اجازه داد تا وجود داشته باشد.

 

29 آگوست

 

Zen is the only religious phenomenon in the world which has no doctrine, no scripture, which has no God, no belief system, no organized church. It is an individual phenomenon. Just like love. You do not have a church of love. You do not have a political party for love. It is an individual freedom.

 

ذن تنها پدیده مذهبی در دنیا ست که هیچ مکتبی ندارد، هیچ کتاب مقدسی ندارد، هیچ خدایی ندارد، هیچ نظام عقیدتی ندارد، هیچ کلیسای سازمان یافته ای ندارد. ذن پدیده ای منفرد است، درست مثل عشق. شما کلیسای عشق ندارید. شما برای عشق حزب سیاسی ندارید. ذن، آزادی مستقل و جداگانه ای است.

 

Existence is available for those who are available to exictence. And then I tell you, there is no boredom. Life is infinte delight.

 

وجود در دسترس كساني است كه به وجود تعلق دارند. نه دلتنگي در كار نخواهد بود. زندگي شادي بي انتهاست.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/06/07ساعت   توسط توحید  | 

161

مراقبه 6/6/:

 

روز:

عشق شهامتي فراوان مي خواهد. در حقيقت هيچ چيزي بيشتر از عشق نيازمند شهامت نيست، زيرا شرط اساسي عشق، نيست كردن «‌خود »‌است. فقط زماني كه خودت را نيست كرده باشي، عشق در تو شكوفا مي شود. «‌ خود »‌ غل و زنجير است و رها شدن از آن نيازمند جرات و شهامت. تو به «‌خود »‌ چسبيده اي. خيال مي كني كه همه چيز «‌خود »‌ توست. پس به شدت احساس ترس مي كني:‌ «‌اگر دست از خود بشويم چه بلايي بر سرم خواهم آمد؟ موجودي بي هويت خواهم شد. » بلي، زماني خواهد رسيد كه تو هويتت، هويت كهنه ات، هويت دروغينت را از دست خواهي داد و مدتي نخواهي دانست كه كيستي. آنگاه هويت راستينت سر بر خواهد آورد. نترس، صبح نزديك است. به عقب نگاه نكن، جلو را نگاه كن... هيچ راه بازگشتي وجود ندارد. زندگي هيچگاه به عقب باز نمي گردد، هميشه رو به جلو حركت مي كند. »‌ بودا مي گويد برو، همچنان برو تا به نقطه اي برسي كه هيچ آرزويي باقي نمانده باشد. آن لحظه، لحظه كاميابي،‌ لحظه شادماني و لحظه رستگاري است.

 

شب:

از هر دري مي خواهي وارد شو... مي تواني از در آرامش وارد شوي تا به شادماني برسي، به عشق برسي، به همدردي برسي، ‌به درك و فهم بالاي انسانها برسي، ‌به بخشش برسي. فروتني، تواضع، شكسته نفسي، ‌صداقت، صميميت،‌ اعتماد، همه آنها شكوفا خواهند شد. تو فقط از هر دري مي خواهي وارد شو. بكوش از در عشق وارد شوي يا بكوش از در همدردي وارد شوي. هيچ فرقي ندارد. معبد خدا درهاي بسيار دارد. اما تمام اين درها با يك كليد گشوده مي شود و آن كليد، ‌مراقبه است. آگاهي است. مسيح، بودا، محمد، زرتشت و ... همگي به يك جا رسيده اند اما از درهايي بسيار متفاوت. وقتي داخل شدند ناگهان دريافتند كه همه درها درست بودند. معجزه اينجاست كه همه آنان از يك كليد استفاده كردند. درها كاملا متفاوت بودند. شكل قفلها متفاوت بود. جهت شان متفاوت بود اما آنان از يك كليد استفاده كردند و آن كليد نامش آگاهي بود.

 

161

استقلال

 

كسي كه مي گويد: «‌علي رغم هرچه اتفاق بيفتد، شاد خواهم ماند و در هر شرايطي، ‌راهي براي شاد شدن پيدا خواهم كرد»‌، ‌فردي مستقل است. هيچ سياستي موثر نخواهد بود. هيچ تغييري در وضعيت دنياي بيرون تفاوتي ايجاد نخواهد كرد. فرد مستقل،‌ خواه فقير يا غني، خواه گدا يا پادشاه، در هر حال يكسان مي ماند و شرايط دروني اش تغيير نمي كند. هدف تمام مراقبه ها، رسيدن به آرامش و خاموشي بي قيد و شرط است. در آنصورت، اين آرامش به شما تعلق مي يابد. آنگاه هر اتفاقي كه روي دهد، شما شاد خواهيد ماند. خواست تان را كنار بگذاريد تا ببينيد همه چيزهايي كه طلب مي كرديد، به خودي خود اتفاق مي افتند. ناگهان همه چيز به نرمي شروع به حركت مي كند. همه چيز با هم هماهنگ مي شود.

 

28 آگوست

 

Rejoice! Sing! Dance! Dance so totally that your egos melt and disappear. Dance so totally that the dancer is no longer there, but only the dance remains. Then you will find me wherever you are.

 

شادی کن! آواز بخوان! دست افشانی کن! چنان با تمام وجود، همچون قاصد کی چر خان به دور خود بچرخ، تا نفس تو ذوب و ناپدید گردد. چنان با تمام وجود پایکوبی کن، که دیگر قاصدک چر خانی آنجا نباشد و فقط رقص باقی بماند. آن وقت هر جا که باشی مرا می بینی.

 

A really alive life is, in a way, chaotic. In a way, I say, bavause that chaos has its own discipline. It has no rules because it need not have any rules. It has the most basic rule in – built in it - it need not have any external rules.

 

زندگي واقعي را مي توان به نوعي هرج و مرج تلقي نمود. مي گويم به «‌ نوعي »‌چون اين هرج و مرج نظم خود را با خود دارد. از اصولي پيروي نمي كند چون به هيچ اصلي نيازمند نيست. زندگي بنيادي ترين اصل را در ذات خود دارد. او از هرگونه اصل بيروني بي نياز است.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/06/06ساعت   توسط توحید  | 

160

مراقبه 5/6/:

 

روز:

ما در خود ستاره اي بي نهايت زيبا داريم. ما ستاره هستيم. البته غبارها و ابرهايي فراوان ما را فراگرفته اند و اگر كسي از بيرون بنگرد ستاره اي نخواهد يافت. هدف مراقبه رخنه كردن در ابرهاي تاريكي است كه ما را فراگرفته اند و رسيدن به هسته وجود جايي كه نور ابدي در آنجا حاضر است. جايي كه زندگي با شعله اي از شور و نشاط، شادماني و زيبايي اي چشمگير شعله ور است. اين دروني ترين شعله همان خداست. سفر دشوار اما بسيار پربار است. و سفر فقط در آغاز دشوار است. آنگاه كه تو طعم آن لذت ناشناخته، آن احساس رهايي و هيجان ناشناخته را بچشي، سفر ديگر دشوار نخواهد بود. آنگاه هر لحظه آن از چنان زيبايي دل انگيز، نشاطي بي بديل و شور و حالي عظيم برخوردار خواهد شد كه حاضر خواهي بود هرگونه سختي را به جان بخري. حتي حاضر خواهي بود در راه آن جان دهي، زيرا آنگاه خواهي دانست كه حتي مرگ نيز مرگ نيست.

 

شب:

انسان به شدت تلاش مي كند تا همچنان بدبخت باقي بماند اما اين را نمي داند. آنگاه كه بداند، از مضحك بون آنچه با خود مي كند خنده اش خواهد گرفت. انسان با آفريدن بدبختي به تمام شيوه هاي ممكن، ‌به راستي شاهكار مي كند. كوچكترين فرصت را از دست نمي دهد. هرچيزي ا كه مي تواند بدبختش سازد در هوا مي قاپد! اين رويه را بايد تغيير داد. زندگي هردو فرصت را در اختيار تو قرار مي دهد. هم روز را، هم شب را. هم گل را، هم خار را. همواره بين اين دو تعادل برقرار است، نصف به نصف. بسته به توست كه كدام را برگزيني. معجزه اينجاست كه اگر تو خار را برگزيني دير يا زود هيچ گلي را نخواهي ديد، زيرا ذهنت به خار انس خواهد گرفت. فقط قادر خواهي بود خار را ببيني، گل را از كف خواهي داد. كوچكترين توجهي به آن نخواهي داشت. عين همين اتفاق در مورد كسي كه گل را برمي گزيند مي افتد: او شروع به فراموش كردن خار مي كند و توجه اش به خار جلب نمي شود. نگاهش چنان مثبت مي شود كه همه چيز را متفاوت مي بيند.

 

160

علاقه و اكراه

 

روزي كه تصميم بگيريد چيزهايي را كه دوست داريد، طلب نكنيد و در عوض، چيزهايي را كه اتفاق مي افتد، دوست داشته باشيد، آنروز بالغ شده ايد. ما هميشه مي توانيم آنچه را كه دوست داريم، بخواهيم و طلب كنيم، اما اين كار ما را فلاكت زده و بيچاره مي كند؛ زيرا دنيا مطابق آنچه ما دوست داريم يا دوست نداريم، نمي گردد. تضميني نيست كه آنچه را شما مي خواهيد، زندگي هم بخواهد. احتمال دارد زندگي به سوي چيز ديگري مقدر شده باشد كه شما اصلا از آن آگاه نباشيد. وقتي چيزي كه دوست داريد،‌ پيش مي آيد، باز هم چندان شاد نخواهيد بود؛ زيرا هرچه را مي خواهيم، قبلا در خيالمان با آن زندگي كرده ايم. پس آنچه به دست مي آوريم، دست دوم است. اگر بگوييد دوست داريد با مردي خاص ازدواج كنيد، پيشاپيش در خيالتان با او ازدواج كرده و به آن فكر كرده ايد. آنگاه اگر در واقعيت با او ازدواج كنيد، مطابق تصوراتي كه در خيال خود داشتيد، نخواهد بود. او فقط يك رونوشت از خيال شما خواهد بود؛‌ زيرا واقعيت به اندازه خيال، خيال انگيز نيست. آنگاه نوميد خواهيد شد. اگر آنچه را كه پيش مي آيد، ‌دوست داشته باشيد، ‌اگر خواست خود را مقابل خواست زندگي فرار ندهيد، اگر فقط بگوييد باشد، بله،‌آنگاه هرگز دچار فلاكت نخواهيد شد. زيرا علي رغم هرچه روي دهد، هميشه برخورد و گرايشي مثبت داريد و آماده پذيرش و لذت بردن از اتفاقات زندگي هستيد.

 

27 آگوست

 

Remember the difference between childlike and childish: to be childlike is to be a sage; to be childish is not to be a sage. To be childish means to be immature; it needs mush improvement, growth, maturity.

 

فرق بین کودک وار و کودکانه را به خاطر داشته باش: کودک وار بودن فرزانه بودن است، کودکانه بودن فرزانه بودن نیست. کودکانه بودن یعنی نا بالغ بودن، که به اصطلاح، رشد و بلوغ بسیاری نیاز دارد.

Boredom and restlessness are deeply related. Whenever you feel boredom, then you feel restlessness. Restlessness is a by – product of boredom.

 

دلتنگي و بيقراري بسيار به هم مرتبطند. هرگاه احساس دلتنگي كني، ‌بيقراري به سراغت خواهد آمد. بيقراري زاده دلتنگي است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/06/05ساعت   توسط توحید  | 

159

مراقبه 4/6/:

 

روز:

دانش سهل و ارزان است. تو مي تواني هرقدر كه بخواهي دانش بيندوزي. مي تواني آنرا از ديگران قرض بگيري. اما خرد گران بهاست، بسيار گرانبها. تو بايد بهاي آنرا با تلاشي شديد، آگاهي و مراقبه گري بپردازي. هيچكس نمي تواند خرد را به تو بدهد و يا آنرا از تو بگيرد. فقط تلاش فردي توست كه خرد را در تو شكوفا مي سازد. خرد همچون بذري در درون توست اما بذري بيش نيست. تو بايد آن بذر را بكاري، كودش دهي، پرورشش دهي، آبياري اش كني، مراقبتش كني- و اين همان مراقبه است. بذر آرام آرام رشد خواهد كرد. آنگاه تو يك بوته گل سرخ خواهي شد و گلهايي فراوان در تو شكوفا خواهند شد. وقتي گلهاي تو شكوفا شوند و رايحه ات در ياد پراكنده شود، شادي و نشاطي عظيم به پا خواهد خاست- نه فقط در تو- كل هستي با تو شاد و خرم خواهد شد. هرگاه شخصي شادمان مي شود، كل هستي يك گام به پيش برمي دارد.

 

شب:

همه ما به سر آويخته ايم. تنها مشكل ما همين است و تنها يك راه حل وجود دارد: از سر به درون قلب فرود آي تا تمام مشكلات ناپديد شوند. مشكلات را سر بوجود آورده است.  و ناگهان همه چيز چنان واضح و روشن مي شود كه در حيرت مي ماني چگونه خود را پيوسته به اختراع مشكل مشغول داشته بودي. اسرار همچنان باقي مي مانند اما مشكلات ناپديد مي شوند. اسرار فراوان مي شوند اما مشكلات هيچ مي شوند. و اسرار هستي زيبا هستند. قرار بر اين نيست كه پرده اسرار را كنار بزني، بلكه بايد با آنها زندگي كني.

 

159

عبادت

 

عبادت را بايد در درون حس كرد. مردم معناي عبادت را كاملا فراموش كرده اند. عبادت يعني برخورد با واقعيت، با قلبي كودكانه؛ نه محاسبه گر، زيرك و يا تحليلگر، بلكه با قلبي سرشار از حيرت و شگفتي. عبادت، ‌يعني احساس اين كه شگفتي و راز شما را احاطه كرده است؛ عبادت، يعني بدانيم كه آنچه پيداست فقط، محيط و حاشيه است و فراسوي آن چيزي مهم با معنا نهفته است. وقتي كودكي بدنبال پروانه ها مي دود، سرشار از حس عبادت است يا وقتي به جاده اي مي رسد و گلي را مي بيند- گلي بسيار معمولي- با شگفتي كامل مي ايستد و گل را تماشا مي كند؛ وقتي به ماري مي رسد، حيرت زده و لبريز از انرژي مي شود. هر لحظه شگفتي تازه اي در بر دارد. كودك هيچ چيز را بديهي و مسلم فرض نمي كند. اين برخورد، عبادت است. هرگز چيزي را بديهي تصور نكنيد. وقتي چيزها را بديهي بدانيد، ساكن مي شويد و كودك درونتان ناپديد مي شود، شگفتي تان مي ميرد و اگر در قلب حس شگفتي نباشد، ديگر عبادتي وجود نخواهد داشت. عبادت، يعني زندگي راز آميز است كه به هيچ وجه نمي توان آنرا شناخت. عبادت فراتر از درك آدمي است. هوش با تمام تلاش شكست مي خورد و هرچه بيشتر سعي كنيم زندگي را بشناسيم، ناشناختني تر به نظر مي رسد.

 

26 آگوست

 

Allow your laugher to be total. A total laugher is a rare phenomenon. When each cell of your body laughs, when each fiber of your being pulsates with joy, then it brings a great relaxation. There are a few activities which are immensely valuable; laugher is one of those activities.

 

بگذار خنده ات با تمام وجود باشد.خنده ای با تمام وجود پدیده نادری است. وقتی هر سلول بدنت می خندد، وقتی هر تار وجود ت از سر وجود به ارتعاش در می آید، آنگاه انبساط خاطری عظیم به همراه می آورد. فعالیتهای معدودی وجود دارند که بی اندازه ارزشمندند؛ خنده یکی از آنهاست.

 

Compassion arises only when you can see that everybody is related to you. Compassion arises only when you see that you are a member of everybody and everybody is a member of you. Nobody is separate. When the illusion of separation drops, compassion arises.

 

همدردي زماني معنا مي يابد،‌ كه دريابي « بني آدم اعضاي يكديگرند. »‌همدردي زماني معنا مي يابد، ‌كه ببيني تو عضوي از همه و همه عضوي از تواند. كسي جدا نيست. آنگاه كه تصور جدايي محو گردد،‌ همدردي از راه مي رسد.  

 

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/06/04ساعت   توسط توحید  | 

158

مراقبه 3/6/:

 

روز:

دانش را مي توان از بيرون بدست آورد. دانستن نيازمند پاكسازي دروني است. دانش، مجموعه اطلاعات است، دانستن، توانايي ديدن و فهميدن. دانش هيچگاه كسي را دگرگون نمي كند. دانشور فقط مطالب را تكرار مي كند. يك راديو ضبط است نه بيشتر و نه كمتر. اما يك شخص دانا مي داند و به اعتبار خود مي داند. او به چيزي باور ندارد، مي بيند. او يك مسيحي نيست، يك مسيح است. يك بودايي نيست، يك بوداست. اين را به ياد داشته باش: ‌تو نيازمند يك دگرگوني بنيادين در خودآگاهي ات هستي. و اين خودآگاهي تو را قادر به ديدن مي كند. كار من اطلاع رساني به تو نيست، بلكه دگرگون ساختن توست و اين همان راه رهروي است.

 

شب:

روياها را مي توان واقعيت بخشيد، تمام روياها را. نهايت روياها، يعني رسيدن به شادماني، چنان نزديك است كه دست نيافتن انسان به آن بسيار عجيب مي نمايد. شادماني كاملا در دسترس توست. در دسترس همه انسانهاست. اما انسانها بسوي آن حركت نمي كنند. اگر هم حركت كنند در مسير نادرست حركت مي كنند. بنابراين زندگي اشان ناخشنود مي ماند. و گذراندن زندگي در ناخشنودي رنج و عذاب است. جهنم غير اين نيست. جهنم مكاني جغرافيايي در جايي نيست، حالتي از روان ناخشنود است. آنگاه كه خشنودي هست، بهشت هم هست.

 

158

تحقير

 

متواضع باشيد. آنگاه هيچكس نمي تواند شما را تحقير كند. عاري از نفس باشيد. آنگاه هيچكس نمي تواند به شما آسيبي برساند. گاهي مردم بهانه اي براي بيرون ريختن خشم شان مي يابند، اما اين نبايد دليل براي برآشفته شدن شما باشد. فقط دو احتمال وجود دارد؛ يا حق با فرد مقابل است، پس شما احساس شرمساري مي كنيد و يا حق با او نيست؛ آنگاه او مسخره مي شود و كل آن وضعيت، خنده دار است و مي توان از آن لذت برد. اگر احساس مي كنيد كه حق با فرد مقابل است، هرچه مي گويد بپذيريد و متواضع باشيد. اگر متواضع باشيد، هرگز تحقير و شرمسار نخواهيد شد. گويي در رديف آخر ايستاده ايد و نمي توان شما را به عقب برگرداند. سعي نمي كنيد كه نفر اول باشيد. پس هيچكس نمي تواند مانع شما شود.

 

25 آگوست

 

Love only gives. It is not business, so there is no question of loss or profit. Love enjoys giving, just as flower enjoy releasing their fragrance. Why should they be afraid? Why should you be afraid? Remember, fear and love never exist together; they can not. No coexistence is possible. Fear is just the opposite of love.

 

عشق فقط می بخشد. عشق تجارت نیست. بنابراین اصلا حساب سود و زیانی در میان نیست. عشق از بخشش لذت می برد. درست همانطور که گلها از عطر افشانی لذت می برند. چرا باید در هراس باشند؟ تو چرا باید در هراس باشی؟ به خاطر داشته باش، ترس و عشق هرگز با هم نیستند؛ نمی توانند با هم باشند. هیچ هم زیستی یی ممکن نیست. ترس درست نقطه مقابل عشق است.

 

Meditation has no frame: it is not a window, it is not a door. Meditation is not concentration, it is not attention – meditation is awareness.

 

مكاشفه چارچوبي ندارد، ‌پنجره نيست، ‌در نيست. تمركز نيست، ‌توجه نيست – مكاشفه آگاهي است.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/06/03ساعت   توسط توحید  | 

157

مراقبه 2/6/:

 

روز:

تو به خانه و خوراك احتياج داري. به پول و پوشاك احتياج داري. اما آنها نبايد هرچيز و همه چيز تو شوند. بايد زمان و مكاني را به كاوش درون اختصاص دهي. اين همان چيزي است كه مراقبه ناميده مي شود: با خويش نشستن، با خويش بودن. در اختيار دنياي درون قرار داشتن. اين در اختيار بودن، اين باز و پذيرا بودن، تو را نه به روي خويشتن خودت، بلكه به روي خويشتن هستي مي گشايد. تو تا زماني كه نداني زندگي چيست، زندگي ات پوچ و بيهوده خواهد ماند و در بيهودگي به سر خواهي برد. تو فقط بايد كمي هشيارتر و حساس تر شوي. تو با ديدن خويش، دوباره متولد مي شوي. پيوستن به خويش، تولد دوباره توست. تولد واقعي توست و در آن حال، تو دوباره به دنيا مي آيي.

 

شب:

تو بايد چراغ راه خود باشي. اين سودا را از سرت به در كن كه مي تواني از كتابها راهنمايي بگيري يا مي تواني دانايي را از ديگران قرض بگيري. اين يكي از بزرگترين موانع جست و جوي روحي و معنوي توست. تو به هيچ چيزي در بيرون از وجودت احتياج نداري. خدا همه آنچه را كه در سفر لازم داري در اختيارت نهاده. تو فقط بايد درونت را جست و جو كني: چراغ در درون توست و تنها چراغ درونت مي تواند به تو كمك كند مسير درست را از مسير غلط تشخيص دهي، به بيراهه نروي و همواره در جهت هستي گام برداري. كساني كه به ديگران متكي هستند، فرصت را از دست مي دهند. ( البته در اين مسير،‌ ديگران فقط نقش عصا را براي تو بازي مي كنند كه برخيزي و تو با صبر و سماجت است كه مي تواني طي طريق نمايي. )

 

157

خشونت

 

هيچكس خشن بدنيا نمي آيد، بلكه خشونت را مي آموزد. فرد تحت تاثير خشونت جامعه قرار مي گيرد و خشن مي شود. هر كودكي، عاري از خشونت بدنيا مي آيد. در وجود اصلي شما، خشونتي وجود ندارد. موقعيتها ما را شرطي كرده اند. بايد در برابر چيزهاي زيادي از خود دفاع كنيم. اهانت بهترين شيوه دفاع است. وقتي كسي ناچار است در اوقات زيادي از خودش دفاع كند، اهانت مي كند و خشن مي شود؛‌ زيرا تصور مي كند بهتر است اول آسيب بزند و بعد منتظر آسيب ديدن بشود. كسي كه اولين ضربه را مي زند، شانس برد بيشتري دارد. اين همان اصلي است كه ماكياولي در كتاب مشهور خود – شاهزاده – به آن اشاره مي كند. او مي گويد، تهاجم بهترين شيوه دفاع است. منتظر نشويد. قبل از آنكه كسي به شما حمله كند، شما بايد حمله كنيد. او مي گويد: ‌وقتي مورد حمله قرار مي گيريد، بسيار دير شده است و پيشاپيش بازنده شده ايد. براي همين است كه مردم خشن شده اند. آنها خيلي زود متوجه شده اند كه اگر خشونت نداشته باشند،‌ له خواهند شد. تنها راه بقا جنگيدن است. وقتي آنها اين حقه را فرا گيرند، ‌به تدريج كل سرشت شان توسط آن مسموم خواهد شد. اين فرآيند، طبيعي نيست. پس بايد آنرا كنار گذاشت.

 

24 آگوست

 

One needs silence in the heart, and yet a silence which is not cold but warm, a silence which can sing and dance. When silence and song meet, the man is whole.

 

انسان در دلش به سکوت نیاز دارد، ولی سکوتی نه سرد، که گرم؛ سکوتی که می تواند آواز سر دهد و به رقص در آید. وقتی سکوت و آواز با هم تلاقی می کنند، انسان کامل است.

 

 

Meditation is flower and compassion is its fragrance.

 

مكاشفه گل است و همدردي رايحه آن.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/06/02ساعت   توسط توحید  | 

156

مراقبه 1/6/:

 

روز:

ما با خردي نامحدود به دنيا مي آييم اما با دانش اندوزي، خرد را از دست مي دهيم. دانش چيزي پست و بي ارزش است. چيزي خاكي و ناچيز است. ما خرد گران بها را فداي دانش ارزان مي كنيم! بار دانش را بر زمين بگذار. دانش را از ياد ببر. و همين كه تمام دانش را از ياد ببري، خرد در تو فوران مي كند. خرد طبيعت فطري توست. آموختني نيست. جست و جو كردني نيست. مجبور نيستي در بيرون دنبال آن بگردي. در دروني ترين هسته وجود توست. مراقبه يعني از ياد بردن دانش تا خرد بتواند اختيار زندگي را دوباره دست گيرد.

 

شب:

يگانه چيز لازم و اساسي، آگاهي است. اما مردم در چيزهاي غير لازم و بي اساس گم شده اند. مردم از چيزهاي باارزش غافل مانده اند و حاضرند زندگي خود را با چيزهاي بي ارزش مبادله كنند. چنين است كه همه روحشان را از دست داده اند. چنين است كه هركس روحش را فروخته و بي روح شده.

 

156

تنهایی

 

تنهایی، اندوه و غم، آرامش و سکوتی عمیق در بردارد. بسته به شماست که چگونه به آن نگاه کنید. داشتن فضایی خاص خود، دشوار است، اما اگر فضایی خاص خود نداشته باشید، نمی توانید با وجود خود آشنا شوید و هرگز خودتان را نخواهید شناخت. در حالیکه همه ما مشغول و سرگرم هزار و یک موضوع- در روابط، در امور دنیا، اضطرابها، نقشه ها، آینده و گذشته- هستیم، در سطح زندگی می کنیم. وقتی تنها هستید، می توانید ساکن شوید و به درون بروید. در تنهای، از آنجایی که اشتغال ذهنی ندارید، احساستان مثل همیشه نخواهد بود. احساسات در تنهایی متفاوت خواهند بود و این تنهایی عجیب بنظر می رسد. بی شک هرکس افراد محبوب و دوستانش را عاقبت از دست می دهد، این احساس همیشه وجود خواهد داشت و اگر شما عمیقا به خودتان عشق بورزید و به درون روید، آماده خواهید بود که به دیگران بیشتر و عمیق تر عشق بورزید. کسی که خودش را نمی شناسد، نمی تواند عمیق عشق بورزد. اگر در سطح زندگی کنید، روابط تان عمق نخواهند داشت. اگر عمیق باشید، روابط تان هم عمیق خواهند شد.

 

23 آگوست

 

God is always joking. Look at your own life it is a joke! Look at other people is lives, and you will find jokes and jokes and jokes. Seriousness is illness; seriousness has nothing spiritual about it. Spirituality is laughter, spirituality is joy, and spirituality is fun.

 

خداوند همیشه در حال شوخی است. به زندگی خودت نگاه کن – خنده آور است. به زندگی دیگران نگاه کن و همه اش شوخی خواهی یافت؛ شوخی ، شوخی ، شوخی. جدیت بیماری است. جدیت را با معنویت هیچ سر و کاری نیست. معنویت خنده، نشاط  تفریح است.

 

If you live, ego disappears. Life knows no ego, it knows only living and living and living. Life knows no self, no center; life knows no separation. You breathe – life enters into you; you exhale you enter into you. There is no separation. You eat, and trees enter into you through the fruit. Then one day you die, you are buried in the earth, and the trees suck you up and become fruits. Your children will eat you again. You have been eating your ancestors – the trees have converted them into fruits. You think you are a vegetarian? Do not be deceived by appearances. We are all cannibals. Life is one, it goes on moving. It comes into you; it goes on moving. It comes into you; It passes through you. In fact to say that it comes into you is not right, because then it seems as if life comes into you, and then passes out of you. You do not exist – only this life is coming and going does. You do not exist – only life exists in its tremendous forms, in its energy, in its millions of delights. Once you understand this, let that understanding be the only law.

 

اگر زندگي كني،‌ « ‌من »‌ ناپديد خواهد شد. زندگي «‌من »‌ نمي شناسد،‌ او تنها زندگي و زندگي و زندگي را مي شناسد. زندگي «‌ خود »‌ نمي شناسد،‌ به «‌ محور »‌ قايل نيست. زندگي «‌ جدايي »‌ نمي شناسد. در هر دم، زندگي به درونت راه مي يابد، و در هر بازدم تو به زندگي راه مي يابي. نه، ‌جدايي در كار نيست. مي خوري و درختان از راه ميوه هايشان در تو راه مي يابند و سپس... روزي خواهي مرد و در دل خاك جاي مي گيري و درختها شيره جانت را مي مكند و به ميوه تبديل مي شوي. فرزندانت بار ديگر تو را مي خورند. تو نيز همان اجدادي را مي خورده اي كه در ميوه درختان جان تازه اي يافته بودند. خيال مي كني كه گياه خواري، ‌فريب ظاهر را مخور.  ما همه گوشتخوارانيم. زندگي يگانه است و همچنان در حركت. به تو وارد مي شود و از تو مي گذرد. در واقع، درست نيست بگوييم زندگي به تو وارد مي شود، ‌چون بنظر مي رسد كه اين زندگي است كه در تو حلول مي كند و سپس تو را ترك مي كند، نه تو وجود نداري – تنها زندگي است كه در آمد و شد است. نه اين تو نيستي كه هستي. تنها زندگي است كه در اشكال بيشمار رخ مي نمايد. در انرژي و در ميليونها بارقه ي شور و نشاط. آنگاه كه از اين حقيقت آگاه شدي، ‌بگذار همين تنها قانون برتر حيات تو باشد.

 

+  گردآوري و تنظيم در  شنبه 1393/06/01ساعت   توسط توحید  | 

155

 

مراقبه 31/5/:

 

روز:

آنگاه كه شروع به جست و جوي خود كني، زندگي ات مقدس و معنوي مي شود. اين جست و جو آغازگر دگرگوني توست. و جست و جو هرقدر مشتاقانه تر باشد، دگرگوني سريع تر رخ خواهد داد. اين جست و جو را بيشتر كن. آنرا همه جانبه كن. يكي از رازهاي بنيادين زندگي و هستي اين است: تو فقط زماني زندگي مي كني كه داراي چيزي باشي كه حتي حاضر باشي زندگي ات را فداي آن كني. زندگي فقط زماني آغاز مي شود كه تو چيزي بيشتر، فراتر، بزرگ تر و مقدس تر از زندگي، در زندگي خود داشته باشي. آنگاه كه خود زندگي وسيله اي براي رسيدن به هدفي برتر شود، زندگي ات مفهوم مي يابد. و فقط در اين مفهوم يافتن است كه معنا،‌ ارزش و نشاط هست.

 

شب:

قانون هستي اين است كه حقيقت را نمي توان تسخير كرد، بلكه مي توان دعوتش كرد. تو بايد ميزبان معماي نهايي شوي. اين همان چيزي است كه مراقبه ناميده مي شود: مراقبه تو را از تمام چيزهاي اضافي خالي مي كند. تو را كاملا خالي مي كند تا بتواني جادار، پذيرا، حساس، نفوذپذير و قابل دسترسي باشي. تمام اين كيفيتها تو را به دعوت كننده اي مشتاق تبديل مي كنند- دعوتي براي ناشناخته. دعوتي براي بي نام و نشان. دعوتي براي چيزي كه زندگي تو را يك كامجويي مي كند. چيزي كه بدون آن زندگي به رياضتي كاملا بيهوده تبديل مي شود. اما تو نمي تواني بيش از اين كاري انجام دهي: فقط دعوت و انتظار. اين چيزي است كه من عبادت مي ناممش: دعوت و انتظار با اعتماد كامل به اين كه يار خواهد آمد. و يار حتما خواهد آمد. هميشه آمده است! اين قانون نهايي هستي است.

 

155

با رویا هایتان دوست باشید

 

رویاها پیامی از ضمیر ناخودآگاه هستند. ناخودآگاه پیامی برای شما دارد و سعی می کند پلی برای ذهن و خودآگاهتان بسازد. برای درک رویاها لازم نیست آنها را تفسیر کنید، زیرا با تجزیه و تحلیل رویاها، دوباره ذهن خودآگاه غالب می شود و می کوشد معانی ای را به رویاها تحمیل کند که به ضمیر ناخودآگاه متعلق نیستند. ناخودآگاه زبانی شاعرانه به کار می برد. معنا بسیار ظریف است و نمی توان با تجزیه و تحلیل آنرا یافت. فقط در صورتیکه زبان رویاها را بیاموزید، می توانی به معنای رویاها دست یابید. پس نخستین قدم دوست شدن با رویاهاست. وقتی رویایي دارید که به نظرتان مهم می سد- حتی رویایی خشن یا کابوس- وقتی حس می کنید که پیام مهمی وجود دارد، صبح و یا حتی در نیمه شب، قبل از آنکه رویا را فراموش کنید، در رختخواب خود بنشینید و چشمهایتان را ببندید. با رویایتان دوست باشید. به رویایتان بگویید: « من با تو هستم و آماده ام که نزد تو بیایم. هرجا که می خواهی، مرا ببر. من در دسترس تو هستم. » تسلیم رویا شوید. چشمانتان را ببندید و با آن حرکت کنید. از آن لذت ببرید. اجازه دهید رویایتان شکفته شود. از دیدن گنجینه ای که یک رویا پنهان کرده است، شگفت زده خواهید شد و می بینید که این گنج، همچنان شکفته می شود.

 

22 آگوست

 

The ego is human; egoless ness is divine. The ego is hell; egoless ness is paradise.

 

نفس آدمی است؛ بی نفسی الوهیت. نفس جهنم است؛ فقدان نفس بهشت.

 

Live here now! Living in hope is living in the future, which is really postponing life. It is not a way of living, but a way of suicide. There is no need for any hope and there is no need to feel hopeless. Live here now. Life is tremendously blissful, it is showering here and you are looking somewhere else.

 

همين جا و اكنون زندگي كن! ‌زندگي با اميد، ‌زندگي در آينده است. چيزي كه در واقع زندگي را به تعويق مي اندازد. نه اين زندگي  نيست،  نوعي خودكشي است. نيازي به هيچ اميدي نيست و نيازي به هيچ نوميدي نيز نيست. همين جا و اكنون زندگي كن، زندگي لذت لايزال است،‌ و در همين جا بر سر و رويت مي بارد و تو نظر به ديگر سو داري.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  جمعه 1393/05/31ساعت   توسط توحید  | 

154

مراقبه 30/5/:

 

روز:

ما با گنجي عظيم در درون خود بدنيا مي آييم، گنجي بسيار عظيم. چنان عظيم كه پاياني براي آن متصور نيست. اما در نهايت فقر زندگي مي كنيم، زيرا هيچگاه درون وجودمان را نمي كاويم و جاهاي ديگر را جست و جو مي كنيم. عجيب ترين نكته در مورد انسان اين است كه او همه جاي ديگر را جست و جو مي كند. آماده است تا به قله اورست برود. آماده است تا قدم در ماه بگذارد اما براي رفتن به درون خود آماده نيست. همين كه مي گويي « به درون خود برو »، گوشها كر مي شوند. گنج در آنجاست، در درون تو. ما گنج را با خود حمل مي كنيم اما همچنان گداييم. واقعيت تو در درون توست و تو همچنان بيرون را جست و جو مي كني. نخست بايد درونت را جست و جو كني. سپس اگر گنج را در آنجا نيافتي البته مي تواني كل دنيا را بگردي. اما اين اتفاق هرگز نيفتاده. آناني كه به درون رفته اند، هميشه با دست پر بازگشته اند.

 

شب:

خدا همواره با ماست. مشكل از جانب ماست. ماييم كه با خدا نيستيم. اگر خدا با ما نبود حتي براي يك لحظه نمي توانستيم وجود داشته باشيم. او زندگي ماست. چون نفس در ما جاري است. تپش قلب ماست. آگاهي ماست. خدا هميشه با ماست اما ما هميشه با او نيستيم. آنگاه كه ما نيز با خدا باشيم، تحولي بنيادين رخ مي دهد. آنگاه تو از معنا، اهميت و ترانه زندگي آگاه مي شوي. آنگاه از اينكه خدا چقدر به تو ارزاني داشته، از اينكه چقدر به تو بخشيده شده است آگاه مي شوي. احساس شكرگزاري از وجودت برمي خيزد و اين شكرگزاري هسته اصلي دين و روح دين است. همه چيز ديگر تشريفاتي است. احساس شكرگزاري عين دينداري است.

 

154

قضاوت

 

قضاوت را بايد كنار گذاشت. قضاوت نوعي بيماري است كه مانع آرامش شما مي شود. وقتي قضاوت مي كنيد، نمي توانيد در زمان حال باشيد؛ هميشه در حال مقايسه هستيد. پيوسته به جلو و عقب مي رويد، اما هرگز در اين مكان و زمان نيستيد. فقط اين مكان و زمان است كه وجود دارد؛‌ نه بد و نه خوب. به هيچ وجه نمي توان به شما گفت كه كدام بهتر است؛‌زيرا چيز ديگري براي مقايسه وجود ندارد. زمان حال به تنهايي و با تمام زيبايي اش حضور دارد. ارزيابي و مقايسه، اثري از نفس دارد. نفس اصلاح گر بزرگي است و با اصلاح زنده است. هميشه شما را عذاب مي دهد: «‌ اصلاح كن! بهتر كن! »‌در حالي كه چيزي براي اصلاح كردن و بهتر شدن وجود ندارد. وقتي قضاوت به ميان مي آيد، درجا آنرا ناديده بگيريد. خودتان را بيهوده شكنجه نكنيد و عذاب ندهيد.

 

21 آگوست

 

I would like you to be Zorba the Greek and Gautam the Buddha together, simultaneously. Less than that won't do. Zorba represents the earth with all its flowers and greenery and mountains and rivers and oceans. Buddha represents the sky with all its starts and clouds, and the rainbows.

 

دلم می خواهد تو همزمان زربای یونانی و گائوتاما بودا با هم باشی. کمتر از آن به درد نمی خورد. زربا نماینده زمین با همه گلها و گیاهان سبز و کوهسارها و رودخانه ها و اقیانوس های آن است و بودا نماینده همه ستاره ها و ابرها و رنگین کمانهایش.

 

Live, dance, eat, sleep, do things as totally as possible. And remember again and again: whenever you catch yourself creating any problem, slip out of it, immediately.

 

زندگي كن،‌ دست بيفشان،‌ بخور،‌بخواب و تا آنجا كه ممكن است كارها را تمام و كمال پيش ببر. و دوباره و دوباره به ياد آر:‌ هرگاه مچ خود را در حال ايجاد مشكلي گرفتي، ‌بي درنگ از مهلكه بيرون شو.

 

 

+  گردآوري و تنظيم در  پنجشنبه 1393/05/30ساعت   توسط توحید  | 

153

مراقبه 29/5/:

 

روز:

زندگي را مي توان چون يك سر پاييني گذراند يا چون بالا رفتن از يك سربالايي. اگر تو در يك سرپاييني حركت كني، آنرا راحت و آسودن خواهي يافت. هيچ تلاشي از جانب تو، هيچ اقدامي به خطر و هيچ چيزي را هم به دست نخواهي آورد. تو فقط از تولد به مرگ رانده خواهي شد. زندگي ات يك فضاي خالي گسترده باقي خواهد ماند. تو بايد سازنده باشي. بايد خطرهايي را كه تو را به حركت رو به بالابرمي انگيزد به جان بخري. اين كار دشوار و پر زحمت است اما بهترينها را در تو آشكار مي سازد. در تو يكپارچگي و استواري ايجاد مي كند و سرانجام در تو يك روح پديد مي آورد. تو بايد تمام انرژي ات را صرف اين كار كني، تنها آنگاه ... تو بايد اقدام به خطر كني، تنها آنگاه ... تنها آنگاه زندگي شكوفا مي شود و گل مي دهد. به خوشي و لذت، خرسندي، كاميابي و شادماني تبديل مي شود.

 

شب:

برخي از مبلغان از ديرباز چنان به محكوم كردن انسان پرداخته اند كه به همه احساس رانده شدگي دست داده است. همه احساس مي كنند «‌ من بسيار بي ارزش هستم ». اندك اندك احترام خود را به انسان از بين برده اند. انسان را به دو بخش تقسيم كرده اند: بخش محكوم شونده و بخش محكوم كننده. بخش محكوم كننده تو را وجدان و بخش محكوم شونده تو را غريزه ناميده اند. اين دو پارگي تو را در جنگي هميشگي با خودت، در ناسازگاري با خودت نگاه داشته است. هميشه شمشيري را بالاي سرت نگاه داشته اي و بدينگونه هيچ راهي براي شناخت هستي در پيش رو نداري. نخستين درس تو، دوست داشتن خود توست همانگونه كه هستي، زيرا هستي تو را همانگونه كه هستي دوست دارد. اين به آن معنا نيست كه تو بايد تا ابدهمانگونه كه هستي بماني. در حقيقت، نخستين گام دگرگوني توست: اگر تو خودت را دوست داشته باشي، تندتر و سريع تر رشد خواهي يافت.

 

153

كابوس

 

هرگاه ذهنتان كاري انجام مي دهد كه بر خلاف طبيعتتان است،‌ ضمير ناخودآگاه پيام مي دهد؛‌ ابتدا مودبانه، اما اگر گوش ندهيد، پيام خود را به شكل كابوس تكرار مي كند. كابوس در واقع، فرياد ذهن ناخودآگاه است؛ ‌فرياد نوميدي كه مي گويد، شما از خودتان بسيار دور شده ايد و مي رويد كه كل وجودتان را ناديده بگيريد. پس به خانه برگرديد؛‌ مثل آن كودكي كه در جنگل گم شده است و مادرش نام او را فرياد مي زند. اين فرياد دقيقا ماهيت كابوس است. پس با روياهايتان دوست باشيد. به تدريج خواهيد ديد كه شما و ناخودآگاهتان به هم نزديك و نزديكتر مي شويد. هرچه نزديكتر مي شويد، روياهاي كمتري خواهيد داشت؛‌ زيرا ديگر نيازي به رويا نيست. ناخودآگاه مي تواند حتي زماني كه شما بيداريد،‌ پيام خود را ارايه دهد و نيازي ندارد منتظر شود تا شما به خواب رويد. هرچه بيشتر به خودتان نزديك شويد ضمير ناخودآگاه و خودآگاه، بيشتر تداخل مي يابند و يكي مي شوند. اين تجربه بسيا رمهمي است؛ ‌زيرا براي نخستين بار احساس يگانگي مي كنيد. هيچ قسمت از وجودتان را ناديده نمي گيريد. كل وجود خود را پذيرفته ايد وكامل و يكپارچه مي شويد.

 

20 آگوست

 

Live as totally passionately as possible, because it is through intense living that you will find God. God is nothing but life lived at the optimum, with total abandon, a dance danced so totally that the dancer disappears; only the dance remains.

 

تا حد امکان کامل و با تمام وجود زندگی کن، زیرا از راه زندگی عمیق و پرشور است که خدا را می یابی. خدا چیزی جز زندگی سپری شده در حد کمال و با بی پروایی مطلق نیست. رقصی چنان تمام عیار که رقصنده ناپدید می گردد و فقط رقص می ماند.

 

If people can dance a little more, sing a little more, be a little more crazy, their energy will be flowing more, and their problems will by and by disappear. Hence I insist so much on dance. Dance to orgasm; let the whole energy become dance, and suddenly you will see that you do not have any head – the stuck energy in the head is moving all around, creating beautiful patterns, pictures, movement . And when you dance there comes a moment when your body is no longer a rigid thing, it becomes flexible, flowing. When you dance there comes a moment when your boundary is no longer s clear; you melt and merge with the cosmos, the boundaries are mixing.

 

اگر مردم بتوانند كمي بيشتر برقصند،‌ كمي بيشتر بخوانند، ‌كمي بيشتر ديوانه باشند،‌ انرژي در آنان شتابي افزون مي يابد و مشكلات آرام آرام از ميان خواهند رفت. بنابراين باز بر رقص تاكيد مي كنم،‌ رقصيدن تا خلسه كامل‌. بگذار تمام انرژي در رقص تجلي يابد و ناگهان گويي سري بر بدن نداري. انرژي پنهان در سو به همه و جريان مي يابد و الگوها، تصاوير و حركات زيبا مي آفريند. آنگاه كه مي رقصي، ‌لحظه اي فرا مي رسد كه پيكرت، ‌ديگر جسمي سخت نيست و نرم و جاري مي خرامد. آنگاه كه مي رقصي‌ و لحظه اي فرا مي رسد كه مرزها رنگ مي بازند، ‌اين تويي كه با كيهان در آميخته ايو در آن ذوب شده اي. اينك مرزها در هم فرو رفته اند.

 

+  گردآوري و تنظيم در  چهارشنبه 1393/05/29ساعت   توسط توحید  | 

152

 

مراقبه 28/5/:

                                                                          

روز:

همين كه شروع به اعتماد كني، باز و پذيرا مي شوي. بي اعتمادي تو را بسته نگاه مي دارد، زيرا تو به هنگام دفاع به طور طبيعي بسته مي ماني و از پذيرا شدن مي ترسي. تو فقط هنگام اعتماد كردن باز و پذيرا مي شوي. هيچ چيزي براي ترسيدن وجود ندارد، اينجا خانه توست. درختان، ستارگان، خورشيد و ماه همگي عضوي از خانواده تو، برادران و خواهران تو هستند. جهان يك خانواده است.اين تجربه زماني امكانپذير مي شود كه تو اعتماد كني و پس از آن شادماني گريز ناپذير مي شود ... بدون آن سرنوشت تو بدبختي است. از بدبختي نمي تواني بگريزي. با آن شادماني طبيعي است. شادماني با پاي خودش مي آيد.

 

شب:

خدا به يك اندازه به همه مرحمت دارد. هستي از هيچكس جانبداري نمي كند. هستي كاملا بي طرف است. اما اين به آن معنا نيست كه هستي سرد و بي تفاوت است. هستي بسيار گرم، صميمي،‌ پشتيبان و مراقب است. اما ما به روي گرما و صميميت آن باز نيستيم. بسته ايم. مشكل در ماست نه در هستي. از اين رو تمام تلاشهايي كه طي ساليان سال انجام يافته بر يك چيز متمركز بوده است: كمك به باز و پذيرا شدن انسان تا او بتواند با ستارگان، ابرها، خورشيد و ماه مراوده كند- زيرا هستي همان خداست. هيچ خدايي جز اين هستي وجود ندارد. تا زمانيكه باز و پذيرا نشوي،‌ تا زمانيكه بدون ترس باز و پذيرا نشوي، هيچگاه نخواهي دانست كه چه چيزي را از دست مي دهي. تو زندگي را از دست مي دهي، عشق را از دست مي دهي، ‌حقيقت را از دست مي دهي. شهامت پيدا كن وخودت را به روي تمام زيبايي، ‌سعادت و خير و بركت عالم بگشا. همه از آن توست. كافي است بخواهي تا از آن تو شود.

 

 

152

خواب

 

خواب، الهي است؛ بيشتر از هر موقعيت ديگري الهي است. اگر كسي هنگام مدي تيشن به خواب رود، مدي تيشن در لايه هاي ناخودآگاهش منعكس مي شود. آيا تا به حال توجه كرده ايد كه آخرين فكرتان در شب، نخستين فكرتان در صبح روز بعد خواهد بود؟ دقت كنيد،‌آخرين فكر را وقتي به خواب مي رويد، ‌به ياد داشته باشيد. شما درست در آستانه مي ايستيد؛‌ آخرين فكر شب،‌ اولين فكر روز بعد خواهد بود. به همين دليل است كه همه اديان، ‌بر دعا كردن قبل از خواب تاكيد كرده اند. دعا به اينصورت در دل مي نشيند و تمام شب، چون عطري شما را در بر مي گيرد؛ فضاي درونتان را پر مي كند و صبح وقتي بيدار مي شويد، همچنان آنجاست. هشت ساعت خواب را مي توان بعنوان مدي تيشن بكار برد. امروزه مردم وقت زيادي ندارند. پس مي توانند از اين هشت ساعت خواب، بعنوان مدي تيشن استفاده كنند.

 

19 آگوست

 

Humanity owes all its growth to very few people, not to the masses – not at all. The masses have been the hindrance; they are like rocks preventing the growth of society. Society had been benefited only by a few scientists, a few mystics, a few creators; the others have been just hindering in every possible way.

 

انسانیت همه رشد و شکوفایی خود را به عده ای انگشت شمار مدیون است، نه توده ای کثیر مردم- نه ابدا. توده ها سد راه بوده اند؛ سنگهای روی جاده مانع از رشد جامعه بوده اند. جامعه فقط از تعداد معدودی دانشمند، تعداد معدودی عارف، تعداد معدودی مبتکر سود برده است؛ دیگران فقط به هر طریقه ممکن راه را سد کرده اند.

I call a mind mature which retains the capacity to be surprised. A mind is mature if it goes on continuously being surprised, by others, by him, by everything. Life is a constant wonder.

 

من ذهني را پخته مي دانم كه توان حيرت داشته باشد. ذهني پخته است كه پيوسته در حيرت است. ديگران،‌ خود، هر چيزي او را به حيرت وا مي دارد. زندگي يك شگفتي مداوم است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  سه شنبه 1393/05/28ساعت   توسط توحید  | 

151

مراقبه 27/5/:

 

روز:

من زندگي جاري را از زندگي معنوي جدا نمي دانم. آنها يكي هستند، از همديگر جدايي ناپذيرند. جدا ساختن اين دو زندگي از هم دو نيمه كردن بشريت است. زندگي يك وحدت است، وحدتي نظام يافته و جدايي ناپذير. هيچ چيزي برتر و هيچ چيزي پست تر نيست. هيچ سلسله مراتبي وجود ندارد. همه چيز برابر است. همه چيز در يك سطح قرار دارد. پس هيچ چيزي را نبايد كوبيد و هيچ چيزي را نبايد طرد كرد. البته همه چيز بايد دگرگون شود اما از راه عشق و شادماني و از راه خوشي و لذت. اگر بتواني رقص را به زندگي خود وارد كني، اگر هر لحظه از زندگي ات بتواند يك ترانه شود، اگر بتواند تجربه اي آهنگين شود، آنگاه خدا ناگزير در تو حضور مي يابد.

 

شب:

هرگز از حرفهايي كه مردم درباره تو مي گويند نگران نشو. هيچگاه كوچكترين توجهي به آن نشان نده. هميشه فقط به يك چيز فكر كن: « داور خداست. آيا من در برابر او روسفيدم؟ » بگذار اين معيار قضاوت زندگي تو باشد تا بي راهه نروي ... تو بايد روي پاي خودت بايستي و تنها ملاحظه ات اين باشد كه :‌«‌هر كاري انجام مي دهم بايد مطابق شعور خودم باشد. تصميم گيرنده بايد آگاهي و شعور خودم باشد. » ‌آنگاه خدا داور تو خواهد بود.

 

151

انتقاد

 

هروقت مي خواهيد انتقاد كنيد، اول ببينيد چه جايگزين مثبتي مي توانيد براي آن داشته باشيد.اگر براي انتقادتان نمي توانيد جايگزين مثبتي بيابيد،‌ صبر كنيد. انتقاد نكنيد؛ چون بيهوده است. مثلا اگر بگوييد اين دارو خوب نيست، شايد حق با شما باشد،‌ اما آيا داروي خوبي مي شناسيد؟ انتقاد هرگز موجب تغيير نمي شود، انتقاد بعنوان بخشي از يك برنامه مثبت، خوب است. پس اول در مورد برنامه مثبت تصميم بگيريد و بعد درحالي كه مراقب برنامه مثبت هستيد، انتقاد كنيد. در آنصورت، انتقاد شما بسيار ارزشمند خواهد بود و حتي كساني كه از آنها انتقاد مي كنيد نيز آنرا تحسين مي كنند. هيچكس احساس نخواهد كرد كه به او اهانت شده است؛‌ زيرا در حالي كه انتقاد مي كنيد، جايگزينهاي مثبتي در ذهن داريد و بعد آنها را پيشنهاد مي كنيد.

 

18 آگوست

 

Existence goes on repaying you tremendously. Whatsoever you give existence, it returns a thousand fold; it comes back to you. You give one flower, and a thousand flowers shower on you. Do not be clingers. If you really want to be rich, if you want to have an enriched inner world, then learn the art of giving.

 

هستی همواره در پی جبران نیکی های توست. هرچه به هستی ببخشی، هزاران برابرش را به تو باز می گرداند؛ هستی به تو باز می گردد. تو یک شاخه گل هدیه می کنی و هزاران شاخه گل از همه سو بر سر  رویت باریدن می گیرد. به مالت نچسب، اگر مایلی واقعاً ثروتمند شوی، اگر می خواهی دنیای درونی غنی و پر مایه یی داشته باشی، هنر بخشش را بیاموز.

 

Maturity is deep trust in your own consciousness; Immaturity is distrust in your own consciousness. Maturity has nothing to do with age because it has nothing to do with experience; maturity has some thing to do with responsiveness, freshness, virginity, innocence.

 

پختگي باور عميق به آگاهي خود است؛‌ خامي عدم باور به آگاهي خود است. پختگي پيوندي با سن ندارد، چون با تجربه پيوندي ندارد. پختگي با تفاهم،‌ طراوت، بكر بودن و معصوميت پيوند دارد.

 

+  گردآوري و تنظيم در  دوشنبه 1393/05/27ساعت   توسط توحید  | 

150

مراقبه 26/5/:

 

روز:

نرمي و ملايمت است كه تو را نفوذپذير، باز و پذيرا و نسبت به اسرار هستي حساس مي سازد. كسانيكه نرم و ملايم نيستند و چون صخره سفت و سخت اند، زندگي را از كف مي دهند. زندگي مي گذرد بدون اينكه در آنان نفوذ كند و جاري شود. آنان نفوذناپذير هستند. زندگي براي آناني كه نرم، ملايم، عاشق، دلسوز و حساس اند سراسر خوشي است. خود زندگي مدرك اثبات خداست. با هزار يك مدرك ثابت مي كند كه خدا هست. اما براي انسانهاي سفت و سخت، براي انسانهاي صخره مانند،‌ هيچ مدركي براي اثبات خدا وجود ندارد. خدا براي آنان قابل اثبات نيست، زيرا آنان هيچ حساسيتي ندارند تا خدا را احساس كنند. تمام احساسشان را از دست داده اند و فقط با فكر زندگي مي كنند. قلبشان را از دست داده اند. فقط يك سر هستند و سر زباله اي بيش نيست. قلب باش! حتي اگر مجبور شوي سر را از دست دهي، از دست بده. ارزشش را دارد. بي سر بودن زيباست اما با سر بودن زشت.

 

شب:

عبادتگران بسيار فراوانند. دنيا از آنان پر است. تمام عبادتگاهها از عبادتگران پر است. عبادت آنان تشريفاتي است. صرفا دنباله رو سنتها هستند. نمادها را پرستش مي كنند. قلبشان از عشق انباشته نيست. عطش واقعي خدا را ندارند. تنها يك وظيفه اجتماعي را انجام مي دهند. شايد به آن عادت كرده اند. اگر آنرا انجام ندهند احساس مي كنند چيزي كم است... فقط به زيبايي هستي اي كه ما را فرا گرفته است عشق بورز. اين عبادت راستين است، زيرا خدا آشكار است. به هزاران شيوه در دسترس است- در درختان، در گلها، در پرندگان، در كوهها، در خورشيد، در ماه، در انسانها و در حيوانها. خدا را احساس كن! بيشتر از آن كه باور پيدا كني، زيبايي هستي را احساس كن. شكوه عالم، شكوه شبي پر ستاره را احساس كن. اگر زيبايي طلوع خورشيد نتواند به تو كمك كند زانو بزني، هيچ عبادتگاهي نخواهد توانست. اگر صداي آواز مرغي از دوردست هيچ جذبه اي براي تو نداشته باشد، پس تو مرده اي. پس عبادت در تو مرده است. عبادت تنها زماني مي تواند انجام يابد كه قلب با زندگي به تپش در آيد.

 

150

بي قطب متضاد

 

در زبان سانسكريت، سه عنوان خاص وجود دارد؛ ‌يكي براي رنج،‌ يكي براي لذت و ديگري كه از هردو فراتر است؛ آناندا يا سرور. آناندا نه رنج است، نه لذت. نوع متفاوتي از لذت است كه رنج را اصلا نمي شناسد و به هيچ وجه نقطه متضادي ندارد كه آنرا آلوده كند. حتي تصور كردن چنين حالتي دشوار است؛ ‌زيرا تمام چيزهايي كه درك مي كنيم، نيازمند حداقل دو قطب مخالف هستند. ما به سبب زمينه اي كه پشت اشيا وجود دارد، آنها را مي بينيم. ما اين لحظه را به سبب وجود روز، شب مي ناميم. به خاطر فردي كه زشت است كسي را زيبا مي ناميم. به سبب بدي است كه چيزي را خوب مي دانيم. وجود قطب مخالف ضروري است. اما آناندا، يعني حالتي كه در آن قطب مخالفي نيست، يعني وقتي كه به يگانگي رسيده ايد و امكان وجود چيز ديگري نيست. درياي سرور فقط يك ساحل دارد. غير منطقي است؛ زيرا چگونه ممكن است فقط يك ساحل وجود داشته باشد؟ حالت سرور، غير منطقي است. كساني كه به منطق وابسته اند، هرگز نمي توانند به آن دست يابند. سرور فقط درهايش به روي اشخاص ديوانه باز مي كند.

 

17 آگوست

 

We celebrate everything. Celebration is our way to receive all the gifts from God. Life is his gift, death is his gift; the body is his gift, the soul is his gift. We celebrate everything. We love the body, we love the soul. We are materialist spiritualists.

 

ما همه چیز را جشن می گیریم. جشن راهی برای دریافت همه هدایا از طرف خداست. زندگی هدیه اوست، مرگ هدیه اوست؛ جسم هدیه اوست، روح هدیه اوست، ما همه چیز را جشن می گیریم. ما به جسم عشق می ورزیم. ما عاشق روحیم. ما روحانیونی دنیوی هستیم.

Zen is the way of the spontaneous – the effortless effort, the way of intuition.

 

ذن شيوه خودبخودي است، ‌تلاش بي تلاش،‌ شيوه الهام است.

 

+  گردآوري و تنظيم در  یکشنبه 1393/05/26ساعت   توسط توحید  | 

مطالب قدیمی‌تر
 

قالب وبلاگ